داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

ساعت من

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارک تواین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت نو و قشنگ من مدت هیجده ماه بر وفق دلخواهم بدون کمترین تندی یا کندی کار کرده و رضایت خاطرم را جلب نموده بود از این رو تصور می‌کردم هرگز خراب نخواهد شد و ازآسیب‌دیدگی هرگونه بحرانی ایمن خواهد بود ولی روزی یا اگر درست بخواهید شبی از دست من بر زمین افتاد. از این حادثه بسی دلگیر شدم و آن را مقدمۀ مصیبتی پنداشتم با این همه کم کم خود را قانع کردم و این توهمات خرافی را از خاطر خود زدودم ولی برای اطمینان خاطر بیشتری آن را نزد مهمترین ساعت ساز شهر بردم تا انکه آن را معاینه و چنانچه آسیبی به آن وارد آمده ترمیم کند.
ساعت ساز آن را از دست من گرفت و با نهایت دقت مورد آزمایش قرار داد و گفت:
ـ این ساعت چهار دقیقه عقب می‌زند، باید آن را کمی‌جلو کشید.
هرچه سعی کردم او را قانع سازم دست از سر ساعتم بردارد و به او بفهمانم که ساعت من در نهایت خوبی کار می‌کند موفق نشدم زیرا ...
نویسنده: مارک تواین

۰۸:۳۶:۵۶

بعدازظهر آخر پاییز

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق چوبک,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آفتاب بی‌گرمی و بخار بعد از ظهر پاییز بطور مایل از پشت شیشه‌های در، روی میز و نیمکت‌های زرد رنگ خط‌‌مخالی کلاس و لباس‌های خشن خاکستری شاگردها می‌تابید و حتی عرضه آن را نداشت که از سوز باد سردی که تک‌وتوک برگ‌های زغفرانی چنارهای خیابان و باغ بزرگ همسایه را از گل درخت می‌کند و در هوا پخش و پرا می‌کرد، اندکی بکاهد.
شاگردها با صورت ترس آلود و کتک خورده شق و رق، ردیف پشت سر هم نشسته بودند و با چشمان وق زده و منتظر خودشان به معلم نگاه می‌کردند. ساختمان قیافه‌ها ناتمام بود و مثل این بود که هنوز دست‌کاری خالق را لازم داشتند تا تمام بشوند و مثل قیافه پدران‌شان گردند. یقیناً پیکر آن‌ها را مجسمه‌ساز ماهری ساخته بود اجازه نمی‌داد که کسی آن‌ها را از کارگاه او بیرون ببرد و به معرض تماشای مردم بگذارد. چون که از همه چیز گذشته بی‌مهارتی او را می‌رساند و برایش بدنامی داشت....
نویسنده: صادق چوبک

۰۸:۲۸:۱۱

آسیا‌های بادی

آرشيو نظرات (0)
دسته : سروانتس,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در باب پیروزی درخشانی که در ماجرای دهشتناک و غیر قابل تصور آسیاهای بادی نصیب دن کیشوت دلاور گردید با سایر حوادثی که در خور ذکر خیر است.
در آن هنگام سی تا چهل آسیای بادی در آن دشت دیدند و همین‌که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: «بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبراه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همۀ ایشان نبرد کنم و هرچند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی برحق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد.- سانکو پانزا پرسید: کدام دیو؟ - اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند ...
نویسنده: سروانتس

۱۱:۱۶:۴۴

کلیدر، آبتنی مارال

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمود دولت آبادی,فصلی از یک رمان,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب شکسته و سپیده بر دمیدن بود. نسیم پاک صبح و سبک‌پای صبح به تاو برخاسته و بوی خاک و کاه و پهن را برمی‌آشوبید. مارال کنار یال قره ایستاده بود و روی به پیرخالو داشت. پیرخالو کنار لنگۀ در کاروانسرا ایستاده بود و کلاهش را برای مارال باد می‌داد. مارال پای در رکاب کرد و برای میهمان‌دار خود دستی برافراشت. قره به بی‌تابی بر سنگ‌فرش خیابان بیهق سُم می‌کوبید. مارال لگام کشید و اسب را به آرامش واداشت. آرام. آرام.
خیابان خالی بیهق، این شاخیابان سبزوار، در گرگ‌ومیش پگاهی به رخوت، تن یله داده بود. به یک چشم‌گردان از دروازۀ باختر، دروازه عراق، تا دروازۀ خاور، دروازه نیشابورش را می‌شد برانداز کرد، بر گلدستۀ امام‌زاده یحیا، مؤذن بانگ رها کرده بود. بانگی ناخوشاهنگ. با این‌همه در روز می‌گشود. در مسجد جامع چارطاق باز بود و در عبوری گریزان هم می‌شد صحن گسترده‌اش را به یک نظر دید. سایه‌هایی این‌سوی و آن‌سوی پراکنده بودند. در نماز و در وضو....
نویسنده: محمود دولت‌آبادی

۰۷:۰۳:۲۵

تولد

آرشيو نظرات (0)
دسته : اسماعیل فصیح,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی سر بچه پیدا شد، مقداری خون ریخت توی لگن. مادر بزرگم پنجه‌های زائو را گرفت و با زور فشار داد و گفت: "فشار بده. بگو یا علی. یا فاطمه زهرا." زن هنوز با جیغ و هیاهو گریه می‌کرد. هیچ کس متوجه من نبود. من از زیر باران آمده بودم و توی اتاقک و در را بسته بودم. از دور، موهای چسبناک سر نوزاد را می‌دیدم، و یعد گردن و بدنش پیدا شد، و باز خون آمد، و من دیدم که کم کم بچه به این دنیا می‌آید.
"یا علی ی ی ی ی." بعد- همه چیز تمام شد.
بیرون رگبار شدید می‌زد و شب طوفانی بود. رفتم برای مادر بزرگم از جوی کوچه یک آفتابه آب آوردم و مادر بزرگم دست‌هایش را لب درگاهی که هم سطح کف حیاط بود آب کشید. همه جا تاریک بود. گاهی هوا برقی می‌زد و صدای رعد می‌پیچید. حیاط، خرابه مفلوکی پشت دیوار دباغ خانه بود. این گوشه حیاط دو تا اتاقک بود. زنی در یکی از اتاقک‌ها بچه زاییده بود. نصف شب خانم جون مرا با خودش آورده بود. خانم جون آن سال شصت ساله بود. من شش ساله بودم....
نویسنده: اسماعیل فصیح

۰۵:۳۷:۱۱

علم استنتاج

آرشيو نظرات (0)
دسته : آرتور کانن دویل,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شرلوک هولمز بطری‌اش را از کنج ِ پیش بخاری برداشت و سرنگ تزریق زیرجلدی‌اش را از جلد تیماج ِ تروتمیز آن بیرون آورد. با انگشتان لرزان ِ بلند و سفید خود سوزن نازک را میزان کرد و آستین چپش را بالا زد. نگاهش اندیشناک لختی روی ساعد عضلانی و مچ درنگ کرد که از تعداد زیادی اثر تزریق سرتاسر سوراخ سوراخ و کوچک را رو به پایین فشار داد و بار دیگر در مبل مخملی فرو رفت و از سر رضایت آه بلندی برآورد.
چندین ماه بود که روزی سه بار شاهد این برنامه بودم، ولی ذهنم به آن خو نگرفته بود. برعکس، این منظره روزبه روز بیش تر ناراحتم می‌کرد، و شبها گرفتار عذاب وجدان می‌شدم که چرا شهامت اعتراض کردن نداشتم. بارها و بارها قسم یاد کردم که با تمام توان به این کار همت کنم؛ ولی موضوع این بود که خونسردی و بی اعتنایی دوستم موجب می‌شد طرف مقابل جرئت هیچ اقدامی‌را به خود ندهد. نیروهای عظیمش، رفتار هوشمندانه‌اش، و استعدادهای خارق‌العاده و ...
نویسنده: آرتور کانن دویل

۰۵:۵۶:۵۳

بزدل

آرشيو نظرات (0)
دسته : و.س. نایپُل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بیگ فوت راست راستی گنده و سیاه بود و توی خیابان میگل همه ازش می‌ترسیدند. علت ترس مردم گندگی یا سیاهیش نبود، چون گنده‌تر و سیاه‌تر از او فراوان بود. ترس مردم از این بود که خیلی ساکت و اخمو بود؛ مثل سگهای ترسناکی که هرگز پارس نمی‌کنند، بلکه فقط از گوشۀ چشم به آدم زل می‌زنند خطرناک به نظر می‌رسید.
هت می‌گفت: «می‌دانی، آرامشی که نشان می‌دهد، یک جور نمایش است.»
با اینحال می‌شنیدی که هت در مسابقات و کریکت به خرد و کلان می‌گفت: «بیگ فوت و من؟ ما دوست جان جانی هستیم، بابا. با هم بزرگ شدیم.»
توی مدرسه من می‌گفتم: «بیگ فوت با من توی یک خیابان می‌نشیند.» می‌شنوی؟ خوبِ خوب می‌شناسمش، و اگر یکی از شماها دست رویم بلند کند، به اش می‌گویم.»
تا آن وقت حتی یک کلمه هم با بیگ فوت حرف نزده بودم.
ما بروبچه‌های خیابان میگل به خودمان باد می‌کردیم که او مال ماست، چون در پرت آو اسپین شخصیت معروفی شده بود....
نویسنده: و.س. نایپُل

۰۷:۵۷:۵۱

دوشس و جواهرفروش

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

الیوربیکن  در بالای خانه ای مشرف به گرین پارک زندگی می‌کرد. او آپارتمانی داشت؛ صندلی‌ها که پنهانشان کرده بودند، در زوایایی مناسب قرار داشتند. کاناپه‌ها که روکی برودری دوزی شده داشتند، درگاه پنجره‌ها را پر کرده بودند. پنجره‌ها، سه پنجره ی بلند، اطلس پر نقش و نگار و تور تمیز را تمام و کمال به نمایش می‌گذاشتند. قفسه ی چوب ماهون زیر بار براندی‌ها، ویسکی‌ها و لیکورهای اصل شکم داده بود. و او از پنجره ی وسطی به پایین و به سقف‌های شیشه ای اتومبیل‌های مد روز متوقف در کنار جدول‌های باریک خیابان پیکادلی نگاه می‌کرد. نقطه ای مرکزی تر از این نمی‌شد تصور کرد. و در ساعت هشت صبح پیشخدمت مرد صبحانه ای او را در یک سینی می‌آورد؛ پیشخدمت روبدشامبر ارغوانی تا کرده ی او را باز می‌کرد؛ با ناخن‌های بلند و تیز خود نامه‌های الیور را می‌گشود و ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۰۵:۱۸:۰۳

جُنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : لوییجی پیراندللو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مسافرانی که شبانه با قطار سریع‌السیر رم را ترک کرده بودند ناگزیر شدند تا سپیده دم روز بعد، در ایست‌گاه کوچک فابریانو که خط آهن اصلی را به سمولمونا متصل می‌کرد، به انتظار قطار کوچک و قدیمی ‌محلی بمانند.
درسپیده دم زنی تنومند، سراپا سیاه پوش، همچون بسته‌ای بی‌شکل از واگن درجه دوم دودزده و دم کرده‌ای سر درآورد که پنج نفر شب را در آن گذرانده بودند. پشت سر او، شوهرش، مردی ریزاندام، لاغر و تکیده، نفس‌نفس‌زنان و نالان با چهره‌ای رنگ پریده و چشم‌های کوچک و گیرا، که شرم و بی‌قراری درآن‌ها خوانده می‌شد، پا به قطار گذاشت.
مرد که سرانجام جای نشستن پیدا کرده بود، از مسافرانی که به زنش کمک کرده و جا برایش باز کرده بودند مودبانه تشکر کرد، سپس رو به زن کرد، یقه پالتو او را پایین کشید و مودبانه پرسید: «حالت خوب است، عزیزم؟» ...
نویسنده: لوییجی پیراندللو
مترجم: احمد گلشیری


۱۱:۵۱:۵۸

سه یار دبستانی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

و راستى این‌طور است. همینکه دست آدم بدامن ساقى سیمین ساق افتاد رشته تسبیح سهل است رشته مودت گسسته مى شود گاهى قتل وجنجال و خودکشى و رسوائى‌هاى دیگر راه می‌افتد و بزن بزنى درگیر می‌شود که آن طرفش پیدا نیست.
سه نفر بودیم هر سه محصل دوره ادبى بودیم شب و روزمان باهم می‌گذشت. به قول شاعر درخت دوستى نشانده بودیم و چنان هر روز و هر ساعت آبیاریش می‌کردیم که تناور و شاداب و درخشان شده بود. چه روزهاى خوشى داشتیم، کتاب حافظ، تاریخ ادبیات، تاریخ تمدن ملل قدیم و جدید را برمی‌داشتیم، چند پتو یک خربزه گرگاب، کمى پنیر و چند نان سنگک یارش مى‌کردیم و زیر درخت پاى جوى رکن آباد می‌لمیدیم دنیا در تصرف‌مان بود، غمى نداشتیم، آزاد و بى‌نیاز بودیم، مى‌خواندیم، مى‌گفتیم،می‌خندیدیم، درس حاضر می‌کردیم و چون خسته می‌شدیم برای آینده "کثیف فعلى "آرزوهائى کرده از حافظ فال می‌گرفتیم....
نویسنده: رسول پرویزی

۰۵:۱۸:۳۸

سعادت نامه

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خانه روبروی رود خانه بود. پل چوبی ساده و کوچکی دو طرف رود را به هم وصل می‌کرد. آن طرف رودخانه جنگل تاریک و ناشناسی بود و از ایوان خانه مانند دریای پهناور و سبز رنگی در تلاطم دائمی‌دیده می‌شد. هر روز، دمدمه‌های غروب، پیر مرد می‌آمد و در صندلی راحتی روی ایوان می‌نشست و پیپ بزرگش را روشن می‌کرد و چشم به جنگل می‌دوخت. زن جوانش، پشت به او، توی اتاق، جلو چرخ خیاطی می‌نشست و با خود مشغول می‌شد، گاهی دوخت‌ودوز می‌کرد و گاهی در خود فرو می‌رفت. زن، عصرها، از تماشای جنگل می‌ترسید و از پنجره کوچک عقبی، دشت را تماشا می‌کرد و پیر مرد فکر می‌کرد که زنش مشغول خیاطی و کارهای خانه است، به این جهت راحتش می‌گذاشت و گاه گاهی با صدای بلند زنش را صدا می‌کرد: "چیز جان، این صدا رو می‌شنوی؟ صدای این پرنده رو می‌گم،چه جوریه خدایا، خیلی عجیبه مگه نه؟"
و هر وقت که زن از حرف های تکراری پیرمرد خسته می‌شد، روی گرامافون صفحه ای می‌گذاشت و اتاق را از موسیقی پر می‌کرد....
نویسنده: غلامحسین ساعدی

۰۸:۴۸:۲۹

خواب

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاروکی موراکامی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این هفدهمین روز پیاپی است که خوابم نمی‌برد.
درباره‌ی بی‌خوابی حرف نمی‌زنم. می‌دانم بی‌خوابی چیست. هنگامی که دانشجو بودم، به چیزی شبیه آن مبتلا شدم- می‌گویم «چیزی شبیه آن» چون مطمئن نیستم بیماری من دقیقاَ همان چیزی بود که مردم بی‌خوابی می‌نامند. فکر کردم شاید یک دکتر بتواند به من بگوید؛ اما به سراغ هیچ دکتری نرفتم . می‌دانستم بی‌فایده است. نه این‌که دلیل خاصی داشته باشم. می‌توانید آن را شم زنانه بنامید – فقط احساس کردم آن‌ها کاری از دست‌شان برنمی‌آید. برای همین، پیش هیچ دکتری نرفتم، و به پدر و مادریا دوستانم هم حرفی نزدم؛ چون می‌دانستم آن‌ها هم دقیقاَ همین را به من می‌گویند.
آن روزها ، «چیزی شبیه بی‌خوابی» من یک ماه ادامه داشت. در همه‌ی آن مدت حتی یک لحظه هم نخوابیدم. شب به رختخواب می‌رفتم و به خودم می‌گفتم: «بسیار خوب، وقت خواب است.» دقیقاَ همان لحظه خواب از سرم می‌پرید. شبیه یک واکنش شرطی آنی بود. هرچه بیشتر تلاش می‌کردم خوابم ببرد، بیدارتر می‌شدم. الکل و قرص‌های خواب را هم امتحان کردم، اما آن‌ها هم کاملاَ بی‌تأثیر بودند....
نویسنده: هاروکی موراکامی

۰۸:۴۸:۱۷

کیک تولد

آرشيو نظرات (0)
دسته : دانیل لیونز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هوا سرد بود و روشنایی روز از پهنه‌ی آسمان عقب می‌نشست. بوی میوه‌ی پوسیده‌ی توی گاری‌ها خیابان را برداشته بود و با این‌که بوی ترشال در هوا موج می‌زد ولی آن‌قدرها هم نامطبوع نبود. لوچیا به این بوها عادت داشت و چون روزهای خوش بچگی را به یادش می‌آورد از آن لذت می‌برد ، همان‌طور که پیش خودش خیال می‌کرد مردم از بوی کود توی مزرعه‌ها هم لذت می‌بردند.
ساعت از شش گذشته بود و مغازه‌های خیابان نیوبری بسته بودند ولی لوچیا می‌دانست مغازه لورنزو باز است.لوچیا هم عجله‌ نداشت : پیرزن بود و پیری قوت پاهایش را از او گرفته بود . پاهایش کلفت شده و آب آورده بودند، و وقتی راه می‌رفت و کفل‌هایش تکان می‌خوردند درد بیشتری می‌کشید.
لوچیا کنار یک نیمکت ایستاد، می‌خواست بنشیند ولی می‌دانست که دولا‌‌شدن و بعد بلند شدن به‌مراتب سخت‌تر از یک لم ساده به پشتی نیمکت است. صبر کرد تا نفسش جا بیاید، بعد به طرف آخرین ساختمان نزدیک قنادی راه افتاد. لورنزو آن‌جاست. منتظر لوچیاست. مگر از جنگ به این طرف لوچیا هر شنبه سراغ قنادی ...
نویسنده: دانیل لیونز


۰۸:۵۳:۱۹

سراسر حادثه

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برادر بزرگتر صبح وقتی می‌خواست سر کارش برود گفت که باید امشب مستأجران را دعوت بکنیم و به رسم قدیم و همیشگی به آنها شام بدهیم، چون علاوه بر اینکه شب یلدا شبی تاریخی است، این خود بهانه‌ای است برای اینکه باز هم دور هم جمع بشویم. برادر وسطی نه موافقت کرد و نه مخالفت و این عمل که دلیل موافقت ضمنی بود برادر کوچکتر را برآشفت: عینک ذره بینی‌اش را با دست نگاه داشت که نیفتد و پرخاش‌کنان گفت:
- پس تکلیف درس های من چه می شود؟ هرشب که همین بساط است! فقط دنبال بهانه‌ای می‌گردید که این وضع را جور کنید. اول شب بحث سیاسی می فرمائید، به جهنم، می گوییم بگذار هر چه می‌خواهند فریاد بکشند و به سر و مغز هم بکوبند؛ بعد کارتان به دعوا می کشد، باز هم می گویم به جهنم؛ آن وقت آقای مهاجر که دلشان از خدا می‌خواهد پایین می آیند و صلحتان می دهند. خیلی خوب! تازه اول معرکه است: آقای بهروز خان با آن صدای نکره‌شان مثنوی می خوانند و جناب عالی هم...
نویسنده: بهرام صادقی

۱۱:۵۳:۱۸

سرگشتۀ کوچۀ درختی...

آرشيو نظرات (0)
دسته : پرویز دوائی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چشم ام دیگر دنبال گوهر شبچراغ بود...
در کوچه و گذر، در آستانۀ درهای دکان های نیمه تاریک، در گذر از زیر بازارچه چشم ام دائم به دنبال روشنائی سرخ ِ گوهر شبچراغ که گاهی توی دهانۀ تنور دکان ِ نانوائی می‌دیدم، گاهی در قلب آتش کورۀ مسگری، آهنگری بود و یا در ردیف آب نبات چوبی سرخی بود که ته اش را، چوب اش را در جعبۀ کفشی وارونه فرو کرده بودند روی پیشخوان ِ دکان میز آقا... توی قصه که گوهر بچگی ها می‌گفت، گفته بود که شب گاوی در دریا شنا می‌کند، خودش را به جزیره ای می‌رساند و بعد عطسه می‌کند و از دماغ اش گوهر شبچراغ بیرون می‌افتد که همه جا را روشن می‌کند... از خاصیت گوهر شبچراغ یا شکل و اندازه اش خبری نداشتم تا خودش را، اصل ِ اصل اش را اول بار زیر سقف بلند آن معبد دیدم، در تالار نیمه تاریکی که ستون های بلندی داشت، و یک جوری مثل خواب، گوشه و کنارش نورهای آبی و سرخ پخش شده بود، معبدی نشسته بر ...
نویسنده: پرویز دوائی

۰۹:۵۶:۵۵

سیندرلا

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز فین گارنر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزگاری زن جوانی به نام سیندرلا زندگی می‌کرد که در کودکی مادر طبیعی خود را از دست داده بود. چند سال پس از مرگ مادرش، پدرش با بیوه‌ای که دو دختر از شوهر قبلی خود داشت، ازدواج کرد. نامادری سیندرلا با او بسیار ظالمانه رفتار می‌کرد و ناخواهری‌ها او را مانند کارگر بی اجر و مزد به کار می‌گرفتند.
روزی یک دعوت به خانه‌شان رسید. شاهزاده استثمار دهقانان تهی‌دست و حاشیه‌ای را با مراسم بالماسکه‌ای جشن گرفته بود. ناخواهران سیندرلا از دعوت به قصر بسیار خوشحال بودند. آن‌ها در فکر تهیه‌ی لباس گران‌بهایی افتادند که بتواند شکل طبیعی تنشان را تغییر داده و استاندارد سازد و زیبایی غیرطبیعی زنانه به آن‌ها ببخشد.(این امر به ویژه درباره‌ی این دو صادق بود چون چهره‌ی متفاوت آن‌ها چنان بود که کمتر چشمی‌ رغبت می‌کرد دوباره به آن‌ها بنگرد.) مادرشان هم تصمیم گرفته بود در جشن شرکت کند. بنابراین سیندرلا مجبور شد مثل یک خر کار کند....
نویسنده: جیمز فین گارنر

۰۹:۲۷:۱۸

سربازها آمدند

آرشيو نظرات (0)
دسته : و.س. نایپُل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ادوارد برادر هت، مرد همه کاره‌ای بود، و من همیشه خیال می‌کردم چه بد شد از پیش ما رفت. از وقتی شناختمش در نگهداری گاوها به هت کمک می‌کرد و مثل او همیشه سرحال و آرام بود. گفت زنها را به حال خود رها کرده و همۀ توجهش را گذاشته روی کریکت، فوتبال، مشت زنی، اسبدوانی، و جنگ خروسها. به این ترتیب هیچ وقت حوصله اش سر نمی‌رفت، و بلندپروازی هم نداشت که غمگینش کند.
ادوراد هم مثل هت توجه فراوانی به زیبایی داشت. اما برخلاف هت پرندگان پروبال نگه نمی‌داشت، بلکه نقاشی می‌کرد.
موضوع دلخواهش دستی قهوه ای بود که دست سیاهی را می‌فشرد. و وقتی ادوارد یک دست قهوه ای را می‌کشید، راس راستی قهوه ای بود، نه چیز پرتی دربارۀ نور و سایه. و دریا دریای آبی بود و جنگلها سبز.
ادوارد نقاشیها را خودش در قابهای قرمزی قاب می‌گرفت. فروشگاههای بزرگی مثل سالواتوری، فوگارتی و جانسن با حق العمل تابلوهای ادوراد را می‌فروختند.
اما ادوارد برای خیابان مزاحمی‌بیش نبود....
نویسنده: و.س. نایپُل

۰۷:۰۵:۰۸

بعد از روز آخر

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لباس پشمی‌پوشیده بودی وموهای اطلسی مشکیت را بالای سرت جمع کرده بودی. می‌دانستم نگرانی. از چشم‌هات می‌دانستم . همیشه با چشم‌هات حرف می‌زنی.از خیلی بچگی. وقتی شاد بودی - وچقدر کم شاد بودی- سیاهی چشمت درشت می‌شد وسفیدیش آبی می‌زد، ووقتی نگران بودی چشم‌هات گود می‌نشست. خودت نمی‌دانی . کنارم نشستی . گفتم: "نگرانی؟"
گفتی: "آره"
خندیدم وعینک آفتابیم را زدم که اگر اشگم سرازیر شد متوجه نشوی.
گفتم : "قول می‌دم هیچ کارخل خلی نکنم . خیلی عاقل تر شده ام."
گفتی: "خیلیم نه . ولی قول دادی..."
گفتم: "شب ها زود می‌خوابم . عصبانی نمی‌شم. شوهر نمی‌کنم خوب شد؟"
گفتی: "دارم جدی حرف می‌زنم."
گفتم: "پس می‌خوای دیر بخوابم؟ شوهر کنم؟" ...
نویسنده: مهشید امیر شاهی

۰۹:۲۲:۰۳

چگونه بابام وارد مشاغل سیاسی شد؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی "بن سیمونز"- کلانتر محل- از کوچه بالا آمد و وارد حیاط شد، تازه شام‌مان را خورده روی ایوان جلو خانه نشسته بودیم.
بابام آن شب همچه کیفور نبود و تقریباً در تمام مدت یک کلمه حرف نزده بود، جز این که گاهی زیر لب با خودش چیزی می‌گفت و غری می‌زد.
در حقیقت بابا جانم از صبح آن روز تو لب بود. علتش هم این بود که مامانم سخت سرکوفتش زده بود و به‌اش گفته بود آدم تنبل بی‌کاره‌ای است که هیچ‌وقت کار ثابتی نداشته و هیچ وقت هم خودش را برای پیدا کردن یک کار حسابی تو زحمت نینداخته.
مامان تمام روز تو حیاط راه رفته به بابا غر زده بود. آخر هیچ‌وقت باباجانم پولی دست و پا نمی‌کرد، بیچاره مامانم مجبور بود برای گذران خانواده، رخت چرک‌های مردم را بشوید و اطو بکشد....
نویسنده: ارسکین کالدول

۱۲:۵۳:۴۵

زخم

آرشيو نظرات (0)
دسته : قاضی ربیحاوی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از سلمانی برمی‌گشت. موریزه‌ها دور گردنش پخش شده بودند اما صدای بچه بیشتر او را می‌‌آزرد. صوتی که مثل تیغ کشیدن بر آیینه بود، تیز و خشک، گوشت تن آدم را می‌تراشید:  «مردم دور فرخنده جمع شده بودن.»
پدر و پسر از شیب خیابان بالا می‌رفتند، از کنار تیرهای برق که شمردنشان یکی از سرگرمی‌های پدر بود. مثل ایستادن در پاگردهای اضطراری یا نشستن روی جدول و بازی فوتبال بچه‌های ساختمان، همه این‌ها آرامش می‌کردند.
پای دیوارهای سیمی جا‌به‌جا بوته‌های علف بود. گاه از لابلای تیغه‌های سبز علف‌ها گل‌ریزه‌ای بنفش یا زرد سر برآورده بود. پدر فقط «بابونه» را می‌شناخت و گلبرگ‌های سفید و جدا از همش را. حالا می‌توانست دشت سفیدی از «بابونه» را به خاطر بیاورد....
نویسنده: قاضی ربیحاوی

۰۶:۰۶:۴۲

سایه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ادگار آلن پو,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.
سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود....
نویسنده: ادگار آلن پو

۰۶:۰۶:۱۵

شوهرِ حومه نشین

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر بخواهیم از اوَل شروع کنیم ، هواپیمای برخاسته از مینی پُلیس که فرانسیس وید با آن بسمت شرق سفر می‌کرد، در هوای طوفانی گرفتار شد. آسمان، آبیِ مه‌آلودی شده بود و ابرهای زیر هواپیما چنان تنگاتنگ هم پهن شده بودند که از زمین هیچ دیده نمی‌شد. سپس آن‌سوی پنجره‌ها مه شروع به شکل گرفتن کرد و آن‌ها به درون ابر سفیدی پرواز کردند که آن‌چنان فشرده بود که آتش‌ اگزوز را باز می‌تاباند. سپس ابر تیره و خاکستری شد و هواپیما به تکان تکان افتاد. فرانسیس پیش‌تر هم از هوای طوفانی گذشته‌بود، امّا هیچ وقت این‌همه تکان‌تکان نخورده بود. مردِ توی صندلیِ‌ کناری‌اش قمقمه‌ای از جیبش در آورد و مشروبی نوشید. فرانسیس به همسایه‌اش لبخند زد، ولی مرد آن‌طرف را نگاه کرد؛ قصد نداشت مُسَکّن‌ش را با هیچ‌کس قسمت کند. تکان های هوا پیما شدیدتر شد. کودکی گریه می‌کرد. هوای توی کابین بیش از حد گرم و کهنه بود، و پای چپ فرانسیس خواب رفت. اندکی از کتابی که همراه داشت و در فرودگاه خریده‌بود، خواند....
نویسنده: جان چیور

۰۳:۳۰:۳۶

کشتی نوح

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارک تواین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ترقیاتی که در فن کشتی سازی از زمان نوح به بعد حاصل شده، شایان بسی توجه است.
باید اذعان کرد که در زمان نوح قوانین دریانوردی درست رعایت نمی‌شد و برعکس در زمان ما این قوانین به شدت مراعات می‌شود. بیچاره نوح نمی‌توانست به کاری که در آن وقت انجام داد مبادرت ورزد زیرا تجربه به ما یاد داده است که با کمال دقت مواظب حفظ حیات هم نوع خود باشیم. در حال حاضر نوح می‌دید که اجازۀ خروج از بندر برم به او داده نخواهد شد. بازرسانی از کشتی او بازدید نموده و همه نوع ایراد از او می‌گرفتند کسی که به اوضاع و احوال آلمان آشنا است به سهولت می‌تواند این صحنه و جزئیات صحبت هایی که رد و بدل خواهد شد تصور کند. مثلاً بازرس را با اونیفورم فاخر نظامی‌که آثار عظمت و نظم از آن پیداست و در اجرای مقررات سخت گیر و تأثرناپذیر است نزد خود مجسم کنیم که نوح را مجبور کند محل تولد، سن، فرقۀ مذهبی که به آن تعلق دراد، میزان درآمد، درجه و مقام اجتماعی و نوع اشتغالات و تعداد زوجه ها و فرزندان و همچنین نام و جنس و سن هریک از آنها را به او بگوید و بعد از اینکه از او مطالبه گذرنامه می‌کرد به کشتی می‌پرداخت و ...
نویسنده: مارک تواین

۰۱:۰۰:۰۳

انتری که لوطیش مرده بود

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق چوبک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

راست است که می‌گویند خواب دم صبح چرسی سنگین است. مخصوصاً خواب لوطی جهان که دم دم‌های سحر با انترش مخمل از «پل آبگینه» راه افتاده بود و تمام روز «کَتل دختر» را پیاده آمده بود و سرشب رسیده بود به «دشت برم» و تا آمده بود دود و دمی علم کند و تریاکی بکشد و چرسی برود و به انترش دود بدهد، شده بود نصف شب و خسته و مانده تو کنده کت و کلفت این بلوط خوابیده بود. اما هر چه خسته هم که باشد نباید تا این وقت روز از جایش جنب نخورد و از سروصدای آن همه کامیون که از جاده می‌گذشت و آن همه داد و فریاد زغالکش‌هایی که افتاده بودند تو دشت و پشت سرهم بلوط ها را می‌سوزاندند و زغال می‌کردند بیدار نشود.
بسکه مخمل گردن کشیده بود و سر دو پا ایستاده بود که ببیند آیا لوطیش بیدار شده یا نه. پِکَر شده بود و حوصله‌اش سر رفته بود. و حالا او هم گوشه‌ای کز کرده بود و منتظر بود لوطیش از خواب بیدار شود، او هم تمام روز را پا به‌پای لوطیش راه آمده بود. گاهی دو پا و زمانی چهار دست‌وپا راه رفته بود و ورجه ورجه کرده بود....
نویسنده: صادق چوبک

۰۷:۰۱:۲۶

پدربزرگ و نوه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک باشویس سینگر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بعد از مرگ بیل تمه، راب مردخای مئیر مغازه‌اش را فروخت و بنا کرد از مایه خوردن. یک نفر روی یک ورق کاغذ برایش با مداد حساب کرد که اگر هفته‌ای هشت روبل خرج کند، سرمایه‌اش هفت سال کفاف زندگی‌اش را می‌دهد- مگر می‌خواست چقدر عمر کند؟ پدر و مادرش در همین سن‌ و سال مرده بودند. از این به بعد، هر دقیقه‌ی عمرش موهبتی بود.
تنها دخترش چند سال پیش تیفوس گرفته و مرده بود، و یک جایی در اسلونیم چند تا نوه داشت، ولی نوه‌هایش مجبور بودند بدون ارث و میراث او سرکنند. دختر راب مردخای مئیر به یک لیتواک( یهودی اهل لیتوانی) شوهر کرده بود، به یک مخالف آیین حسیدیم، یک یهودی متجدد، و پدرش به تلافی او را از ارث محروم کرده بود.
راب مردخای مئیر مرد ریزنقشی بود با ریشی سفید و مایل به زرد، پیشانی بلند، و ابروهایی پرپشت که یک جفت چشم زرد، مثل چشم مرغ، از زیر آن‌ها دزدکی نگاه می‌کرد. نوک دماغش چند دانه مو درآمده بود. از گوش‌ها و سوراخ‌های بینی‌اش، دسته‌های مو بیرون زده بود....
نویسنده: آیزاک باشویس سینگر

۱۰:۱۱:۴۴

زنی که ساعت شش می‌آمد

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در متحرک باز شد. در آن ساعت کسی در رستوران خوزه نبود. ساعت تازه شش ضربه نواخته بود ومرد می‌دانست که مشتری‌های همیشگی تا پیش از ساعت شش‌ونیم پیدایشان نمی‌شود. زن، به خلاف مشتری‌های هر روزه و منظم، هنوز آخرین ضربه ی ساعت شش نواخته نشده وارد شد و، مثل هر روز در آن ساعت، بی آن که لب از لب بردارد روی چارپایه نشست. سیگار روشن نشده ای را محکم زیر لب گرفته بود.
خوزه وقتی زن را دید که نشست، گفت: “سلام، شازده.” به سر دیگر پیشخان رفت و با کهنه ی خشکی روی میز رگه دار را پاک کرد. هروقت کسی پا به مغازه می‌گذاشت خوزه همین کار را می‌کرد. صاحب چاق و چله و سرخ و سفید رستوران حتی با حضور این زن که با او کمابیش خودمانی بود قیافه‌ی هر روزه و ابلهانه‌ی آدمی‌ فعال را به خود می‌گرفت. از آن سر پیشخان سر حرف را گشود.
گفت: “امروز چی می‌خوری؟”
زن گفت: “اولاً می‌خوام یادت بدم چطور رفتارت آقاوار باشه.” زن در انتهای ردیف چارپایه‌ها نشسته بود، آرنج‌هایش به پیشخان تکیه داشت و سیگار خاموش زیر لبش بود. حرف که می‌زد لب‌هایش را جمع می‌کرد تا خوزه چشمش سیگار خاموش را ببیند....
نویسنده: گاربریل گارسیا مارکز

۰۹:۵۴:۳۵

آدم خوب کم پیدا می‌شود

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادربزرگ خوش نداشت به فلوریدا برود، دلش می‌خواست برود تنسی شرقی چند تا از بستگانش را ببیند و هر وقت فرصتی دست می‌داد سعی می‌کرد نظر بیلی را برگرداند. بیلی پسرش، پسر یکی یک دانه اش، بود که در خانه اش زندگی می‌کرد. بیلی پشت میز، روی لبه صندلی، نشسته بود و سرگرم خواندن صفحه ورزشی مجله جورنال بود. مادربزرگ گفت: "بیلی، اینجارو نگاه کن، اینو بخون."یک دستش را به کمر لاغرش گذاشته بود و با دست دیگر روزنامه رو تق تق به سر طاس او می‌زد. "یه بابایی، که اسم خودشو ناجور گذوشته، از زندون فدرال فرار کرده رفته طرف فلوریدا. بخون ببین چه بلایی به سر فلوریدایی‌ها آورده. بگیر بخون. من بچه‌ها رو بر نمی‌دارم ببرم جایی که توش همچین آدمکشی ول بگرده. یعنی اگر این کارو بکنم جواب وجدانمو چی بدم؟"
بیلی سرش رو از رو مجله برنداشت، این بود که مادربزرگ برگشت و رویش را به مادر بچه‌ها که زنی جوان بود و شلوار خانه پوشیده بود، چهره ای معصومانه و پهن چون کلم داشت و موهایش را با روسری سبزی پوشانده بود و در دو سوی سرش، مثل دو گوش خرگوش، گره زده بود....
نویسنده: فلانری اوکانر

۱۰:۳۷:۵۷

مهمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلبر کامو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

معلم دو مرد را نگاه می‌کرد که در سربالایی به سوی او پیش می‌آمدند. یکی سوار بر اسب و دیگری پیاده بود. آن‌ها از لا به لای تخته سنگ ها در میان برف هایی که تا چشم کار می‌کرد بر دامنه وسیع جلگه مرتفع و متروک دیده می‌شد آهسته آهسته و به زحمت پیش می‌آمدند. اسب گه‌گاه می‌لغزید. معلم بی آنکه هنوز چیزی بشنود، بخار را که از بینی اسب بیرون می‌زد به چشم می‌دید. دست کم یکی از دو مرد محل را می‌شناخت. آن ها از کوره راهی می‌آمدند که از روزها پیش در زیر قشر نازکی برف سفید پنهان شده بود. معلم پیش خود حساب کرد که نیم ساعتی طول می‌کشد تا به بالای تپه برسند. هوا سرد بود از این رو وارد مدرسه شد تا ژاکتی بپوشد.
از میان کلاس خالی و سرد گذشت. روی تخته سیاه چهار رود فرانسه، که با چهار گچ رنگی گوناگون کشیده شده بود، از سه روز پیش به مصب خود می‌ریختند. ناگهان در وسط ماه اکتبر، پس از هشت ماه خشکسالی که حتی قطره ای باران نیامده بود، برف باریده بود و تقریبا بیست شاگرد مدرسه ...
نویسنده: آلبر کامو

۰۸:۰۳:۵۲