داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

صراحت و قاطعیت

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در گردش‌گاه بزرگ شهر به هم بر خوردند، امّا ما خیلی زود کار خود را فیصله دادیم. حقیقت این است که آن‌ها پس از طیّ مقدّمات هیجان‌انگیزی به هم رسیدند. این مقدّمات چه بود؟
اوّل، جوان نجیب و سر به زیر ما، آقای X، که اتفاقاً در این لحظه سرش رو به بالا بود، حس کرد که در آن دور ... نزدیک مجسّمه‌ی مرغابی‌هایی که از دهانشان آب قرمز و از سوراخ نامریی دیگرشان، آب قهوه‌ای‌رنگ سرازیر بود، مرد سال‌مند و بالابلندی که کلاه مشکی به سر دارد، آهسته قدم می‌زند. چه کسی می‌توانست باشد؟
آقای X حروف الفبا را یکایک شمرد: «آقای A؟ ... فکر نمی‌کنم. رییس اداره‌مان؟ هم‌سایه‌ی منزلمان؟ آقای D، رفیقم؟ دوستم؟ .... دشمنم؟ ... آقای H؟ آقای I یا J و یا آقای KLM؟!» ناگهان چیزی نظیر الهام یا اشراق، که تا حدّی هم نتیجه‌ی نزدیک شدن او به مرد سال‌مند بالابلند بود، که اکنون قیافه‌اش در روشنایی کدر و نیمه‌جان غروب تشخیص داده می‌شد، در گوشش بانگی زد و باعث شد که از نهاد پاک و محجوب آقای X آه ...
نویسنده: بهرام صادقی

۱۰:۰۱:۳۹

لوح محفوظ

آرشيو نظرات (0)
دسته : فریدون توللی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناپرهیزی کرده برای ملاقات دوستی به چاپخانه رفته بودم. حروف‌چین‌ها با چشم‌های بی خوابی کشیده و دست‌های سیاه و روغنی جلو میزهای خانه خانه ای که بی شباهت به طبله عطار و هزار پیشه زوار حضرت رضا نبود ایستاده و مانند مزغ‌های دکان علافی که از روی بساط دانه چینی کنند، حروف سربی را یکی یکی برداشته به وصال یکدیگر می‌رسانیدند.
گروهی نیز حرف‌هایی را که ساعات متمادی در آغوش هم خفته و در نتیجه این بوس و کنار طولانی یکی از روزنامه‌های چهار صفحه ای را در چاپخانه بیرون داده بودند از بغل هم سوا کرده به خانه‌های مخصوص خود پرت می‌کردند.
من که تا آن روز درست چاپخانه را تماشا نکرده بودم. ناچار سیگاری آتش زده روی دست حروف‌چین‌ها مشغول گردش شدم.
پسرک لاغری که از سرفه‌های خشکش معلوم بود گاز سرب درست و حسابی به ریه هایش خدمت کرده، ‌در حالی‌که با رفقایش گرم صحبت بود مانند ماشین خودکاری حروف‌ها را جدا کرده به جای خود پرت می‌کرد....
نویسنده: فریدون توللی

۰۲:۰۶:۰۷

زن عقدی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ابیوسه نیکول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آیایی کمی وول خورد و و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه دار ارزان قیمت روی صندلی کنار تخت انداخت. شش و ربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک آفریقایی مزبور کم کم داشت بیدار می‌شد که زندگی از سر گیرد. نگهبانهای شب با جیغ و ویغ عصبانی خروس‌ها از خواب بیدار شده بودند و دفع الوظیفه، قفل دکان ها و خانه ها را به صدا درمی‌آورند تا هم خودشان و هم مخدومانشان، اگر آن نزدیکی ها بودند، از حسن انجام کار آنها مطمئن شوند. زن های روستایی، گرم یکه به دو و ولنگاری، لخ لخ کنان، از خیابان‌ها متاع به بازار می‌بردند.
آیایی چای صبحانه اش را سرکشید. همانی بود که دوست داشت، رقیق و پرشکر، بدون شیر. زوری به خود آورد و بلند شد و به طرف پنجره رفت و ایستاد، شش نفس عمیق کشید. سخت معتقد بود که انجام روزانه ی آن جلوی ابتلا به سل را می‌گیرد. از مقر فکسنی خویش گذشت و به مستراح بیرون رفت و دوشی فی الفور گرفت، با همان ملاقه قلعی ئی که آب از سطل می‌کشید، آبی به سر خود ریخت....
نویسنده: ابیوسه نیکول

۰۶:۴۸:۱۶

دست

آرشيو نظرات (0)
دسته : یاسوناری کواباتا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دختر گفت: «می‌تونم یکی از دست‌هامو واسه امشب در اختیارت بذارم.»
سپس دست راست خود را با دست چپ گرفت؛ آن را از محل اتصال به کتف قطع کرد و روی زانوی من گذاشت.
«متشکرم.»
به دستی که روی زانویم بود، نگاه کردم. گرمای آن، کاملاَ احساس می‌شد.
دختر لبخندی زد و گفت:
«انگشتری که به انگشت دست چپمه، به انگشت دست راستم می‌کنم تا یادت بمونه که اون دست مال منه.»
سپس دست چپش را روی سینه‌ام گذاشت و گفت:
«خواهش می‌کنم، کمک کن.»
بیرون آوردن انگشتر از انگشت، برای او که یک دست بیشتر نداشت، مشکل بود....
نویسنده: یاسوناری کاواباتا

۰۵:۵۴:۴۵

ذبح

آرشيو نظرات (0)
دسته : محسن حمید
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای خرد شدنِ پنجره را می‌شنوم. تهویّه هم روشن نیست که صدا را خفه کند. از تخت خواب می‌آیم بیرون. کاش سنّ و سالِ خودم نبودم! کاش به پیری پدر و مادرم بودم، یا به جوانی پسرم! کاش این من نبودم که مجبور باشم به زنم بگویم: همان جا که هست بماند. بهش بگویم: همه چیز رو به راه می‌شود. آن هم با صدایی که نه او باورش بشود نه حتّی خودم! هر دومان، صدای داد و فریاد را از طبقه‌ی پایین می‌شنویم. بهش می‌گویم: «یک چیزی تنت کن. لباس تنت باشد به‌تر است.»
برق رفته‌. برای همین مسیر را با تلفنم روشن می‌کنم. حالا می‌شود صدای مردها را شنید که از پلّکان چوبی بالا می‌دوند. درِ حمّام را می‌بندم و روی خودم قفلش می‌کنم. پرش سایه‌هایی را می‌بینم که با نورِ چراغ‌قوّه‌ها پهن می‌شوند. دست‌هایم را می‌برم بالا. بهشان می‌گویم. «من این جام.» می‌خواهم بلند بگویم، ولی صدایم شبیه پچ‌پچِ بچّه‌هاست! « خواهش می‌کنم. همه چیز مرتّب است.»
کفِ زمینم. یک نفر مرا زد. نفهمیدم با دست بود یا با چوبِ گلف....
نویسنده: محسن حمید

۰۷:۵۷:۲۱

دختر رویاهای من

آرشيو نظرات (0)
دسته : برنارد مالامود
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پس از آن که میتکا، دست‌نوشته‌ی رمان غم‌انگیزش را در تهِ دودگرفته‌ی سطل آشغال کهنه‌ی توی حیاط خلوتِ خانه‌ی خانم لوتز سوزانده بود، خانم صاحب‌خانه به هر حیله و ترفندی متوسّل شد تا او را وسوسه کند که از اتاقش بیرون بیاید؛ و او همان طور که روی تختش دراز کشیده بود، می‌توانست از صداهای روی کفِ خانه و بوی عطر، متوجّه حضور زنی در ساختمان شود که آزاد و تنها بود و احتمالاً سال‌ها پیش زن بی‌نظیری بوده؛ امّا او با چرخاندن کلید و حبس کردن خودش در اتاق، مثل یک زندانی، در برابر تمام این وسوسه‌ها مقاومت می‌کرد و فقط پس از نیمه‌های شب برای خریدن بیسکویت و چای یا گاه‌گداری، کمپوت بیرون می‌رفت؛ و زندگی‌اش هقته‌های متمادی به همین منوال بود.
با آخرین شکست، بعد از این که یک سال و نیمِ تمام، وقت گذاشت و به بیش از بیست ناشر، مکرراً مراجعه کرد و باز هم روی دستش مانده بود، آن را درون بشکه‌ای پرت کرد که برگ‌های پاییزی را توی آن می‌سوزاندند و با لوله‌ی بلندی، به دقّت آشغال‌ها را به هم زد تا تمام ورق‌های دست‌نوشته آتش بگیرد....
نویسنده: برنارد مالامود

۰۸:۱۷:۱۸

خورشید زیر پوستین آقاجان

آرشيو نظرات (0)
دسته : مه‌شید امیرشاهی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سرم را از لای در کردم تو. آقاجان گفت: «پا شدی سیا؟! بدو بیا پیش باباپیره!» راست رفتم روی تشکِ نرمش و سُر خوردم زیر پوستینش و خودم را چسباندم به پهلوش و صورتم را به بازوش مالیدم. تشک آقاجان، نرم‌‌ترین تشک‌ها بود و پوستینش، گرم‌‌ترین پوستین‌ها و خودش، گرم و نرم‌‌ترینِ آدم‌ها‌ی دنیا!
نورصبا داشت بساط منقل را جمع می‌کرد. حقّه‌های فیروزه‌ای و شرابی و نیلی را که توش مربّا بود و نقل و آب‌نبات قیچی بود، سوهان، عسل و شکرپنیر بود، گذاشت تو سینی و [روی] رف چید و رفت. نفسم را حبس کردم که آقاجان یادش برود آن جا هستم و همیشه همان جا بمانم، امّا نفس می‌خواست بیرون بیاید و به تقلّا افتادم!
آقاجان پوستینش را کنار زد. گفت: «سیاطلا‌ی من! اون زیر ناراحتی؟» مثل آن روز شد که روی زانوش نشستم. می‌خواستم سبک بشوم که آقاجان بگذارد همیشه روی زانوش بنشینم، امّا بدتر، سنگین شدم و آقاجان گفت: «بیا پایین سیا! زانوی باباپیره، استخوان خالیه! دردت می‌یاد.» و گذاشتم زمین....
نویسنده: مه‌شید امیرشاهی

۰۹:۵۵:۱۴

حاجی‌مراد

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.
حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانه‌سلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... .»
از این حرف‌ها، گوش حاجی پر شده بود و یک اهمّیّت مخصوصی به لغت «حاجی» می‌گذاشت! به خودش می‌بالید و با لب‌خند بزرگ‌منشی جواب سلام می‌گرفت. این لغت، برای او حکم یک لقب را داشت، در صورتی که خودش می‌دانست که به ...
نویسنده: صادق هدایت

۰۴:۱۲:۳۱

در ستایش همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستانه دور میز چوبی راه‌راه آشپزخانه نشسته بودند. پشت سر او قفس‌های از همان چوب راه‌راه قرار داشت و روبه‌رویش پنجر‌های که از آن می‌توانست گله‌ی گوسفند‌های خیس را ببیند، پشت گله، چراگاه‌ی شیب‌دار بود که در ابرهایی که پایین آمده بودند ناپدید می‌شد. هر پنج روزی که آن‌جا بودند باران باریده بود. مطمئن نبود که این شیوه‌ی زندگی که در تبلیغ آنقدر شاد و مردم سالارانه به نظر می‌رسید به درد او بخورد. معلوم است که قرار بود دانش‌آموزان آشپزی کنند و خانه را مرتب نگه دارند اما چون نصف آن‌‌ها از او مسن‌تر بودند، اگر دست به سیاه و سفید نمی‌زد به نظر مغرور می‌رسید. برای همین بشقاب‌‌‌ها را جمع می‌کرد و نان برشته می‌کرد و حتا قول داده بود که شب آخر برای‌شان خوراک گوسفندی حسابی بپزد. بعد از شام بارانی‌هاشان را می‌پوشیدند و به هر زحمتی بود  یک مایل راه تا مشروب فروشی می‌رفتند. هر شب به نظرش می‌رسید برای آن‌که بتواند خودش را جمع و جور کند کمی بیش‌تر به مشروب احتیاج دارد....
نویسنده: جولین بارنس

۰۹:۳۵:۱۵

ابر بارانش گرفته

آرشيو نظرات (0)
دسته : شمیم بهار,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سلام – گیتی دیروز که جمعه بود برگشت ولی خدا کند این کاغذ زودتر به دستت برسد چون قرار بوده دوازده روزی در یونان بماند که توی یکی از این جزایر الان هر چه فکر می کنم اسمش یادم نمی آید خلاصه استراحت کند و مثلاً بگردد یعنی حق دارد چون این جا که بود زیاد خوش نگذشت اول که مرگ پدرش بود و بعد هم که این حادثه ی مادرش و از این حرف ها گر چه نماندنش ربطی به این چیزا نداشت ولی همه اش بدبیاری بود چون بدبیاری باورش نبود و خلاصه نشد که نشد.
نمی خواستم از این حرف ها بزنم که خبری چیزی داده باشم ولی حالا این عادت شده یعنی اگر این جا بودی هر شب توی روزنامه می دیدی همه اش زنی که با تریاک خودکشی کرد و مردی که خواهرش را با دو ضربه ی چاقو به قتل رساند و خلاصه یعنی نه فکر کنی که چیز مهمی شده فقط این هست که راستش ...
نویسنده: شمیم بهار

۰۸:۵۷:۴۴

بوم

آرشيو نظرات (0)
دسته : انوش صالحی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چراغ مهتابی روی دیوار پلک زد و روشن شد.
زن پرسید: برگشته‌ای؟
مرد گفت: آره
زن گفت: کجا فرستادیش؟
مرد چیزی نگفت، در را پشت سرش بست و کلید را در قفل چرخاند، کاپشن خیس را به  جالباسی کنار در آویزان کرد و به  طرف پنجره رفت، زن پتو را از سر شانه‌هایش پائین کشید. چند طره موی سیاه و به  هم چسبیده را از جلو صورتش پس زد و گفت:
- چه سر و صدایی راه انداخته بود، لابد خیلی وحشت کرده بود.
- نگران است، نگران من، خودش و بچه‌ها، می‌ترسد حضور تو کار دستمان بدهد.
زن گفت: من که همان اول گفته بودم، آمده‌‌‌‌ام فقط یک نظر ببینمتان....
نویسنده: انوش صالحی

۰۸:۰۲:۵۵

حس نامتعارف

آرشيو نظرات (0)
دسته : هال کلمنت,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«خوب آقای کانینگام، پس تو ما را گذاشتی رفتی.» صدای مالمزون از معمول خشن‌تر بود. حتا با در نظر گرفتن اغتشاش هدفن و نویز ایستای همیشه حاضر ستاره‌ی دنب. «خوب این خیلی بد است. اگه این دور و ورا می‌ماندی حداقل یک جایی ولت می‌کردیم که بتوانی زنده بمانی. حالا می‌توانی این‌جا بمانی و کباب شوی. و امیدوارم آن‌قدر زنده بمانی که ببینی ما می‌رویم... آن هم بدون تو!»
لیرد کانینگام به خودش زحمت جواب دادن نداد. قطب‌نمای رادیویی سفینه باید هنوز در حال کار باشد و اگر دستیاران سابقش مسیر درستی برای شروع جستجو به نظرشان برسد، امکان داشت برای به دام انداختنش به راه بیافتند. کانینگام از سرپناه فعلی‌اش به قدری راضی بود که اصلاً دغدغه‌ی تغییرش را نداشت. فاصله‌اش تا سفینه‌ی به زمین نشسته به زور نیم مایل می‌شد. در غاری بود که به اندازه کافی عمق داشت تا سرپناهی در برابر اشعه‌های دنب، بعد از طلوعش، باشد....
نویسنده: هال کلمنت

۰۷:۵۹:۴۵

کامپیوترها بحث نمی‌کنند

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باشگاه کتابخوانی گنجینه
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت جداً خودداری کنید.
آقای: والتر ای. چایلد، صورت حساب: ۴٫۹۸ دلار
مشتری گرامی: به پیوست آخرین سفارش شما تقدیم می‌گردد.
«آدم‌ربایی» اثر رابرت لویی استیونسن
۱۶ نوامبر ۱۹۶۵
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷

باشگاه محترم کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳
آقایان محترم ...

۱۰:۵۶:۴۲

چشمان هانسل

آرشيو نظرات (0)
دسته : گارث نیکس,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمانی که هانسل ده و گرتل تنها یازده سال داشتند، زن‌پدرشان تصمیم گرفت تا از شرشان خلاص شود. آن‌ها در آغاز متوجه نبودند، چون مامان عجوزه (نامی سری که آن‌ها برایش انتخاب کرده بودند) همیشه از آن‌ها متنفر بود. بنابراین جا گذاشتن آن‌ها در سوپر مارکت و یا بعد از مدرسه دنبالشان نیامدن، مساله‌ی قابل توجهی به شمار نمی‌رفت.
تنها هنگامی که پدرشان هم در «ناپدیدسازی کودکان» مداخله کرد، فهمیدند که موضوع جدی است. اگرچه پدرشان مرد ضعیف‌النفس و سست اراده‌ای بود، با این حال آن‌ها فکر می‌کردند هنوز آنقدر فرزندانش را دوست دارد که در مقابل مامان عجوزه مقاومت کند.
روزی به اشتباهشان پی بردند که پدرشان آن‌ها را به جنگل برد. هانسل می‌خواست مثل پیش‌آهنگ‌ها خودش را آماده کرده و یک بطری آب و کلی وسایل دیگر بردارد، اما پدر گفت که آن‌ها نیازی به این جور وسایل ندارند و این تنها یک پیاده‌روی ساده خواهد بود....
نویسنده: گارث نیکس

۱۰:۴۳:۴۵

پایان‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : گارث نیکس,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من دو شمشیر دارم. یکی غم نام دارد و دیگری شادی. این‌ها نام‌های واقعی آن‌ها نیست. فکر نمی‌کنم آدمی در قید حیات باشد که حتی حروف حک شده بر روی این تیغه‌های کبود را بشناسد.
من این حروف را می‌شناسم، اما مسأله این است که من زنده نیستم. حتی هنوز مرده هم به حساب نمی‌آیم. چیزی این وسط هستم، که در تاریک و روشن می‌پلکد، مابین خواب و بیداری، درست لب مرز، میخ شده به دیوار، ناتوان از پس رفتن، ناتوان از پیش رفتن.
استراحت می‌کنم اما، این بسان خوابیدن نیست و من هم رؤیا نمی‌بینم. فقط به یاد می‌آورم. خاطراتی که پشت سر هم مدام در جست و خیزند، در هم می‌آمیزند، در هم می‌روند و به هم می‌آیند و مخلوط می‌شوند تا جایی که من هرگز نمی‌دانم چه وقت، کجا، چگونه و یا حتی چرا و تمام این‌ها شب هنگام غیر قابل تحمل است....
نویسنده: گارث نیکس

۱۰:۳۹:۵۰

خواسته‌ی قلبی

آرشيو نظرات (0)
دسته : گارث نیکس,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«برای به دست آوردن یک ستاره، باید نام سری و جایگاهش را در کائنات بدانی.»
مرلین این را در حالتی گفت که دهانش را نزدیک گوش‌های نیموه کرده بود. نفسش نیموه را غلغلک داد و او را به خنده واداشت. تنها سنگینی و وقار مجلس بود که مانع قهقه زدنش شد.
در نهایت، بعد از سال‌ها کارآموزی، حالا مرلین می‌خواست چیزی را به او بگوید که او همیشه در انتظار دانستنش بود، چیزی که طی هفت سال به سوی آن گام برداشته بود.
«تو باید آن نام را به مانند یک پرنده‌ی سفید به آسمان روانه کنی. باید آن را درون آتش بالای یک آینه بنویسی. باید شهاب را با خواسته‌ی قلبی‌ات پیوند بزنی. تمامی این مراحل باید در یک لحظه بین انتهای شب و آغاز روز صورت گیرد....
نویسنده: گارث نیکس

۱۰:۳۵:۲۷

چاه آخر دنیا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویلیام موریس,فصلی از یک رمان,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در زمان‌های بسیار دور سرزمین کوچکی بود که پادشاه کم اهمیتی بر آن حکم می‌راند که شاه پیتر نام داشت، هر چند که سرزمینش کوچک بود. چهار پسر داشت که به این نام‌ها می‌خواندشان: بلایز، هاگ، گرگوری و رالف. و از این چهار، رالف کهترین بود که بیست و یک زمستان به خود دیده بود و بلایز مهترین که سی زمستان از سر گذرانده بود.
دست آخر کار بدان جا رسید که برای این جوانان سرزمین پدری‌شان به اندازه‌ی کافی پهناور نبود. و بسیار آرزومند دیدن روش زندگی دیگر مردمان و جهد و تلاش برای زندگی کردن بودند. که ارچه فرزندان پادشاه بودند، از دار دنیا ثروت چندانی نداشتند جز شاید، غذا و نوشیدنی خوب، و به قدر کفایت و حتا شاید بیش از حد نیاز، خانه و اتاق از بهترین‌هایش، و دوستانی که با ایشان شاد باشند، و بانوانی که ببوسندشان، و همه هم به بهترین وجه ممکن....
نویسنده: ویلیام موریس

۰۶:۲۸:۴۳

جنگ آخر

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,ولادیمیر والرویچ پوکروسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد: «اگر دست من بود، بنای یادبود آن انسانی را می‌ساختم که وقتی برای اولین‌بار بمب‌های خردمند ساخته شد به‌این فکر می‌افتاد که رویشان تابلویی بزند و بنویسد: «لطفا” هرکس رد می‌شود تف کند!» جدا” که فکر ساختن بمب‌های مغزدار جنایتکارانه‌ترین فکرها بود. البته منظورم فقط آن مردکی نیست که بمب‌های خردمند را ساخت: همه‌ی آن کسانی که به جرمش گوش دادند و کارش را تأیید کردند، آن‌هایی که پول و کارخانه و آزمایشگاه در اختیارش گذاشتند. جانیانی که ماشین حساب‌هایشان و فرمول‌هایشان را به کار انداختند و محاسبه کردند بمب چطور ساخته‌شود تا چند میلیون نفر بیشتر را بکند. همه و همه جنایتکار بودند....
نویسنده: ولادیمیر والرویچ پوکروسکی

۰۹:۴۲:۴۱

شش چوب کبریت

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,آ. و ب. استروگاتسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بازرس دفترچه‌ی یادداشتش را کنار گذاشت و گفت: «وضع پیچیده‌ای است، آقای لمان. قضیه‌ی عجیبی است.»
رئیس انستیتو پاسخ داد: «من که این طور فکر نمی‌کنم.»
«جداً؟»
«بله، از نظر من همه چیز مثل روز روشن است.»
صدای رئیس انستیتو خشک بود و چشمانش با دقت میدان خالی و غرق در نور خورشید را از پشت پنجره می‌کاوید. دیر زمانی بود گردنش درد گرفته بود. در میدان هیچ چیز خاص و جالبی به چشم نمی‌خورد. با وجود این، رئیس انستیتو نگاه از میدان برنمی‌داشت. گفتی می‌خواست بدین‌سان اعتراضش را به دخالت بازرس ابراز کند. رئیس مردی جوان و مغرور بود و به خوبی می‌دانست منظور بازرس چیست. اما به او حق نمی‌داد در این جنبه از قضیه دخالت کند. از پافشاری ملایم بازرس لجش می‌گرفت و با خشم به خود می‌گفت: می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد....
نویسنده: آ. و ب. استروگاتسکی

۰۸:۲۰:۴۹

کتابِ خون

آرشيو نظرات (0)
دسته : کلایو بارکر,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردگان هم بزرگراه‌ دارند. بزرگراه‌هایی که صف پیوسته‌ی اشباح و درشکه‌های رؤیا را از میان برهوت آنسوی زندگانی ما می‌گذرانند و عبور بی‌وقفه‌ی ارواح درگذشته را بر خود تحمل می‌کنند صدای تپ تپ تکان‌هایشان در ویران گوشههای جهان از میان شکاف‌هایی که خشونت، سنگدلی و شرارت پدید می‌آورندشان، شنیده می‌شود. انتفال آن مردگان سرگردان را آن گاه که قلب در شرف از هم پاشیدن است می‌توان به یک نظر دید، آن زمان که آن چه باید پنهان باشد آشکارا در معرض دید قرار می‌گیرد. این بزرگراه‌ها تابلوهای راهنما دارند، و پل و نوار شنی، حتا تقاطع و عوارضی هم دارند.
در این چهار راه‌ها است که خیل مردگان به هم می‌رسند و انگار همان‌جا این شاهراه ممنوعه ممکن است به دنیای ما سرریز کند....
نویسنده: کلایو بارکر

۱۰:۲۹:۲۵

پژواک

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,هری شانون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین دفعه‌ای که صدا را شنید، آن فریاد سوزناک مانند شیون یک زندانی زیرشکنجه به گوش می‌رسید. موهای پشت گردنش سیخ شدند. انگار گلویش را در دره‌ی عمیقی صاف کرده باشد تا پژواکش همچون پژواک یک نعره بازگردد.
والت روزها بود که مست می‌‌کرد، و در این مدت، تنها چند ساعت خوابیده بود. به شدت خسته و کوفته بود و تقریباً به اندازه‌ای مست بود که دوباره احساس هوشیاری بکند. یک عیاشی تمام عیار ذهن را به حال غریبی در می‌آورد. به خودش آمد و دید دارد دور خودش می‌چرخد. می‌‌دانست هیچ‌کس در خانه نیست. زنش بچه، وسایل خانه و تقریباً همه چیز را با خود برده بود. که یا چه چنان صدای وحشتناکی از خود درآورده بود؟ شاید سگ یکی از همسایه‌ها ...
نویسنده: هری شانون

۰۷:۳۲:۲۹

دکه‌ی خورشیدو

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی که‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شیشه‌ی‌ پنجره‌ را کشید پایین‌ سیگارش ‌را از میان‌ِ دو انگشت‌ پراندروی شانه‌ی‌ جاده‌. نگاهش‌ به  پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود که‌ دو‌ طرف‌ نرده‌‌های آهنی و زنگ‌زده‌ی پل‌، سرِ چوب‌‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.
ـ به آب‌ نگاه ‌کن‌!
مرد واسوخت‌های که‌ کنارش‌ نشسته‌ بود و به  نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌کرد رویش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد به ‌اش خیال‌‌ کردم‌‌ عوضی می‌‌بینم‌.
سرِ پُل‌ که ‌رسیدند راننده ‌از سرعت‌ جیپ‌ کم‌ کرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌‌‌‌ها و علف‌‌های بلند پوشیده ‌شده‌ بود و جریان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به  جنوب‌ می‌رفت‌. باد روی پهنه‌ی رودخانه چین‌‌های ریز میانداخت....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۹:۰۵:۴۹

هفت سین

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پتو را از روی صورتش‌ کنار زد. سر برگرداند و به  ساعت‌، که‌ روی‌ِ می‌زبود، نگاه‌ کرد. دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخه‌ی‌ تلفن‌ را، که‌ بالای‌ِ سرش ‌بود، وصل‌ کرد. پا شد دستش‌ را به  دیوار گرفت‌. یک‌ لحظه‌ چشم‌ه‌اش را بست‌. پرده را کنار زد به  کوه‌‌های مه‌گرفته‌ی دوردست‌ نگاه‌ کرد. هوا ابری بود و باد می‌‌وزید. اجاق‌ِ‌ را روشن‌ کرد و کتری‌ را، که‌ تا نیمه‌ آب‌ داشت، روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی حم‌‌‌ام شیرِ آب‌ِ گرم دوش‌ را باز کرد. صبر کرد تا بخار حم‌‌‌ام را گرم‌ کند. بعد لباس‌ه‌اش را درآورد زیرِ دوش ‌رفت‌ و به  گردن‌ و دست‌‌‌‌ها و صورتش‌ صابون‌ مالید. کف‌ِ دست‌ِ راستش‌، که‌ صابونی‌ بود، روی آینه‌ی بخارگرفته‌ی‌بالای‌ِ دست‌شویی‌ مالید و بعد کفی‌ آب‌ روی‌ِ آینه‌ پاشید....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۰:۳۴:۴۵

عصا گفت سلام

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مسابقات تسلیحاتی در ذات خود، میل به گسترش دارند. ولی بزرگترین پرش‌ها لزوما چشمگیرترین‌هایشان نیستند...
عصا گفت: «سلام.»
سرباز توقف کرد و نگاهی به اطراف انداخت. دسته‌ی شمشیرش را لمس نکرد، اما طوری ایستاد که در صورت لزوم، به سرعت دستش به شمشیر برسد. ولی چیزی دیده نمی‌شد. دشت تا مایل‌ها دورتر، مسطح و تهی امتداد یافته بود.
«کی اون رو گفت؟»
«من گفتم. این پایین.»
«آه. فهمیدم.»
سرباز محتاطانه با پایش ضربه‌ای به عصا زد و گفت: «یه وسیله‌ی رادیویی، هوم؟ در موردش یه چیزهایی شنیده‌ام....
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۷:۵۳:۳۸

سگ گفت واق واق

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سگ طوری به نظر می‌رسید که انگار همین الان از یک کتاب قصه‌ی کودکان بیرون پریده است. یک صد انطباق فیزیکی لازم بود تا به او اجازه دهد عمودی راه برود. لگن خاصره قطعاً به طور کامل تغییر شکل داده بود، پاها خود به تنهایی به ده‌ها تغییر احتیاج داشتند. زانو داشت و زانو کلی دردسر داشت.
بهتر است راجع به اصلاحات عصبی چیزی گفته نشود.
ولی دارگر خود را بیش از هر چیز مجذوب سر و وضع موجود یافت. کت و شلوارش کاملاً به اندازه‌اش بود. شکافی در پشت برای دم داشت و –باز هم- صدها انطباق فیزیکی نامرئی لازم بود که باعث شود دم به حالتی کاملاً طبیعی از بدنش آویزان بماند.
دارگر گفت: «شما باید یک خیاط فوق‌العاده داشته باشید!»
سگ چوب دستی‌اش را از یک پنجه به پنجه دیگر داد تا بتواند دست بدهد و با کمترین نشانه‌ای ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۳۶:۲۵

اسکرزو با تیرانوسور

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نوازنده منتخبی از هاپسیکورد سوناتا‌های اسکارلاتی را می‌نواخت؛ قطعات کوتاه یک تا سه دقیقه‌ایِ بسیار پیچیده و شُسته رُفته. در همان حال گله‌ی هادروساروس‌ها از کنار پنجره می‌گذشت. صدها جانور بودند که گرد و خاک به پا می‌کردند و صدای دوست داشتنی و شبه آهنگینشان را سر داده بودند. منظره‌ی بسیار دیدنی‌ای بود. 
در همین زمان پیش غذا آورده شد: پلیسیوسور پیچیده شده در اشنه‌ی دریایی، خاویار مالیده شده بر روی تکه‌های تخم مایاسور، باریکه‌های کوچک دودوی کباب شده بر روی نان برشته، و یک دوجین چیزهای خوشمزه‌ی دیگر؛ و رم کردن یک گله‌ی پیش پا افتاده‌ی موجود گیاه‌خوار در برابر آن‌ها هیچ بود.
کسی توجهی نمی‌کرد. 
به جز پسر بچه. او به پنجره چسبیده بود و با دقتی که حتی برای پسری به آن سن قابل ملاحظه ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۴۲:۲۶