داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

گوساله‌ی کوچولو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک‌روز صبح، بابام خیلی زودتر از همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون این‌که کلمه‌ئی با کسی حرف بزند رفت ماهی‌گیری.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پیش از این‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند این شکلی جیم شود و به ماهیگیری برود.
باری... گاهی بابام به این ترتیب از خانه جیم می‌شد و می‌رفت و غیبتش سه چهار روز طول می‌کشید.
محلی که بابا جانم در این مدت اطراق می‌کرد لب رودخانه‌ی «برای‌ئر» بود. و طول غیبتش هم بستگی داشت به مقدار صید ماهیش. بابا جانم عاشق بی‌قرار و دیوانه‌ی ماهیگیری بود.
از عادات باباجانم یکی هم این بود که همان‌جا دم رودخانه دود و دمی به راه می‌انداخت و ماهی‌ها را کباب می‌کرد... عقیده‌اش این بود که ماهی را از لب رودخانه نباید به خانه برد، چون زن‌ها تا دنیا دنیاست نخواهند فهمید که چقدر آرد ذرت باید به قطعات ماهی بزنند تا لذیذ بشود....
نویسنده: ارسکین کالدول

۰۱:۱۵:۴۸

گل رس

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز جویس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خانم مدیر به او اجازه داده بود که به محض تمام شدن عصرانه‌ی زن‌ها به مرخصی برود و ماریا«1» چشم‌انتظار مرخصی شبانه‌اش بود. آشپزخانه پاک و پاکیزه بود: آشپز گفت که عکس آدم روی پاتیل‌های بزرگ پیداست. آتش مطبوع و درخشان بود و روی یکی از میزهای کناری چهار نان کشمشی بزرگ بود. ظاهراً بریده نشده بود، ولی اگر نزدیک‌تر می‌رفتی می‌دیدی که به تکه‌های کلفت دراز ومساوی تقسیم شده است تا سر عصرانه توزیع شود. ماریا خودش آن‌ها را بریده بود.
ماریا به راستی آدم خیلی‌خیلی ریزنقشی بود، ولی بینی خیلی دراز و چانه خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی حرف می‌زد. مدام از سر دلجویی می‌گفت: «بله، جانم،» و «نه، جانم.» هروقت که زن‌ها سر تشت رختشویی مرافعه‌شان می‌شد، همیشه ماریا را خبر می‌کردند و او هم همیشه موفق می‌شد که آن‌ها را آشتی دهد. روزی خانم مدیر به او گفته بود: «ماریا، تو واقعاً فرشته ...
نویسنده: جیمز جویس

۱۲:۰۷:۰۸

بعضی چیزها پایدار می‎مانند

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‎روم، به این کتاب فکر می‎‏کنم و دائم به خودم می‎گویم: «همین فردا دست به کار می‎شوم.» آدم‎هایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشم‎هایم به رقص در می‎آیند. من اصلاًاهل شیکاگو هستم و شبها، کامیون‎ها از جاده‎ای که رو به روی خانه ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‎کنند. کمی آن‎طرف‎تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شب‎ها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‎گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‎خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‎مانم و همینطور با خودم حرف می‎زنم....
نویسنده: شروود آندرسن (Sherwood Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

از ماهنامه: کلک شماره پی در پی 151 دی 1383

۰۶:۳۷:۱۸

مرد لال

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داستانی است که نمی‎توانم بگویمش. من زبان ندارم و داستان، داستان تقریباً‌ فراموش شده‎ای است که گاهی به یادم می‎افتد.
داستان درباره سه مرد است، در خانه‎ای در یک خیابان. اگر می‎توانستم حرف بزنم، می‎توانستم داستان را با آواز بخوانم؛ می‎توانستم آن را در گوش زن‎ها و مادرها زمزمه کنم، می‎توانستم در خیابان بدوم و آن را بارها و بارها تعریف کنم. زبانم می‎توانست آزاد شود و پشت دندان‎هایم تلق تلاق صدا بکند.
سه مرد، در خانه داخل اتاق‎اند. یکی از آن‎ها جوان است و ژیگولو و مدام می‎خندد. دومی مردی است که ریش خاکستری و بلندی دارد. مرد، مشکوک است که شک، زندگیش را تباه کرده است و گهگاه که شک رهایش میکند، به خواب می‎رود. مرد سومی هم در آن جاست که نگاه‎های شروری دارد و با عصبیت در طول اتاق قدم می‎زند و دست‎هایش را به هم می‎ساید. هر سه نفر انتظار می‎کشند، انتظار....
نویسنده: شروود آندرسون

۰۳:۳۲:۱۷

چاه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر تقوایی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناصر تقوایی موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ی گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف کردگی پلو سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ی لنگ چهارخانه‌یی نخ نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته مانده‌ی قلیه ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ی دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه ...
نویسنده: ناصر تقوایی

۱۱:۵۱:۴۰

پاهام زندگی مخصوص خودشونو دارن

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کفِ سرِ لیوان پری را که متصدی بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
ـ اگه می‌خواهی سرگذشت منو بدونی، توصورتم نیگا نکن، به دستام نیگا نکن، به پاهام نیگا کن. اگه تونستی بگی چه قدر رواونا وایساده‌م.
ـ من نمی‌تونم پاهاتو تو کفشات ببینم که!
ـ با همین کفشا که من می‌پوشم، همین کفشایی که نه پوزه‌باریکه، نه صندلی گهواره‌ایه، نه پنجه فرانسویه، فقط یه چیز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، می‌تونی بگی چه‌قدر رو پاهام وایساده‌م و چه‌قدر بار سنگین روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وایسادن کنار هیچ بار، یا واسه این‌که من همیشه تو یه بارم، پهن و گشاد نشدن. می‌دونی، من تو هیچ باری لنگر نمی‌ندازم، مگه چارپایه داشته باشه. تو چطور؟
ـ منم هوای کار دستمه. ولی این قضیه چه ربطی به زندگی گذشته‌ی تو داره؟
ـ هرکاری که من می‌کنم به زندگی گذشته‌م مربوطه. از ویرجینیا گرفته تا جویس....
نویسنده: لنگستون هیوز

۰۲:۱۴:۱۷

درباره نویسنده: لنگستون هیوز

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لنگستون هیوز (1902–1967) پرکارترین و شاید معروف‌ترین نویسنده‌ی سیاه‌پوست ادبیات مدرن امریکا بود. تنها شاعر سیاه‌پوستی که به طور کامل با درآمد حرفه‌ی ادبی طولانی و متنوع خود زندگی می‌‌کرد.
هیوز در «جابلین» ایالت میسوری متولد شد، اما بیش‌تر دوران کودکی‌اش را با مادربزرگش و در «لاورنس» ایالت کانزاس گذراند. سیزده‌ساله بود که مادربزرگش مرد و او به «لینکلن» ایالت ایلینویز رفت تا با مادرش زندگی کند. یک سال بعد، آن‌ها به «کلیولند» رفتند. در آن‌جا هیوز به دبیرستان رفت و سرودن شعر را آغاز کرد. بعد از اتمام دوره‌ی دبیرستان، پانزده ماه در «مکزیکو» با پدرش «که چند سالی ساکن آن‌جا بود ـ زندگی کرد. در همان‌جا زبان اسپانیایی را یادگرفت و شعر «سیاه‌پوست از رودخانه می‌‌گوید» را سرود، که در نشریه‌ی «کرایزیس» چاپ شد. در سال 1921 مدت یک سال به دانشگاه کلمبیا رفت و دانشگاه را برای کار دوساله‌اش در دریا، رها کرد....
نویسنده: علی‌اصغر راشدان

۱۰:۵۲:۱۲

ساعت استراحت

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گفت :
- رییس من سفید پوسته.
گفتم :
- بیشتر رییسا سفید پوستن.
- سفید پوست و پرچونه. یه ریزم می‌پرسه که سیا دیگه چی می‌خواد. دیروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌های صدتا یه غازش درباره سیا پوستا، النگاتم شده بود. اون همیشه می‌گه سیا. انگار 1150 نوع جور واجور سیاپوست تو آمریکا وجود نداره. رییسم می‌گه: حالا که همتون حق شهروندی و دیوان عالی رو به دست آوردین، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاین پرایس تو اپرای متروپولیتن می‌خونه، بالاتر از همه این که دکتر مارتین لوترکینگ جایزه نوبل رو می‌گیره، دیگه بیش‌تر از این چی می‌خواین شما؟‌ از همین تو می‌پرسم، سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
- من سیا نیستم من خودمم.
- خب، تو نماینده‌ی سیا که هستی ...
نویسنده: لنگستون هیوز

۱۱:۰۸:۳۷

داستان کوتاه: مرگ مدام در ماوراه‌ی عشق

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش ماه و یازده روز از عمر سناتور«انسیمو سانچز» باقی مانده بود که مهم‌ترین زن زندگیش را ملاقات کرد. با او در دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتی‌های قاچاقچی‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بیهوده‌ترین گوشه‌ی صحرا می‌رسید، در روبه‌رویش دریایی بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در آن‌جا کسی بتواند خط سرنوشت دیگری را تغییر بدهد. حتی اسم دهکده نیز به‌نظر یک شوخی می‌رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه‌ی گل سرخی بود که سناتور سانچز، شبی که با «لائورا فارینا» آشنا شد به آن‌جا آورد.
توقف در آن دهکده که در حوزه‌ی انتخاباتی واقع شده بود، هر چهار سال یک‌بار، اجتناب‌ناپذیر بود. صبح آن روز سه‌چرخه‌های مملو از اثاثیه وارد شده بودند. سپس کامیون‌های پر از سرخپوستان برای تکمیل گروه تظاهر کنندگان سر رسیدند. چند دقیقه‌ای قبل از ساعت یازده، با صدای موسیقی و آتش‌بازی و به دنبال راهنمایان کمیته، اتوموبیل وزارتی، به رنگ شربت توت‌فرنگی وارد شد. سناتور انسیمو سانچز، آرام و فارغ از زمان، داخل اتوموبیل خنک نشسته بود ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز


۰۵:۵۱:۲۷

داستان کوتاه: دشمن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود... .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟» ...
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

۰۷:۵۱:۲۵

داستان کوتاه: یک بار در تمام زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تو را قبلاً دیده بودم، آن‌قدر زیاد که از حساب خارج است، ولی مهمانی خداحافظی را که خانواده‌ام برای شماها درخانه‌مان درمیدان نیمان گرفته بود، بیش‌تر از همه به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از کمبریج بروند. نه مثل بنگالی‌های دیگر به آتلانتا یا آریزونا، بلکه می‌خواستند به هند برگردند و از آن جانی که پدر و مادرم و دوستانشان می‌کندند، خلاص شوند. سال 1974 بود. من شش ساله بودم. تو نه ساله. چیزی که به وضوح بیشتری به یاد می‌آورم ساعت‌های قبل از مهمانی است که مادرم داشت برای رسیدن مهمان‌ها آماده می‌شد: مبلمان روغن جلا زده ، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌سفره‌ها روی میز چیده شده و بوی خورش کاری بره و پلو همراه با عطر نیناریچی که مادرم در موقعیت‌های خاصی می‌زد، اتاق را پر کرده بود. عطر را اول به خودش اسپری می‌کرد بعد به من، یک فشار محکم که روی هرچه پوشیده بودم لک می‌انداخت. آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته ...
نویسنده: جومپا لاهیری

۰۴:۵۷:۵۶

داستان کوتاه: ماجرای جو

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارک استنلی بیوباین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در سرزمین ایالات متحده مردی زندگی می‌کرد که اسمش جو بود. او مردی معصوم و درستکار بود؛ عاشق خداوند بود و از گناه پرهیز داشت. نه پسر داشت نه دختر، و مالک هیچ حیوانی نبود، خانه‌ای نداشت و به نوکر و کلفت احتیاج نداشت. او از حقیرترین مردم شرق هم کم‌تر بود.
روزی فرشتگان به حضور خداوند شرفیاب شدند، و شیطان هم همراه‌شان بود. آن‌وقت خداوند به شیطان گفت: «هیچ به بنده‌ام جو سری زده‌ای؟ در ایالات متحده هیچ کس مثل او نیست ؛ او مردی شریف و درستکار است، او عاشق خداوند است و از گناه به دور است.»
شیطان جواب داد: «جو خدادوست است؟ ... هوم ... او عاشق شماست ... و در عوض هیچ نمی‌خواهد؟ آیا به دور او و آن‌چه می‌کند حصار نکشیده‌اید؟ کارش را پر برکت کنید و به او عوض بدهید، همه چیز به او بدهید تا ثروتش در سرتاسر این سرزمین گسترده شود، حتم دارم از شما روی‌گردان ...
نویسنده: مارک استنلی بیوباین


۰۲:۲۲:۳۵

داستان کوتاه: آخرین سفر کشتی خیالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

۱۲:۵۳:۵۳

داستان کوتاه: 11 سپتامبر، خیابان تولیه

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۶:۰۶:۰۰

داستان کوتاه: ترس و لرز

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آفتاب وسط روز بود که سالم احمد از خواب بیدار شد. هوا دم کرده بود و عوض خنکی اول صبح، گرمای شدیدی از سوراخی سقف اتاق بادگیر به داخل اتاق می‌ریخت. سالم احمد بلند شد و لنگوته‌اش را از کنار دیوار برداشت و دور سر پیچید و رفت توی تن شوری، و سطل‌ها را برداشت و آمد روی ایوان. چند لحظه‌ای منتظر شد تا به روشنایی تند ظهر عادت کند و بعد سطل‌ها را زمین گذاشت و دوچرخه‌اش را که به درخت کنار تکیه داده بود، آورد توی سایه. طناب پشت بند دوچرخه را باز کرد و سطل‌ها را به ترک دوچرخه بست و کفش‌های چوبیش را پوشید و در حالی‌که دوچرخه را با دست راه می‌برد، از حاشیه‌ی ایوان به طرف بیرون راه افتاد. و همین‌طور که می‌رفت نیم‌تنه و دوچرخه و پاهای خودش را در شیشه‌های تاریک اتاق‌های زمستانی تماشا می‌کرد....
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۱۱:۰۸:۲۳

داستان کوتاه: جای‌ دنج‌ِ تمیز و پُر نور

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته‌ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌....
نویسنده: ارنست‌ همینگوی‌

۰۶:۲۹:۴۶

داستان نویس: ارنست همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویل دورانت,ارنست همینگوی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من هیچ نو‌یسند‌ه‌ای را همانند ارنست همینگوی نمی‌شناسم که در او زندگی و اد‌بیا‌ت بدین‌گونه تنگا‌تنگ با هم عجین شده و د‌رهم گره خورده باشد. در «برف‌های کلیما‌نجارو» زنی به شوهرش می‌گوید: «تو کامل‌ترین مردی هستی که من تا حالا شناخته‌ام.»(1) کسی- شاید به خود همینگوی- چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او می‌خواست نویسنده شود؛ اما از این‌که نویسنده‌ای دمدمی مزاج و بی اصا‌لت باشد، در درون خویش شرم داشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت‌ترین قصه‌های زمان خود را نوشت....
نویسنده: ویل دورانت

۰۲:۵۷:۴۷

داستان کوتاه: مشت‌زن حرفه‌ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش وزیر کابینه را ساعت شش‌ونیم صبح پایِ دیوارِ بیمارستان اعدام کردند. توی حیاط برکه‌های آب بود. کفِ سنگ‌فرش حیاط پوشیده از برگ‌های پژمرده و خیس بود. باران یک‌ریز می‌بارید. کرکره‌ی تمام پنجره‌های بیمارستان را کیپ بسته بودند. یکی از وزرا حصبه داشت. دو نفر سرباز آوردندش توی حیاط. زیرِ باران. تلاش می‌کردند تا پایِ دیوار سرپا بایستد، اما چمباتمه زد توی گودالِ آب. پنج تای دیگر، آرام پایِ دیوار ایستادند. بالأخره افسر به سربازها گفت دست بردارند چون نایِ ایستادن نداشت. وقتی اولین رگبار گلوله را شلیک کردند، سردرگریبان توی گودال نشسته بود.
نیک بلند شد. چیزی‌اش نشده بود. به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۶:۴۳:۱۲

نان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند....
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۲:۴۸:۰۲

راه دور

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن گفت: «می‌آییم، همین امروز فردا. خاطرت جمع‌ باشد. اگر دست من بود تا حالا راه‌مان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود می‌آمد. حمید هم خوب است... بچه‌ها؟ نه. مدرسه تعطیل است. باز نشد که تعطیل بشود. همه جا دارد تعطیل می‌شود. هوا؟ گرم است... چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داریم. پدربزرگ، همان‌طور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش... ها. نمی‌دانم به فکر کدام‌شان باشم. تو این الم‌سرات ویرش گرفته پیاده راه می‌افتد تو کوچه‌ها، می‌‌رود لب شط. نمی‌دانم والله. می‌رود ببیند چه خبر است‌... نه، به خرجش نمی‌‌رود. خودت می‌‌شناسیش که. دستش را می‌زند پر ِ کمرش می‌‌گوید ناخدا را تو طوفان می‌شود شناخت. هرچه می‌گوییم پدربزرگ این‌که طوفان نیست. بعد همان حرف‌ها... حرف‌های همیشگی. من که زبانم مو درآورد....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۲:۲۲:۳۹

رؤیاهایم را می‌فروشم

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک روز صبح، ساعت نه، که روی تراس هتل ریویرای هاوانا، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه می‌خوردیم، موجی عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلی، در حرکت بودند یا توی پیاده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکی از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه‌ی آدم‌های آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشه‌ای بزرگ ورودی را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسرای هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌ای از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روی خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلی و هتل گذشت و، با آن قدرت، شیشه را از هم پاشید.
داوطلبان بشاش کوبایی، به کمک افراد اداره‌ی آتش‌نشانی، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه‌ی رو به دریا را گشودند و دروازه‌ی دیگری ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز


۱۲:۴۰:۵۳

ترس و لرز

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عصر، صالح کمزاری و پسر کدخدا با جهاز کوچکی رفته بودند روی دریا و در امتداد ساحل می‌گشتند و هیزم جمع می‌کردند. شب، دریا ضربه زده بود و هیزم زیادی روی آب آورده بود. صالح که با پاروی کهنه‌ای هیزم‌ها را طرف جهاز می‌کشید به پسر کدخدا گفت: «من هیچ وقت ازدریا سر در نمی‌آرم، نمی‌دونم چه جوریه، حالا همه جمع بشن و عقلاشونو بریزن رو هم، نمی‌تونن بفهمن که این همه چوب از کجا اومده. یه چیزی تو دریاس که روراس نیس، ظاهر و باطنشو نشون نمی‌ده، یه روز خالیه، یه روز پره، یه روز همه چی داره، یه روز هیچی نداره. انگار که با آدمیزاد شوخی می‌کنه، حالا این همه چوب رو آبه، یه دقه‌ی دیگه ممکنه یه تکه‌م پیدا نباشد.»
پسر کدخدا گفت: «واسه همیناس که بهش میگن دریا.»
صالح گفت: «هر چیزم که رو خشکیه، اگه خوب فکرشو بکنی از دریاس. دریا از هیچ چی واهمه نداره، نمی‌ترسه، اما همه از ...
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۰۱:۱۷:۵۶

یک فرشته‌ی بهتر

آرشيو نظرات (0)
دسته : کریس آدرین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین بار که دیدمش گفت: «اگر جای تو بودم این کار را نمی‌کردم.» یک بچه‌ی شش ساله بودم و داشتم پای یک درخت را می‌کندم، دنبال کرم می‌گشتم. این مال وقتی بود که پدرم هنوز کل املاکش را داشت، املاکی که من می‌توانستم یک بعد از ظهر کامل توی نارنجستان راه بروم و باز هم به آخرش نرسم. بیش‌تر وقت‌ها این‌طوری خودم را سرگرم می‌کردم، یا بازی از خودم در می‌آوردم، یا دوست خیالی از خودم می‌ساختم و با او بازی می‌کردم، چون واقعاً خودم هیچ دوستی نداشتم، یا این که دنبال گنج می‌گشتم. خواهرهایم همه از من خیلی بزرگتر بودند و دوست نداشتند توی دست و بالشان بپلکم، برای همین یک نقشه‌ی دروغکی درست می‌کردند، و برای این‌که به‌نظر کهنه بیاید با چوب بیس بال می‌کوبیدندش و لبه‌هایش را می‌سوزاندند، بعد من را می‌فرستاند دنبالش که گنج را پیدا کنم. من سالیان سال توی این بازی می‌سوختم....
نویسنده: کریس آدرین

۰۸:۰۴:۴۷

در آسمان و بر زمین

آرشيو نظرات (0)
دسته : اینگه‌بُرگ باخمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سایه‌ی سرخی از روی پیشانی ِ آمِلی [2] گذشت. زن از جلوی آینه کنار رفت و چشمانش را بست. این‌جا بود که اثر ِ ضربه‌ی دست ِ جاستین [3] بر صورتش، برای لحظه‌ای ناپدید شد. مرد تنها یک‌بار او را کتک زده بود و بعد خود را شتاب‌زده به‌کناری کشیده بود تا از لو‌رفتن ِ زودهنگام ِ خویش جلوگیری کند. سراسر ِ وجود ِ مرد را چنان توفان ِ افسارگسیخته‌ای فراگرفته بود، که زدن ِ هزار ضربه به آملی هم نمی‌توانست او را آرام کند.
مرد زیر لب گفت: «ای خدا»، و دستانش را شست. او اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خشمش را نشان دهد. آمِلی وحشت‌زده‌تر از آن بود که به‌ مرد نزدیک شود؛ اما به ‌خوبی می‌دانست که اگر از مرد سؤالی بشود، حال‌اش بهتر خواهد شد؛ و به ‌همین خاطر از انتهای اتاق خیلی آرام پرسید: «چی...؟» با این وجود زن جرأت نکرد که بپرسد: ...
نویسنده: اینگه‌بُرگ باخمان


۰۷:۴۶:۴۵

اینگه‌بُرگ باخمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,اینگه‌بُرگ باخمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شاعر و نویسنده‌ی اتریشی در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۲۶ در شهر کلاگن‌فورت چشم به‌جهان گشود. کودکی و نوجوانی‌اش را در شهر کِرنتِن، در جنوب اتریش گذراند. در سال‌های پس از جنگ (۱۹۴۵-۱۹۵۰) به‌تحصیل در رشته‌های فلسفه، روان‌شناسی و زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه‌های شهرهای اینسبروک، گراتس و وین پرداخت. دکترای خود را در رشته‌ی فلسفه و با نوشتن ِ رساله‌ای درباره‌ی هایدگر گرفت. در همین سال‌ها بود که با نویسندگانی چون پل سلان، ایلزه آیشینگِر و کلاوس دِموس آشنا شد. در اوایل دهه‌ی پنجاهِ میلادی فعالیتِ خود را با سمت مدیر برنامه‌های رادیویی در وین آغاز کرد، و در سالِ ۱۹۵۲ نخستین نمایشنامه‌ی رادیویی‌اش را ...

۰۷:۴۲:۴۹

گنج

آرشيو نظرات (0)
دسته : سامرست موآم
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ریچارد هارنجر مرد خوشبختی بود. به رغم آن‌چه آدم‌های بدبین، پس از زمان کتاب جامعة سلیمان تاکنون گفته‌اند، وجود آدمی خوشبخت دراین دنیای نگون‌بخت آن‌قدرها عجیب و غریب نیست. اما به راستی چیز بسیار عجیب و غریب آن است که ریچارد هارنجر از خوشبختی خود آگاه بود. میانه‌روی یا اعتدال طلایی، که قدیمی‌ها آن همه تحسین می‌کردند دیگر ور افتاده و کسانی که این راه و رسم را در پیش گرفته‌اند باید تمسخر مؤدبانه آدم‌هایی را به جان بخرند که نه از کف نفس خوبی دیده‌اند و نه از عقل سلیم راه به جایی برده‌اند. ریچارد هارنجر مؤدبانه و با بی خیالی شانه بالا می‌انداخت: بگذار دیگران با خطر زندگی کنند؛ بگذار دیگران با شعلة تند و تیز جواهرگون بسوزند؛ بگذار دیگران دار و ندارشان را بر سر رو کردن یک کارت به خطر بیندازند؛ روی طناب محکمی که به افتخار یا گور منتهی می‌شود راه بروند؛ یا جان‌شان را بر سر هدف یا عشق یا حادثه‌ای به مخاطره بیندازند....
نویسنده: ویلیام سامرست موآم

۰۱:۰۳:۰۷

دیسک

آرشيو نظرات (0)
دسته : خورخه بورخس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من هیزم شکنم. اسمم چه اهمیتی دارد. کلبه‌ای که در آن متولد شده‌ام و بزودی در آن خواهم مرد در حاشیه جنگل است. ظاهرا این جنگل به دریایی می‌رسد که دورتادور زمین را گرفته است و روی آن خانه‌های چوبی مثل مال من در رفت و آمدند. هیچ نمی‌دانم؛ آن دریا را هرگز ندیده‌ام. آن سر جنگل را هم هرگز ندیده‌ام. برادر بزرگترم وقتی کوچک بودیم مرا وادار کرد با هم قسم بخوریم تا دونفری تمام درخت‌های جنگل را قطع کنیم تا آن‌جا که حتی یک درخت سرپا هم در جنگل نماند. برادرم مرده است آن‌چه حالا در جستجویش هستم و در جستجویش خواهمبود، چیز دیگری است. حدود پونانت1 نهری جاری است که می‌توانم با دست در آن ماهی بگیرم. در جنگل گرگ هست، ولی از گرگ‌ها نمی‌ترسم و تبرم هرگز به من خیانت نکرده است. حساب سال‌های عمرم را ندارم. می‌دانم که زیاد است....
خورخه لوئیس بورخس

۱۲:۳۰:۳۳

حکایت افشین و خلاص یافتن بودلف از وی

آرشيو نظرات (0)
دسته : بیهقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اسمعیل بن شهاب گوید از احمد بن ابی دواد شنیدم - واین احمد مردی بود که با قاضی القضاتی وزارت داشت و از وزیران روزگار محتشم‌تر بود و سه خلیفت خدمت کرد- احمد گفت یک شب در روزگار معتصم نیم شب بیدار شدم و هر چند حیلت کردم خوابم نیامد و غم و ضُجرتی سخت بزرگ بر من دست یافت که آن را هیچ سبب ندانستم، با خویشتن گفتم چه خواهد بود؟ آواز دادم غلامی را که به من نزدیک او بودی به هر وقت، نام وی سلام، گفتم بگوی تا اسب زین کنند، گفت ای خداوند نیم شب است و فردا نوبت تو نیست که خلیفه گفته است ترا که به فلان شغل مشغول خواهد شد و بار نخواهد داد، اگر قصد دیدار دیگر کس است باری وقت بر نشستن نیست. خاموش شدم که دانستم راست می‌گوید اما قرار نمی‌یافتم و دلم گواهی می‌داد که گفتی کاری افتاده است، برخاستم و آواز دادم به خدمتکاران تا شمع برافروختند و ...
نویسنده: خواجه ابوالفضل محمد بن حسین بیهقی دبیر

۰۶:۲۹:۰۰

شرکا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خیلی خوشم می‌آید که بنشینم توی سینماهای ارزان آمریکا که مردمش با تماشای فیلم، الیزابتی زندگی می‌کنند و الیزابتی می‌میرند. توی خیابان مارکت یک سینما هست که آن‌جا با یک دلار می‌شود چهارتا فیلم دید. اصلاً اهمیتی برایم ندارد که فیلم‌هایش خوب است یا بد. من که منتقد نیستم. فقط دلم می‌خواهد فیلم تماشا کنم. همین که چیزی روی پرده تکان بخورد برایم بس است.
سینما پر است از سیاه‌ها، هیپی‌ها، بازنشسته‌ها، سربازها، ملوان‌ها و مردم بیگناهی که با فیلم‌ها حرف می‌زنند، چون فیلم‌ها درست مثل همه‌ی اتفاق‌های زندگی‌شان واقعی‌اند....
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۶:۱۷:۴۸

گرگ پشت در

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که در را کوبیدند خانم و آقای گوسفند با دختر عزیز و لذیذشان در اتاق نشیمن نشسته بودند.
دختر گفت: آقایی دم در است.
مادرش گفت: جاروفروش است.
پدر محتاط از جا برخاست و از پنجره به بیرون نگاه کرد و گفت: گرگ است، من دمش را می‌بینم.
مادر گفت: خرنشو، جاروفروش است و دمی که تو می‌بینی جاروست، و به سمت در رفت و آن را گشود و گرگ ...
نویسنده: جیمز تربر

۱۲:۱۳:۴۷

وقتی آتش خاموش شود

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاروکی موراکامی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی تلفن چند دقیقه مانده به نصف شب، زنگ زد، جانکو داشت تلویزیون تماشا می‮کرد. کی ساکه گوشه اتاق نشسته بود. هدفون بر گوش و با چشمانی نیمه باز. همین‮طور که انگشتان کشیده‮اش روی سیم‮های گیتار برقی می‮رقصید، سرش را به عقب و جلو تاب می‮داد. داشت قطعه‮ای را تمرین می‮کرد که ریتم تندی داشت و ابداً صدای زنگ تلفن را نمی‮شنید. جانکو گوشی را برداشت.
- بیدارت کردم؟
میاکه بود با لهجه آشنا و نامفهوم اوزاکا. جانکو جواب داد:
- نه بابا، بیدار بودیم.
- تو ساحلم. باید ببینی چقدر تخته پاره روی آبه. این دفعه یکی بزرگترش رو درست می‮کنیم. می‮تونی بیای این پائین؟
جانکو گفت:
- معلومه که میام....
نویسنده: هاروکی موراکامی

۱۲:۳۸:۰۵

دختر

آرشيو نظرات (0)
دسته : جاماییکا کینکید
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رخت سفیدا رو دوشنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی روی پشته سنگ، ببین این‌جوری؛ رخت رنگیارم سه شنبه ها می‌شوری و پهنشون می‌کنی سرِ بند تا خشک شن؛ نبینم ظهر گرما سرِ لخت بری بیرون؛ کلوچه رو با روغن معطر داغ می‌پزن؛ لباسای زیرتو تا در آوردی بشورشون، خب؛ وقتی میری پارچه نخی بخری که واسه خودت بلوزای قشنگ بدوزی، ششدنگ حواستو جمع می کنی که پارچه‌هه اهار نخورده باشه، چون بعد یکی دو بار شستن وا می‌ره؛ ماهی شورا رو شب قبل از این‌که بپزی، بذار خوب خیس بخورن؛ ببینم، راس میگن یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی می‌زنی زیر آواز؟ همیشه جوری غذاتو بخور که دل دوروبریاتو آشوب نکنی؛ می خوام ببینم یکشنبه‌ها مثه یه پارچه خانم رفتار می‌کنی‌ها، نه مثه اون دخترای چش سفیدی که یواش یواش داری شبیهشون می‌شی؛ نشنفم یکشنبه‌ها تو کلاسای مذهبی زدی زیر ...
نویسنده: جاماییکا کینکید

۱۱:۳۶:۰۹

زن و ببر

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور,جلال آل احمد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در دهکده «دوالاهیه - Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه - Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
«چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.»
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت: ...
ترجمه و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل احمد

۱۱:۵۲:۳۲

جشن فرخنده

آرشيو نظرات (0)
دسته : جلال آل احمد,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جلال آل احمد ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو می‌گرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشت‌بون حوله‌ی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان می‌افتاد شروع می‌کرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهی‌ها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواش‌تر.
و دویدم به طرف پلکان بام. ماهی‌ها را خیلی دوست داشت. ماهی‌های سفید و قرمز حوض را. وضو که می‌گرفت اصلا ماهی‌ها از جاشان هم تکان نمی‌خوردند. اما نمی‌دانم چرا تا من می‌رفتم طرف حوض در می‌رفتند. سرشان را می‌کردند پایین و دم‮هاشان را به سرعت می‌جنباندند و می‌رفتند ته حوض. این بود که از ماهی‌ها لجم می‌گرفت. توی پلکان دو سه تا فحش به‮شان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی می‌آمد که نگو....
نویسنده: جلال آل احمد

۱۲:۱۱:۴۴

تمارض

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرغ را می‮بایست حسابی سرخ کنی و سیب زمینی را. تمام غذاها این قدر سرخ می‮شد که به سیاهی می‮زد، پیاز رو به سوختن می‮رفت و کدو. غذا که این جوری می‮شد می‮گفتند خوب است. بعد دیدم خانواده بزرگی‮ها نه تنها غذا را سرخ شده دوست دارند، آدم‮ها را هم همین‮طور مچاله شده و سوخته دوست دارند. تازه قاسم روشنفکر خانواده‮شان بود و به برابری حقوق زن و مرد اعتقاد داشت، منتها برابری به شیوه‮ی خودش، او معتقد بود زن هم باید پا به پای کار کند تا به شعوراجتماعی برسد. روزنامه را با دقت می‮خواند، اما هربار که دوست داشت صدایش را بلند می‮کرد و یا اگر به اعصابش فشار می‮آمد می‮گفت حق دارم ظرف وظروف رو بشکنم چه برسه به حنجره که مال مال خودمه. این‮که یکی بخواهد داد بکشد و حنجره‮اش ما ل خودش باشد....
نویسنده: میترا داور

۱۱:۱۴:۴۲