داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

شکوه قانون

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دن براید پیر برای اجاق چوب می‌شکست که صدای پایی را در کوره‌ راه جلو خانه‌اش شنید. می‌خواست یک دسته ترکه را به زانویش بکوبد و بشکند، اما مکث کرد.
دن مادام که مادرش زنده بود از او مراقبت کرده بود و بعد از مرگ مادر هیچ زنی پا به خانه‌ی او نگذاشته بود. انگار خانه‌اش طلسم شده بود. تقریبا همه‌ی اثاثیه‌ی خانه رابا دست‌های خودش و به روش خودش ساخته بود. نشیمنگاه صندلی‌ها در واقع کُنده‌هایی بُرش خورده بودند، گرد، کلفت و زُمخت، درست به همان شکلی که از زیر اره در آمده بودند و رگه‌های چوب هنوز از ورای لایه‌ی کثافت و برقی که اصطکاک شلوارهای زبر و زُمخت بر آن‌ها برجاگذاشته بود، به وضوح نمایان بودند. پشتی و پایه‌های این صندلی‌ها عبارت بودند از شاخه‌های کلفت و گره‌دار زبان گنجشک که دن آن‌ها را به کنده‌های برش خورده میخکوب کرده بود. میز خانه که از چوب کاج بود و از مغازه خریداری شده بود، از مادرش به میراث رسیده بود و مایه‌ی غرور و دلخوشی او بود، اگر چه هر وقت دستش به آن می‌خورد لق می‌زد....
نویسنده: فرانک اوکانر

۱۰:۲۵:۳۷

شروود آندرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شروود آندرسن از پایه‌گذاران نهضت ساده نویسی در ادبیات معاصر آمریکاست. او از نخستین کسانی است که داستانِ کوتاه آمریکایی را از محدودیتهای شیوه سنتی و قراردادی آزاد کرد و کوشید با زبانی ساده و راحت، پیچیدگی‌های زندگی بشری را بیان کند. جان‌مایه داستانهای آندرسن، زندگی آدمها در شهرهای کوچک است و از تجربه‌های اصیل شخصی خود او و تماسش با این گونه آدمها سرچشمه می‌گیرد. مهمترین اثرش «واینزبرگ اوهایو»، سومین کتاب اوست که شامل بیست و سه داستان کوتاه به هم پیوسته است. ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر هر دو از شیوه‌ی کار او در نویسندگی تاثیر فراوان پذیرفته اند. فاکنر درباره‌ی او گفته است «آندرسن، پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» آندرسن از نوعی جامعه صنعتی و تجاری که در پیرامونش رشد و ...

۰۷:۰۹:۳۲

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‌روم، به این کتاب فکر می‌کنم و دائم به خودم می‌گویم "همین فردا دست به کار می‌شوم". آدمهایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشمانم به رقص در می‌آیند. من اصلاً اهل شیکاگو هستم و شبها، کامیونها از جاده ای که رو به روی خانه‌ی ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‌کنند. کمی‌آن طرف‌تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شبها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‌گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‌خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‌مانم و همین طور با خودم حرف می‌زنم. البته نمی‌شود همه‌ی وقایع کتاب را در محدودء شهری که من الان درآن زندگی می‌کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود مرا بهتر می‌فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید....
نویسنده: شروود آندرسن

۰۷:۰۵:۴۷

لباس نو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

میبل از همان اول به سر و وضع خود جداً شک داشت، همان موقع که داشت شنلش را درمی‌آورد و خانم بارنت، با دادن دادن آینه به دستش و وررفتن به برس و شاید تا حدی جلب توجه او به همه‌ی وسایلی که برای مرتب کردن و آرایش مو، صورت و لباس لازم است، که روی میز آرایش موجود بود، این شک را تأیید کرد این که سر و وضعش دست نبود، اصلاً درست نبود، و وقتی از پله‌ها بالا می‌رفت این شک قوت بیشتری گرفت و به او تلنگر زد، همین اعتقاد را داشت وقتی با کلاریسا دالووی احوال پرسی کرد، بعد یک راست به انتهای اتاق رفت، به کنجی تاریک که آینه‌ای آویزان بود و نگاه کرد. نه! درست نبود. و یک مرتبه همه‌ی آن بدبختی که می‌کوشید مخفی‌اش کند، نارضایتی همین احساسی که از زمان بچگی داشت، این که از دیگران پایین تر بود در او سربرآورد، بی‌امان، ظالمانه، با شدتی که نمی‌توانست آن را پس براند، برخلاف شب‌هایی که در خانه از خواب بیدار می‌شد، آثار بارو یا اسکات را می‌خواند چرا که وای الآن همه از زن و مرد دارند فکر می‌کنند «این چیه که میبل پوشیده؟ چه زشت شده! چه لباس جدید بدترکیبی!» همان‌طور که پیش می‌آمدند پلک‌هایشان می‌پرید و سعی می‌کردند با او روبرو نشوند....
نویسنده: ویرجینیا وولف

۰۱:۲۷:۰۲

جاودانگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : میلان کوندرا,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن شصت یا شصت و پنج سالی داشت. از روی صندلی راحتی کنار استخر باشگاه تندرستی، واقع در طبقه‌ی آخر یک ساختمان بلند که منظره ی وسیعی از تمام پاریس داشت نگاهش می‌کردم. منتظرپروفسور آوناریوس بودم که گاه گاه در همین جا با او قرار ملاقات می‌گذاشتم تا با هم گپی بزنیم. اما پروفسور آوناریوس دیر کرده بود و من همچنان زن را نگاه می‌کردم؛ فقط او توی استخر بود، تا کمر در آب بود و به نجات غریق جوانی که مایو به تن داشت و شنا یادش می‌داد نگاه می‌کرد. مرد به او توصیه می‌کرد: باید نزدیک به لبه استخر حرکت کند و نفس های عمیق بکشد. زن با جد و جهد می‌خواست چنان کند و مثل آن بود که موتور بخار کهنه ای از اعماق آب خس خس کند (این صدا برای کسانی که آن را نشنیده اند بهتر از این توصیف نمی‌شود که پیرزنی نزدیک به لبه یک استخر خس خس می‌کند). من افسون زده نگاهش می‌کردم. رفتار مضحک و رقت انگیزش جذبم کرده بود (نجات غریق نیز متوجه این نکته شده بود، چون گوشه دهانش کمی‌تاب برداشته بود)....
نویسنده: میلان کوندرا

۰۱:۱۰:۱۷

عُقلای‌ِ مجانین

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

می‌دانم باز هم با این حرف‌ها خسته‌ات می‌کنم. ما همه‌مان داریم مثل‌ِ هم می‌شویم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم آخروعاقبت‌مان این باشد. منوچهردیوانه را یادت می‌آید؟ بهش می‌گفتیم منو دیوانه. قیافه‌اش الان جلوِ چشمم است. همیشه‌ی خدا پیشانی‌اش ورم داشت. ورم که نبود، مثل‌ِ زانوی‌ِشتر پینه بسته بود. از بس سرش را می‌کوبید به زمین. می‌ماندم حیران که چرا خون نمی‌آید. دعایی بود. می‌گفتند برادرخوانده‌اش داده سید فرج‌الله براش حرزِجواد نوشته. حتماً یک حکمتی در کار بود. آن جور که او پیشانی می‌کوبید به ‌زمین حتی صداش دل‌ِ آدم را ریش می‌کرد باید استخوان خُرد می‌شد یا جمجمه می‌شکافت. اگر سرش مو داشت باز یک حرفی. شاید کمی ‌جلوِ ضربه را می‌گرفت. وقتی پیداش می‌شد بچه‌ها یکی‌یکی می‌رفتند به طرفش. تا خودش را پشت‌ِ حمام‌ِ مُرادی می‌رساند جمع‌مان جور بود. ازسرِ خیابان‌ِ یک تا مسجدِ بوشهری‌ها هرچه بچه بود راه می‌افتاد تو کوچه. تو نمی‌آمدی....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۳:۰۶:۱۹

مزدور

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان اشتاین بک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

موج عظیم هیجان، پایکوبی و فریاد در پارک شهر رفته رفته به خاموشی گرایید. گروهی از مردم هنوز زیر درختان نارون ایستاده بودند. نور آبی چراغ خیابان دو کوچه آن طرف تر، مبهم و بی فروغ بر آنها می تابید. سکوتی خسته بر مردم سنگینی می کرد؛ بعضی از افراد جماعت کم کم به درون تاریکی خزیدند. چمن پارک زیر پای جمعیت لت و پار شده بود.
"مایک" می دانست که همه چیز تمام شده است. یأس را در درون خود حس می کرد. آنقدر خسته بود که انگار چند شب نخوابیده است، اما این خستگی رؤیا گونه و راحت بود. کلاهش را تا روی چشمهایش پایین کشید و به راه افتاد، اما پیش از ترک پارک، سرش را برای آخرین نگاه برگرداند....
نویسنده: جان اشتاین بک

۱۰:۰۱:۲۳

روز شمار

آرشيو نظرات (0)
دسته : کارل چاپک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تبهکار معروف «کوگلر» که به چند جنایت دست زده و بارها حکم دستگیریش صادر شده‌‌‌‌ بود و لشکری از ژاندارم و کارآگاه در پی‌اش می‌گشت سوگند یاد کرده‌بود که نگذارد دستگیر شود. راستی هم تا زنده بود دست کسی به او نرسید . آخرین خونی که کرد قتل نهمش بود یعنی ژاندارمی که آمده‌بود دستگیرش کند. البته ژاندارم از پای درآمد ولی خودش هم هفت گلوله خورد که دست کم بی‌گفتگو سه تاش مرکبار بود . بدین ترتیب :به صورت ظاهر از کیفیت زمینی جان به در برد.
اجل چنان ناگهانی فرا رسید که کوگلر حتی فرصت درد کشیدن پیدا نکرد. همین که روانش قالب تن را تهی کرد ،به آن جهان دیگر شتافت جهانی خارج از فضا، جهانی خاکستری ، ببی‌نهایت خلوت و خاموش ، با غرابتی شگفتی آور ؛ منتها اسبا شگفتی وی نشد . برای مردی که حتی زندان‌های آمریکا را پشت سر گذرانیده باشد آن دنیا هم ، در، بر همان پاشنه می‌گردد که این یکی ، و هر کسی می‌تواند با کمی تهور راه خودش را باز کند، مثل همه جا....
نویسنده: کارل چاپک

۱۰:۰۰:۱۲

گذرنامه

آرشيو نظرات (0)
دسته : هرتا مولر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دور وبر بنای یادبود جنگ رز روییده است. انبوهی از رز. بوته ‌های رز آن قدر بلند شده اند که چمن ها را خفه کرده‌اند. غنچه ‌های سفیدشان مثل کاغذ لوله شده­اند. برگ هاشان خش خش می‌کند. خورشید طلوع می کند. به زودی روز خواهد شد.
ویندیچ هر روز صبح همان‌طور که توی راه آسیاب دوچرخه‌اش را پا می‌زند روز را می‌شمرد. روبروی بنای یادبود جنگ سال‌ها را می‌شمرد. وقتی به اولین درخت تبریزی پشت آن می‌رسد جایی که همیشه توی همان چاله هر روز می‌افتد روزها را می‌شمرد. و شب وقتی ویندیچ در آسیاب را قفل می‌کند سال‌ها و روزها را دوباره می‌شمارد.
از فاصله دور هم می‌تواند بوی گل رز‌های سفید و بنای یادبود جنگ و درخت تبریزی را ببیند....
نویسنده: هرتا مولر

۱۰:۳۵:۴۲

دختر خاله‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : جویس کرول اوتس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چقدر دلم می‌خواهد می توانستم شما را «فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.
من تازه خاطرات شما را خوانده‌ام. و به دلیلی فکر می‌کنم ما دختر‌خاله‌ایم. نام خانوادگی پدری من «اشوارت» است( این اسم واقعی پدرم نیست، فکر می‌کنم در 1936 در جزیری‌ الیس عوض شده)، ولی فامیلی مادرم قبل از ازدواج «مورگنشترن» بود و خانواده‌اش، مثل خانوادی‌ شما، همه اهل کاوفبویرن بودند. بنا بود ما در سال 1941، که بچه‌های کوچکی بودیم، همدیگر را ملاقات کنیم، شما و پدر و مادر و خواهر و برادرتان داشتید می‌آمدید که با من و پدر و مادر و دو برادرم در میلبرن نیویورک زندگی کنید. ولی اداری‌ مهاجرت امریکا کشتی مارئا را، که شما و سایر پناهنده‌ها سوارش بودید، از بندر نیویورک برگرداند.
(شما در خاطراتتان خیلی به اختصار به این موضوع اشاره می‌کنید. ظاهراَ اسم دیگری غیر از مارئا به یادتان می‌آید. ولی من مطمئنم که اسمش مارئا بود چون به نظرم مثل موسیقی خوش‌آهنگ بود. البته شما خیلی کوچک بودید....
نویسنده: جویس کرول اوتس

۰۹:۲۸:۳۲

تب خال

آرشيو نظرات (0)
دسته : احمد محمود
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خاله گل آمد و مرا برد خانه خودشان. غروب بود. هوا خاکستری بود. شوهرخاله گل بغلم کرد. به موهام دست کشید و بعد، پیشانی‌ام را و گونه‌هام را بوسید. با سبیل شوهر خاله گل بازی کردم که مثل پشمک نرم بود، اما مثل پشمک سفید نبود.
چند روزی منزل خانه گل بودم. ده روز، یا دوازده روز. درست یادم نیست. اما یادم هست که تابستان بود و هوا گرم بود.
خاله گل چرا نباد برم خونه خودمون؟
خاله گل بغلم می‌کند به سینه‌اش می‌چسباندمموی بلندم را ناز می‌کند و می‌گوید:
- مادرت ناخوشه عزیزم.
خاله گل، عینهومادرم است. میانه قامت، لاغر، با پوستی سفید و چشمانی سیاه و گیسوانی بلند....
نویسنده: احمد محمود

۰۱:۳۱:۰۴

قصه دختر سعید مسیّب

آرشيو نظرات (0)
دسته : شمس‌الدّین محمّد تبریزی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قصه سعید مسیّب که او را مسند تدریس بود در بغداد. او را دختری بود که صفت لطف و جمال او به امیرالمومنین رسید، چه حیله‌ها و توسل‌ها کرد غیر ستم و ظلم، که آن دختر را در نکاح خود آرد؛ البته میسر نشد. فقیهی بود در درس او را از همه مُقِّل‌حال‌تر، و در صف نَعّال‌تر. او را مادری بود درویش. آن بزرگ را نظر بر او افتاد، چون درس خلوت شد، او را پیش خواند. احوال او بپرسید و او را گفت که «دختر تو را دهم و نایب من باشی.»
او این قصه با مادر حکایت کرد. مادرش ترسید که این، از تکرار شب و تحصیل روزبی‌نوایی، دیوانه شد.
- ای فرزند، به خواب دیدی یا خیال است تو را؟ مرا مال نی که تو را معالجه کنم....
نویسنده: شمس‌الدّین محمّد تبریزی

۰۹:۳۴:۵۰

مترسک

آرشيو نظرات (0)
دسته : جبران خلیل جبران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت «لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»
دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزی‌ این لذت را چشیده‌ام.»
گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»
آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که ...
نویسنده: جبران خلیل جبران

۱۰:۲۱:۱۰

زیر درخت لیل

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

درخت عجیبی است لیل. ساقه‌هاش همه به شکل ریشه، رشته رشته، در خاک فرو رفته‌اند و گاهی هم چند ریشه‌ی گره خورده مثل کنده‌ای یا تخته سنگی از تنه‌ی آن آویخته‌اند. برگ‌هاش پهن و گوشت دارند و میوه‌اش فندق مانند اما به رنگ سرخ جگری است. حتی در اولین دیدار اینتوهم که درخت هم ما را می‌بیند، آدم را می‌لرزاند. قبلا هم دیده بودم، ولی تک و توک بود، اما در کیش، در محله‌ی عربها دو طرف دهکده سی‌چهل تایی لیل داشت. زمین را برای لوله کشی کنده بودند و ما تا به درخت‌ها برسیم مجبور شدیم پنج شش بار از روی کانال‌های عمیق بپریم.
چهار نفر بودیم. من و احمد و دو محمدعلی. احمد تاجر است. یکی از محمدعلی‌ها شاعر بود و آن یکی داستان هم می‌نویسد.
حالا شاعر لیل شده‌ است....
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۰۹:۲۰:۴۸

در حال و هوای سن ژرمن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنا گاوالدا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سن ژرمن دپِرس؟....نمی‌دانم می‌خواهید به من چه بگویید.
«خدای من، ولی دیگر این موضوع پیش پا افتاده‌شده، پیش از این به این موضوع پرداخت و البته خیلی هم بهتر از تو!»
می‌دانم. اما چه انتظاری دارید...مطمئن نیستم همه‌ی ماجرا در بلوار کلیشی برایم رخ داده باشد، زندگی است دیگر، این‌گونه است.
باشد، اندیشه‌هایتان را برای خودتان نگه دارید و به من گوش دهید زیرا حس ششمم به من می‌گوید از این داستان خوشتان خواهد آمد. گل گند‌م‌های ظریف سن ژرمن را می‌پرستید، آن‌هنگام که از این شب‌های دل انگیز و نوید بخش دل‌تان غنج‌ می‌رود، مردانی که به گمانتان مجرد می‌آیند و کمی هم بدبخت.
می‌دانم از این همه لذت می‌برید. طبیعی است، با وجود این از آن دست آدم‌هایی نیستید که در رستوران لیپ یا کافه دومگو رمان‌های ارزان بازاری می‌خوانند. نه، مسلما شما این‌طور نیستید. نمی‌توانید باشید....
نویسنده: آنا گاوالدا

۰۹:۲۹:۲۲

باغچه جعفری

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویلیام سارویان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی در ماه آگوست آل کوندراج بدون این که یک پنی در جیب‌اش باشد در فروشگاه وول ورث پرسه می‌زد که چشمش به چکش کوچکی افتاد که نه اسباب بازی بلکه چکشی واقعی بود و آرزوی تصاحب آن تمام وجودش را در بر گرفت. یقین داشت این درست آن چیزی است که احتیاج دارد تا با آن یکنواختی ملالت بار را از بین ببرد و چیزی بسازد. از کارگاه بسته‌بندی، جایی که کارگران جعبه‌ساز کار می‌کردند و با بی‌مبالاتی دست کم پنجاه سنت میخ را دور ریخته بودند، تعدادی میخ درجه یک جمع کرده بود. با طیب خاطر زحمت جمع‌آوری آنها را به خود داده بود، چون به نظرش می‌رسید میخ، آن هم آن میخ، چیزی نبود که دور ریخته شود. میخ‌ها را حدود نیم پوند، حداقال دویست دانه، در کیسه‌ایی کاغذی درون جعبه سیبی که خرت و پرت‌هایش را در خانه در آن نگاه می‌داشت، گذاشته بود....
نویسنده: ویلیام سارویان

۱۰:۲۳:۵۱

ویلیام سارویان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویلیام سارویان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سارویان در 1908 در فرنسو کالیفرنیا در خانواده کارگر ارمنی- آمریکایی دیده به جهان گشود. در سیزده سالگی مدرسه را ترک کرد و به کارهای متعددی پرداخت و سرانجام نویسندگی را پیشه خود قرار داد. سارویان طی سال‌های 1934 تا 1940 بیش از پانصد داستان به رشته تحریر درآورد.
نخستین مجموعه‌اش «مرد جوان جسور بر تاب بندبازی» 1934 و دومین مجموعه‌اش «دم و بازدم» 1936 بود. معروف ترین نمایشنامه‌های او «قلب من در کوهستان» 1939 و «زمان زندگی تو» 1939 است....

۱۰:۲۱:۴۰

خال و ناخن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلکس لاگوما
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

می‌زدند یا غرولند می‌کردند. و گاه به خاطر آن‌که صدایشان به گوش همه برسد وحشیانه سر یکدیگر نعره می‌زدند و اغلب هم کارشان به دعوا می‌کشید. این‌جا و آن‌جا، چندتایی با ورق‌های قاچاق یا دست‌ساز قمار می‌کردند و به جای پول از خرده کاغذ یا خرده نان و زغال استفاده می‌کردند. هرازچند‌گاهی ، وقتی نگهبانی در گشت و سرکشی به بندها به در سلول نزدیک می‌شد و از پس دریچه میله شده آهنی سرهمه فریاد می‌کشید. سلول آرام می‌گرفت.
من با بازو عرق از صورت گرفتم و گفتم «تو داشتی از جایی داغ‌تر از این‌جا حرف می‌زدی.»
احمد تُرکه جواب داد «آره. راست می‌گم به‌خدا.»
پرسیدم «کجا می‌تونه از این خراب‌شده داغ‌تر باشه؟ رو اجاق یا پریموس؟»
«احمد ترکه جواب داد «نه، مرد. اردوگاه ایتالیایی اسرای جنگ در وادی‌الحسنی ...
نویسنده: آلکس لاگوما

۰۹:۴۹:۵۹

آلکس لاگوما

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلکس لاگوما
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آلکس لاگوما، فرزند یکی از چهره‌های سرشناس نهضت آزادی‌بخش غیر سفید، در سال 1925 در آفریقای جنوبی زاده شد. در جوانی به حزب کمونیست پیوست و تا سال 1950 عضو کمیتی‌ حزب در ناحیی‌ «کیپ‌تاون» بود. در سال 1956 به تشکیل گروه نمایندگان آفریقای جنوبی، که «فرمان آزادی» را منتشر کردند، کمک کرد و در میان 156 نفری بود که همان سال در «Treason Trails» متهم شدند.
در سال 1960 نوشتن برای نشریی‌ پیشرو «عصر جدید» را آغاز کرد و دو سال بعد در خانه‌اش تحت بازداشت قرار گرفت پیش از آن‌که دوره محکومیت پنج ساله‌اش تمام شود. باز هم به محاکمه کشیده شد و با همسرش به زندان رفت....

۰۹:۴۶:۲۳

یک تصویر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۱۰:۱۰:۴۶

ساموئل بکت

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساموئل بکت در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آن‌جا ماند. در اواخر دهی‌ 1920 با جیمز جویس که در پاریس به سر می‌برد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت....

۱۰:۴۴:۳۳

بیرون رانده

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پلکان بلند نبود. من هزار بار پله‌هایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین‌طور تا آخر، یا اصلاَ پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سر همین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناَ همین‌طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملاَ متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت همنمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی کهمی‌گویم رقم دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است کههیچ‌کدام از آن سه رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. البته وقتی هم در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را ، که حتماَ آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم....
نویسنده: ساموئل بکت

۱۰:۴۰:۳۲

دست بردار!

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سحر بود و خیابان‌ها پاکیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین که ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم، دریافتم که از آنچه فکر می‌کردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌کردم، هراس این کشف، مرا در ادامی‌ راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیکی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۹:۴۱:۳۹

کلاس درس

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفته‏ای که هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏کشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏کردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند....
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۰۸:۵۷:۰۹

کالسکه

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و کور بود. وقتی که سوار بر کالسکی‌ یا درشکه از شهر می‌گذشتی قیافی‌ عُنق آلونک‌های کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات می‌کرد که نگو و نپرس، انگاری که تو قمار پاک لخت‌ات کرده باشند یا یک جایی حسابی خیط کاشته باشی. خلاصی‌ کلام، حال‌ات را حسابی می‌گرفت. گچ و دوغاب دیوار خانه‌ها ریخته بود و به جای این که سفید باشند، لک و پیسی بودند. پشت بام خانه‌ها، مثل اکثر شهرهای جنوب کشورمان، گالی پوش بود. و سال‌ها پیش یکی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغ‌چه‌های جلوی خانه‌ها را از هر چه گل و گیاه بود پاک کنند تا شهر هر چه نظیف‌تر شود. وقتی که از خیابان می‌گذشتی احدی را نمی‌دیدی، مگر شاید خروسی که برای خودش قدم می‌زد. خیابانِ خاکی مثل بالشی نرم بود و خاک اش چنان که با کم ترین بارانی گل و شل می‌شد. وقتی که باران می‌گرفت، چارپایان چاق و چله‌ای که شهردار دوست داشت ...
نویسنده: نیکلای گوگول

۱۰:۴۳:۱۶

شجره النور یا درخت روشنایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا صفدری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با همراهم نشسته بودیم نگاه می‌کردیم، نشستن به گونه‌ای بود که انگار پیش از دیدن و سخن گفتن، بر جای‌گاه تماشاچیان نشسته بودیم. بر سکوی نمایش، سه درخت در تاریکی پدیدار شدند که پیکرهایی زنانه داشتند. کشیدگی شاخه و تنه‌های آن‌ها زنانه بود. از خمیدن و به هر سو کشیدن و دوبارهراست ایستادن‌شان پیدا بود که آیینی به جای می‌آورند. چشم به کشیدگی تنه و شاخه‌ای داشتیم که ناگاهیکی از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشی که در شاخه‌هایش پیچیدهبود و به هر سو زبانه می‌کشید. با این که می‌سوخت، همان آیین را به جای می‌آورد تا جایی که دیگر سرخی آتش نبود و درخت یک‌پارچه سیاه شد و با این که دیگر نمی‌سوخت، همان کشیدگی اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هایش آشکار بود و ما از دیدن آن خرسند بودیم....
نویسنده: محمدرضا صفدری

۱۱:۱۲:۳۹

دفترچه پس انداز

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلبا دسس پدس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»
او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. درواقع لب‌هایش می‌لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب‌هایش نیز مشکی بود و هنوز بنابر عادت زن‌های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می‌کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه...» چند کلمه‌ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می‌گفتم که ...
نویسنده: آلبا دسس پدس

۰۹:۱۳:۰۱

رویای یک ساعته

آرشيو نظرات (1)
دسته : کیت شوپِن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چون می‌دانستند که خانم ملارد مبتلا به بیماری قلبی است، بسیار احتیاط کردند که خبر مرگ شوهرش را تا حد ممکن با مقدمه‌چینی به او بگویند.
خواهرش جوزفین بود که مِن و مِن کنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلویحی که نیمی از خبر را پوشیده نگه‌می‌داشت. ریچارد دوست شوهرش نیز آنجا در کنارش بود. او بود که وقتی گزارش سانحه‌ی قطار با اسم برنتلی ملارد در صدر فهرست «کشته شدگان» دریافت شده بود، در دفتر روزنامه حضور داشت، ریچاردز وقت را فقط صرف این کرده بود که با ارسال دومین تلگراف از صحت خبر مطمئن شود و بعد عجله کرده‌بود تا با پیش‌دستی مانع رسیدن خبر توسط دوستی با احتیاط و شفقت کمتر شود.
وقتی خانم ملارد این خبر را می‌شنید، برخلاف بسیاری از زنان دیگر که چنین خبری را می‌شنوند بهت‌زده و عاجزانه نگفت که باور نمی‌کند....
نویسنده: کیت شوپن

۰۹:۰۵:۴۱

ماجرای گند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این ماجرا در زمستان آغاز شد.
ضیافت رقصی ترتیب داده شده بود. غرش موسیقی به عرش اعلا می‌رسید، شمع‌های کلیی‌ چلچراغ‌ها روشن بود، مردهای جوان دچار افسردگی نمی‌شدند، دوشیزه‌ خانم‌ها نیز از زندگی لذت می‌بردند. جماعت، توی سالن‌ها می‌رقصید، مردها در اتاق‌ها ورق‌بازی می‌کردند، توی بوفه بساط میگساری به راه بود و توی کتاب‌خانه نومیدانه اظهار عشق می‌کردند.
دوشیزه‌ای موبور و تپلی و پوست صورتی به اسم لیولا آسلووسکایا که چشم‌های درشت آبی رنگ و موی فوق‌العاده بلند و در شناسنامه‌اش سنی به اندازی‌ 26 سال داشت از لج همگی و تمام دنیا و خودش، جدا از دیگران نشسته بود و خودخوری می‌کرد؛ حالی داشت که انگار گربه‌ها به روحش چنگ می‌انداختند. موضوع این‌جاست که حالا دیگر مردها با او بدتر از خوک رفتار می‌کردند. رفتارشان، خاصه در دو سال اخیر، وحشتناک بود؛ لیولا دریافته بود ...
نویسنده: آنتون چخوف

۰۷:۳۹:۲۳

سالی‌ دو ماه‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی‌ که‌ پشت‌ِ میز پیشانی‌ را روی‌ِ دست‌هایش‌ گذاشته‌ بود با صدایِ باز و بسته‌ شدن‌ِ در سر بلند کرد و چشم‌هایش‌ را مالید.
کاری‌ داشتی‌؟
مردِ تازه‌وارد، که‌ یک‌ پاکت‌ِ بزرگ‌ دستش‌ بود، گفت:‌ احمد هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز گفت‌:‌ کدام‌ احمد؟
مرد پاکت‌ را روی‌ِ میز گذاشت‌: مگر چند تا احمد این‌جا هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز به‌ گردن‌ِ بطری‌ها که‌ از پاکت‌ بیرون‌ زده‌ بود نگاه‌ کرد: با آقای‌ِ پاک‌روان‌ کار داری‌؟
مردِ تازه‌وارد خم‌ شد روی‌ِ میز و توی‌ِ چشم‌های‌ِ مرد گفت‌: با احمد کار دارم‌، احمدلُختی‌، احمدشیطان‌. بگو باقر، آقاباقر، آمده‌.
لحظه‌ای‌ در چشم‌های‌ِ هم‌ خیره‌ ماندند. مردِ آن‌ طرف‌ِ میز زیرپیرهن ‌ِرکابی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و دست‌هایش‌ پُر مو بود. پا شد آرام‌ به‌ طرف‌ِ درِ کوچکی‌ رفت‌ که‌ جلوش‌ پرده‌ای‌ از مُهره‌های‌ِ رنگ‌‌شدی‌‌ خیرزان‌ بود. وقتی‌مهره‌ها را کنار زد یک‌ زنگولی‌‌ برنجی‌، که‌ بالای‌ِ در به‌ نخی‌ آویزان‌ بود، صدا کرد....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۰:۰۷:۱۶

این برف، این برف لعنتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جمال میرصادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانه‌ها می‌رفتم، عقب مشتری‌ها راه می‌افتادم و بده‌کاری‌ها را جمع می‌کردم. اوستام پیش حاج‌آقام تعریف من را خیلی می‌کرد:
«ماشاءالله بچی‌ زبر و زرنگیه. وقتی می‌فرستمش تا پولو نستونه برنمی‌گرده.» 
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتری‌های جورواجور داشتیم. محلی‌ گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفت‌خور داشت. می‌آمدند گوشت نسیه می‌گرفتند، بعد یادشان می‌رفت که بدهکارند. یکی را می‌خواست که یادشان بیندازد! سروکله‌شان که از دور پیدا می‌شد، اوستام می‌گفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار می‌کنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری می‌خواست و بدپیلگی و زبلی. کثافت‌کاری بود. حالا که فکرش را می‌کنم حالم را به‌هم می‌زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی‌ راه‌هاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی می‌خواست. هی پیش این و آن تعریفم را می‌کرد:» بچی‌ زرنگیه، بچی‌ زرنگیه....» هی تعریف می‌کرد، هی تعریف می‌کرد....
نویسنده: جمال میرصادقی

۰۸:۲۰:۲۸