داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

باغ سنگی

آرشيو نظرات (4)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادر شوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده بود؟ مگر راست نبرده بودش سرِ رختخوابِ انداخته شده و...؟
مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
فیروز را بارها پیش دکتر برده بودند. دکتر گفته بود: وصلت قوم و خویش نزدیک... از نظر ژنتیک...

نویسنده: سیمین دانشور

۰۳:۳۳:۲۴

دروغ

آرشيو نظرات (1)
دسته : ریموند کارور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زنم گفت: «دروغ می‌گوید. تو چرا باورت شده؟ حسودیش می ‌شود. همین… حرف من را قبول نداری؟ تو که نباید آن حرف‌ ها را باور کنی؟»
بارانی ‌اش را در نیاورده بود و کلاه را هنوز به سر داشت. حرکت تندی به سرش داد. صورتش برافروخته از اتهام، سرخ شد.
شانه انداختم و گفتم: «چه دروغی دارد بگوید؟ چی عایدش می ‌شود؟ از دروغ گفتن چی گیر او می ‌آید؟ ظاهراً دوست ماست. دوست هردومان.»
با دمپایی ایستاده بودم و دست‌هایم را باز می‌ کردم و می ‌بستم. مختصری احساس حماقت می‌ کردم. بازپرسی تو قواره من نبود. کاش نشنیده بودم و همه‌ چیز مثل اول می ‌ماند.
به حماقت من سر تکان داد. کلاهش را برداشت، دستکش‌ها را در آورد و همه را روی میز گذاشت....

نویسنده: ریموند کارور
مترجم: اسد الله امرایی


۱۲:۵۸:۵۹

اسباب‌بازی

آرشيو نظرات (4)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌وقت‌ها اسباب‌بازی ساده و ارزانی بود، نه چندان بزرگ‌تر از ساعت جیبی و بدون دنگ‌وفنگ‌های شگفت‌انگیز. بر سطح چوبی آن که به رنگ قهوه‌ای مایل به سرخ رنگ‌آمیزی شده بود، راه‌های پرپیچ و خم آبی‌رنگی کنده‌کاری کرده بودند که همگی به حفره‌ای کوچک ختم می‌شدند. نخست باید با کج‌کردن و تکان‌دادن اسباب‌بازی گوی ایضاً آبی را به یکی از راه‌ها و بعد به درون حفره هدایت می‌کردی....
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد



۰۸:۰۱:۱۷

نوشته‌ی قدیمی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به نظر می‌آید که ما در امر دفاع از سرزمین‌مان سخت ول‌انگار بوده‌ایم. تا بدین‌جا از این بابت دل‌نگرانی نداشته‌ایم و سرمان به کارمان بوده، اما پیش‌آمدهای اخیر اندیشناک‌مان کرده است.
من پاره‌دوزم. دکه‌ام در میدان است. درست روبه‌روی کاخ شاهی. اولِ آفتاب تازه تخته‌های دکه را برداشته آم که می‌بینم افراد مسلحی دهنه‌ی تمامیِ کوچه‌هایی را که به میدان باز می‌شود، بسته‌اند، گیرم این‌ها سربازان خودی نیستند، چادرنشینان شمال‌اند. نمی‌دانم چطور توانسته‌اند به پایتختِ ما که با مرز فاصله‌‌ی زیادی دارد، نفوذ کنند، اما به هرحال اکنون اینجا هستند و چنین که پیداست، تعدادشان هم آفتاب به آفتاب بیشتر می‌شود.
شب‌ها را به میلِ خاطرِ خود، زیر آسمانِ خدا صبح می‌کنند....
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: احمد شاملو



۰۸:۰۳:۵۰

پرسشی با سه پاسخ

آرشيو نظرات (6)
دسته : پائولو کوئیلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
- آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
- نه، خدا وجود ندارد....
نویسنده: پائولو کوئیلو
مترجم: سوسن اردکانی



۱۱:۰۷:۰۸

پیام امپراتوری

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گویا امپراتور از بستر مرگ برای تو، توی منفرد، رعیت ناچیز، تویی که در برابر خورشید امپراتور سایه‌ای خُرد به حساب می‌آیی و به دورترین دورها پناه برده‌ای، آری برای تو، پیامی فرستاده است. امپراتور از پیک خود خواسته است در برابر تخت زانو بزند و سپس پیام خود را در گوش او نجوا کرده است. پیامی چنان خطیر که از پیک خواسته است آن‌را به نجوا در گوشش بازگو کند و خود، با تکان سر، درستی گفته‌ی پیک را تأیید کرده است. سپس در برابر تماشاگران مرگ خود ...
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد



۰۱:۳۱:۵۷

کشتی به گِل نشسته

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان کوتاه جهان,داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن دراین‌باره بحث می‌کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام‌یک نقش مهم‌تری دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به‌دست گیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود. هنوز چند ساعتی از جابه‌جایی نگذشته بود که ناخدا عرق‌ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن‌مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می‌کنم، کشتی حرکت نمی‌کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی‌کند، کشتی به گِل نشسته است!»
نویسنده: جان ماکسول
مترجم: مهدی قراچه داغی



۱۱:۴۶:۴۶