داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

عصا گفت سلام

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مسابقات تسلیحاتی در ذات خود، میل به گسترش دارند. ولی بزرگترین پرش‌ها لزوما چشمگیرترین‌هایشان نیستند...
عصا گفت: «سلام.»
سرباز توقف کرد و نگاهی به اطراف انداخت. دسته‌ی شمشیرش را لمس نکرد، اما طوری ایستاد که در صورت لزوم، به سرعت دستش به شمشیر برسد. ولی چیزی دیده نمی‌شد. دشت تا مایل‌ها دورتر، مسطح و تهی امتداد یافته بود.
«کی اون رو گفت؟»
«من گفتم. این پایین.»
«آه. فهمیدم.»
سرباز محتاطانه با پایش ضربه‌ای به عصا زد و گفت: «یه وسیله‌ی رادیویی، هوم؟ در موردش یه چیزهایی شنیده‌ام....
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۷:۵۳:۳۸

سگ گفت واق واق

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سگ طوری به نظر می‌رسید که انگار همین الان از یک کتاب قصه‌ی کودکان بیرون پریده است. یک صد انطباق فیزیکی لازم بود تا به او اجازه دهد عمودی راه برود. لگن خاصره قطعاً به طور کامل تغییر شکل داده بود، پاها خود به تنهایی به ده‌ها تغییر احتیاج داشتند. زانو داشت و زانو کلی دردسر داشت.
بهتر است راجع به اصلاحات عصبی چیزی گفته نشود.
ولی دارگر خود را بیش از هر چیز مجذوب سر و وضع موجود یافت. کت و شلوارش کاملاً به اندازه‌اش بود. شکافی در پشت برای دم داشت و –باز هم- صدها انطباق فیزیکی نامرئی لازم بود که باعث شود دم به حالتی کاملاً طبیعی از بدنش آویزان بماند.
دارگر گفت: «شما باید یک خیاط فوق‌العاده داشته باشید!»
سگ چوب دستی‌اش را از یک پنجه به پنجه دیگر داد تا بتواند دست بدهد و با کمترین نشانه‌ای ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۳۶:۲۵

اسکرزو با تیرانوسور

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نوازنده منتخبی از هاپسیکورد سوناتا‌های اسکارلاتی را می‌نواخت؛ قطعات کوتاه یک تا سه دقیقه‌ایِ بسیار پیچیده و شُسته رُفته. در همان حال گله‌ی هادروساروس‌ها از کنار پنجره می‌گذشت. صدها جانور بودند که گرد و خاک به پا می‌کردند و صدای دوست داشتنی و شبه آهنگینشان را سر داده بودند. منظره‌ی بسیار دیدنی‌ای بود. 
در همین زمان پیش غذا آورده شد: پلیسیوسور پیچیده شده در اشنه‌ی دریایی، خاویار مالیده شده بر روی تکه‌های تخم مایاسور، باریکه‌های کوچک دودوی کباب شده بر روی نان برشته، و یک دوجین چیزهای خوشمزه‌ی دیگر؛ و رم کردن یک گله‌ی پیش پا افتاده‌ی موجود گیاه‌خوار در برابر آن‌ها هیچ بود.
کسی توجهی نمی‌کرد. 
به جز پسر بچه. او به پنجره چسبیده بود و با دقتی که حتی برای پسری به آن سن قابل ملاحظه ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۴۲:۲۶

کلاهِ متخصص

آرشيو نظرات (0)
دسته : کلی لینک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سامانتا می‌گوید: «وقتی مرده باشی، دیگر لازم نیست دندان‌هایت را مسواک کنی.»
کله‌ر می‌گوید: «وقتی مرده باشی، در یک جعبه زندگی می‌کنی که درونش همیشه تاریک است، اما هرگز نمی‌ترسی.»
کله‌ر و سامانتا دوقلوهایی همسان هستند. سنشان را روی هم که بگذاری، بیست سال و چهار ماه و شش روز می‌شود. پای مرده بودن که وسط باشد، کله‌ر از سامانتا بهتر است.
پرستار کودکان خمیازه می‌کشد، با دست کشیده‌ی سفیدی دهانش را می‌پوشاند. می‌گوید: «بهتان گفتم که دندان‌هاتان را مسواک کنید و وقت خواب است.» روی روتختیِ گل‌گلی، بین آن دو می‌نشیند و پاهایش را روی هم می‌اندازد. او داشت یک بازی ورق به اسم پاونس را به آن‌ها یاد می‌داد، بازی‌ای که با سه دسته ورق بازی می‌شود. دسته ورق سامانتا سرباز پیک و دولوی دلش گم شده و ...
نویسنده: کلی لینک

۱۰:۵۲:۴۱

راهی به ناکجا

آرشيو نظرات (0)
دسته : گرگ بیر,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.



مرسدس بلند و سیاه با سر و صدای زیاد از میان مه جاده‌ی جنوب دژون [۱] سر بیرون آورد. قطرات سرد آب بر روی شیشه‌ی جلوی‌ مرسدس می‌ریخت. هورست فن‌رانکه [۲] کیف نظامی‌اش را به کناری گذاشت و همان طور که ستوان یکم شاخه‌ی نظامی اس‌اس، آلبرت فیشر [۳] رانندگی می‌کرد، با عینکی که تا نوک بینی‌اش پایین آمده ‌بود، با دقت نقشه‌ی گسترده‌ روی پایش را می‌خواند. فن‌رانکه نفسش را بیرون داد و گفت: «۳۵ کیلومتر، نه بیشتر.»
فیشر گفت: «گم شدیم. تا الان ۳۶ کیلومتر اومدیم.»
«نه دقیقاً اون‌قدر. دیگه باید هر لحظه برسیم.»
فیشر اول موافقت کرد، اما بعد سرش را به علامت نفی تکان داد. گونه‌ی بلند و استخوانی‌ و بینی نوک تیزش مؤید لباس‌ فرم سیاه با جمجمه‌های نقره‌ای منصوب بر یقه‌ی تنگ و محکمش بود. فن‌رانکه لباسی گشاد و خاکستری به تن داشت؛ او معاون وزیر تبلیغات بود که حالا کار پیک را انجام می‌داد....
نویسنده: گرگ بیر

۰۹:۴۰:۲۲

انزواگرایان

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت سیلوربرگ,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که سیاره‌ی کوچک روی صفحه‌ی نمایش سفینه به روشنی ظاهر شد، اندرسن احساس همیشگیِ پیش از وقوعِ خود را داشت. بیست سال پیش که پسربچه‌ای روی زمین بود، به سنگی در ساحل نهری خروشان نگاه کرده و آن را برگردانده بود. روی زمین مرطوب زیر سنگ، معجزه برای دیدن فراوان بود، کرم‌های سفید، به درازای هشت سانتیمتر، با چشمان درخشان سبزرنگ و ابزار بلع سبعانه. اندرسن قضیه را هیچگاه از یاد نبرده بود. هنگام فرود روی یک سیاره‌ی ناشناخته، هرگز نمی‌شد دانست که چه مسایل غافلگیرکننده‌ی شگرفی در انتظار بودند.
اندرسن به نقشه‌هایش نگاه کرد. سیاره یکی از چهارده سیاره‌ی دیگر منظومه بود، اما تنها سیاره‌ای بود که به نظر قابل سکونت می‌آمد. گروه نقشه‌کشان آن را برای بررسی در آینده انتخاب کرده بود. کامپیوتر سفینه حساب کرده بود که سیاره با قطر ۱۱۰۰۰ کیلومتر تنها ۷۵ درصد جرم زمین را داراست. پس چگالی پایینی ...
نویسنده: رابرت سیلوربرگ

۱۰:۱۹:۳۵

پلوتونیوم برای صبحانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت سیلوربرگ,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بیشتر بحث‌های امکان حیات در دنیاهای دیگر نهایتاً به این عبارت ختم می‌شود: «حیات، آن‌گونه که ما می‌شناسیم.» آن تعریف از «حیات» که غالباً مد نظر است، معمولاً الزاماتی را نظیر قابلیت کسب انرژی از یک منبع خارجی برای ادامه واکنش‌های حیاتی، توانایی تکثیر و بازسازی به منظور فراهم آوردن سازواره‌های جایگزین برای زمانی که سازواره‌ی اصلی دیگر نتواند اعمال حیاتی را انجام دهد و ... شامل می‌شود. عبارت «آن‌گونه که ما می‌شناسیم» شرایط دیگری را ایجاد می‌کند: «حیات آن‌گونه که ما این جا روی زمین آن را می‌شناسیم، که عموماً به این معنا است که بین یک بازه‌‌ی حرارتی (از چیزی حدوداً بالای نقطه‌ی انجماد تا زیر دمای جوش) روی سیاره‌ای که آب به مقدار زیاد وجود دارد و اتمسفری گرداگرد سیاره را احاطه کرده باشد که بیشتر از اکسیژن و هیدروژن ساخته شده است وجود دارد.» و خب، ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم چه حیاتی روی زمین وجود دارد: سگ‌ها و گربه‌ها، فیل‌ها و ...
نویسنده: رابرت سیلوربرگ
مترجم: محمدرضا قربانی، محمد حاج زمان

۰۸:۱۰:۵۵

خدای لاغر و رنگ پریده

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگ‌پریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.
اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.
«روزگارانی بود، دوران‌های بسیار دور در زمان‌های گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین می‌زیستم. اما بعد، انسان‌ها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعله‌ها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»
مولونگو، انگشت ِ سبابه‌ی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگ‌پریده گرفت: «من تو را به گناه ِ عشق متهم می‌کنم....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۷:۲۰:۱۷

فیل‌های نپتون

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فیل‌هاى ساکن نپتون، زندگى ایده‌آلى داشتند.
هیچ کدامشان مریض یا گرسنه نمی‌شدند. هیچ حیوان درنده‌اى به آن‌ها حمله نمی‌‌کرد. در جنگى شرکت نمی‌کردند. ضرر و زیانى به آن‌ها نمی‌رسید. میزان تولدشان دقیقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آن‌ها وجود نداشت. گله با سرعتى حرکت می‌کرد که هم‌زمان مطابق حال جوان‌ترین و ضعیف‌ترین عضو گروه باشد. هیچ فیل مریض یا ناتوانى عقب نمی‌ماند.
فیل‌هاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى می‌کردند، هیچگاه مشاجره‌ای در بین‌شان در نمی‌‌گرفت، پیرها همیشه با فیل‌هاى جوان با ملایمت برخورد می‌کردند. وقتى فیلى به دنیا می‌آمد، تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع می‌شد، هنگامى که یکى می‌مرد، همه در مرگ او اشک می‌ریختند. دشمنى، حسادت و دعواهاى حل‌نشدنی وجود نداشت....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۵۲:۵۰

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ
سیلویا همیشه مواظب من است.
*
می‌گوید: «مشکل پوستیه.»
می‌گویم: «این یه زیگیله.»
می‌گوید: «این یه مشکل پوستیه و تو میری دکتر و تا وقتی که چیزی برای این به تو نداده، به من دست نمی‌زنی.»
پس من می‌روم دکتر و او چیزی برای درمان آن به من می‌دهد، اما سیلویا به هر حال من را مجبور می‌کند تا در اتاق مهمان‌ها بخوابم.
*
می‌گوید: «مایرون، تو سبز شده‌ای.»
می‌پرسم: «منظورت اینه که جوونه زدم یا اینکه می‌خوای بگی قیافه ام جوریه که انگار با خوردن سالاد تن ماهی تو مسموم شده‌ام؟»
می‌گوید: «منظورم اینه که دقیقا همرنگ چمن شده‌ای.» ...
نویسنده: مایک رسنیک

۰۸:۴۸:۴۶

غرغر‌های خانم هود

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بله، خانم گروبنیک. این یه سری جدید از کاشیه. پسرم که یه جنایتکار تحت تعقیبه، اون‌ها رو به من داد. احتمالاً قبلاً متعلق به همسر خاخام بوده.
همین هفته‌ی پیش اون‌ها رو به من داد. تقریباً سه ماهه که اون‌ها رو برای من نگه داشته. دو شب در هفته، می‌تونه وارد قلعه بشه و پادشاه رو آزار بده. اما نمی‌تونه بیشتر از یه شب در عرض سه ماه شام رو با مادرش بخوره!‌
فکر می‌کنی دلیلش چیه؟ خوب، ممکنه یکیش این باشه که خدا تو رو قبول نداشته باشه، و اون یکیش اینه که اون ازت متنفره!
من شکایت نمی‌کنم... اما نمی‌دونم چه کاری کردم که حالا باید چنین پسری داشته باشم. می‌دونی، من مطمئنم که اون‌ها بچه رو عوض کردن، واقعاً به این اعتقاد دارم. 26 ساعت درد زایمان رو تحمل کردم، اما برای چی ...
نویسنده: مایک رسنیک

۱۱:۴۰:۲۸

تپه‌های سبز زمین

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این داستان زندگی رایزلینگ است، شاعر نابینای نسخه‌ی غیررسمی «سروده‌های فضا». مطمئناً اشعار او را در مدرسه خوانده‌اید:
به روی این کره کو زاد ما را
فرودی خواستارم کآخرین است
بخوانم زآسمانِ ابرآجین
«دیارم پشته‌ی سبز زمین است»
زبان شعرهای او مهم نیست، بی‌شک زبان این کره‌ی خاکی بوده است. شعر «تپه‌های سبز» هیچ‌گاه به زبان ونرین ترجمه نشده است، تا به حال هیچ مریخی آن را در تونل‌های خشک و خالی، قورقورکنان زمزمه نکرده است....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۱۲:۵۱:۰۷

خط زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رییس جلسه برای برقراری نظم با سر و صدا روی میز کوبید. به تدریج صدای سوت‌ها و هوکشیدن‌ها خاموش شد. عده‌ای مأمور انتظامات خودگماشته هم افرادی را که زیادی کله‌شان داغ بود، روی صندلی‌شان نشاندند. در نظر رییس جلسه، سخن‌ران پشت جایگاه اهمیتی به این همه شلوغی نمی‌‌داد. سیمای آرام و کمی مغرور او تألم‌ناپذیر به نظر می‌رسید. 
رییس جلسه میکروفن را به دست گرفت و او را با صدایی که خشم و رنجش در آن به زحمت مهار شده بودند، مورد خطاب قرار داد: «دکتر پینرو» 
کلمه‌ی «دکتر» زیاد مورد تأکید قرار نگرفت. 
«باید از شما به خاطر هیاهوی ناشایستی که در طول صحبتتان به پا شد، عذر خواهی کنم. در حیرتم از این که چطور همکاران من فراموش کرده‌اند که یک مرد علم باید بیش از آنی وقار داشته باشد که بخواهد صحبت سخن‌ران را قطع کند، حالا هر چقدر هم...» مکثی کرد و حرفش را سبک‌سنگین کرد....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۸:۳۱:۴۵

عمل موفقیت‌آمیز

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«چه طور جرأت می‌کنی همچین پیشنهادی بدی؟!»
پزشک سرسختانه بر موضع خود پافشاری کرد: «اگه جان شما در خطر نبود، چنین پیشنهادی نمی‌دادم، حضرت پیشوا. در فادرلند جز دکتر لَنز کس دیگه‌ای نیست که بتونه غده‌ی هیپوفیز رو پیوند بزنه.»
«خودت عملم می‌کنی!»
پزشک سرش را تکان داد و گفت: «اگر این کار را بکنم خواهید مرد، پیشوا، سرورم. مهارت من کافی نیست.»
پیشوا خشمگین شروع به قدم زدن در آپارتمان کرد. به نظر می‌رسید که در آستانه‌ی یکی از آن انفجارهای خشم دخترکانه‌ای ‌است که حتا اعضای محفل درونی نیز از آن بسیار واهمه داشتند.
اما ناگهان به طرز شگفت‌آوری تسلیم شد و فرمان داد: «بیاریدش این‌جا!»
دکتر لنز با وقاری ذاتی و اصیل با پیشوا روبه‌رو شد. وقاری که سه سال ...
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۸:۱۵:۳۶

---و او یک خانه‌ی خمیده ساخت---

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه جای دنیا آمریکایی‌ها را دیوانه می‌دانند.
معمولا آمریکایی‌ها خودشان هم چنین اتهامی را می‌پذیرند ولی مرکز آلودگی را کالیفرنیا می‌دانند. خود کالیفرنیایی‌ها هم قویاً اعتقاد دارند سوءشهرت‌شان تنها از اعمال ساکنان منطقه‌ی لوس آنجلس نشات می‌گیرد. لوس‌آنجلسی‌ها هم وقتی تحت فشار قرار بگیرند، این اتهام را قبول می‌کنند، ولی با شتاب توضیح می‌دهند: «کار هالیووده. تقصیر ما که نیست. ما که چنین چیزی نخواسته‌ایم. هالیووده که دایما داره رشد می‌کنه.»
مردم هالیوود هم اصلاً اهمیت نمی‌دهند که هیچ؛ به وجد هم می‌آیند. اگر علاقه نشان دهید، می‌برندتان لوریل کانیون «جایی که موارد حادمان را نگه می‌داریم.» ساکنان کانیون، یعنی زنان پابرنزه و مردان مایوپوشی که دایما خانه‌های شیداوار نیم‌ساخته‌شان را می‌سازند و بازسازی می‌کنند، تا حدودی مخلوقات ....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۸:۵۷:۵۱

سفرهایی به همراه گربه‌هایم

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پشت گاراژ یکی از همسایه‌ها پیدایش کردم. آن‌ها بازنشسته شده بودند و داشتند به فلوریدا نقل مکان می‌کردند و صلاح را در آن دیده بودند که به جای پرداخت پول حمل وسایل تا جنوب، بیشترشان را به فروش بگذارند.
آن موقع من یازده ساله بودم و بین آن وسایل، دنبال یک کتاب تارزان، یا یکی از داستان‌های حماسی «هوپ الانگ کسیدیِ» کلارنس مالفورد، یا (اگر حواس مادرم جای دیگری بود) یکی از کتاب‌های ممنوعه‌ی میکی اسپیلین می‌گشتم. آن‌ها را هم پیدا کردم و آن‌وقت بود که حقایق تلخ دنیا، پیدایشان شد؛ قیمت هر کدامشان 50 سنت بود (یک دلار تمام برای به شدت مرا ببوس) و تمام دارایی من یک سکه پنج سنتی بود. این طور شد که من بیشتر گشتم، تا بالاخره تنها کتابی را که در وسعم بود، پیدا کردم. اسمش بود: «سفرهایی به همراه گربه‌هایم» و اسم نویسنده‌اش «بانو پریسیلا والاس». پریسیلا نه، بانو پریسیلا! سال‌های سال فکر می‌کردم «بانو» اسم کوچکش باشد....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۴۴:۲۶

آن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,رابرت ای هاین‌لاین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌ها هیچ‌وقت تنهایش نمی‌گذاشتند. دریافت که این هم بخشی از نقشه‌ی بزرگ علیه اوست تا هرگز آرامش نداشته باشد، هرگز نتواند دروغ‌هایی را که به خوردش داده‌اند آشکار کند، هرگز نتواند رخنه‌ها را پیدا کند و حقیقت را برای خود دریابد. آن پرستار لعنتی امروز صبح! سرزده با سینی صبحانه‌اش وارد اتاق شده بود، بیدارش کرده بود و باعث شده بود تا رویایش را فراموش کند. فقط اگر می‌توانست آن رویا را به یاد آورد. کسی داشت در را باز می‌کرد. او نادیده‌اش گرفت.
- «چطوری پسر گنده. به من گفتن که صبحانه‌ات رو هم نخوردی.»
صورت دکتر هیوارد که با نقابی از مهربانی حرفه‌ای پوشیده بود بر تختش سایه انداخت.
- «گرسنه نبودم.»
- «ولی اینجوری که نمی‌شه. ضعیف می‌شی و اون وقت دیگه نمی‌تونم کاملا خوبت کنم....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۹:۲۸:۱۹

شاهزاده‌ی زمینی

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی‌ که لیزا مرد، احساس کردم که روحم از بدنم بیرون کشیده شد و آن‌چه که باقی ماند به اندازه گردی که به جهنم پاشیده شود ارزش نداشت. تا به امروز من حتی نمی‌‌دانم که او به چه دلیل مرد، دکتر‌ها تلاش کردند که به من بگویند چرا او از هم پاشید و چه چیز او را کشت، اما من فقط آن‌ها را پس زدم. او مرده بود و من هرگز دیگر با او سخن نمی‌‌گفتم یا او را لمس نمی‌‌کردم، هرگز میلیون‌ها چیز بی‌اهمیت را با او سهیم نمی‌‌شدم و این تنها حقیقتی بود که اهمیت داشت. من حتی به مراسم سوگواری نرفتم، تحمل نگاه کردن به چهره او در تابوت را نداشتم.
من از کارم استعفاء دادم- ما برای بازنشست شدن من روز‌شماری کرده بودیم تا سرانجام بتوانیم تمام وقت‌مان را باهم بگذرانیم- و به فروختن خانه و نقل مکان به یک جای کوچک‌تر هم فکر کردم اما در خاتمه نتوانستم این کار را انجام بدهم....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۱۴:۲۵

هریسن برگرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : کورت ونه ‏گات جونیور,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سال ۲۰۱۸ بود و همه بالاخره با هم برابر بودند. برابری‌شان فقط در برابر خدا و قانون نبود؛ از هر لحاظ برابر بودند. هیچ کس از دیگری باهوش‌تر نبود. هیچ کس از دیگری خوش قیافه‌تر نبود. هیچ کس از دیگری قوی‌تر یا فرزتر نبود. این برابری تماما مرهون متمم‌های دویست و یازدهم، دویست و دوازدهم و دویست و سیزدهم قانون اساسی و هوشیاری بی‌وقفه ماموران معلولیت‌سازی فراگیر ایالت متحد بود.
اما هنوز بعضی از جنبه‌های زندگی کاملاً درست نشده بود؛ مثلاً اگر ماه آوریل هوایش بهاری نمی‌بود کماکان مردم را دیوانه می‌کرد. توی همین ماه نمور هم بود که آدم‌های م.ف. (معلولیت‌سازی فراگیر) هریسن، پسر ۱۴ ساله‌ی جورج و هیزل برگرسن را با خودشان بردند. واقعاً تراژیک بود، ولی جورج و هیزل نمی‌توانستند فکرشان را خیلی به آن مشغول کنند....
نویسنده: کورت ونه گوت

۰۹:۴۳:۵۳

درباره‌ی علمی تخیلی

آرشيو نظرات (0)
دسته : کورت ونه ‏گات جونیور,درباره‌ی داستان کوتاه,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چند سال پیش، من در اسکنکتادی در شرکت جنرال موتورز کار می‌کردم و آنجا دور و بر من پر بود از انواع و اقسام ماشین آلات و ایده‌هایی درباره‌ی آن‌ها. همین شد که داستانی نوشتم درباره‌ی انسان‌ها و ماشین‌ها، و همانجور که انتظار می‌رود، بخش مهمی از داستان به ماشین‌ها تعلق پیدا کرد. (اسم داستان پیانوی نوازنده است و همین روزها نسخه‌ی جلد مقواییش هم از زیر چاپ در خواهد آمد.) و آن وقت بود که از منتقدان ادبی چیز جدیدی یاد گرفتم و فهمیدم که یک نویسنده‌ی علمی-تخیلی هستم.
روح من از این موضوع خبر نداشت. به خیالم داشتم داستانی درباره‌ی زندگی می‌نوشتم، درباره‌ی آن چیزهایی که دیدن و شنیدنشان در اسکنکتادی اجتناب ناپذیر بود. این اسکنکتادی که می‌گویم شهری است صد درصد واقعی که این روزها بدجور گرفتار هزار جور گند و کثافت شده. از وقتی که منتقدان ادبی نظرشان را اعلام کردند، من شده‌ام یک موجود دردسر ساز، از ساکنین یک کمد بایگانی که ...
نویسنده: کورت ونه گوت

۰۸:۱۳:۰۲

رابرت هاین‌لاین

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زندگینامه‌ی هاین‌لاین به چه شرح است؟
الف) تولد: متولد هفتم ژوئیه ۱۹۰۷ (۰۷/۰۷/۰۷) در شهر باتلر ایالت میسوری ایالات متحده‌ی آمریکا در خانه‌ی پدربزرگ مادری. سومین فرزند از هفت خواهر و برادر (سه برادر و سه خواهر).
ب) محل زندگی: 
• تا حدود سن ۷ سالگی در باتلر، ایالت میسوری
• تا حدود سن ۱۸ سالگی در کانزاس، میسوری
• ۱۹۲۵-۱۹۲۹ آناپولیس، مریلند
• ۱۹۳۰ مدت کوتاهی در شهر نیویورک
• ۱۹۳۵-۱۹۴۲ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۴۲-۱۹۴۵ فیلادلفیا، پنسیلوانیا
• ۱۹۴۵-۱۹۴۹ لس‌آنجلس، کالیفرنیا
• ۱۹۵۰-۱۹۶۶ کلرادو اسپرینگز، کلرادو
• ۱۹۶۶-۱۹۸۶ سانتا کروز، کالیفرنیا
• ۱۹۸۶-۱۹۸۸ کارمل، کالیفرنیا ...
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۹:۴۴:۳۵

2B R 0 2B

آرشيو نظرات (0)
دسته : کورت ونه ‏گات جونیور,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مشکل داری؟ فقط گوشی تلفن رو بردار. همه‌شون رو برات حل می‌کنه... همشون رو هم از یه راه!
***
همه چیز عالی بود.
نه زندانی بود و نه حلبی آبادی و نه تیمارستانی و نه معلولیتی و نه جنگی و نه تهی‌دستی.
همه‌ی بیماری‌ها ریشه‌کن شده بودند؛ پیری هم همین‌طور.
مرگ، مگر به دلیل حادثه، فقط یک ماجراجویی بود که داوطلبانه دنبالش می‌رفتی.
جمعیت ایالات متحده روی چهل میلیون نفر تثبیت شده بود.
یک صبح درخشان در زایشگاه شیکاگو، مردی به نام ادوارد کی ولینگ جونیور، منتظر زایمان همسرش بود. او تنها مرد منتظر بود. حالا در یک روز بیشتر از این، کسی به دنیا نمی‌آمد....
نویسنده: کورت ونه گوت

۱۰:۰۲:۰۰

تکرار با فاصله

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین باری که دیدمش داشت در پارک راه می‌رفت. من مثل هر روز صبح، روی نیمکتی نشسته بودم و داشتم روزنامه می‌خواندم. البته آن موقع توجه زیادی به‌اش نکردم؛ فقط همین قدر که متوجه شباهتش بشوم. 
دفعه‌ی بعدی توی فروشگاه بود. داشتم مقداری قهوه و شکر و این‌جور چیزها برمی‌داشتم که دوباره دیدمش و این‌بار توانستم نگاه بهتری به‌اش بیاندازم. اولش فکر کردم که چشمانم فریبم می‌دهند؛ چون این اولین باری نبود که در این هفتاد‌وشش سال عمر این کار را می‌کردند.
دو شب بعد در رستوران ایتالیایی وینچنزو بودم که تقریبا به مدت چهل سال، رستوران ایتالیایی محبوب من بوده و دوباره، او هم آن‌جا بود. این بار نه تنها آن‌جا بود، بلکه لباس آبی مورد علاقه‌ی مرا هم به تن داشت. البته دامنش قدری کوتاه‌تر بود و آستین‌ها هم قدری متفاوت بودند، ولی با این حال همان لباس بود....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۵۳:۱۹

نویسندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی,درباره‌ی داستان کوتاه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حداقل دو روش برای نوشتن داستان گمانه‌زن وجود دارد. نوشتن درباره‌ی آدم‌ها یا نوشتن درباره‌ی مصنوعات آن‌ها. روش‌های دیگری هم هستند. مانند آن‌چه که استپلتون در «اولین و آخرین مرد» انجام داده است و یا آن‌چه که اس. فلاور رایت در «دنیای زیرین» به وجود آورده؛ لیکن داستان مصنوعات و داستان‌های مربوط به علاقمندی‌های آدم‌ها بیشتر موضوعات این حوزه را به خود اختصاص داده‌اند. اغلب داستان‌های علمی‌تخیلی آمیزه‌ای از هر دوی این روش‌ها هستند؛ ولی ما در این‌جا این دو موضوع را به صورت جداگانه بررسی می‌کنیم. در این مقاله من از داستان مصنوعات، دست‌شسته و آن را کنار می‌گذارم. توجه من به داستان‌ آدم‌ها است. البته هیچ مشکلی با داستان مصنوعات ندارم. این نوع داستان‌ها را می‌خوانم و از خواندنشان لذت می‌برم ولی صرفاً باید بگویم من از این نوع داستان‌ها تعریف نمی‌کنم....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۳:۴۳:۰۴

همه‌ی شما زامبی‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,رابرت ای هاین‌لاین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

منطقه‌ی زمانی شماره‌ی ۵ (زمان مناطق شرقی) هفتم نوامبر ۱۹۷۰ NTC «پاتوق پاپ»
داشتم یک گیلاس حبابی برندی را با دستمال می‌مالیدم که «مادر مجرد» آمد تو. ساعت را نگاه کردم. ۱۰:۱۷ ب.ظ. بود در منطقه‌ی زمانی پنج یا زمان مناطق شرقی، روز هفتم نوامبر سال ۱۹۷۰. مأمورهای زمان همیشه به زمان و تاریخ دقت می‌کنند. ما باید این کار را بکنیم.
مادر مجرد مردی بود ۲۵ ساله، تقریباً هم‌قد من، بچه‌صورت و اخلاقی دم‌دمی. از قیافه‌اش خوشم نیامد (اصلاً هیچ وقت خوشم نمی‌آمد.) ولی جوان برازنده‌ای بود و من هم آن‌جا بودم که [برای سازمان] جذبش کنم. آش کشک خاله‌ام بود...
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۶:۵۰:۵۸

ماشین زمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نوشته روی‌ دیوار، گفتی اکلز آن را از ورای سفره‌ای مواج از آب ‌گرم نگاه کند. پیوسته تکان می‌خورد و ثبات نداشت. سرانجام چشمان اکلز آرام‌‌ گرفت، چند بار پلک‌ زد و بالاخره نوشته با حروفی آتشین در آن زمینه‌ی تاریک نقش‌ بست:
شکار در میان اعصار  //  شکار در گذشته‌ای دور
بردن شما با ما  //  کشتن صید با ما
خلطی داغ در گلوی اکلز جمع شد. آن‌را تف کرد. ماهیچه‌ای گرداگرد دهانش منقبض شد، لبخندی زورکی زد، دستش را به‌آرامی بالا آورد و چک دهزار ‌دلاری را که لای نوک انگشت‌هایش گرفته‌بود، به‌مردی که پشت باجه نشسته‌بود داد:
«شما تضمین می‌کنید که من زنده برگردم؟ ...
نویسنده: ری برادبری

۰۹:۳۶:۲۷