داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

رازی میان دو نفر

آرشيو نظرات (0)
دسته : کونتین رینولدز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مونترال، شهری است بسیار بزرگ. ولی مثل همه‌ی شهر‌های بزرگ، چند خیابان بسیار کوچک دارد. خیابان‌هایی مثل پرینس ادوارد که طولش به اندازه چهار خانه است و به بن‌بستی ختم می‌شود. هیچ‌کس به خوبی‌ِ پی‌یر دوپین خیابان پرینس ادوارد را نمی‌شناخت. چون سی سال می‌شد که در این خیابان برای خانواده‌‌ها شیر می‌برد.
جوزف، اسب سفید و بزرگی بود که طی پانزده سال گذشته گاری شیر پی‌یر را می‌کشید. در مونترال، به‌خصوص بخشی که خیلی فرانسوی است، همان‌طور که روی بچ‍ّه‌‌‌ها اسامی قدیس‌ها را می‌گذارند، روی حیوان‌ها هم اسم می‌گذارند. وقتی که این اسب سفید و بزرگ برای اولین‌بار به شرکت شیر محلی آمد، اسمی نداشت. به پی‌یر گفتند که از این به بعد می‌تواند از آن اسب سفید استفاده کند....
نویسنده: کونتین رینولدز

۰۶:۲۵:۴۳

حلقه

آرشيو نظرات (0)
دسته : کنوت هامسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی در ضیافتی زن جوان عاشقی دیدم. چشمانش دوچندان آبی بودند و دوچندان می‌درخشیدند و اصلا نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند. او به‌ که عشق می‌ورزید؟ مرد متشخص جوان ایستاده کنار پنجره، پسر صاحب‌خانه، آن لباس فرم به تن و شیر صدا. خدای من، چشمان زن چه عشقی به مرد جوان می‌ورزیدند، و نشسته روی صندلی چه بیقراری می‌کرد. 
از آنجا که او را خوب می‌شناختم، از نیمه شب گذشته که به خانه رفتیم گفتم: چه هوای سبک و معرکه‌ای! امشب خوش گذشت؟ و از آنجا که می‌خواستم به خواهش دلش برسد، حلقه‌ی نامزدی را از انگشتم درآوردم و در ادامه گفتم: ببین، حلقه‌ات برایم خیلی تنگ شده، فشار می‌آورد، چطور است گشادش بکنی؟ 
او دستش را دراز و زمزمه کرد: به من بده تا گشاد بشود.... 
نویسنده: کنوت هامسون

۰۹:۲۳:۲۳

تایپه، ناحیه، سال 1970

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین لین چریوت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد توی رختخواب تو را مری صدا می‌کند، اما اسم تو که مری نیست. مرد توی رختخواب امریکایی است. وقتی توی رختخواب نیست، یونیفورم سبزی به تن می‌کند، وقتی تو از رختخواب بیرون می‌آیی دلار سبز به تو می‌دهد. یک عالمه دلار سبز، باور کردنی نیست، فقط برای این که به اتاق بیایی، فقط برای این که به رختخواب بیایی. مرد توی رختخواب تو را مری صدا می‌زند، اما مهم نیست، چون دلار سبز می‌دهد. مهم نیست چون فردا می‌رود. مرد توی رختخواب فردا می‌رود. صبح زود به ویتنام برمی‌گردد. صبح سراغ جنگ خودش می‌رود. برای همین امشب از تو می‌پرسد، آیا دلت برای او تنگ می‌شود. امشب از تو می‌پرسد، ببینم وقتی بروم دلت برای من تنگ نمی‌شود؟ البته. می‌گویی، البته که دلم تنگ می‌شود، قول می‌دهی که دلت برایش تنگ ‌شود. اما واقعیت این است که اصلا دلت برای او تنگ نمی‌شود. نه که بی‌رحم بوده و خشونت به خرج داده، این مرد توی رختخواب ...
نویسنده: کاترین لین چریوت

۰۹:۰۷:۵۵

داستان چاقوکش‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : فریدون زعیم اوغلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ادهم یه کولی ترکه، معتادِ معتاد، türk cingenesi, kasimpasa belali، و فاتح اهل قونیه. رفیقیم. دوتائی راه می‌افتن برن حساب دستگاه‌‌های خودپرداز رو برسن. دور آلمان راه می‌افتن و خود‌پردازا رو خالی می‌کنن. بعد فاتح بر می‌گرده. کیل و ادهم به کار ادامه می‌ده. فاتح به ادهم چندتا نشونی به درد‌خور می‌ده، به‌اش می‌گه فلانجا و فلانجا دستگاه‌‌های به درد‌خوری هست و باید بری اونا رو خالی کنی. ادهم که البته می‌ره و گیر می‌افته. ماجرا از اینجا شروع می‌شه: ادهم به فاتح ‌می‌گه باید به‌اش پول بده، چون می‌دونه که اون پول داره، ده‌هزار مارک ‌می‌خواد بعنوان جبران خسارت. به هر حال ماجرا بالا می‌گیره. یه روز فاتح، برادر بزرگترش تولگا و من دوباره توی بازار کهنه‌فروشا نشستیم، بلند می‌شیم و می‌ریم بیرون، که من ادهم رو می‌بینم....
نویسنده: فریدون زعیم اوغلو

۰۹:۱۲:۱۳

تلقین محض

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرناندو سورنتینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستانم می گویندمن آدم دهن بینی هستم.فکرکنم حق با آن ‌ها باشد. برای آنکه علتی برای حرفشان داشته باشند، اتفاق ناچیزی را که پنجشنبه پیش برایم پیش آمد، مطرح می کنند.
ماجراازاین قراربود که آن روزصبح رمان ترسناکی می خواندم. با این که هوا روشن بود، قربانی نیروی تلقین شدم. این تلقین تصوری رادرمن بوجود آورد که قاتل بی رحمی توی آ شپزخانه قایم شده. قاتل دشنه بزرگی راتوی دستش گرفته ومنتظرایستاده تا با ورود من به آشپزخانه به رویم بپردوچاقو را به پشتم فرو کند. با اینکه درست روبه روی درآشپزخانه نشسته بودم و اگرکسی می خواست به آشپزخانه برود، می بایست ازجلوچشمانم رد می شد و تازه به جزدرورودی آ شپز خانه راه دیگری هم برای رفتن به آنجا نبود،با این همه، باز فکرمی کردم قاتل پشت درکمین کرده....
نویسنده: فرناندو سورنتینو

۱۱:۲۶:۵۵

شب نقره‌ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانسوا شنگ
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

"لی" سوار بر کرجی آماده‌ی رفتن به شهر بود.
قرص ماه با کرشمه و ناز به آرامی از قله‌ی کوه ‌ها بالا می‌آمد و پرتو نورش را تا کرانه‌ی رود می‌کشانید. رودی آبی رنگ که مثل همه‌ی رود‌های کوچکِ پای کوه، نقره فام بود و جریان ملایمی داشت. نور مهتاب طوری آسوده بر سطح آب خفته بود که خیال می‌کردی حالا حالاها، قصد سفر تا "یانگ- تسه" را دارد. تاریکی کم کم فرو می‌نشست اما هنوز مثل تورگسترده‌ای همه جا را پوشانده بود. رود، کوهسار، درختان، دشتزاران و کلبه ‌ها همگی چنان زیر تاریکی این نور قرار داشتند که حتا ماه، با همه‌ی نرمی و روشنی اش از سوراخ ‌های آن نمی‌گذشت.
کنار سنگی عظیم و پیش رفته در رود، کرجی "لی" پهلو گرفته بود. دوروبر آن را زنبق ‌های ارغوانی رنگِ آبزی دوره کرده برگ هایشان انگار- کناره ‌های کرجی را در آغوش گرفته بودند....
نویسنده: فرانسوا شنگ

۰۶:۲۷:۰۹

ققنوس

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیلویا تاون سند وارنر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لرد استرابری اشراف‌زاده‌ای بود که به جمع‌آوری پرندگان اشتغال داشت. او بهترین باغ پرندگان را در اروپا داشت. باغی آنقدر وسیع که برای عقاب‌ها هم نامناسب نمی‌نمود؛ آنچنان خوش‌آراسته، که هم مرغ مگس‌خوار و هم درسه برف، اقلیمی کاملاً متناسب خویش در آن می‌یافتند. اما سال‌ها بهترین لانه این باغ خالی مانده بود. تنها با یک برچسب «ققنوس ـ زیستگاه عربستان.»
بسیاری از صاحبنظران در باب حیات پرندگان و پرنده‌شناسان به لرد استرابری اطمینان داده بودند که ققنوس پرنده‌ای افسانه‌ای بیش نیست و یا دیر‌زمانی است که منقرض شده است. اما لرد استرابری قانع نمی‌شد. لیکن خاندان او از دیر‌باز به وجود ققنوس ایمان داشتند. گه‌گاه از نمایندگانش پرنده‌هایی (همراه با صورت‌هزینه‌ها) دریافت می‌کرد که ققنوس معرفی می‌شدند. اما پری شاخ‌طلائی، طوطی دم‌بلند، بوقلمون، لاشخورهایی که رنگ نارنجی شده بودند و … از آب در می‌آمدند؛ یا دورگه‌هایی فرهوشانه آمیزش داده شده از گونه‌های متفاوت....
نویسنده: سیلویا تاون سند وارنر

۰۸:۴۰:۵۶

دیگر هرگز

آرشيو نظرات (0)
دسته : سوزانه کیلیان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ماریون پشت میز خود، درست زیر پنجره نشسته است و تکالیف مدرسه را انجام می‌دهد. وقتش رسیده است. بعد از ناهار و حدوداً از ساعت دو تا چهار، چهار و نیم. بستگی دارد. گاهی ماریون از پنجره به بیرون و آن بعد از ظهر گرفته و خاکستری ماه اکتبر نگاه می‌کند. از ساعت سه بیشتر از قبل، به بالکن خانۀ‌ سالمندان نگاه کرده است. بالکن، درست در دیدرس او قرار دارد. مدت‌هاست که گلدان‌‌های رنگی را به داخل برده‌اند. بالکن خالی است و از رطوبت می‌درخشد.
این دومین روز است که او نمی‌آید. پیرزنی در آسایشگاه آن‌طرف خیابان است. ماریون پیش خود او را "پیرزن پرندگان" می‌خواند. او هر بعد از ظهر در پاییز و زمستان، به پرندگان دانه می‌دهد. هر روز همان برنامۀ‌ همیشگی است: بین ساعت سه و چهار، همیشه بین ساعت سه و چهار، نه زودتر و نه دیرتر، در بالکن باز می‌شود. پیرزنی چاق که به دو عصا تکیه داده است -و همیشه با عصا‌ها یا دستگیرۀ در مشکل دارد -، تلوتلوخوران روی بالکن می‌آید. دو پای کج، به جسم چاق او آویزان هستند. گویی زیر وزنش خم شده باشند....
نویسنده: سوزانه کیلیان

۰۹:۴۷:۳۴

آب‌های بدن

آرشيو نظرات (0)
دسته : سارا سالوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیو منتظر ایستاده است تا از خیابان بگذرد و با بی صبری این پا و آن پا می‌کند، ناگهان زنی که کنارش ایستاده دستش را روی بازوی او می‌گذارد.
می‌گوید: " ببخشید آقا. واقعا خیلی متاسفم که مزاحمتون می‌شم اما فکر کنم الانه که بزنم زیر گریه."
شما کاری را از روی مهربانی و برای کمک به کسی انجام می‌دهید اما دیگران همیشه مثل شما به ماجرا نگاه نمی‌کنند.
زن بد جوری گریه می‌کند، هم در خیابان و هم در توالت زنانهء کافهء کوچکی که دیو او را به آنجا می‌برد. وقتی منتظر زن است کف کاپوچینواش را با قاشق بر می‌دارد و شکر را در پاکت کاغذی کوچکش بالا و پایین می‌برد، سعی می‌کند به صدای ضجه‌ای که از توالت می‌آید گوش ندهد. زن حتما متوجه نازکی دیوار‌ها نشده است. پشت پیشخوان دخترک بلوندی که در کافه کار می‌کند با نگاهی پر از تحقیر به او زل می‌زند و هر وقت او نگاهش می‌کند دختر فنجان‌ها را محکم به پیشخوان فلزی می‌کوبد.
هر چند وقتی زن بلاخره از توالت بیرون می‌آید به او لبخند می‌زند. اگر خط سرخ کم رنگ زیر چشمانش را ندید بگیریم امکان ندارد بشود حدس زد که او داشته در توالت چه کار می‌کرده...
نویسنده: سارا سالوی

۱۰:۲۳:۵۷

فقط منم که...

آرشيو نظرات (0)
دسته : زادی اسمیت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلی خواهرم بود و شب‌‌ها تا دیروقت بیدار می‌ماند. او خیلی از من بزرگ‌تره و آن‌وقت‌‌ها قرار بود وارد سینما بشه، آن هم برای کارگردانی، این بود که همه هواش را داشتند. از این گذشته تنها دختر خانواده بود و این که براش اتفاقی افتاده بود و مدتی را در خانه‌ی پدری می‌گذراند، خیلی مهم بود. اگر من جایی گند می‌زدم، اون‌قدر‌ها مهم نبود. وقتی کلی خانه بود، باید نک پنجه راه می‌رفتی و حتی وسط عصر صدات را پایین می‌آوردی. مادرمان کانادایی است – نمی‌دانم چرا این را گفتم، به جز این که شاید نظرش را درباره‌ی کلی توجیه کند: زرنگ‌‌ها مخصوص اند. این جمله‌ی الکی را سر هم کرده بود و معنی اش این بود که با آدم‌‌های باهوش و با استعداد باید جور خاصی رفتار کرد. انگار مرضی چیزی دارند. باید با جبهه‌ی کانادایی خانواده‌ی ما آشنا شوید تا بفهمید این جمله چقدر به نظر مامان خوب و گویاست. یادم میاد وقتی چهارده سالم بود فکر می‌کردم جمله‌ی گندی است، حتی حالا هم بوی گندش تو ذوق می‌زند...
نویسنده:‌ زادی اسمیت

۰۹:۳۷:۳۶

یخ

آرشيو نظرات (1)
دسته : دیوید شیلدز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چند بار است در خواب می ‌بینم در خانه پدرم را که باز می ‌کنم،او با تکه چوبی تراش خورده و زمخت رو به ‌رویم ایستاده است. فکر می ‌کند من خیال دارم به زور وارد خانه ‌اش بشوم. عینک ‌اش را نزده است و در آن سرسرای تاریک گمان می‌ کند من دزد هستم. با تکه چوب می ‌خواهد جلوی مرا بگیرد. چوب را محکم در مشت‌ می ‌فشرد و تراشه ‌اش در کف دست او می ‌خلد. رهایش که می ‌کند روی پاهایش می ‌افتد.
از جیب حوله پالتویی او دستمال ‌های کاغذی بیرون زده است. زیر حوله پالتویی زیرشلواری خاکی رنگ و پیراهنی پشمی به تن کرده است. دست در جیب سمت راست می ‌کند و پول خرد‌‌ها را به هم می ‌زند.
می ‌گویم سلام.
می ‌گویم خوشحال‌ ام که می ‌بینمت، پدر.
بماند که در زندگی حتی یک بار هم او را پدر صدا نزده ‌ام....
نویسنده:‌ دیوید شیلدز

۰۳:۴۴:۴۸

جزیره در پرتو نیمروز

آرشيو نظرات (0)
دسته : خولیو کورتاسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نخستین باری که مارینی جزیره را دید، روی صندلی‎‌های سمت چپ مودبانه خم شده‎ بود و داشت میز پلاستیکی را برای گذاشتن سینی ناهار جا به‎ جا می‎کرد. هر بار که با مجله یا لیوان‎‌های ویسکی آمده و رفته‎ بود، نگاه مسافر را متوجه خود دیده ‎‌بود. موقع جابه‎جا کردن میز دیگر به تنگ آمده ‎بود، اما نمی‎دانست ارزش آن را دارد که به نگاه سمج مسافر –یک زن آمریکائی- پاسخ دهد یا نه. درست در همین وقت بود که سواحل جزیره، نوار طلائی کرانه و تپه‎هائی که به سمت فلات متروک سر برمی‎داشت، در بیضی آبی پنجره پدیدار شد. مارینی لیوان آبجو را سر جایش گذاشت، لبخندی زد و به مسافر گفت: "جزایر سونان." زن آمریکائی با علاقه‎ای ساختگی گفت: "آه، بله. یونان." زنگ ملایم کوتاهی نواخته شد و مهماندار بی‎آنکه لبخند حرفه‎‌ای از لب‎‌های نازکش محو شود، سر برداشت؛ سراغ زوجی سوریائی رفت و آن‌ها آب گوجه‎فرنگی سفارش دادند، اما به دم هواپیما که رسید به خود مجالی داد تا بار دیگر به زیر بنگرد. جزیره‎ی کوچک و تک‎افتاده‌ای بود و دریای اژه با رنگ نیل فام، که پیچ و خم سفید و ساکن و خیره‏کننده را برجسته‎تر می‎کرد، در برش گرفته‏بود. لابد آن پائین کف موج‎هائی بود که به صخره‏‎‌ها و خور‌ها می‎‌خورد و می‎شکست. مارینی دید که کرانه‎‌های متروک به سمت شمال غرب امتداد دارد و بقیه‎ی جزیره کوهستانی است و ...
نویسنده: خولیو کورتاسار

۱۰:۱۱:۵۳

سومین کرانه رود

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوآو گوئی مارئس روسا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پدرم مردی وظیفه‌‌شناس، منظم و رک و راست بود. و بنا به‌گفته‌ اشخاص معتمد بسیاری که از آنان تحقیق کردم، از نوجوانی یا حتی از کودکی، این صفات را دارا بوده است. تا آنجا که خود به‌یاد می‌آوردم، او نسبت به دیگر مردانی که می‌شناختیم، نه شوختر بود و نه ملولتر. شاید کمی آرامتر بود. فرمانروای خانه مادر بود نه پدر. مادر هر روز ما را را- خواهرم، برادرم و مرا - سرزنش می‌کرد. از قضا روزی پدرم زورقی سفارش داد.
او در این مورد بسیار جدی بود. قرار بود زورق مخصوص او و از چوب اقاقیا ساخته شود. می‌بایست آنقدر مقاوم باشد که برای بیست یا سی سال دوام آورد، و درست به‌اندازه یک سرنشین جا داشته باشد. مادر در این باره چه غر‌ها که نزد. آیا قرار بود شوهرش به یکباره ماهیگیر از آب در آید؟ یا شکارچی؟ پدر هیچ نگفت. خانه‌ی ما با رودخانه کمتر از یک‌میل فاصله داشت. رودخانه در آن حوالی، عمیق، آرام و چنان فراخ بود که آن طرفش دیده نمی‌شد....
نویسنده: خوآو گوئی مارئس روسا

۱۱:۲۹:۵۱

حنیف قریشی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,حنیف قریشی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«از همان اول همیشه می‌خواستم پاکستانی بودن خودم را انکار کنم... پاکستانی بودن برایم یک نفرین بود و می‌خاستم از شرش خلاص شوم. می‌خواستم مثل دیگران باشم.»
«حنیف قریشی» انگلیسی‌ها نام او را «کوریشی» تلفظ می‌کنند ـ در 5 دسامبر 1954 در انگلستان به دنیا آمد حنیف قریشی در سالهایی که رشد می‌کرد، تبعیضهای نژادی و فرهنگی را ـ که در اغلب آثارش به آن‌ها پرداخته ـ به طور دست اول تجربه کرد. او که ثمره ازدواج بین یک مهاجر پاکستانی و زنی انگلیسی است، برای نوشن آثارش، از تلاش‌ها و محنتهای زندگی خود به‌عنوان فرزند دورگه دو نژاد و فرهنگ متفاوت الهام می‌گیرد.
قریشی از همان اوان جوانی تصمیم گرفت نویسنده شود. او شرع کرد به نوشتن رمانهایی که از همان سنین نوجوانی مورد توجه ناشران بودند....

۱۱:۱۸:۱۹

چیزهایی که هرگز در مورد پدرم نمی دانستم

آرشيو نظرات (0)
دسته : حنیف قریشی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در گوشه‌ای از اتاق مطالعه‌ام، یک پوشه سبز کهنه و درب و داغان هست که از زیر تلی از کاغذ بیرون زده؛ لای این پوشه دستنوشته‌ای هست که به نظرم در مورد پدرم و گذشته‌ام اطلاعات زیادی در آن باشد. ولی از وقتی که این پوشه کشف شده، من فقط به آن نگاهی سریع انداخته‌ام، نگاهم را از آن برگرفته‌ام، به کاری دیگر پرداخته‌ام، به آن فکر کرده‌ام، و هیچ کاری انجام نداده‌ام.
پوشه، چند هفته پیش به من داده شد. دستنوشته، رمانی است که پدرم آن را نوشته، میراثی متشکل از کلمات، و وصیتنامه‌ای طولانی. هنوز نمی‌دانم در این دستنوشته چه چیزی گفته شده؛ فقط می‌دانم که عنوانش این است: «نوجوانی یک هندی».
پدر من که کارمند سفارت پاکستان در لندن بود، تمام دوران بزرگسالی خودف رمان، داستان کوتاه و نمایشنامه نوشت. به نظرم او دست‌ِ کم، چهار رمان را به پایان رساند. تمام این رمان‌ها را چندین ناشر و کارگزار ادبی رد کردند و این موضوع برای خانواده ما تلخ و فراموش‌نشدنی بود. ولی بابا توانست در مورد پاکستان و ورزش اسکواش و کریکیت مطالبی در مطبوعات منتظر کند؛ او دو کتاب هم برای نوجوانان نوشت....
نویسنده: حنیف قریشی

۱۱:۱۵:۴۶

دیدار بابانوئل

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب کریسمس بود. خانه خیلی ساکت بود. هیچ موجودی، جنب نمی‌خورد. حتی موش‌‌‌ها هم بی‌حرکت بودند. جوراب‌‌‌ها را با دقت کنار بخاری آویزان کرده بودند. بچه‌‌ها چشم انتظار بودند تا با آمدن بابانوئل داخل جوراب‌‌ها پر از هدیه شود.
بچه‌‌ها در رختخوابشان بودند. رختخوابشان در اتاقِ نزدیک ما بود. من و ماما هم در رختخوابمان بودیم. مادر روسری‌اش را سر کرده بود. من هم کلاهم سرم بود. صدای حرکتشان را می‌شنیدم. ما هم تکان نمی‌خوردیم چون می‌خواستیم فکر کنند خواب هستیم.
بچه‌‌ها گفتند: پدر 
پاسخی نیامد. فهمیدند که من توی اتاق هستم و مشکلی وجود ندارد.
به روی تختشان کوبیدند و گفتند: پدر.
پرسیدم: چی می‌خواهید؟
گفتند: ما خواب شیرینی دیدیم....
نویسنده: جیمز تربر

۰۳:۱۰:۳۴

قصه‌ی نجیب‌زادگان جنگل

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومو کنیاتا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی بود، یکی نبود، مردی بود که با فیلی طرح دوستی ریخته بود. یک روز که توفان و باران سختی در​گرفته بود، فیل به دیدن دوستش رفت که خانه​ی کوچکی در گوشه​ای از جنگل داشت و به او گفت:«دوست عزیز، اجازه می‌دهی خرطومم را در خانه​ات جای دهم تا از شر این باران سیل​آسا در امان باشد.» مرد که وضعیت هوا را بحرانی دید گفت: بله، فیل عزیز، هر چند خانه​ام​​کوچک است ولی ایرادی ندارد، جا برای من و خرطوم تو است. ولی لطفاً خیلی آهسته خرطومت را بیاور تو.» فیل زبان به سپاسگزاری گشود و گفت: «لطف بزرگی در حق من کرده​ای. امیدوارم روزی جبران کنم.» حالا بشنوید بقیه​ی ماجرا را... 
فیل خرطوم خود را آهسته به درون خانه​ی کوچک مرد فرو برد، بیدرنگ کله​اش را هم داخل کرد و بعد همه​ی جثه​ی عظیم خود را وارد کرد و وسط خانه لمید و مرد را از خانه​اش بیرون راند و به او گفت: «دوست خوب من، پوست تو مقاومتر از پوست من است، از آن جا که در این خانه فضا به اندازه​ی کافی برای دو نفر ما نیست و تو مقاومتر هستی بهتر است تو در باران بمانی تا من در پناه این خانه محفوظ بمانم.»
مرد دید که فیل از راه دوستی چه بلایی سر او آورده شروع کرد به جار و جنجال راه انداختن....
نویسنده: جومو کنیاتا

۰۶:۰۰:۲۶

شب عروسی

آرشيو نظرات (0)
دسته : تام هاوکینز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از سال 1953 توی یه کیوسک مطبوعاتی کنار ایستگاه اتوبوس کار می کنم و از همون زمان چشم چشم می کنم که روزی دختر باب دلم رو توی همین ایستگاه پیدا کنم. اون موقعی که سر این کار اومدم هنوز رنگ سبز روشن در دیوار اینجا تر و تازه بود. ارتشی‌هایی هم که از جنگ کره برمی‌گشتند دم کیوسک می‌ایستاند و سیگار می خریدند و من از همین‌ ‌ها با درجه‌‌ها و رسته‌‌های نظامی و نیروی دریایی و تفنگداران و گارد ساحلی آشنا شدم.
یه بار یه خیکی سفید پوست که ژاکتی قهوه ‌ای تنش بود خفتگیرم کرد. دو دندانی رو که توی دهانش بود به رخ ام کشید و لوله تفنگ چسب خورده‌اش رو روی سینه‌ام نشونه گرفت. من اصلا نترسیدم اما اون هر چی پو ل و پله داشتم ازم گرفت. اون جوری که من دیدم عین خودم آدم کله خری بود. می تونست خیلی راحت دخلم رو پشت پیشخون بیاره و همون چند دلار رو به جیب بزنه و بره پی کارش. همه مون از همین قماشیم. با این که تموم سیصد و بیست و سه دلارم رو با دست خودم دادم دستش الان بیشتر احساس ثرتمندی می کنم اما همچین که رفت زنگ زدم به پلیس....
نویسنده: تام هاوکینز

۱۰:۱۰:۲۷

قتل مشکوک

آرشيو نظرات (0)
دسته : بروس هالند راجرز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خیلی خب این قتلی مشکوک است. مقتول توی مزرعه ی کنار جاده ی شماره 36 ایالات متحده افتاده است. دمر. صبح زود است. در افق سمت شرق جاده کپه‌ای ابر به چشم می‌آید اما آسمان بالای سر آبی است. آفتاب‌زده، اما هنوز پیدایش نشده. ببینید. دلم می‌خواهد شما این چیزهایی را که می‌خواهم ببینید. سمت غرب کپه‌ای ابر شکم داده بالای فلت آیرونز. گفتم که آسمان آبی است. اما گمان نمی‌کنم دقیقاً متوجه شده باشید. آبی روشن؟ آبی تند؟ از این فاصله قله لانگزپیک و مانت میکر را می‌بینی که برف‌پوش است و نور صبحگاهی آن را به رنگ نارنجی درآورده. 
می‌بینی؟ کوه‌های نارنجی روشن را توی زمینه آسمان آبی می‌بینی؟ ابرهای سنگین را می‌بینی که روی فلت آیرونز شکم داده؟ 
اصلاً می‌توانی حس کنی. آن نور برای کسی که وسط زمین ایستاده چه معنی دارد؟ البته آنجا کسی نایستاده. فقط جسد است. آن هم دمر افتاده. آواز چکاوک هم بلند می‌شود، آن‌ها فقط در حد خاصی از نور آواز می‌خوانند. در نور سحرگاهی یا کلاغ پر دم غروب. آوازشان این طور است سه نت آرام و کوتاه بعد چهچهه‌ای بسیار تند و پیچیده که اصلاً نمی‌توان وصفش کرد. صدا را فقط یک لحظه می‌شود توی ذهن مجسم کنی، بعد محو می‌شود....
نویسنده: بروس هالند راجرز

۱۱:۲۹:۳۵

قورباغه‌ی غول‌پیکر وسایه‌هایش

آرشيو نظرات (0)
دسته : بروس هالند راجرز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قورباغه‌‌ها وسط روز تشکیل جلسه دادند. یکی گفت: «دیگرغیرقابل تحمل است. حواصیل‌‌ها روز ما را شکار می‌کنند و راکون‌‌ها هم درشب.»
دیگری گفت:« بله، آنقدر بداند که اگر با هم باشند، آرامش از ما رخت برخواهد بست.»
«باید ازحواصیل‌‌ها بخواهیم که برکه را ترک کنند. آن‌ها را بیرون‌ می‌کنیم.»
هم‌قسم شدند «درسته حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم، حواصیل‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
سروصدای آن‌ها توجه حواصیلی را که درآن حوالی ماهی می‌گرفت به خود جلب کرد. نزدیک آمد و گفت: «چه خبر شده؟ چه کسانی را باید بیرون کنید؟»
قورباغه‌‌ها به منقارش نگاه کردند که به شمشیری برای زخمی کردن قورباغه‌‌ها می‌مانست.
قورباغه‌‌ها یک‌صدا گفتند، «راکون‌ها. راکون‌‌ها را بیرون می‌کنیم.»
حواصیل گفت، «فکرش را می‌کردم همین را بگویید، پس درست شنیدم.» به سراغ ماهیگیری‌اش رفت....
نویسنده: بروس هالند راجرز

۱۱:۲۵:۰۹

بهشتِ خرگوش‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : اینگر اِدِل‌ فلت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادرش مدت‌هایِ مدیدی بیمار بود. هیچ‌کس نگفته بود او می‌توانست بمیرد: نه پدر، نه برادرش.اما مدت‌‌ها بود که خبر مثلِ سوزشی در قفسه‌یِ سینه‌اش جای گرفته بود.
وقتی فهمید حتا گریه نکرد. او فقط آن‌جا نشست و از بیرون به خودش نگاه کرد: این‌جا دخترِ سیزده ساله‌ای نشسته که مادرش مرده. او اکنون به غریبه‌‌ها تعلق دارد. هر کلمه‌اش باید ازدهانِ یک فردِ بی‌مادر در آید، هر ژست‌اش باید فکر را بیدار کند: آدمِ بی‌مادر این‌طوری می‌جنبه. او پیوسته باید مادران هم می‌میرند را یادآوری‌ای کند. او این‌گونه می‌خواهد بیرونِ گود باشد. توسطِ چند تن از دوستانِ مادرش با ماشین آورده شد. آن‌‌ها می‌خواستند چند روزی از او مواظبت کنند. مدتی گذشت تا او پی برد که پدرش به دلیل ضعف و ناتوانی نمی‌توانست او را نزدِ خود نگاه‌ دارد. پدر می‌خواست تنها دورِ خانه راه برود و گریه کند. برادرش نیز به خانه‌یِ دوستِ نزدیکش فرستاده شد. او خود نمی‌خواست بهترین دوست‌اش را ملاقات کند. او می‌ترسید که اتفاقی که برایش افتاده، دوستش را بترساند: انگار که او خود به مرگ آلوده شده بود. شاید به زودی می‌توانستند همدیگر را ببینند. اما حال او تنها بود و نمی‌توانست نباشد....
نویسنده: اینگر اِدِل‌ فلت

۱۱:۰۲:۴۹

کبوتر

آرشيو نظرات (0)
دسته : اورسولا هگی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فرانسین روزی رَموک داشت. از آن روزهایی که وقتی آسانسورچی عصر به خیر می‌گوید، آدم دلش می‌گیرد، از آن روزهایی که آدم را وامی‌دارد که دو تا کبوتر بخرد. بارانی را تنگ خود می‌کشد، دوازده خیابان پیاده راه می‌رود تا به مغازه گل و گیاه و جانوران خانگی پرتلند برسد. از بنفشه‌‌های آفریقایی می‌گذرد، گیاهان یشمی را پشت سر می‌گذارد و از درخت انجیر چشم می‌پوشد، از توله‌‌های پشمالو و تازی رد می‌شود، هامستر و لاک‌پشت را هم ول می‌کند، به طوطی پر زرق و برق توی قفس وسط سالن هم توجهی نمی‌کند که جیغ می‌کشد: «هی آمیگو، هی آ میگو.»
چیزی که فرانسین می‌خواست، کبوتر بود، کبوترهایی با رنگ خاکستری که چشم را نیازارند. کبوتر‌ها را که می‌خرید دیگر نگران سکوت بیش از حد خودش نمی‌شد. صدای بق‌بقوی نرم آن‌‌ها توی گلوشان قل می‌خورد و برای جلب توجه جیغ و داد نمی‌کردند. شش تا از آن‌‌ها توی قفس بلندی روی میله نشسته بودند. نزدیک دیوار، دو تاشان سفید بودند، با خال‌‌های قهوه‌ای، بقیه خاکستری یا ته‌رنگی از ارغوانی. بالای قفس تابلویی آویزان کرده بودند، کبوتر طوقی هفت دلار و نود و نه سنت....
نویسنده: اورسولا هگی

۱۲:۰۲:۵۲

گل‌‌های سوسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلیسون پرینس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از مدرسه که بیرون آمدم، سر راه خانه، سری به کلیسا زدم که ببینم آدم‌‌ها باز گل‌هاشان را دور انداخته‌اند یا نه. ساختمان کلیسا ساختمان‌ زشتی بود با آجرهایی به کبودی جگر سیاه گاو، و بیرونش نرده‌‌های آهنی داشت با نوک‌‌های میخ‌دار. مادرم می‌گفت آنجا انگار بیشتر برای سردخانه ساخته شده تا جایی برای عبادت. این کلیسا به چشم من چیزی ناجور و ناخوشایند بود، مثل بوی گاز یا مثل گالش‌‌های لاستیکی خانم پارفیت، که آن طرف آن طرف خیابان می‌نشست و روز‌های بارانی به پا می‌کرد. ولی من راهی نداشتم جز این که بروم به گل‌‌ها سر بزنم. 
دروازه‌ی آهنی حیاط کلیسا را باز کردم و رفتم تو. ساختمان را دور زدم. پنجره‌‌‌های کلیسا بالا و بلند بود و روی دیوار‌ها تخته‌‌های سنگی نصب شده بود به یادبود مردگانی با اسم‌‌های عجیب و قدیمی- اسم‌هایی نظیر ادوین پیویا و گلایس بوکر. لابه‌لای کنده‌کاری‌‌های گرانیتی، چند ردیف برگ نازک توتون هندی، غمگین و غصه‌دار، نگاهم می‌کردند؛ ولی مریم‌گلی‌‌های پشت آن‌ها حرفی نمی‌زدند. مریم‌گلی‌‌ها با این که پردل و جرات‌اند، ولی در تخیل به طرز غمباری کم می‌آورند. 
بیرونِ درِ پشتیِ کلیسا سطل زباله بود. درش را برداشتم و توش را نگاه کردم. بله، روی تعداد زیادی لیوان مقوایی، سه تا سوسن پژمرده افتاده بود....
نویسنده: آلیسون پرینس

۰۷:۳۹:۰۰

واژه‌نامه‌ی نان

آرشيو نظرات (0)
دسته : الیزابت باینز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برِد (BREAD): واژه ای از انگلیسی کهن، ازگویش قدیمی مردم فریزلند (فرهنگ انگلیسی کهن) که ابتدا به معنای لقمه، تکه، یا خرده نان بوده است. ( فرهنگ آنگلوساکسون، تلخیص کلارک هال، 1966).
رول (ROLL): یک قرص نان کوچک که قبل از پخت حسابی با وردنه صافش می کنند و بعد آن را لول 
می کنند. ( فرهنگ انگلیسی کهن ) 
رول: این نامیست که امروزه به آن داده ایم، یعنی یک قرص نان کوچک، حالا هر چقدر که می خواهد سفت باشد یا هر شکلی که می خواهد داشته باشد ـ این نام درعصر توزیع انبوه، عصر پیدایش شرکتهای غذایی چند ملیتی، دوره ای که نامهای محلی خاص حذف شده اند، یا تبدیل به محصـولی مختـص به یک منطقه گشته‌اند و اینک تنها خرده فروشی می شوند، در هر کجا که به کار رود تنها یک برچسب کلی روی قفسه های سوپر مارکت‌ها ست. این نان‌ها همان گردیهای نرمی هستند که حالا من و جینی داریم آن‌ها را برای مراسم تدفین پدر کره مال می کنیم....
نویسنده: الیزابت باینز

۱۲:۵۲:۱۵