داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

یک تصویر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آدم‌ها نباید در اتاق‌هایشان آینه آویزان کنند همان طور که نباید دفترچه‌های حساب پس انداز یا نامه‌هایی را پیش چشم دیگران بگذارند که جنایتی پنهان را افشا می‌کنند. در آن بعد از ظهر تابستان، نمی‌توانستی در آینه ی قدی که بر دیوار تالار آویخته بود نگاه نکنی. همه چیز از سر تصادف بود. نه تنها می‌توانستی از ته کاناپه‌ی اتاق پذیرایی، میز مرمر مقابل را در آینه ی ایتالیایی ببینی، ورای آن امتداد باغ را نیز می‌دیدی. تا جایی که حاشیه ی طلایی آینه زاویه ای می‌ساخت و تصویر را قطع می‌کرد کوچه با سرسبزی را می‌دیدی که در دو طرف، میان گل‌هایی بلند، ادامه داشت.
خانه خالی بود و چون تو تنها فرد در اتاق پذیرایی بودی، حس می‌کردی مثل یکی از این طبیعی دان‌هایی هستی که سراپا پوشیده در برگ و علف به تماشای رمنده خوترین حیوانات می‌نشینند گورکن‌ها، سمورها و مرغان ماهیخوار که آزادانه به هر سو می‌روند انگار کسی آنها را نمی‌بیند. در آن بعد از ظهر اتاق پر بود از چنین موجودات گریزانی، نور و سایه، تکان پرده‌ها در باد، ریزش گلبرگ‌ها، چیزهایی که به نظر می‌رسید اگر کسی ...
نویسنده: ویرجینیا وولف

۱۰:۱۰:۴۶

ساموئل بکت

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساموئل بکت در ایرلند زاده شد. در کالج ترینیتی درس خواند، به تدریس زبان فرانسه پرداخت، به پاریس رفت و تا پایان زندگی در آن‌جا ماند. در اواخر دهی‌ 1920 با جیمز جویس که در پاریس به سر می‌برد دوست شد. در معرفی سوررئالیسم سهمی داشت. چندین شعر و مقاله از آندره برتون و پل الوار را به انگلیسی ترجمه کرد. به تحقیق در آثار مارسل پروست پرداخت....

۱۰:۴۴:۳۳

بیرون رانده

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پلکان بلند نبود. من هزار بار پله‌هایش را شمرده بودم. چه هنگام بالا رفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. هیچ‌وقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیاده‌روست بگویم یک و وقتی آن پایم روی اولین پله است بگویم دو و همین‌طور تا آخر، یا اصلاَ پیاده‌رو را به حساب نیاورم. بالای پله‌ها که می‌رسیدم باز سر همین قضیه گیر می‌کردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناَ همین‌طور بود، اغراق نمی‌کنم. نمی‌دانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملاَ متفاوت می‌رسیدم و هیچ‌وقت همنمی‌فهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی کهمی‌گویم رقم دیگر در حافظه‌ام نیست مقصودم این است کههیچ‌کدام از آن سه رقم دیگر در حافظه‌ام نیست. البته وقتی هم در حافظه‌ام یکی از آن سه رقم را ، که حتماَ آن‌جا هست، پیدا می‌کنم فقط همان را پیدا می‌کنم و نمی‌توانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم....
نویسنده: ساموئل بکت

۱۰:۴۰:۳۲

دست بردار!

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سحر بود و خیابان‌ها پاکیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین که ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم، دریافتم که از آنچه فکر می‌کردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌کردم، هراس این کشف، مرا در ادامی‌ راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیکی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۹:۴۱:۳۹

کلاس درس

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه ما را تنگ هم چپانده بودند داخل کامیون زوار در رفته‏ای که هر وقت از دست اندازی رد می‏شد، چهارستون اندام‏اش وا می‏رفت و ساعتی بعد تخته بندها جمع و جور می شدن دور ما یله می شدیم و همدیگر را می‏چسبیدیم که پرت نشویم. انگار داخل دهان جانوری بودیم که فک‌هایش مدام باز و بسته می شد ولی حوصله جویدن و بلعیدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود می‏چرخید. نفس می‏کشید و نفس پس می‏داد و آتش می‏ریخت و مدام می‏زد تو سرِ ما. همه له له می‏زدیم. دهان‌ها نیمه باز بود و همدیگر را نگاه می‏کردیم. کسی کسی را نمی شناخت. هم سن و سال هم نبودیم. روبروی من پسر چهارده ساله‏ای نشسته بود. بغل دست من پیرمردی که از شدت خستگی دندان‏های عاریه‌اش را درآورده بود و گرفته بود کف دستش و مرد چهل ساله‏ای سرش را گذاشته بود روی زانوانش و حسابی خودش را گره زده بود. همه گره خورده بودند. همه زخم و زیلی بودند....
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۰۸:۵۷:۰۹

کالسکه

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و کور بود. وقتی که سوار بر کالسکی‌ یا درشکه از شهر می‌گذشتی قیافی‌ عُنق آلونک‌های کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات می‌کرد که نگو و نپرس، انگاری که تو قمار پاک لخت‌ات کرده باشند یا یک جایی حسابی خیط کاشته باشی. خلاصی‌ کلام، حال‌ات را حسابی می‌گرفت. گچ و دوغاب دیوار خانه‌ها ریخته بود و به جای این که سفید باشند، لک و پیسی بودند. پشت بام خانه‌ها، مثل اکثر شهرهای جنوب کشورمان، گالی پوش بود. و سال‌ها پیش یکی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغ‌چه‌های جلوی خانه‌ها را از هر چه گل و گیاه بود پاک کنند تا شهر هر چه نظیف‌تر شود. وقتی که از خیابان می‌گذشتی احدی را نمی‌دیدی، مگر شاید خروسی که برای خودش قدم می‌زد. خیابانِ خاکی مثل بالشی نرم بود و خاک اش چنان که با کم ترین بارانی گل و شل می‌شد. وقتی که باران می‌گرفت، چارپایان چاق و چله‌ای که شهردار دوست داشت ...
نویسنده: نیکلای گوگول

۱۰:۴۳:۱۶

شجره النور یا درخت روشنایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا صفدری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با همراهم نشسته بودیم نگاه می‌کردیم، نشستن به گونه‌ای بود که انگار پیش از دیدن و سخن گفتن، بر جای‌گاه تماشاچیان نشسته بودیم. بر سکوی نمایش، سه درخت در تاریکی پدیدار شدند که پیکرهایی زنانه داشتند. کشیدگی شاخه و تنه‌های آن‌ها زنانه بود. از خمیدن و به هر سو کشیدن و دوبارهراست ایستادن‌شان پیدا بود که آیینی به جای می‌آورند. چشم به کشیدگی تنه و شاخه‌ای داشتیم که ناگاهیکی از سه درخت به رنگ خون درآمد از آتشی که در شاخه‌هایش پیچیدهبود و به هر سو زبانه می‌کشید. با این که می‌سوخت، همان آیین را به جای می‌آورد تا جایی که دیگر سرخی آتش نبود و درخت یک‌پارچه سیاه شد و با این که دیگر نمی‌سوخت، همان کشیدگی اندام و رفتار زنانه در تنه و شاخه‌هایش آشکار بود و ما از دیدن آن خرسند بودیم....
نویسنده: محمدرضا صفدری

۱۱:۱۲:۳۹

دفترچه پس انداز

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلبا دسس پدس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی در خانه را به روی او باز کردم نشناختمش. لاغرتر شده و موهای سرش خاکستری رنگ شده بود. بعد، با لحنی حیرت زده گفتم: «سرافینا!»
او را به خانه دعوت کردم و درآغوش گرفتم. همانند تنه درخت بی‌حرکت برجای مانده بود. فراموش کرده بودم که گرچه او زنی است بسیار وفادار و صدیق، با این حال همیشه بسیار خونسرد است، حتی در مواقعی که کمی‌شوق و شعف هم لازم است. از این که نتوانسته بودم جلوی خود را بگیرم و او را آن چنان در آغوش گرفته بودم، اندکی پشیمان شدم. درواقع لب‌هایش می‌لرزید. مثل همیشه گیسوانش را بافته و پشت سر با سنجاق حلقه کرده بود. سراپا لباس مشکی بر تن داشت. حتی جوراب‌هایش نیز مشکی بود و هنوز بنابر عادت زن‌های دهات، دستمالی تا شده را در دست گرفته بود. متوجه شد که دارم به پیراهن مشکی اش نگاه می‌کنم. گفت: «بیوه شده ام.» گفتم: «آه...» چند کلمه‌ای جهت تسکین و تسلی اش بر زبان آوردم و در همان حین داشتم با خود می‌گفتم که ...
نویسنده: آلبا دسس پدس

۰۹:۱۳:۰۱

رویای یک ساعته

آرشيو نظرات (1)
دسته : کیت شوپِن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چون می‌دانستند که خانم ملارد مبتلا به بیماری قلبی است، بسیار احتیاط کردند که خبر مرگ شوهرش را تا حد ممکن با مقدمه‌چینی به او بگویند.
خواهرش جوزفین بود که مِن و مِن کنان خبر را گفت، آن هم با اشارات تلویحی که نیمی از خبر را پوشیده نگه‌می‌داشت. ریچارد دوست شوهرش نیز آنجا در کنارش بود. او بود که وقتی گزارش سانحه‌ی قطار با اسم برنتلی ملارد در صدر فهرست «کشته شدگان» دریافت شده بود، در دفتر روزنامه حضور داشت، ریچاردز وقت را فقط صرف این کرده بود که با ارسال دومین تلگراف از صحت خبر مطمئن شود و بعد عجله کرده‌بود تا با پیش‌دستی مانع رسیدن خبر توسط دوستی با احتیاط و شفقت کمتر شود.
وقتی خانم ملارد این خبر را می‌شنید، برخلاف بسیاری از زنان دیگر که چنین خبری را می‌شنوند بهت‌زده و عاجزانه نگفت که باور نمی‌کند....
نویسنده: کیت شوپن

۰۹:۰۵:۴۱

ماجرای گند

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این ماجرا در زمستان آغاز شد.
ضیافت رقصی ترتیب داده شده بود. غرش موسیقی به عرش اعلا می‌رسید، شمع‌های کلیی‌ چلچراغ‌ها روشن بود، مردهای جوان دچار افسردگی نمی‌شدند، دوشیزه‌ خانم‌ها نیز از زندگی لذت می‌بردند. جماعت، توی سالن‌ها می‌رقصید، مردها در اتاق‌ها ورق‌بازی می‌کردند، توی بوفه بساط میگساری به راه بود و توی کتاب‌خانه نومیدانه اظهار عشق می‌کردند.
دوشیزه‌ای موبور و تپلی و پوست صورتی به اسم لیولا آسلووسکایا که چشم‌های درشت آبی رنگ و موی فوق‌العاده بلند و در شناسنامه‌اش سنی به اندازی‌ 26 سال داشت از لج همگی و تمام دنیا و خودش، جدا از دیگران نشسته بود و خودخوری می‌کرد؛ حالی داشت که انگار گربه‌ها به روحش چنگ می‌انداختند. موضوع این‌جاست که حالا دیگر مردها با او بدتر از خوک رفتار می‌کردند. رفتارشان، خاصه در دو سال اخیر، وحشتناک بود؛ لیولا دریافته بود ...
نویسنده: آنتون چخوف

۰۷:۳۹:۲۳

سالی‌ دو ماه‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی‌ که‌ پشت‌ِ میز پیشانی‌ را روی‌ِ دست‌هایش‌ گذاشته‌ بود با صدایِ باز و بسته‌ شدن‌ِ در سر بلند کرد و چشم‌هایش‌ را مالید.
کاری‌ داشتی‌؟
مردِ تازه‌وارد، که‌ یک‌ پاکت‌ِ بزرگ‌ دستش‌ بود، گفت:‌ احمد هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز گفت‌:‌ کدام‌ احمد؟
مرد پاکت‌ را روی‌ِ میز گذاشت‌: مگر چند تا احمد این‌جا هست‌؟
مردِ آن‌ طرف‌ِ میز به‌ گردن‌ِ بطری‌ها که‌ از پاکت‌ بیرون‌ زده‌ بود نگاه‌ کرد: با آقای‌ِ پاک‌روان‌ کار داری‌؟
مردِ تازه‌وارد خم‌ شد روی‌ِ میز و توی‌ِ چشم‌های‌ِ مرد گفت‌: با احمد کار دارم‌، احمدلُختی‌، احمدشیطان‌. بگو باقر، آقاباقر، آمده‌.
لحظه‌ای‌ در چشم‌های‌ِ هم‌ خیره‌ ماندند. مردِ آن‌ طرف‌ِ میز زیرپیرهن ‌ِرکابی‌ به‌ تن‌ داشت‌ و دست‌هایش‌ پُر مو بود. پا شد آرام‌ به‌ طرف‌ِ درِ کوچکی‌ رفت‌ که‌ جلوش‌ پرده‌ای‌ از مُهره‌های‌ِ رنگ‌‌شدی‌‌ خیرزان‌ بود. وقتی‌مهره‌ها را کنار زد یک‌ زنگولی‌‌ برنجی‌، که‌ بالای‌ِ در به‌ نخی‌ آویزان‌ بود، صدا کرد....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۰:۰۷:۱۶

این برف، این برف لعنتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جمال میرصادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن روزها من چهارده- پانزده ساله بودم. به در خانه‌ها می‌رفتم، عقب مشتری‌ها راه می‌افتادم و بده‌کاری‌ها را جمع می‌کردم. اوستام پیش حاج‌آقام تعریف من را خیلی می‌کرد:
«ماشاءالله بچی‌ زبر و زرنگیه. وقتی می‌فرستمش تا پولو نستونه برنمی‌گرده.» 
دکان قصابی ما سر گذر بود. مشتری‌های جورواجور داشتیم. محلی‌ گندی بود. تا دلت بخواهد مفتش و افسر و مفت‌خور داشت. می‌آمدند گوشت نسیه می‌گرفتند، بعد یادشان می‌رفت که بدهکارند. یکی را می‌خواست که یادشان بیندازد! سروکله‌شان که از دور پیدا می‌شد، اوستام می‌گفت:
«آقا جعفر بدو بینم، بدو بینم چی کار می‌کنی پسر.»
کار لجنی بود. پررویی و لچری می‌خواست و بدپیلگی و زبلی. کثافت‌کاری بود. حالا که فکرش را می‌کنم حالم را به‌هم می‌زند. اما تنها کاری بود که فوت و فنش را خوب یاد گرفته بودم و همی‌ راه‌هاش را امتحان کرده بودم. برای همین هم اوستام خاطر من را خیلی می‌خواست. هی پیش این و آن تعریفم را می‌کرد:» بچی‌ زرنگیه، بچی‌ زرنگیه....» هی تعریف می‌کرد، هی تعریف می‌کرد....
نویسنده: جمال میرصادقی

۰۸:۲۰:۲۸

سار بی‌بی خانم

آرشيو نظرات (0)
دسته : مهشید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«بی‌بی آمد! بدو آمد!»
سار بی‌بی خانم روی لبی‌ طشت رختشویی نشست و دو تا نوک محکم تو پرهای پف کردی‌ سینه‌اش زد. بعد با عجله سرش را چرخاند و پشتش را نوک زد. سرش را کج کرد و توی چشم‌های بی‌بی خانم نگاه کرد و گفت: «آمد! بی‌بی آمد!»
بی‌بی خانم دستش توی آب صابون بود و به پرنده گفت: «از کنار طشت پاشو خانمچه - آب صابون می‌پره تو چشات - پا شو عزیزم، پا شو.»
سار، روی کنگره‌های لبی‌ طشت جفتک جفتک زد و کنار ساق دست بی‌بی خانم ایستاد -با کلی‌ کج و با اصرار توی چشم‌های بی‌بی خانم خیره شد و تکرار کرد: «آمد! بی‌بی آمد! بدو آمد!»
ماه منظر خانم، همسایه بی‌بی، که کنار چاهک چندک زده بود و بهت‌زده سار را نگاه می‌کرد، گفت: ...
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۰۸:۲۰:۴۴

مادر

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز جویس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای هولوهن، معاون دبیر انجمن Eire Abu (ایرلند به سوی پیروزی)، یک ماه بود که با دست‌ها و جیب‌های پر از تکه‌های کاغذ چرکین برای ترتیب یک سلسله کنسرت، سراسر دوبلین را زیر پا می‌گذاشت. پایش می‌لنگید و به همین سبب دوستانش او را هولوهن لنگ می‌نامیدند. دائم رفت و آمد می‌کرد، ساعت‌ها سر پیچ خیابان‌ها به بحث می‌ایستاد، و یادداشت برمی‌داشت؛ اما سرانجام، خانم کرنی بود که همه چیز را ترتیب داد.
میس دولین، که یک‌شبه خانم کرنی شده بود، در صومعه‌ای ممتاز درس خوانده بود و در همان جا زبان فرانسه و موسیقی آموخته بود. به سبب رنگ پریدگی طبیعی‌اش و روش و رفتار انعطاف‌پذیرش در مدرسه دوستان اندکی یافته بود. به سن ازدواج که رسید به تالارهای زیادی فرستاده شد، که در آن‌ها، نوازندگی او و رفتار متینش مورد تحسین قرار گرفت....
نویسنده: جیمز جویس

۰۸:۴۳:۵۷

با هم

آرشيو نظرات (0)
دسته : احمد محمود,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از دکه می‌فروشی که زدم بیرون، به نیمه شب چیزی نمانده بود. کتم را انداختم رو دستم، کراواتم را گذاشتم تو جیبم و دکمه‌های پیراهنم را گشودم.
گرمی میخانه از تنم بیرون زد و عرق رو پیشانیم خشکید. سرتاسر خیابان را نگاه کردم، پرنده پر نمی‌زد. چراغ‌ها، لابه‌لای شاخه­ های درختان نشسته بود.
هوا خوش بود و زمزمه آب جوی حاشیه خیابان خوش بود. هوس کردم سیگاری بگیرانم. جیب‌هایم را گشتم، کبریت نبود. سیگار را گذاشتم لای لب‌هایم و راه افتادم. از دور مردی می آمد. اول صدای پایش را شنیدم. بعد خودش را دیدم که سنگین می آمد. ایستادم و تکیه دادم به تنه درخت. مرد زمزمه 
می‌کرد. برای خودش، برای دل خودش «غمت در نهانخانه دل نشیند- به نازی که لیلی به محمل نشیند» صداش کردم:
آقا!
ایستاد. زمزمه اش برید و صدای سنگین قدم‌هاش برید....
نویسنده: احمد محمود

۱۰:۵۵:۳۸

ماه نرم

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

د‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌، یا انوار آسمانی که د‌‌ورترند‌‌، اما شبیه همان قبلی‌ها هستند‌‌، یا د‌‌ست کم با بقیه ناهماهنگ نیستند‌‌ ـ زمان حال را د‌‌ر حرف‌هایم به کار می‌برم‌، اما هنوز منظورم همان زمان گذشته است ـ د‌‌ید‌‌مش که از تمام نورهای د‌‌یگر آسمان و خیابان جد‌‌ا می‌شد‌‌، د‌‌یگر یک نقطه‌ی ثابت را اشغال نمی‌کرد‌‌، شاید‌‌ از آن نورهای بزرگ بود‌‌، از نوع مریخ و زهره‌، مثل حفره‌ای که نور از د‌‌اخل آن پخش می‌شود‌‌، اما حالا د‌‌اشت بخش بزرگی از فضا را اشغال می‌کرد‌‌، و د‌‌اشت شکل می‌گرفت‌، البته هنوز شکلش مشخص نبود‌‌، چون چشم آد‌‌م عاد‌‌ت ند‌‌اشت آن را تشخیص ...
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۹:۱۵:۰۲

معنا‌ باید از درون متن بجوشد

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

واقعیت این است که رسول پرویزی نویسنده متفننی بود و به حکم ذوق سلیم یا صرافت طبع داستان می‌نوشت. داستان‌های او عموماً در نوع (ژانر) حکایت و قصه می‌گنجند و تا حدی کیفیت شفاهی یا نقلی دارند، اگرچه در ساختاری مکتوب روایت می‌شوند. به عبارت دیگر او علاقه‌مند به اصول سنتی قصه‌پردازی شرقی بود؛ کمابیش نظیر‌‌ همان اصولی که در حکایت‌های سعدی در «گلستان» و حریری در «مقامات» و شهرزاد در «هزار و یک شب» می‌توان دید. اغلب قصه‌های او به صورت حکایت، به مفهوم سرگذشت، نقل می‌شوند، یا به تعبیر حریری - چنان که در مقدمه «مقامات» آورده - «گزارش کردن چیزی از قول کسی» که میان روایت‌پردازی ادبی و داستان‌گویی شفاهی نوسان می‌کند. ساختار قصه‌های او ترکیبی است از نمایش و گفتار، یا «بوطیقا» و خطابه، البته در مفهوم ارسطویی آنکه‌‌ همان آینه‌داری در برابر واقعیت باشد. زبان او نیز ساده و برگرفته از ترکیبات و اصطلاحات و مثل‌های رایج در تداول عوام است که لحنی عموماً شوخ‌طبعانه دارد. به این اعتبار اگر بخواهیم از جایگاه پرویزی در میان نسل اول نویسندگان ایرانی سخن بگوییم می‌توانیم او را در کنار جمال‌زاده بگذاریم، و نه در کنار هدایت و علوی یا چوبک....
گفت وگوی رضا شبانکاره با محمد بهارلو

۱۰:۳۱:۰۷

قوم و خویش‌های دور

آرشيو نظرات (0)
دسته : اورهان پاموک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ماجراها و پیش‌آمدهایی پی‌درپی که زندگی من را به کلی زیرورو کردند از ۲۷ آپریل ۱۹۷۵ شروع شدند؛ وقتی که توی خیابان ولیکوناگی راه می‌رفتیم و از هوای خنک سرشب بهار لذت می بردیم که سیبل اتفاقی توی ویترین مغازه‌ای چشمش به کیف دستی که جنی کولون معروف طراحی کرده بود افتاد. تا نامزدی رسمی مان چندان وقتی نمانده بود کلمه‌مان کمی گرم بود و خوش بودیم. قبل از آن توی فایه، رستوران باکلاسی که تازه توی نیسانتاسی باز شده بود، شام خورده  بودیم وسرشام با پدر و مادرم مفصل درباره تمام تدارکات مراسم نامزدی حرف زده بودیم. قرار بود نامزدی اواسط ماه جون باشد تا نوریسیهان، دوست سیبل از دورانی که توی لایجی نتردام دو سیون در پاریس درس می‌خواند، هم از فرانسه برای شرکت در مراسم بیاید. سیبل از مدت‌ها قبل لباس نامزدی‌اش را به سیلکی عصمت که آن روزها گران ترین و پرطرفدارترین خیاط استانبول بود سفارش داده بود....
نویسنده: اورهان پاموک

۰۹:۰۵:۱۱

قصه عینکم

آرشيو نظرات (0)
دسته : رسول پرویزی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی‌های حافظه‌ام روشن و پرفروغ مثل روز می‌درخشد. گوئی دو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانه‌ی اول حافظه‌ام باقی است.
تا آن روزها که کلاس هشتم بودم خیال می‌کردم عینک مثل تعلیمی و کراوات یک چیز فرنگی‌مأبی است که مردان متمدن برای قشنگی به چشم می‌گذارند. دائی جان میرزا غلامرضا ـ که خیلی به خودش ور می‌رفت و شلوار پاچه تنگ می‌پوشید و کراوات از پاریس وارد می‌کرد و در تجدد افراط داشت، به طوری که از مردم شهرمان لقب مسیو گرفت ـ اولین مرد عینکی بود که دیده بودم. علاقه دائی جان به واکس کفش و کارد و چنگال و کارهای دیگر فرنگی مآبان مرا در فکرم تقویت کرد. گفتم هست و نیست، عینک یک چیز متجددانه است که برای قشنگی به چشم می‌گذارند....
نویسنده: رسول پرویزی

۰۸:۵۸:۴۶

نظم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلی چاپلین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت.
تشریفات مقدماتی انجام شده بود.
افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود.
انقلابیون از ابتدا تا انتها این امیدواری را که ستاد کل در مورد حکم اعدام تخفیفی قایل شود از دست نداده بودند... محکوم که از انقلابیون نبود و با افکار آنان مخالفت می‌کرد لیکن از مردان ملی اسپانیا به شمار می‌رفت، از چهره‌های درخشان ادبیات آن کشور بود. هزل‌نویسی استاد بود و در نظر هم‌میهنان خود مقامی والا داشت.
افسر فرماندۀ جوخۀ اعدام شخصاً او را می‌شناخت:
پیش از آنکه جنگ داخلی درگیر شود آن دو با یکدیگر دوستی داشتند....
نویسنده: چارلی چاپلین

۱۲:۱۳:۰۰

خوابگرد

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مشکلش این بود که در هر کس جایی را می‌پسندید. خیالش از رنگ چشم‌ها و شکل و ‏حتی اندازه‌ی مژگان‌ها راحت بود. چند بار دیده بودش. سایه‌ی چشم نمی‌زد یا چیزی که به ‏انتهای مژگان‌ها انحنایی بدهد. همان‌طور بود که او هم در خواب‌هاش دیده بود، برای همین ‏لرزیده بود و جز همان بار اول به چشم‌هایش نگاه نکرد. از آن شکل بینی و آن گردی چانه ‏بسیار دیده بود. شاید هم بیشتر رنگ بشره‌ها ناامیدش می‌کرد. چشم‌ها درست، اما ‏رنگ صورت می‌بایست سبزه می‌بود. یادش بود. همین‌طورها شد که دیگر دوره افتاد، ‏البته به پای چشم. اگر گریبانی گشوده می‌ماند یا به عمد گشوده می‌شد، می‌دید و ‏می‌گذشت که می‌دانست این دو خط نازک و لرزان که در کار منحنی شدن بود نه به دو ‏گوی غلتان و تپان که به گوشت‌پاره‌ای آویخته از این سینه‌ی استخوانی می‌انجامد. وقتی ‏هم، به سرانگشت، صاحب آن دو خط نازک و لرزان چاک سینه را می‌پوشاند، گو که به ‏غریزه، دلگیر نمی‌شد....
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۱۰:۴۹:۳۲

اگر امپرسیونیست‌ها دندان پزشک بودند

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تئوی عزیز
راستی، زندگی هیچوقت نمی‌خواهد با من درست تا کند؟ نومیدی مرا از پا درآورده! سرم دنگ دنگ صدا می‌کند! خانم سل شوویمر از من ادعای خسارت کرده است؛ چون که روکش دندان‌هایش را آن طور که دلم می‌خواست ساختم، نه آنطوری که به دهان مضحکش بخورد! درست است! من نمی‌توانم مثل یک کاسبکار معمولی طبق سفارش کار کنم! من به این نتیجه رسیدن که روکش دندان‌های او باید بزرگ و موج‌دار باشد؛ دندان‌هایی نامنظم و درهم برهم که مثل زبانه‌های آتش از هر طرف بیرون زده‌اند! حالا طرف دلخور است، چون توی دهانش جفت و جور نمی‌شود. او خیلی بورژوا و ابله است و دلم می خواهد خرد و خمیرش کنم! سعی کردم دندان عاریه‌اش را به زور توی دهانش بچپانم. اما مثل چلچراغ صد شعله بیرون می‌زند. با این همه به نظر من زیباست. او ادعا می‌کند که نمی‌تواند چیزی بجود! به من چه که او می‌تواند بجود یا نمی‌تواند! تئو، من دیگر نمی‌توانم مدت زیادی با این وضع ادامه دهم! از سزان پرسیدم که حاضر است با هم شریکی یک کارگاه بگیریم؟ اما او پیر و سست است و نمی‌تواند ابزارش را در دست نگه دارد و باید ابزار را به مچش بست، که با این وضعیت دقتش را از دست می‌دهد. وقتی هم که دستش توی دهان مریض می‌رود، بیشتر دندان‌ها را می‌شکند تا آن که درست‌شان کند. چه می‌شود کرد؟
ونسان ...
نویسنده: وودی آلن

۱۱:۲۷:۲۴

مهمانی رومی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان بارت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر قرار بود استاد کهنه کار سابق، دکتر سام بیلی، همبازی قدیم تنیس و هم محله‌ای دیک فلتون در اویسترکوو، داستان این مهمانی را تعریف بکند، حتماً با یکی از آن چرندیات لیبرال چپی‌اش که عادت داشت بی بروبرگرد تحویل دوستان و همسایه‌هایش در خلیج هرون  بدهد، شروع می‌کرد. همین حالا هم صدایش را می‌شنویم که می‌گوید: "رفقا! می‌دونین به چی فکر می‌کنم؟ به این که اگه فکر می‌کنین قرن بیستم، با دو تا فاجعه جنگ جهانی، جنگ کره و ویتنام، قربانی‌‌های چند میلیونی نسل کشی‌های از قبل دسته بندی شده، تصفیه‌ها و مریضی‌های همه گیر، بعدش تهدید‌های هسته ای سی ساله جنگ سرد برای راه انداختن آخر الزمان هسته ای و خیلی چیزای قشنگی که الان یادم نیست، نمایش ترسناک نفرین شده‌ای بود، حسابی کور خوندین رفقا، چون قرن بیست و یکم گندترهم می‌شه: حمله‌های اتمی‌جهادگرا به بلاد به قول خودشون کفر، جنگ سرمنابع نفت و آب به خاطر پیشرفت‌های چین و هند و تموم شدن ...
نویسنده: جان بارت

۰۴:۲۳:۴۶

پشت به در ورودی

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این روزها، نور دل آشوبه‌اش را زیاد می‌کرد. شماره دفتر فنی را گرفت و گفت دوازده تا مهتابی‌ها زیاد است برای یک اتاق شش متری. کارشناس دفتر فنی با صدایی که شبیه فریاد بود، جواب داد: شما خودتون مشگل دارید خانم! همه دوست دارن اتاقشون روشن باشه اون وقت شما. ..
روی کلمه‌ی مشگل تاکید کرده بود، انگار این کلمه تشدید داشت. گوشی را  کوبید، بعد پشیمان شد، ترسید. زنگ زد عذر خواهی کرد:
- ببخشید که  گوشی از دستم افتاد.  
زیر نور مهتابی، لکه‌ها‌ی روی دستش بیشتر می‌شد، لکه‌هایی که زیرشان لکه‌ای دیگر بود، تودرتو شده بودند، وسط لکه‌ها، لکه‌ای دیگر  شبیه خال زرد به روشنی می‌زد. .. تا قبل از اینکه، لکه‌ها دستش را بگیرد هنوز امید داشت شوهر کند اما این روزها ناامید شده بود. تقویم روی میز را جلو کشید. ورق زد. سی ویک اردیبهشت ماه، چهل ویک سال تمام می‌شد. تا چند وقت پیش، آقای ریاحی ...
نویسنده: میترا داور

۱۰:۴۳:۲۰

آستین‌های سبز

آرشيو نظرات (0)
دسته : هلن سیمپسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دختر گفت: باغبانی!
و صندلی اش را طوری که می‌دانست حرس مادرش را در می‌آورد عقب داد: مثل بافتنی می‌ماند نه؟
مادرش گفت: لارا بسه. صندلی را می‌شکنی.
لارا گفت: نشانه میانسالی، پیری. وقتی دیگرهیچ چیزتوی زندگی آدم نمانده از این کارها می‌کند.
مادرش سوزان از بالای عینک مطالعه باریکش که تازه خریده بود به او نگاهی انداخت و گفت: مگر قرارنبود درباره هنری هشتم مطالعه کنی.
لارا پدرش را که با قیچی باغبانی توی باغچه کار می‌کرد نشان داد و گفت: نگاهش کن چه طوری دور خودش می‌چرخد! شما دوتا عشق کنترل کردن دارید. باید ولش کنید به حال خودش وحشی بشود.
سوزان زیر لب گفت: خوب.
و سر کارش برگشت....
نویسنده: هلن سیمپسون

۰۵:۲۸:۲۷

این مرد و زن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنا گاوالدا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این مرد و زن در اتومبیل عجیبی نشسته‌اند. اتومبیل حدود سیصد و بیست هزار فرانک برایشان تمام شده، جالب این است که مرد در نمایشگاه اتومبیل فقط در مورد قیمت آرم مخصوص اتومبیل کمی دچار تردید شد.
برف‌پاک‌کن سمت راست بد کار می‌کند. این موضوع بسیار آزاردهنده است. دوشنبه از منشی‌اش می‌خواهد با نمایشگاه اتومبیل تماس بگیرد. لحظه‌ای به اندام ریزنقش منشی نگاه می‌کند. هرگز با منشی‌هایش روی هم نریخته است. کار مبتذلی است و این روزها ممکن است زیاد برای آدم خرج بردارد. به هرحال مدتی‌است دیگر به زنش خیانت نمی‌کند، از وقتی که هنگام بازی گلف، با حساب و کتاب مخارج غذایی مشترکشان به تفاهم رسیدند و حسابی خوش گذراندند.
به سوی ویلایشان در شهرستان می‌راند. مزرعه‌ی بسیار زیبایی نزدیک آنجرز. خانه‌ای بی‌نظیر....
نویسنده: آنا گاوالدا

۰۹:۱۱:۱۲

لانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساختمان لانه‌ام را به پایان رسانده‌ام و به نظر می‌رسد که کارم با موفقیت توأم بوده است. از بیرون فقط سوراخ بزرگی دیده می‌شود، اما این سوراخ به هیچ جا نمی‌رسد برای این‌که وقتی چند گامی در آن بروید به یک صخره‌ی محکم طبیعی می‌رسید؛ من هیچ ادعا نمی‌کنم که این خدعه را عمداَ ترتیب داده‌ام این نیز یکی از کارهای ساختمانی متعدد و بیهوده من است که فقط در پایان کار مصلحت دیدم زیرا به حال خود بگذارم و با خاک پر کنم. درست است که بعضی از خدعه‌ها که بسیار زیرکانه ترتیب داده شده اند خود به خود دچار شکست می‌شوند، من به این امر بهتر از هر کس واقفم وهمین جلب‌نظر کردن یا به وسیله‌ی این سوراخ به طوری‌که طرف پی ببرد در این پیرامون چیزی جستنی هست خود متضمن خطراتی است اما اگر تصور کنید که من ترسو هستم یا این‌که لانه‌ام را برای گریز از خطر می‌سازم مرا درست نشناخته‌اید....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۹:۵۲:۴۲

روز حسابی برای کانگوروها

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاروکی موراکامی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چهارتایی کانگورو توی قفس بود‌‌ند‌‌. یک کانگوروی نر، د‌‌و تا ماد‌‌ه، و یک نوزاد‌‌.
من و نامزد‌‌م جلوی قفس ایستاد‌‌ه بود‌‌یم. باغ‌وحش اصلاً بین جماعت محبوب نبود‌‌؛ صبح د‌‌وشنبه هم که بود‌‌ و این‌طوری حیوا‌ن‌ها عد‌‌ه‌شان به بازد‌‌ید‌‌‌کنند‌‌ه‌ها می‌چربید‌‌. هیچ غلو نمی‌کنم. قسم می‌خورم.
همه‌ی قضیه برای ما این بود‌‌ که بچه‌کانگورو را ببینیم. مقصود‌‌م این است که برای چه چیز د‌‌یگری باید‌‌ باغ‌وحش می‌رفتیم؟
یک ماه پیش توی قسمت محلی روزنامه، آگهی تولد‌‌ بچه‌کانگورو‌یی توجهمان را جلب کرد‌‌ و از ‌آن به بعد‌‌ صبورانه چشم به راه یک صبح حسابی بود‌‌یم که برویم د‌‌ید‌‌ن بچه‌کانگورو، اما به هر د‌‌لیل روزی که باید‌‌، سر نمی‌رسید‌‌. یک روز صبح باران می‌بارید‌‌ و مطمئناً صبح روز بعد‌‌ باران بیشتری د‌‌ر کار بود‌‌. البته که روز بعد‌‌ روزی همه‌جا حسابی گل‌آلود‌‌ بود‌‌ و بعد‌‌ باد‌‌ د‌‌و روزِ تمام مثل د‌‌یوانه‌ها می‌وزید‌‌. یک روز صبح نامزد‌‌م د‌‌ند‌‌ان‌د‌‌رد‌‌ د‌‌اشت و روز د‌‌یگر من قد‌‌ری کار توی ساختمان شهرد‌‌اری د‌‌اشتم که باید‌‌ مشغولشان می‌شد‌‌م....
هاروکی موراکامی

۰۹:۲۸:۳۵