داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

صندوقچه طلایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بهار بود. خورشید شادمانه در پهنه شفاف و کبود آسمان لبخند می‌زد، انوار آن به سختی راه گم می‌کردند و تا طبقه میانی آن خانه در آن کوچه فرعی باریک می‌رسیدند. پرتو ضعیف نور از لابلای پنجره‌های کوچک آن اتاق ساده نفوذ می‌کرد و بر دیوار پشتی سفیدکاری شده دیواره‌های ناپایدار ترسیم می‌کرد، پرتو رنگ‌باخته‌ای که از یکی از پنجره‌های خانه مرتفع روبه‌رو باز تابیده بود.
پسربچه‌ای که هر روز کنار پنجره طبقه دوم بازی می‌کرد از دیدن جنب‌وجوش سرخوشانه لکه‌های روشن نور بر دیوار بسیار شادمان می‌شد، بالا می‌پرید و می‌کوشید آنها را بگیرد و چنان از ته دل می‌خندید که حتی چهره اندوه‌زده مادر از بازتاب آن می‌درخشید....
نویسنده: ریلکه

۰۷:۱۴:۲۳

سلمانی زنش را کشته

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلبر کوسری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در «سوق‌الاسود» بود. عصر همان روز «شکتور» چلینگر، که توی دکانش یک پارچ روشویی را تعمیر می‌کرد، برای این‌ که به خودش برسد و آرام به زندگی بی‌سرانجام خود فکر کند، یک ‌لحظه دست از کار کشید. ولی در افکار تلخ خود، خیلی دور نرفت. تمام زندگیش همان‌جا، خیلی نزدیک به خود او بود و او می‌توانست آن را با دست‌هایش لمس کند که چقدر تیره و کثیف و خالی از هرگونه هدف خیالی بود. از آن به قدری زده شده بود که ناچار به چیز دیگری فکر کرد.
قبل از همه می‌بایست فهمید که «سعید» سلمانی دوره‌گرد، برای مسموم کردن زنش چه‌کار کرده است. در آن روزها این مساله بزرگ‌ترین مشغله‌ی ذهنی اهالی محل بود. ولی از جزییات این جنایتِ پر از ابهام نمی‌دانست و ناچار می‌بایست خود را به رها کردن این تصمیم راضی می‌کرد....
نویسنده: آلبر کوسری

۱۲:۱۵:۱۳

قتل زوجه «هانِ» تَردست

آرشيو نظرات (0)
دسته : شی گانا اویا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«هان» تردستِ کهنه‌کار چینی؛ ضمن اجرای برنامه، گردن و شاهرگِ زنش را با یکی از همان کاردهای سنگین و مخصوصش بُرید و همه را در بهت فرو برد. زنِ جوان در جا مُرد و هان بلافاصله دستگیر شد.
سرپرست و کارگردان تماشاخانه، وردست چینی وی، گوینده برنامه‌ها و بیشتر از سی‌صد نفر تماشاچی حی و حاضر شاهد ماجرا بودند. آجانی که آخر سالن پُشتِ سر تماشاچی‌ها ایستاده بود همه چیز را دید. عمدی یا غیر عمدی بودن قتل علی‌رغم خیل شاهدان معمائی شد.
کارِ هان این بود که زنش را مقابل صفحه چوبی بزرگی قرار می‌داد و از فاصله‌ای نسبتاً نزدیک حدود پنجاه – شصت تا کارد مخصوص را به طرف او ...
نویسنده: شی گانا اویا
مترجم: فرزاد محصص

۰۳:۳۵:۵۰

شرحی بر قصیده جملیه

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از خواب بیدار شده و نشده صدای زنگ‌ها را شنیدم، انگار هنوز خواب بودیم. نه، همان صدای آشنای زنگوله بود که زنجیروار می‌زد. آن روزها همیشه از آن سوی شالی‌ها می‌آمدند، تا می‌رسیدند زیر پنجره آدم و مدتی، انگار فقط برای تو بزنند، زیر پنجره می‌ایستادند و می‌زدند و بعد می‌رفتند و همچنان زنجیروار زنگوله‌هاشان صدا می‌کرد.
حتی وقتی از پنجره یا مهتابی خم شدیم و نگاه کردیم باورمان نشد. قطار شتر بود. بیست، نه، بیست و پنج شتر بود با همان گردن‌ها و کوهان‌ها و لفج و لب‌های کف کرده. خیلی از ماها از پله‌ها پایین دویدند و درها را باز کردند و به رأی‌العین دیدند که واقعاَ آمده‌اند و حالا دارند چیزی را لف‌لف می‌خورند و گاهی هم خرناسه‌ای 
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۱۰:۰۵:۱۲

قدیس

آرشيو نظرات (0)
دسته : وی اس پریچت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی هیفده ساله بودم؛ ایمان خود را از دست دادم. چندی بود که ایمانم متزلزل شده بود، و سپس خیلی ناگهانی، در اثر حادثه ای که بر روی قایقی واقع در رودخانه کنار شهری که در آن زندگی می کردیم، اتفاق افتاد، بکلی زایل گردید. عموی من، که مجبور بودم مدت طولانی از عمر خود را با او زندگی کنم، یک کسب و کار حقیر تولیدی مبل و میز و صندلی را در شهرمان راه انداخته بود و همیشه از نظر مالی در مضیقه قرار داشت ولی معتقد بود که خداوند بطریقی به او کمک خواهد رساند.
و چنین چیزی اتفاق افتاد. یک سرمایه گذارکه متعلق به فرقه ای موسوم به کلیسای آخرین تطهیر، در تورنتو کانادا بود، از راه رسید. این مرد از ما پرسید که چطور به خودمان این اجازه را داده ایم به این فکر بیفتیم که خداوند قادر متعال و خوب فرزندان خودش را بی پول رها ...
نویسنده: وی اس پریچت

۰۹:۵۷:۲۸

مزاحمت

آرشيو نظرات (0)
دسته : دوریس لسینگ
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو کوره‌راه بود که یکیش از بس با پاهای برهنه رویش راه رفته بودند گود شده بود. کوره‌راه گود ازکنار مزرعه به طرف بیرون پیچ می‌خورد و از میان چمن‌های بلند و زرد می‌گذشت و به جاده ختم می‌شد. چمن‌ها به خاطر هم‌جواری با کلبه‌ها مات و خاک‌آلوده به نظر می‌رسید؛ کلبه‌هایی که بیست سالی از عمرشان می گذشت.
زن‌های بومی خندان مثل یک مشت طوطی شلوغ و وراج بچه به بغل از این کوره راه پایین می‌آمدند و بیشتر صبح‌شان را کنارچاه مشغول وراجی‌های خاله زنکی می‌شدند، انگار که برای مناسک اجتماعی آمده‌اند و نه برای انجام یکی از کارهای روزمره‌.
گروهی پیت حلبی‌های براق یا زنگ‌زده‌ را با بازوهای پر جنب‌وجوش و رعنا روی حلقه‌ای بافته شده از علف روی سرشان ...
نویسنده: دوریس لِسینگ

۱۰:۳۵:۳۰

گربه زیر باران

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. ایتالیایی‌ها از راه دور می‌آمدند تا بنای یادبود جنگ را ببینند. بنای یادبود از برنز ساخته شده بود و زیر باران برق می‌زد. باران می‌بارید. آب باران از نخل‌ها چک‌چک می‌ریخت. آب توی چاله‌های جاده‌های شنی جمع شده بود. دریا زیر باران به صورت خطی طویل به ساحل می‌خورد و ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۹:۲۳:۵۶

بدونِ قهرمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : تی سی بویل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دستِ آخر، از بخت‌یاری و پشتکار و تعهدِ تزلزل ناپذیرش نسبت به روحِ گلاسنوست، توانست به آن‌چه می‌خواست برسد. عجیب بود. تازه دو هفته از ویزای‌ی شش ماهه‌اش باقی مانده بود که یک دل نه صد دل عاشق شد، دل و دین را در تندبادِ عشق و عاشقی از کف داد و دید که شوهر کرده است، آن هم به یک آمریکایی. اسمِ مرد یوسف اوزیزمیر، تبعه‌ی آمریکا، اهلِ شهرِ کوچکی از حومه‌ی آنکارا، و شغلش مدیر تولید کارخانه‌ای در کالور‌سیتی بود که اندام‌های مصنوعی پزشکی تولید می‌کرد. شبی دیروقت این خانم به من زنگ زد تا مرا در جریانِ اخبار و شادمانی‌ی ماهِ عسل‌اش در لاس وگاس و آپارتمانِ سه خوابه‌ی تازه‌اش با کمدهای بزرگ هم‌راه با بوی‌ی تمیز و خوشِ دریا در ساحلِ منهتن بگذارد. صدایش درست همان‌گونه‌ بود که من در خاطر داشتم: لهجه‌ای غلیظ و نازک ...
نویسنده: تی سی بویل

۰۱:۵۵:۳۰

ربایش

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جین تنهایی تو سالن سینما بود. تماشاچی‌ها که رفتند درها را قفل کرد، رسیدها و پول بلیط‌های شبانه را در کیف مخصوص بانک گذاشت و زیپ‌اش را بست. بعد نگاهی دیگر به دور و بر انداخت و منتظر شد تا رئیس‌اش برگردد و او را برساند خانه.
آقای مانسون بعد از اکران اول، رفته بود اسکیت روی یخ توی پاساژ جدید بونا ویستا. یک ماهی بود که زودتر می‌رفت و تا برگردد جین فکر می‌کرد آقای مانسون، پسله‌ی زن‌اش با کسی سر و سر‌ٌی دارد. تا این‌که یک روز شنبه که با دوست‌اش کی‌تی رفته بودند دله دزدی، دیده بودش توی پیست. پشت شیشه‌ی قدی و شیب‌دار سالن ایستاده بودند و تماشایش کرده بودند که چند بار گرومب گرومب خورده بود به دیواره‌ی پیست....
نویسنده: توبیاس ولف

۰۹:۲۶:۰۱

دقیقاً

آرشيو نظرات (0)
دسته : هارولد پینتر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ستیون: منظورم اینه که بارها و بارها حرف‌مون این بوده، مگه نه؟
راجر: البته
ستیون: بارها و بارها. ده میلیون. آره، حرف‌مون همین بوده. بارها و بارها. آمار و ارقام هم همینو می‌گه. مشقامونو نوشتیم. ده میلیون یه حقیقته. وقتی این مردم می‌گن بیست، می‌دونی در حقیقت دارن چه کار می‌کنن؟ دارن حقیقتو تحریف می‌کنن.
راجر: شرم‌آوره.
ستیون: آره. منظورم اینه که اونا سگِ کی باشن که بدون؟
راجر: آره.
ستیون: ما نشستیم و فکر کردیم....
نویسنده: هارولد پینتر

۱۱:۱۳:۴۳

خط و رنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایزاک بابل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین‌بار آلکساندر فیودورویچ را در بیستم دسامبر 1916 در ناهارخوریِ چشمه آب معدنی آلیلا ملاقات کردم. زاتسارِنی ما را به هم معرفی کرد، وکیل‌مدافع اهل ترکمنستان. شنیده بودم زاتسارنی در چهل‌سالگی داده بود ختنه‌اش کرده بودند. آن گراندوک پترنیکلایویچِ ابله بی‌ابرو، که به تاشکند تبعیدش کرده بودند، برای دوستیِ زاتسارنی ارزش زیادی قائل بود. گراندوک عادت داشت لُختِ مادرزاد دور تاشکند بچرخد، با زن قزاقی ازدواج کرده بود، جلو پرتره ولتر، انگار شمایل عیسی مسیح باشد، شمع روشن می‌کرد، و داده بود دشت‌های پهناور آمودریا را خُشک کرده بودند. زاتسارنی دوستِ صمیم‌اش بود....
نویسنده: ایزاک بابل

۱۲:۰۰:۲۹

چهل طوطی

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور,جلال آل احمد,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در پایان این داستان‌ها، مدانه بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند: آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود ...
جلال‌‌آل احمد، سیمین دانشور

۱۲:۲۰:۳۳

طلاق

آرشيو نظرات (0)
دسته : آیزاک باشویس سینگر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بسیاری از دعواها و پرونده‌های طلاق در دادگاه پدرم حل و فصل می‌شد. دادگاه، همان اتاق نشیمن خانه‌ی ما بود که پدرم، نسخه‌هایی از تورات و کتاب‌های مذهبی‌اش را در صندوقی قدیمی نگه‌ می‌داشت. من، پسر خاخام و پیشوای محل، هیچ فرصتی را برای شنیدن دعوای متقاضیان طلاق از دست نمی‌دادم. چرا و چطور یک مرد و همسرش که اغلب پدر و مادر بچه‌هایی هم بودند، ناگهان تصمیم می‌گرفتند با هم غریبه شوند؟ به ندرت من جواب قانع کننده‌ای شنیدم.
پدرم هیچ‌گاه همان اول، اقدام قانونی نمی‌کرد و تمام سعی و توانش را برای مصالحه و آشتی به کار می‌برد. و همیشه با دستیارش یعنی مادرم، شور و مشورت می‌کرد. در واقع، طرفین دعوا اول می‌آمدند نزد مادرم و بعد پدر، از تلمود و کتاب آسمانی نقل قول می‌کرد: ...
نویسنده: آیزاک باشویس سینگر

۰۸:۴۰:۲۳

پارکِر اَندِرسِنِ فیلسوف

آرشيو نظرات (0)
دسته : اَمبروس بی یرس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«زندونی، اسمت چیه؟»
«چون فردا، موقع طلوع آفتاب، دیگه به دردم نمی‌خوره، آن‌قدرها ارزش پنهان کردن نداره، پارکر اندرسن»
«درجه‌ت؟»
«زیاد به جایی نمی‌خوره؛ افسران ارشد باارزش‌تر ازاونن که خودشونو به شغل مخاطره آمیز جاسوسی به خطر بندازن. من گروهبانم.»
«ازکدوم هنگ؟»
«معذرت می‌خوام،جواب من، باتوجه به اطلاعاتی که دارم ممکنه سبب بشه که پی ببرین رودروی چه نیرویی هستین، چون خود من به خاطر کسب همین خبر بوده که به صفوف شما اومده‌م؛ بنابراین، گفتن نداره.»
«بلبل زبون هم که هستی...
نویسنده: اَمبروس بی یرس

۱۰:۱۳:۱۸

قطعه‌ای ازتک‌گویی نووه چنتو

آرشيو نظرات (0)
دسته : الساندرو باریکّو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت 9 و37 دقیقه شب، روز دوم سفر، درحالی که ویرجینین با سرعت بیست گره دریایی به سمت اروپا می‌رفت، جلی رول مورتون وارد سالن رقص قسمت درجه یک شد، خیلی شیک و سراپا سیاهپوش. هرکسی خوب می‌دانست که چه کارباید بکند. رقصندگان از حرکت ماندند، ما اعضای ارکستر سازهایمان رازمین گذاشتیم. بارمن ویسکی گرداند ومردم ساکت شدند. جلی رول ویسکی رابرداشت، دم پیانو رفت وچشم توی چشم نووه چنتو دوخت. چیزی نگفت، اما همه شنیدند: « برو کنار»
نووه چنتو کنار رفت.
- شما همان هستید که جاز رااختراع کرده است،بله؟
- بله، وتو همان هستی که تا اقیانوس زیر نشیمنت نباشد نمی‌توانی ساز بزنی؟ ...
نویسنده: الساندرو باریکّو

۰۱:۱۱:۰۳

مرده خورها

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یکی ازآن‌ها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به نظر می‌آمد که مهمان است، دستمال بزرگی دردست داشت که پی درپی با آن دماغ می‌گرفت وسرش را می‌جنبانید. آن دیگری با چادرنماز تیره رنگ که روی صورتش کشیده بود ظاهراً گریه وناله می‌کرد - درباز شد هووی او باچشم‌های پف‌آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پایین اطاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن وسروسینه زدن: ...
نویسنده: صادق هدایت

۱۱:۳۳:۱۱

خواب به خواب

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

محمد بهارلو انگشتش را روى گونه‏ام حس کردم. گمانم اولش روى پیشانى، میان ابروها، بود. داشتم خواب مى‏دیدم. کشیدش پایین تا گوشه لب‏هایم. بعد که بوى خنکِ گلِ میخک هم توى بینى‏ام پیچید پلک‏هایم را باز کردم. نور چشمم را زد. سرم را روى بالش، رو به پنجره، چرخاندم و از لاى پلک‏ها دیدم که روى صندلىِ گهواره‏اىِ خیزرانى نشسته؛ همان‏جایى که شب‏هاى قبل مى‏نشست. پشتِ پنجره آسمان تاریک بود.
- داشتى تو خواب گریه مى‏کردى.
با پشتِ انگشت گونه ‏ام را مالیدم. خیس نبود. خنده روى لبش بود. شاید داشت شوخى مى‏کرد. سرم سنگین بود. از قرص‏هایى بود که خورده بودم. به چراغِ سقف که حبابش شکسته بود اشاره کرد و گفت: 
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۱۸:۴۲

کنار دریا

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلن رب گریه,نجف دریابندری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سه بچه دارند کنار دریا راه می‌روند. دست همدیگر را گرفته‌اند و در کنار هم پیش می‌روند. تقریباً هم قداند، شاید هم سن باشند: حدود دوازده. ولی بچه وسطی کمی‌از آن دوتای دیگر کوچک‌تر است.
غیر از این بچه‌ها هیچ کس در کنار دریا نیست. ساحل نوار نسبتاً پهنی است که نه سنگ‌های پراکنده‌ای در آن دیده می‌شود و نه آبگیری، و میان دریا و صخرۀ بلندی که بی راه به نظر می‌رسد اندک شیبی دارد.
روز خیلی صافی است. خورشید با نور شدید و عمودی ماسۀ زرد را روشن می‌کند. هیچ ابری در آسمان نیست. هیچ بادی هم نمی‌آید. آب کبود و آرام است و کمترین اثری از حرکت دریا در آن دیده نمی‌شود، با آن که ساحل تا افق باز است....
نویسنده: آلن رب گریه

۱۱:۰۰:۲۴

سه مینیاتور

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر زراعتی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در شنبه بازار کهنه فروشان می‌گشتم. بر بساط زنی کولی، سه قاب چوبی شیشه‌دار ساده بود سه مینیاتور. نقاشیها را به قیمتی ارزان خریدم. زن کولی خندید. چند دندان طلا توی دهانش برق زد. قاب ها را پیچید لای روزنامه و گذاشت توی کیسه ای پلاستیکی. داد دستم، پولش را گرفت و باز خندید. طلاها باز برق زد.
مینیاتورها حالا روی دیوار اتاق اند یکی بالا، دو تای دیگر کمی‌پایین‌تر، در یک ردیف.
می‌نشینم روبه روی دیوار و تماشایشان می‌کنم و در دل، با شما حرف می‌زنم....
نویسنده: ناصر زراعتی

۰۸:۵۷:۲۰

کشیک شبانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : رضا جولایی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

درست از دوازده شب به بعد، وقتی چراغ راهروها خاموش می‌شد و نظافتچی از شستن پله ها فارغ می‌شد، آرامشی که در انتظارش بودم از راه می‌رسید. او بعد از چند سرفهة کوتاه و بلند چراغ خواب راهروها را روشن می‌کرد و به اتاقک خود می‌رفت. آن وقت اول زنگ ساعت دیواری در طبقه بالا به صدا در می‌آمد. بعد بادی آرام در میان شاخه ها می‌وزید. و آخر سر سکوتی بود که می‌خواستی. کتابهایم را می‌گشودم و به صدای سوت آهسته کتری بر بخاری ذغال سنگی گوش می‌دادم.
آن سالها دانشجوی مدرسه طب بودم. کشیک شبانه آن پرورشگاه به من سپرده شده بود. هم وظیفه پزشک را انجام می‌دادم و هم وظیفه نگاهبانی را. بعد از زنگ از جا برمی‌خاستم و سری به خوابگاه یک و دو می‌زدم – بچه ها در خواب بودند....
نویسنده: رضا جولایی

۱۰:۴۴:۵۷

یرما

آرشيو نظرات (0)
دسته : فدریکو گارسیا لورکا,احمد شاملو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صحنه‮ی نخست:
پرده که باز می‌شود یرما روی صندلی خوابیده. گلدوزی‌اش روی پای اوست. نور تند رویا بر صحنه حاکم است. چوپانی نوک پنجه وارد می‌شود. بچه‌ی سفیدپوشی به بغل دارد و نگاه‌اش را به یرما می‌دوزد. با خروج او صحنه را نور شادِ بهاری فرامی‌گیرد و یرما بیدار می‌شود.
ترانه:
(از پشت صحنه)
واسه‌ی بچه که لالاش میاد
میون کِشت ننو می‌بندیم
ننویی خوشگل و رنگین و بزرگ
زیر اون خَف می‌کنیم می‌خندیم....
نویسنده: فدریکو گارسیا لورکا

۱۰:۳۵:۵۶

بی

آرشيو نظرات (0)
دسته : علی اشرف درویشیان,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عید، آهسته آهسته می‌آمد. با صدای گنجشک‌های روی دیوارها می‌آمد. می‌آمد و می‌نشست گوشه‮ی اتاق دلگیر ما.
خیلی زودتر از بزرگ‌ترها بوی عید را حس می‌کردیم. مثل اینکه هوا مهربان‌تر می‌شد. دیگر پاهای لخت‌مان در کفش‌های لاستیکی یخ نمی‌زد. آشورا با خودش پوست پرتغال می‌آورد. پوست انار می‌آورد. یخ های کنارش آب می‌شد. زباله‌ها از زیر برف بیرون می‌افتادند و گربه‌ها از دو سوی آن برنوبرنو دلسوزی راه می‌انداختند.
بخاری مدرسه را دیگر روشن نمی‌کردند. در کوچه‌ها دیگر برف نبود. گل‌ولای بود. به جای برف باران می‌آمد. خیس می‌شدیم اما سردمان نمی‌شد.
عید می‌آمد و گوشه‮ی دیوارها، کنار سبزه‌های تازه دمیده می‌نشست....
نویسنده: علی‮اشرف درویشیان

۱۰:۳۱:۴۹

چراغ‌های بی‌فروغ

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت هفت بعد از ظهر یکشنبه‌ی یکی از روز‌های ماه ژوئن سال 1908، «ماری کوچران» (Mary cochran) خانه‌ی پدری خود دکتر «لستر کوچران» را به قصد پیاده روی ترک کرد. او، آرام آرام طول خیابان «ترومونت» (Tremont) را طی کرد و با عبور از خط آهن، قدم به ابتدای خیابان «ماین» (Main Street) گذاشت. مغازه‌‌های کوچک و خانه‌های محقری که در دو سوی خیابان به دنبال هم چیده شده بود، فضای ساکت و غم‌انگیزی را برای روز یکشنبه به وجود آورده بود که هر از چندگاهی، با صدای پای رهگذری، سکوت حاکم بر آن درهم می‌ریخت. «ماری» به پدرش گفته بود که به کلیسا می‌رود، اما، قصد نداشت به‌آن‌جا برود. در واقع، او سر درگم بود و نمی‌دانست که چه می‌خواهد....
نویسنده: شروود اَندرسون

۰۷:۰۲:۳۳

نفتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق چوبک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عذرا همان‮طور که گوشه‮های چادرنماز چیت گل اشرفیش را به دندان گرفته بود، گره مراد شلّه‮ی گلی را با اطمینان و دل قرص به ضریح امام‮زاده بست. بعد سرش را بالا کرد و چشمان درشتش را به قندیل‮های پر از گرد و خاک سقف مقبره دوخت و با تمنا و شوروشوق فراوان زیر لب زمزمه کرد:
- ای آقا! ای پسر موسی بن جعفر، مراد منو بده. پیش سر و همسر بیشتر از این خجالتم نده. یه کاری کن آقا که من سر و سرانجومی ‮بگیرم و یه خونه زندگی بهم بزنم. یه شوور سربه‮راهی نصیبم کن که منو از خونه بابام ببره؛ هر جا که دلش میخواد ببره. من دیگه به‮غیر از این هیچی از شما نمی‮خوام. .همین یه شوور و بس. مگه از دستگاه خداییت کم می‮شه مگه من چمه؟ چه‮طور به دختر عزیزخان که یه سالک به اون گندگی، رو دماغشو ...
نویسنده: صادق چوبک

۱۱:۰۳:۱۱

آقای کبوتر و بانو

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

البته که می‮دانست، آن‌هم بهتر از هر کس دیگر، که ذره‌ای شانس ندارد، حتی به اندازه‮ی یک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ این‌قدر نامعقول که هیچ تعجب نمی‮کرد اگر پدر دخترک... خب، هر کاری که پدر دخترک می‮کرد برای او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هیچ چیز جز درماندگی محض، جز این واقعیت که این براستی آخرین روز اقامتش در انگلستان بود- تا کی‌اش را فقط خدا می‮دانست- نمی‮توانست او را به حرکت وادارد. تازه همین حالایش هم... یک پاپیون چارخانه‮ی کرم و لاجوردی از توی کشوی کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر می‮گشت و می‮گفت: «چه‌غلط‌ها!»، آیا تجعبی داشت؟ ...
نویسنده: کاترین منسفیلد

۱۱:۲۲:۱۰

فاجعه معدن در نیویورک

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاروکی موراکامی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چراغ‌هایشان را خاموش کردند تا در مصرف هوا صرفه‌جویی کنند. و تاریکی آن‌ها را دربرگرفت. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد. همه‮ی آن‮چه در تاریکی به گوش می‌رسید، صدای قطره‌های آب بود که هر پنج‌ثانیه یک‌بار از سقف می‌چکید.
معدنچی پیر گفت: «بسیار خب. همه سعی کنید زیاد نفس نکشید. هوای زیادی برای‌مان باقی نمانده.» صدایش را در حد نجوا نگاه داشته بود، با این حال تیرهای چوبی سقف تونل قژقژ آرامی کردند. معدنچی‌ها در تاریکی به‌هم چسبیده بودند، و گوش تیز کرده بودند تا صدایی بشنوند: صدای کلنگ را، صدای زندگی را.
ساعت‌ها صبر کردند. واقعیت کم‌کم در تاریکی محو می‌شد. انگار همه چیز مدت‌ها پیش اتفاق افتاده بود، در دنیایی دور....
نویسنده: هاروکی موراکامی

۱۱:۲۱:۳۴

کابوس

آرشيو نظرات (0)
دسته : فروغ فرخزاد,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمه‮ی دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت:
- خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.
آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود....
نویسنده: فروغ فرخزاد

۱۰:۳۳:۴۴

نیویورک، محشر است!

آرشيو نظرات (0)
دسته : آرت بوخوالد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سرانجام به نیویورک رسیدم و اکنون چنان که خواسته بودی دارم به شما می‌نویسم. دوست عزیز، نیویورک محشر است، خیلی بزرگ‌تر از آنی است که شما یا من می‌پنداشتیم – فیلم‌ها آن طور که باید آن را معرفی نمی‌کنند. ماجراهای بسیاری را از سر گذراندم و درست نمی‌دانم از کجا شروع کنم. وقتی به فرودگاه آیدل‌وایلد1 رسیدم، اول فرانک‌هایم را به نرخ رسمی به دلار تبدیل کردم، چون می‌ترسیدم هنوز نرسیده گرفتار بازار سیاه بشوم.
بعد یک تاکسی به مقصد شهر گرفتم، همان طور که گفته بودی گوشه‌ی چشمی هم به تاکسی‌متر داشتم. راننده مرد بسیار وراجی بود – همین که راه افتادیم گفت:
«فکر می‌کنی «داجر2»ها امسال چه خواهند کرد؟»
گفتم من داجری نمی‌شناسم....
نویسنده: آرت بوخوالد

۱۰:۴۳:۴۲

یک روز خوش برای موزماهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جی. دی. سلینجر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نود و هفت تبلیغات‌چی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دوونیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است...یا جهنم» از یک مجله‮ی جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکه‮ی دامن شکولاتی رنگش را پاک کرد. جادکمه‮ی بلوز ساکسش را جابه‌جا کرد. دو تار موی کوتاه خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار سوهان زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.
از آن زن‌هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی‌کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ‌ می‌زده است....
نویسنده: جی.دی. سلینجر

۱۱:۱۰:۵۹

خانه‌ای در آسمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : گلی ترقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گلی ترقیتابستان بدی بود؛ داغ، بی آب، بی برق. جنگ بود و ترس و تاریکی. مسعود «د»، مثل آدمی‮افتاده در عمق خوابی آشفته، گیج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هایش را گرفت و شتابان راهی فرنگ شد. بی‌آنکه بداند چه آینده‌ای در انتظارش است. نمی‌خواست عاقل و محتاط و دوراندیش باشد. نمی‌خواست با کسی مشورت کند؛ با آن‌هایی که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هایی که از هرگونه جابجایی و تغییر می‮‌ترسیدند یا به خاک و سنت و ریشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصمیمی‮اخلاقی بود.
مسعود «د» از جنگ بیزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌های شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهی آزارش می‌داد. می‮بایست می‌رفت؛ می‮بایست می‮گریخت و در جایی امن ساکن می‮شد، جایی دور از هیاهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و ... 
نویسنده: گلی ترقی

۱۱:۲۵:۳۷

آسمان سیاهِ شب

آرشيو نظرات (0)
دسته : جرمی کِین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در اتاق نشیمن خانه‮ام نشسته‮ام و دلم یک فنجان چای تازه دم می‮خواهد، دوروتی را صدا می‮‮زنم ببینم او هم چای می‮‮خواهد یا نه. می‮‮دانید سروکله کی پیدا می‮‮شود؟ کارول، - دختر کوچکم. می‮آید توی خانه و می‮‮گوید:
«بابا، حالتان چه‮طوراست؟» و من می‮‮گویم: «الان می‮‮خواستم چای دم کنم. تو هم هوس چای کرده‮ای؟»
و او می‮گوید: «من براتون چای درست می‮کنم، زحمت نکشید، راحت باشید.» بعد من می‮گویم: «می‮خواستم ببینم دوروتی هم چای می‮خواهد یا نه» اما او می‮گوید: «نگران دروتی نباشید بابا» و می‮رود توی آشپزخانه.
دختر خوبی است این کارول من، هرکاری از دستش بر بیاید برای دیگران می‮کند....
نویسنده: جرمی کِین

۱۱:۱۵:۳۹