داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

لباس سرهم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اشکال کار آدمی ‌که ساعت یازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب باید شعر بخونه، این جاست که حد خودش رو تا حد آدمی‌ که اون‌ها می‌خوان روی صحنه ببینن، آورده پایین؛ آدمی‌که بشه تماشاش کرد، بهش خندید، و از میدون به درش کرد. اون‌ها از تو نمی‌خوان که روشن‌شون کنی؛ می‌خوان سرشون رو گرم کنی. 
من توی فرودگاه با پروفسور کراگماتز آشنا شدم، و توی ماشین، با دوتا سگش، و همین‌طور با پولهولتز که سال‌ها بود کارهای من رو می‌خوند. دو تا دانشجوی جوون هم بودند که یکی‌شون کاراته باز بود، و اون یکی پاش شکسته بود. داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی هووارد. (پروفسوری که بانی دعوت من برای خوندن شعرهام بود.)
من بُق کردم و متظاهرانه نشستم، و آبجو خوردم. به جز هووارد، تقریباً همه باید می‌رفتند سرکلاس‌هاشون....
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۰:۳۷:۰۴

نخستین اشتباهی که نی نی کرد...

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هربارکه ورقی راپاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و دادوفریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دوبرابرمی‌شد. اما دست برنمی‌داشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره می‌کرد که گاه مجبورمی‌شدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی وگرنه ...
نویسنده: دونالد بارتلمی‌

۱۲:۰۰:۳۳

بیدار

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اودیسه پشت به بندر کرد و قدم در راه ناهمواری گذاشت که از میان درخت‌ها و از روی تپه به طرف جایی می‌رفت که آتن نشانش داده بود...
ریچارد مدتی به خواندن ادامه داد. بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از آن بود که سفر ادیسه به خانه خوک‌چران وفادارش سرگرمش کند. عجب کلمه‌ای! عجب راهی برای امرار معاش- البته کسی آنجا ادیسه را یادش نخواهد بود، توی این کتاب‌های قدیمی‌هیچ‌وقت کسی را نمی‌شناسند- اما به هر حال به او غذا تعارف می‌کنند و با آه و ناله‌هایشان سرش را می‌برند. ریچارد گاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاهی می‌انداخت. امیدوار بود آنا بیدار شود به طرف او به بچرخد و بازوهایش را باز کند- اما انگارآن شب از این شانس‌ها نداشت. دلخور و دمغ دوباره سراغ ادیسه رفت.... 
نویسنده: توبیاس ولف

۱۲:۱۶:۳۴

خانم حوا

آرشيو نظرات (0)
دسته : هانری تروایا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر نبود آن اعتصاب وحشت‌ناک راننده‌های رؤسا که زندگی کل رؤسای فرانسوی را در پاییز سال قبل فلج کرد، آقای کک ریکو دولامارتینیر، هرگز این فرصت را نمی‌یافت که دوباره با متروی شهری سفر کند. البته او از این وسیله‌ی نقلیه دو- سه بار، وقتی تقریباَ هشت ساله بود، به یمن هم‌دستی پرستارش که موافقت کرد، پنهان از چشم پدر و مادرش، دنیای مردم عادی را به وی نشان دهد، استفاده کرده بود، اما خاطره‌ی بسیار مبهمی از ‌‌آن در ذهن‌اش مانده بود. معمولاَ او حتی برای رفتن به مدرسه نیز سوار مرسدس خانگی می‌شد. کمی بعد، در دوره‌ی اشغال، او بی آن‌که خود را چندان بدنام کند، از یک «کارت تردد» بهره‌مند شده بود. از آن پس، که دیگر رئیس شرکت شده بود، تصور نمی‌کرد جز با اتومبیل اختصاصی با وسیله‌ی دیگری این‌ور آن‌ور برود. بدیهی است که اینک نیز می‌توانست از یکی از ... 
نویسنده: هانری تروایا

۰۸:۳۰:۰۵

فرنی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جی. دی. سلینجر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تمام هفته هوا خوب بود، می‌شد با کت بیرون آمد و همه امیدوار بودند برای آخر هفتۀ بزرگ – آخر هفتۀ بازی یِیل – هم همینطور بماند، ولی شنبه صبح، با‌اینکه حسابی آفتابی بود، دوباره سرد شده بود و آدم باید پالتو می‌پوشید. از بیست و چند مرد جوانی که در‌ایستگاه منتظر بودند تا دوست دخترهایشان با قطار ده و پنجاه و دو دقیقه برسند، بیشتر از شش هفت نفرشان بیرون، روی سکوی روباز و سرد نایستاده بودند. بقیه بدون کلاه،‌اینجا و آنجایِ سالن انتظار گرم، در گروههای دودآلود کوچک دو و سه و چهار نفری جمع شده بودند و گپ می‌زدند، صداهایشان تقریباً بدون استثنا نشانی از تعصب دانشگاهی داشت، انگار هر کدامشان، وقتی در اوج صحبت صدایش بلند می‌شد، داشت یک بار و برای همیشه تکلیف مسألۀ به شدت بحث انگیزی را روشن می‌کرد، مسأله‌ای که جهان غیر دانشگاهی خارج، شاید برای تحریک کردن آنها، قرنها سَمبلش کرده بود....
نویسنده: جی. دی. سلینجر

۱۰:۵۲:۵۹

دایی ممد

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دایی ممد در را که باز کرد پیشانی یاسین را بوسید و راست رفت توی ایوان و سه کنج دیوار روی زمین چندک زد. قوطی سیگارش را از جیب درآورد و از یاسین پرسید: «ننه‌ات خونه نیست؟»
یاسین سر تا پا خاکی بود. گفت: «از صب تا حالا رفته بازار ماهی فروشا، شاید یکی دو ساعتی طول بده» و مشغول کارش شد.
کلّه کبوترها را رفت و روب می‌کرد. دائی ممد از اینکه او را سرگرم کار خودش می‌دید احساس راحتی داشت. دلش می‌خواست کمی‌تنها باشد، اما می‌دانست اگر مشهدی روزکار نبود شاید بهتر می‌توانست از پس مشکلش برآید. اما حالا که هیچکس نبود جز یاسین، نمی‌دانست چکار کند. برایش مشکل بود. عادت نکرده بود بنشیند فکر کند. همیشه خیال می‌کرد وقتی اینطوری ادامه پیدا می‌کند، ‌اتفاقی نمی‌افتد. اما حالا فکر می‌کرد انگار از مدتها پیش‌اتفاق افتاده بود. از وقتی که از ده زده بودند بیرون. از وقتی که زن گرفته بود و رفته بود سر کار....
نویسنده: نسیم خاکسار

۰۲:۳۲:۰۸

پس از تاریکی در زمین‌های بازی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ام آر جیمز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیر وقت بود و شب رسیده بود. زیاد از پل شیپس دور نشده بودم و داشتم به سکوت آنجا فکر می‌کردم، سکوتی که تنها با صدای آب‌بند شکسته می‌شد. در همان حال، ناگهان صدای لرزان جغدی که درست بالای سرم بود از جا پراندم. هول ناگهانی همیشه آدم را عصبانی می‌کند، ولی من جغدها را دوست دارم. به نظر می‌رسید این یکی خیلی به من نزدیک است: به دنبالش گشتم. آنجا بود، روی شاخه‌ای دوازده پایی بالای سرم. چوبم را به طرفش نشانه رفتم و گفتم "توبودی؟" جغد گفت: "بندازش" جغد ادامه داد: "می‌دونم این فقط یه چوب نیست ولی دوستش ندارم. البته که من بودم. فکر می‌کنی کی بوده اگه من نبودم؟"
این جملات باعث تعجب من شد. چوبم را پایین آوردم. جغد گفت: "خب، در موردِ این چی می‌گی؟ وقتی یک عصر تابستون 
نویسنده: ام آر جیمز

۱۱:۰۷:۵۴

قسمتی از رمان «عروس نیل»

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مدت‌ها بود خبری از مسافر نبود. مانده بودیم ما دو نفر، من و خلیفه. او هم توی اتاق خودش بود. روی تختش دراز می‌کشید و نگاه می‌کرد به تیرهای ترک‌ خورده‌ی سقف. لب‌هاش می‌جنبید، اما چیزی نمی‌گفت. نگاهش نمی‌کردم. برمی‌گشتم. از توی راه‌‌رو، از میان آن‌همه اتاق خالی، می‌رفتم می‌نشستم پشت میز، از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. دستم به کاری نمی‌رفت. کاری هم نبود که بکنم. حوصله‌ام که سر می‌رفت دوربین خلیفه را از توی گنجه برمی‌داشتم. تسمه‌اش را می‌انداختم دور گردنم. آن‌قدر به پرچم آفتاب‌خورده‌ی پاسگاه و دگل لنج‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار نگاه می‌کردم که چشم‌هام آب می‌افتاد. بعد می‌رفتم روی پشت‌بام. برای سکیدن پنجره‌ی اتاق بادگیر خانه‌ی عمویم بایست می‌رفتم روی بوریای خرپشته که شیب تندی داشت....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۲۲:۲۸

کنت دراکولا

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جایی در ترانسیلوانیا کنت دراکولا در تابوتش دراز کشیده و منتظر بود تا شب از گرد راه برسد. کنت نه تنها به حمام آفتاب علاقه‌ای نداشت، بلکه اصولاً از دیدن ریخت آفتاب بیزار بود، چون قرار گرفتن در معرض نور آفتاب پوست او را برنزه نمی‌کرد، کباب نمی‌کرد، نابود می‌کرد. تابوتی که کنت در آن دراز کشیده، درونش اطلس دوزی شده و بر روی درش نام دراکولا نقره کوب شده بود.
‌این تابوت مأمن و استراحتگاه کنت در تمام طول ساعات روز بود، اما وقتی تاریکی فرا می‌رسید، دراکولا از آن برمی‌خاست و بسته به حال و حوصله‌اش، به شکل خفاش یا گرگ، به روستاهای آن حوالی سر می‌زد و در کوچه و خیابانها در پی یک شکار خونگرم می‌گشت. او تقریباً شبی یک شکار داشت و عادت داشت خون قربانیانش را قورت قورت سر بکشد. کنت دراکولا سرانجام پیش از تابش نخستین انوار خصم کهن الگویش، خورشید، که فرا رسیدن روز جدید را ...
نویسنده: وودی آلن

۱۰:۵۸:۴۳

چگونه وانگ‌فو رهایی یافت؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت یورسنار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وانگ‌فو صورتگر پیر و شاگردش لینگ در جاده‌های قلمرو پادشاهی «هان» پیش می‌رفتند.
آهسته می‌رفتند، زیرا وانگ‌فو شب‌ها به نظاره‌ی ستارگان می‌ایستاد و روزها به تماشای سنجاقک‌ها. بار اندکی با خود داشتند. زیرا وانگ‌فو نقش چیزها را دوست می‌داشت و نه خود چیزها را و هیچ چیز جهان به چشم او درخور داشتن نبود مگر قلم‌مو و کوزه‌ی روغن جلا و مرکب چین، و نیز نورد ابریشم و کاغذ برنج. تهی‌دست بودند، زیرا وانگ‌فو پرده‌هایش را به یک وعده حریره‌ی ارزن می‌داد و سکه‌های پول را به هیچ می‌شمرد. شاگردش لینگ که زیر بار انبانی از نقش‌های ناتمام خمیده بود به حرمت پشت دوتا می‌کرد، گویی که گنبد آسمان را بر دوش می‌کشید، زیرا این انبان به چشم لینگ پر از کوه‌های برفی و رودهای بهاری و سیمای ماه تابستانی بود....
نویسنده: مارگریت یورسنار

۱۱:۱۷:۵۱

لاشخور

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لاشخور به پاهایم نوک می‌زد. پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره کرده بود و به خود پاهایم نوک می‌زد. یکسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به کارش ادامه می‌داد. مردی از کنارم گذشت، لحظه‌ای به من نگریست و پرسید که چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه کرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوک زدن کرد، می‌خواستم او را برانم، حتی کوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، می‌خواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت کامل پاهایم را فدا کردم. حالا دیگر تکه دو پاره شده‌اند.» مرد گفت: «شما زجر می‌کشید؛ با گلوله ای کار لاشخور تمام است.... 
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۱:۱۲:۱۴

دن آرام

آرشيو نظرات (0)
دسته : میخاییل شولوخوف,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ده روزی به برگشتن قزاق‌ها مانده بود و آکسینا همچنان تو تب و تابِ عشقِ تلخِ دیررس‌اش. گریگوری هم با وجود تهدیدهای پدره شب‌ها پنهانکی می‌رفت پیش‌اش و صبح‌ها آفتاب نزده برمی‌گشت. تو پانزده روز، مثل اسبی که بیش از توانایی‌اش از گرده‌اش کار کشیده باشند از نا و رمق رفته بود. بیدارخوابیِ شب‌ها پوست گندمگون صورت و لپ‌های برجسته‌اش را کبود کرده بود و چشم‌های خشک سیاه‌اش ته حدقه‌ی گود نشسته نگاه خسته‌ای داشت.
آکسینا دیگر بی آن‌که در بند پوشاندن صورتش با روسری باشد این ور و آن‌ور می‌رفت....
نویسنده: میخائیل شولوخوف

۰۳:۱۹:۲۱

هدیه‌ی غیر منتظره

آرشيو نظرات (0)
دسته : استیگ داگرمن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بعضی‌ها برای اینکه دیگران آن‌ها را دوست بدارند دست به هیچ‌کاری نمی‌زنند و با این‌حال همه، آن‌ها را دوست می‌دارند؛ عده‌ای دیگر برای اینکه دیگران آن‌ها را دوست بدارند دست به هر کاری می‌زنند و با این‌حال هیچ‌کس آن‌ها را دوست نمی‌دارد. کسانی‌که وضع مالی خوبی ندارند اغلب مورد بی‌مهری دیگران قرار می‌گیرند. پنج سال از بیوه شدن مادر اُکه می‌گذشت که پدر بزرگش هفتادمین سال تولدش را جشن گرفت و آن‌ها را با نامه‌ای خشک و بی‌روح که هشت سطر بیش‌تر نبود دعوت کرد؛ "اگر خواستید بیایید، حتما با خودتان رو انداز هم بیاورید، چون اتاق خواب سرد است و به جز شما عده‌ی دیگری نیز دعوت شده‌اند و بعضی‌ها باید در سرسرا بخوابند. قرار است رئیس بانک و جانسون مغازه‌دار در اتاق نشیمن بخوابند. راستی السا، یک‌روز زودتر بیا تا در نظافت، چیدن میزها و پختن غذا به ما کمک کنی. بعد از مراسم ظرف‌ها را می‌شوییم و خانه را جمع و جور می‌کنیم و در ضمن ...
نویسنده: استیگ داگرمن

۱۰:۵۹:۰۳

محاکمه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلبه‌ی کوزما یگورف دکان‌دار. هوا گرم و خفقان‌آور است. پشه‌ها و مگس‌های لعنتی، دسته‌دسته دم گوش‌ها و چشم‌ها، وزوز می‌کنند و همه را به تنگ می‌آورند... فضای کلبه، آکنده از دود توتون است اما به جای بوی توتون، بوی ماهی‌شور به مشام می‌رسد. هوای کلبه و قیافه‌ی حاضران و وزوز پشه‌ها، ملال و اندوه می‌آفریند.
میزی برزگ؛ روی آن، یک نعلبکی با چند تا پوست گردو، یک قیچی، شیشه‌ای کوچک محتوی روغن سبز رنگ، چند تا کلاه کاسکت و چند پیمانه‌ی خالی. خود کوزما یگورف و کدخدا و پزشک‌یار ایوانف و فئوفان مانافوییلف شماس و میخایلوی‌بم و پدر تعمیدی پارفنتی ایوانیچ و فورتوناتف ژاندارم که از چند روز به این طرف به قصد دیدار با خاله آنیسیا، از شهر به ده آمده است، دور میز نشسته‌اند....
نویسنده: آنتون چخوف

۱۱:۲۷:۲۴

این آقای هلندی

آرشيو نظرات (0)
دسته : هرمان هسه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مدٌت‌ها بود هرچه سعی می‌کردم به زور هم که شده این‌ها را بنویسم، نمی‌شد. حالا دیگر وقتش است.
دو هفته پیش که با آن همه دقت و احتیاط، اتاق شماره‌ی 65 را انتخاب کردم، انتخاب بدی نبود. کاغذدیواری‌اش روشن و دلپذیر، تختخوابش خوب توی شاه‌نشین اتاق جا شده و تناسب غیرمعمول و نور ِ سایه روشن‌اش، همه به دلم نشست. بطور کلی با همه‌ی وسواسم از این اتاق راضی بودم. همچنین از منظره‌ی روبرو، تاکستان و دورترک رودخانه. چون این اتاق طبقه‌ی آخر است، هیچکس بالا سرم نیست. سر و صدا و رفت و آمد خیابان هم شنیده نمی‌شود. در واقع من انتخاب خوبی کرده بودم. بخصوص وقتی از ساکنین اتاق‌های مجاور جویا شدم، خاطر جمع شدم. در اتاق بغلی یک پیرزن است که من اصلاً هیچ صدایی از او نشنیدم. اما چرا. طرف دیگر، در اتاق شماره 64 این آقای هلندی ساکن است. در مدت این دوازده روز و ...
نویسنده: هرمان هسه

۰۵:۰۶:۳۶

نقشبندان

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی رسیدیم در خم رو‌به‌رو زنی سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مایل، پوشیده به بلوز آستین کوتاه سفید. رکاب می‌زند و می‌رود و موهایش بر شانه‌ای که رو به دریاست باد می‌خورد و به جایی نگاه می‌کند که بعد دیدیم، وقتی که زن دیگر نبود، خیابانی که به محاذات اسکله می‌رفت و بعد به چپ می‌پیچید تا به جایی برسد که هنوزهست، ‌اما نشد که ببینیم. زن رفته بود. تقصیر هیچ کدام‌مان نبود که دیگر ندیدیمش، گرچه وقتی دیدم که نیست فکر کردم که شیرین به عمد نگذاشت. با‌این همه هنوز می‌بینمش که گوشه‌ی بلوزش باد می‌خورد. شلوارش کتان مشکی بود. صندل ‌این پایش را هم می‌بینم که بند پشت پایش را نبسته است. پا می‌زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و می‌رود.....
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۰۹:۵۰:۱۱

راشومون

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریونوسوکه آکوتاگاوا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب سردی بود، مرد خدمتکار در زیر راشومون بانتظار بند آمدن باران ایستاده بود. کس دیگری در زیر این دروازه بزرگ نبود. روی ستون های ضخیم و صیقل خورده ارغوانی آن جا که در بعض جاها پریده و جویده شده بود سوسکهایی دیده می شدند. از آن جائیکه راشومون در خیابان سوجاکو بود احتمال داشت که چند نفر دیگر با کلاه اشرافی یا سربند طبقه عادی بانتظار وقفه ای در باران در آنجا ایستاده باشند ولی کسی آنجا نبود.
در چند سال گذشته شهر کیوتو گرفتار مصائب بسیار از قبیل زلزله، گردباد و آتش سوزی شده بود و بالنتیجه دستخوش خرابی گشته بود.
وقایع نگاران قدیم می نویسند که اشیا شکسته، تصاویر بودا، قابهای مطلا که برگهای نقره ای آن از بین رفته بود همه در کنار راه ریخته و به عنوان هیزم می فروختند. وقتی اوضاع کیوتو بدین قرار بود دیگر چه جای بحث از تعمیر راشومون بود. روباهان و سایر حیوانات وحشی از این خرابی استفاده کرده بودند و در شکاف های این دروازه بزرگ برای خود لانه ساخته بودند....
نویسنده: ریونوسوکه آکوتاگاوا

۱۲:۰۹:۴۶

قیل و قال روی درخت

آرشيو نظرات (0)
دسته : حنیف قریشی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

- زودباش!
پدر، که دیگر خسته شده‌بود، فکر کرد دیگر وقتش است همگی زمین بازی را ترک کنند.
یک‌هفته پیش، در پارک، اتفاقی یک دوست هندی‌شان را دیده بودند، یک دکتر، که از بی‌احترامی و بی‌‌انضباطی بچه‌های پدر شوکه شده‌بود. دومین دوقلوی هفت ساله، همان که کلاه ایندیانا جونزی سرش گذاشته بود به دکتر گفته‌بود، «تو چی هستی؟ یه احمق؟»
پدر مجبور به عذرخواهی شده‌بود. دوست از پدر پرسیده‌بود : «آن‌ها با همه همین‌طور حرف می‌زنند؟ می‌دانم که ما حالا این جا زندگی می‌کنیم، اما تو اجازه داده‌ای که آن‌ها کاملا غربی شوند، به بدترین شکل!»
پدر بعداً در خانه توضیح داده بود که هیچ دوست انگلیسی به خودش اجازه نمی‌دهد که چنین چیزهایی ...
نویسنده: حنیف قریشی

۱۰:۵۳:۳۴

پسر نازنین

آرشيو نظرات (0)
دسته : رولد دال
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دکتر داشت می‌گفت:
«همه‌چیز طبیعی است. فقط دراز بکش و استراحت کن.»
صدایش از فرسنگ‌ها دورتر می‌آمد و انگار داشت سرزن داد می‌کشید:
«صاحب پسر شدی.»
«چی؟»
«صاحب پسر نازنین شدی. می‌فهمی چی می‌گویم؟ صدای گریه‌اش را می‌شنوی؟»
«حالش خوب است، دکتر؟»
«خواهش می‌کنم بگذارید ببینمش.»
«الساعه.»
«می‌بینمش.»
«شما یقین دارید که حالش خوب است؟»
«کاملا یقین دارم.... 
نویسنده: رولد دال

۱۱:۲۳:۱۴

گیرم که بلی

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ظرف‌ها را می‌شستند، زنش می‌شست، او خشک می‌کرد. شب قبل او شسته بود. برخلاف بیشتر مردانی که می‌شناخت، واقعاَ به کار خانه علاقه داشت. سه چهار ماه پیش از آن شنید که یکی از دوستان زنش به او تبریک می‌گفت ک شوهر باملاحظه‌ای دارد و فکر کرد، سعی می‌کنم. کمک به ظرف شستن راهی بود که نشان دهد چقدر ملاحظه می‌کند.
درباره‌ی چیزهای مختلفی حرف می‌زدند و مثلاَ به این نکته می‌پرداختند که آیا سفیدپوست‌ها هم می‌توانند با سیاه‌پوست‌ها ازدواج کنند؟ او می‌گفت با درنظرگرفتن همه جوانب، فکر خوبی نیست.
پرسید: «چرا؟»
گاهی زنش این قیافه را می‌گرفت که گره به ابرو می‌انداخت و لب زیرش را می‌گزید و به چیزی ...
نویسنده: توبیاس ولف

۰۷:۳۳:۵۶

لوزه‌ی سوم

آرشيو نظرات (0)
دسته : علی اشرف درویشیان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای چوبین خواه، کارخانه‌دار است. سه تا کارخانه‌ی آرد، و دو تا کارخانه‌ی ماکارونی، دو مرغداری عظیم و یک کارخانه‌ی سیمان دارد. تازگی‌ها برای توسعه‌ی کارش پانصد میلیون تومان هم وام گرفته است.
اغلب او را می‌بینم. بلند قد، چاق و هیکل دار. مویش هم خاکستری شده است.
دو پسر و دو دختر دارد که در دوره‌ی راهنمایی و دبیرستان درس می‌خوانند.
هر روز صبح که عسکرخان، رفتگر محله‌ی ما، کیسه‌های آشغالشان را توی چرخش می‌ریزد و زیر و رو می‌کند می‌گوید:
- چقدر نفله می‌کنند این‌ها، مرغ نیم خورده، تکه‌های پنیر لیقوان نفله شده، تکه‌های گوشت و میوه‌های درشت که فقط یک گاز شده اند و دور انداخته اند.
سر یک آناناس له شده را می‌گیرد و می‌پرسد: ...
نویسنده: علی اشرف درویشیان

۰۲:۴۶:۱۰

حباب غم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ویکتور والُف شاعر فوق‌العاده‌ای نبود. شهرتش در محدوده‌‌ی دوروبری‌های خودش بود. زن‌ها دوستش داشتند و زندگیش رو زنش می‌گردوند. معمولاً می‌شد اون رو توی کتاب فروشی‌ها در حال شعر خوندن دید و صداش رو از رادیوی محلی شنید. صداش بلند و دراماتیک بود،‌اما موقع شعر خوندن همیشه لحنش یکنواخت می‌موند، همیشه در نقطه‌ی اوج بود و فکر کنم زن‌ها از همینش خوش شون میومد. بعضی از بیت‌هاش به تنهایی می‌تونستند قوی باشند،‌اما وقتی اون‌ها رو در قالب کلی شعر می‌شنیدی، می‌دیدی ویکتور چیز مهمی‌نمی‌گه، فقط هر چی می‌گه، بلند می‌گه.
اما ویکی هم که مثل بقیه‌ی زن‌ها، راحت خام می‌شد و مردهای ابله به نظرش جذاب میومدند، به من اصرار کرد که بریم شعرخونی والُف رو بشنویم. یه جمعه شب گرم، توی کتابفروشی ...
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۱:۴۷:۲۹

مامور قطع آب

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت دوراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از روزهای تابستان چند سال پیش بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده برای قطع آب خانواده‌ای که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایی بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که ...
نویسنده: مارگریت دوراس

۱۱:۰۱:۰۱

رادیکال‌های آزاد

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلیس مونرو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اوایل دوست‌ها و آشناهایش مرتب تلفن می‌کردند تا مطمئن شوند نیتا زیاد افسرده و تنها نیست، کم غذا نمی‌خورد یا زیادی مشروب نمی‌نوشد. ( او چنان شراب‌خوار قهاری بود که خیلی‌ها یادشان رفته بود که الکل برایش قدغن شده) نیتا خیال همه را راحت می‌کرد، نه به نظر زیاد افسرده می‌رسید و نه به طور غیرعادی‌ای خوش حال بود و نه گیج و حواس پرت شده بود. می‌گفت با همان خواروباری که دارد فعلاً سر می‌کند، دارو به اندازه کافی دارد و برای نامه‌های تشکری که می‌خواهد بنویسد تمبر توی خانه هست.
دوست‌های صمیمی‌ترش احتمالا کمی بو برده بودند که این طورها هم نیست و او درواقع به خودش زحمت نمی‌دهد غذای چندانی بخورد و تک‌وتوک نامه تسلیتی را هم که گرفته دور انداخته است. او حتا کسانی را که دورتر زندگی می‌کردند خبر نکرده بود تا تعداد نامه‌های تسلیت کم تر شود. حتا به زن سابق ریچ که ...
نویسنده: آلیس مونرو

۱۰:۵۸:۳۱

خاله نوشا عاشق بود

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آب حوضی که می‌آمد، خاله می‌چرخید دور حوض. آب حوضی دامن ِقرمز ِشلیته‌اش را نگاه می‌کرد و می‌خندید.
مادر از پشت پنجره داد می‌کشید: برو به‌اش بگو بیاد تو!
می‌گفتم: خاله! مامان می‌گه بیا تو!
می‌گفت: دارم می‌رقصم‌!
مامان می‌گفت: پس فردا اگه امثال آب حوضی بیان خواستگاریش، تعجب نداره!
آب حوضی هم که می‌رفت خاله می‌رفت دم در می‌ایستاد و به رفت و آمد مردم خیره می‌شد. مادر می‌رفت تو مهتابی. دستش را کمر می‌زد و می‌گفت: بیا تو! با اون دامن قرمز! مردم هزار جور حرف می‌زنن پشت سرت!
وقتی سرمادر را دور می‌دید می‌گفت: بیا مامانت بشم! ...
نویسنده: میترا داور

۱۱:۰۳:۲۴

دوشیزه بریل

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با اینکه هوا خیلی عالی بود - آسمان آبی با نقاط درشت نورانی و طلایی که مثل شراب سفید بر باغ ملی افشانده شده بودند- دوشیزه بریل خوشحال بود که توانسته بود تصمیمش را در مورد پوست خزش بگیرد. هوا ساکن بود، اما با دهان باز میشد خنکای ملایمی‌را حس کرد، مثل خنکای لیوان آب یخ قبل از اینکه جرعه ای از آن نوشیده شود، و گهگاهی برگی معلق در هوا می‌آمد، از یک جایی، از آسمان. دوشیزه بریل با دست خزش را لمس کرد. آخی! لمس دوباره آن خیلی لذت داشت. بعد از ظهر همان روز از جعبه درش آورده بود، گرد بید کش را از آن تکانده بود، ماهوت پاک کن بهش زده بود و دوباره به چشمان کوچک کم فروغ آن زندگی بخشیده بود. چشمان کوچک غمگین گفتند:"چه بر سر من آمده بود؟" اوه! چه شیرین بود که دوباره از بستر پرقوی قرمز او را دید می‌زدند....
نویسنده: کاترین منسفیلد

۱۰:۴۵:۰۹

بشر دوست

آرشيو نظرات (0)
دسته : رومن گاری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی‌که آدولف هیتلر پیشوا در آلمان قدرت می‌یافت در شهر مونیخ مردی یهودی به نام «کارل لوی» بود که به حکم حرفه‌اش اسباب بازی می‌ساخت، مردی خوش‌خلق و خوشبین که به طبیعت بشری و به سیگارهای خوب و دموکراسی اعتقاد وافر داشت و گرچه از خون آریایی کمتر نصیب برده بود اعلامیه‌های ضد سامی‌ صدراعظم جدید را هم خیلی به جد نمی‌گرفت: یقین داشت که عقل و اعتدال و نوعی حس فطری عدالت را که به هر حال در قلوب بشری به ودیعت نهاده شده است سرانجام بر کور ذهنی و کج‌روی زود گذرآن‌ها غلبه خواهد کرد.
آقای لوی در مقابل هشدارهای برادران هم‌نژادش که از او دعوت می‌کردند تا همراه آن‌ها به مهاجرت برود خندۀ خوشی تحویل می‌داد و همچنان‌که سیگار به لب در کنج صندلی راحتی‌اش لمیده بود پیمان موثق دوستی‌هایی را که در سنگرهای جنگ 18- 1914بسته بود یادآور می‌شد و ...
نویسنده: رومن گاری

۰۹:۳۲:۵۲

جنوب

آرشيو نظرات (0)
دسته : خورخه بورخس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی که در سال 1871 بر خاک بوئنوس آیرس پا گذاشت یوهانس دالهمن نام داشت و کشیش کلیسای انجیلی بود. در سال 1939، یکی از نوادگان او، به نام خوآن داهلمن، در کاله کوردوبا منشی کتاب‌خانه بود، و خود را آرژانتینی خالص می‌دانست. پدر بزرگ مادری او همان فرانسیسکوفلورس از هنگ دوم پیاده نظام بود، هم او که بیرون بوئنوس آیرس بر اثر زخم نیزه‌ی سرخپوستان کاتریل جان سپرده بود؛ در کشمکش میان این دو تبار، خوآن دالهمن آن را به نیایی قهرمان مزین بود، نیایی که به مرگی قهرمانانه مرده بود، برگزیده بود.(شاید خون آلمانی‌اش او را به این انتخاب واداشته بود).
شمشیری کهنه، قابی چرمی حاوی عکس کهنه‌ای از مردی سفید چهره و ریشو، جاذبه و لطف نوعی موسیقی، بندهای آشنای منظومه‌ی مارتین فیرو، گذشت سالین، ملال و انزوا، همه دست به دست هم داده بودند تا این ملی گرایی داوطلبانه را، که هیچ نشانی از ریا و تظاهر نداشت، بسازند. دالهمن توانسته بود مرزهای خشک و خالی را در جنوب، که به خانواده ‌فلورس تعلق داشت، به قیمت محرومیت‌های کوچک بی‌شمار، حفظ کند....
نویسنده: خورخه لوییس بورخس

۰۷:۴۷:۳۵

چنار

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نزدیکی‌های غروب بود که مردی از یکی از چنارهای خیابان بالا می‌رفت. دو دستش را به آرامی‌ به گره‌های درخت بند می‌کرد و پاهایش را دور چنار چنبره می‌زد و از تنه خشک و پوسیده چنار بالا می‌خزید‌. پشت خشتک او دو وصله ناهم‌رنگ دهن‌کجی می‌کردند و ته یک لنگه کفشش هم پاره بود.
مردم که به مغازه‌ها نگاه می‌کردند برگشتند و بالا رفتن مرد را تماشا کردند‌. زنِ جوانی که بازوهای بلوریش را بیرون انداخته بود دست پسر کوچک و تپل‌مپلش را گرفت و به تماشای مرد که داشت از چنار بالا و بالاتر می‌رفت پرداخت‌. جوان قدبلندی با دو انگشت دست راستش گره کراوتش را شل و سفت کرد و بعد به مرد خیره شد. آن‌گاه برگشت و نگاهش را روی بازو و سینه زن جوان لغزاند.
سوراخ‌های آسمان با چند تکه ابر سفید و چرک وصله پینه شده بود و نور زرد رنگِ خورشید نصفِ تنه‌ی چنار را روشن می‌کرد‌. مرد که کلاه شاپو بر سرش بود با تعجب پرسید: «برای چی بالا می‌ره؟»
مرد خپله و شکم گنده‌ای که پهلوی دستش‌ایستاده بود زیرِ لب غر زد: ...
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۰۸:۴۴:۲۷

زائر عارف بختور

آرشيو نظرات (0)
دسته : اسماعیل فصیح
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صداش هم اول غم زده و دل مرده است.
«اگه تمام درختای دنیا قلم بشه، واگه تمام دریاهای دنیا مرکب بشه، بازهم نمی‌تونین داستان تمام دردها و بدبختی‌های ما رو اینجا بنویسین، آی دکتر»
لهجه عربی- آبادانی اش خوب و خاطره انگیز است و دل تنگی آور، در جمله‌هایش هم صداهای «و» مثل «و» عربی، از وسط دوتا لب، «W» است، و «O»‌ها هم بیشتر ته حلقومی. «والله، آی دکتر نمی‌شه نوشت.»
با لبخند می‌گویم: «شاید با این ماشین تحریرهای کامپیوتری Word-Processor تازه بشه گزارش کرد و نوشت.»
اوهم لبخند می‌زند: «نه آی دکتر، با کامپیوتر جرجیس هم نمی‌شه نوشت.»
با پاترول 4W سفید نقلیه پتروشیمی‌آبادان آمده دنبال من در فرودگاه، و در حال حرکت به سوی مجتمع هستیم.
می‌گویم: «صاف می‌ریم دانشکده یا اول می‌ریم مجتمع؟»
«صاف دانشکده، پیش آی دکتر دبیری.» بعد خیلی جدی رو به من می‌کند و می‌پرسد: ...
نویسنده: اسماعیل فصیح

۰۹:۱۰:۰۶

شکوه قانون

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دن براید پیر برای اجاق چوب می‌شکست که صدای پایی را در کوره‌ راه جلو خانه‌اش شنید. می‌خواست یک دسته ترکه را به زانویش بکوبد و بشکند، اما مکث کرد.
دن مادام که مادرش زنده بود از او مراقبت کرده بود و بعد از مرگ مادر هیچ زنی پا به خانه‌ی او نگذاشته بود. انگار خانه‌اش طلسم شده بود. تقریبا همه‌ی اثاثیه‌ی خانه رابا دست‌های خودش و به روش خودش ساخته بود. نشیمنگاه صندلی‌ها در واقع کُنده‌هایی بُرش خورده بودند، گرد، کلفت و زُمخت، درست به همان شکلی که از زیر اره در آمده بودند و رگه‌های چوب هنوز از ورای لایه‌ی کثافت و برقی که اصطکاک شلوارهای زبر و زُمخت بر آن‌ها برجاگذاشته بود، به وضوح نمایان بودند. پشتی و پایه‌های این صندلی‌ها عبارت بودند از شاخه‌های کلفت و گره‌دار زبان گنجشک که دن آن‌ها را به کنده‌های برش خورده میخکوب کرده بود. میز خانه که از چوب کاج بود و از مغازه خریداری شده بود، از مادرش به میراث رسیده بود و مایه‌ی غرور و دلخوشی او بود، اگر چه هر وقت دستش به آن می‌خورد لق می‌زد....
نویسنده: فرانک اوکانر

۰۹:۲۵:۳۷