داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

کابوس

آرشيو نظرات (0)
دسته : فروغ فرخزاد,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی پرویز کوچولو نصف شب از خواب بیدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمه‮ی دریا که در دور دست بر می‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ می‌کرد صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. در اولین لحظه حس کرد توی رختخواب خودش نیست. با دقت و کنجکاوی اطراف را نگریست و آن‌وقت یاد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب می‌گفت:
- خدا کند به موقع برسیم کنار دریا تابستان‌ها خیلی شلوغه، ممکنه اتاق گیرمون نیاد.
آن‌وقت مژگانش را چند بار به هم زد و با احتیاط در بستر جنبید. حالا دیگر چشم‌هایش به تاریکی عادت کرده بود و همه خطوط درها، دیوارها و پرده‌ها را تشخیص می‌داد. کمی دورتر از او در طرف چپش کسی خوابیده بود. صورتش را جلو برد و با دقت نگاه کرد: آه، این خواهر کوچکش بود....
نویسنده: فروغ فرخزاد

۱۰:۳۳:۴۴

نیویورک، محشر است!

آرشيو نظرات (0)
دسته : آرت بوخوالد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سرانجام به نیویورک رسیدم و اکنون چنان که خواسته بودی دارم به شما می‌نویسم. دوست عزیز، نیویورک محشر است، خیلی بزرگ‌تر از آنی است که شما یا من می‌پنداشتیم – فیلم‌ها آن طور که باید آن را معرفی نمی‌کنند. ماجراهای بسیاری را از سر گذراندم و درست نمی‌دانم از کجا شروع کنم. وقتی به فرودگاه آیدل‌وایلد1 رسیدم، اول فرانک‌هایم را به نرخ رسمی به دلار تبدیل کردم، چون می‌ترسیدم هنوز نرسیده گرفتار بازار سیاه بشوم.
بعد یک تاکسی به مقصد شهر گرفتم، همان طور که گفته بودی گوشه‌ی چشمی هم به تاکسی‌متر داشتم. راننده مرد بسیار وراجی بود – همین که راه افتادیم گفت:
«فکر می‌کنی «داجر2»ها امسال چه خواهند کرد؟»
گفتم من داجری نمی‌شناسم....
نویسنده: آرت بوخوالد

۱۰:۴۳:۴۲

یک روز خوش برای موزماهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جی. دی. سلینجر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نود و هفت تبلیغات‌چی نیویورکی توی هتل بودند و خطوط تلفنی راه دور را چنان در اختیار گرفته بودند که زن‌ جوان اتاق پانصدوهفت مجبور شد از ظهر تا نزدیکی‌های ساعت دوونیم به انتظار نوبت بماند. اما بی‌کار ننشست. مقاله‌ای را با عنوان «جنس یا سرگرمی است...یا جهنم» از یک مجله‮ی جیبی بانوان خواند. شانه و برس سرش را شست. لکه‮ی دامن شکولاتی رنگش را پاک کرد. جادکمه‮ی بلوز ساکسش را جابه‌جا کرد. دو تار موی کوتاه خالش را با موچین کند و سرانجام وقتی تلفن‌چی به اتاقش زنگ زد، روی رف پنجره نشسته بود و کار سوهان زدن ناخن‌های دست‌چپش را تمام می‌کرد.
از آن زن‌هایی بود که اعتنایی به زنگ تلفن نمی‌کنند. انگار تلفن اتاقش از وقتی خودش را شناخته زنگ‌ می‌زده است....
نویسنده: جی.دی. سلینجر

۱۱:۱۰:۵۹

خانه‌ای در آسمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : گلی ترقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گلی ترقیتابستان بدی بود؛ داغ، بی آب، بی برق. جنگ بود و ترس و تاریکی. مسعود «د»، مثل آدمی‮افتاده در عمق خوابی آشفته، گیج و منگ و کلافه، دست زن و بچه‌هایش را گرفت و شتابان راهی فرنگ شد. بی‌آنکه بداند چه آینده‌ای در انتظارش است. نمی‌خواست عاقل و محتاط و دوراندیش باشد. نمی‌خواست با کسی مشورت کند؛ با آن‌هایی که از او باتجربه‌تر بودند، آن‌هایی که از هرگونه جابجایی و تغییر می‮‌ترسیدند یا به خاک و سنت و ریشه اعتقاد داشتند و ماندنشان بر اساس تصمیمی‮اخلاقی بود.
مسعود «د» از جنگ بیزار بود و از مرگ واهمه داشت. دلهره‌های شبانه توان و قرارش را گفته بود و اضطراب دردناک سحرگاهی آزارش می‌داد. می‮بایست می‌رفت؛ می‮بایست می‮گریخت و در جایی امن ساکن می‮شد، جایی دور از هیاهو و بمب و انفجار، دور از امکان مرگ و جنون و ... 
نویسنده: گلی ترقی

۱۱:۲۵:۳۷

آسمان سیاهِ شب

آرشيو نظرات (0)
دسته : جرمی کِین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در اتاق نشیمن خانه‮ام نشسته‮ام و دلم یک فنجان چای تازه دم می‮خواهد، دوروتی را صدا می‮‮زنم ببینم او هم چای می‮‮خواهد یا نه. می‮‮دانید سروکله کی پیدا می‮‮شود؟ کارول، - دختر کوچکم. می‮آید توی خانه و می‮‮گوید:
«بابا، حالتان چه‮طوراست؟» و من می‮‮گویم: «الان می‮‮خواستم چای دم کنم. تو هم هوس چای کرده‮ای؟»
و او می‮گوید: «من براتون چای درست می‮کنم، زحمت نکشید، راحت باشید.» بعد من می‮گویم: «می‮خواستم ببینم دوروتی هم چای می‮خواهد یا نه» اما او می‮گوید: «نگران دروتی نباشید بابا» و می‮رود توی آشپزخانه.
دختر خوبی است این کارول من، هرکاری از دستش بر بیاید برای دیگران می‮کند....
نویسنده: جرمی کِین

۱۱:۱۵:۳۹

مردی از جنوب

آرشيو نظرات (0)
دسته : رولد دال
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کم‌کم ساعت شش می‌شد، برای همین فکر کردم یک آبجو بخرم و بروم بیرون و کنار استخر روی یک صندلی بنشینم و از آفتاب غروب لذت ببرم.
رفتم طرف بار و آبجو را گرفتم و بردم بیرون و در باغ به طرف استخر سرازیر شدم.
باغ زیبایی بود با زمین پر از چمن و باغچه‌های آزالیا و درخت‌های بلند نارگیل، باد شدیدی در شاخ و برگ‌های نوک درخت‌ها پیچیده بود و برگ‌ها را چنان به جرق‌جروق انداخته بود که گویی آتش گرفته بودند. خوشه‌های بزرگ نارگیل زیر برگ‌ها آویزان شده بودند.
دورتا دور استخر پر از صندلی‌های حصیری و میزهای سفید و چترهای بزرگ و رنگارنگ بود و زن‌ها و مردها با لباس شنا دور استخر نشسته بودند....
نویسنده: رولد دال

۱۱:۱۹:۱۰

مرد

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمود دولت آبادی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

طعم لبوی نیم‌گرم، هنوز روی زبان ذولقدر بود. او همین یک‌دم پیش، کنار چرخ طوافی باباسحر ایستاده، سی شاهی لبو خریده و تا آخرین ریزه‌اش خورده بود و حالا داشت رو به خانه‌شان می‌رفت. از کنار سایه‌بان سنگ‌تراش‌ها گذشت و به راه هر شبه‌اش قدم توی کوچه‌ی کولی‌ها گذاشت. این کوچه اسم دیگری داشت، اما چون توی کوچه یک کاروان‌سرای قدیمی بود، و میان کاروان‌سرا کولی‌هایی -از آن‌ها که نعل اسب، انبر، سیخ کباب، قندشکن و کارد آشپزخانه درست می‌کردند- جا‌منزل داشتند، به آن می‌گفتند: کوچه‌ی کولی‌ها.
ذولقدر، خواهرش ماهرو، و برادر کوچکش جمال هم توی همین کاروان‌سرا، در یکی از خانه‌های کنج دیوار، شب و روز خود را می‌گذراندند. باباشان چراغعلی، و مادرشان آتش هم- یعنی- با آن‌ها بودند. اما چه بودنی؟! ...
نویسنده: محمود دولت‌آبادی

۱۱:۱۰:۰۸

لاک قرمز

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا داور,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به‌ محض شنیدن اولین‌ زنگ‌، فوری‌ گوشی را گرفت.
ـ الو... کجایی‌؟
زن‌ سالخورده‌یی‌ از آن‌ طرف‌ خط جواب‌ داد: تو کجایی؟
زن‌ جوان‌ روی‌ تخت‌ دراز کشید. همین‌طور که‌ با تکه‌یی‌ از موهایش بازی می‌کرد گفت: از این‌ور تلفنو قطع‌ کرده‌! همچین نحسی‌ سیزده منو گرفت.
شاید بو برده‌ وا !
ـ نه‌ بابا...
زن جوان نگاهش به تصویر تلویزیون بود، مردانی با لباس‌های بلند، مجسمه‌های بودا را خرد می‌کردند. صدای مرد اخبارگو را می‌شنید که می‌گفت مهمترین نکته از بین بردن میراث فرهنگی مردم افغانستان است که ...
نویسنده: میترا داور

۱۰:۳۴:۵۰

در شهرکی غریب

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبح روزی در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگارصداهایی می‌آید. صداهایی که قاطعانه بیان می‌شوند. پسرکی سوت می‌زند. در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستاده‌ام صدایش را می‌شنوم. من در محله‌ای غریب‌ام.
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکد‌ه‌ای نزد دوستی بودم، می‌گفت «می‌بینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلق‌ست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمی‌شنید: صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو می‌کند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمی‌شنید. از اینجایی که الان ایستاده‌ام، صدای بکوب بکوب می‌آد. یکی قالیچه‌ای روی طناب آویزان کرده، می‌کوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد می‌زند یوهو ...
نویسنده: شروود آندرسن
مترجم: مرضیه ستوده

۰۱:۳۶:۰۴

نخستین حلقه

آرشيو نظرات (0)
دسته : سولژنیتسین,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عقربه‌های منبت‌کاری ساعت دیواری، چهار و پنج دقیقه بعد ظهر را نشان می‌داد. صفحه مفرغی ساعت در نور کم‌جان اواخر پاییز درخششی نداشت. پنجره بلند به جنب و جوش خیابان کوزنتسکیا موست مشرف بود و برف روب‌ها با جان کندن پس و پیش می‌رفتند تا برف تازه، زیر پای رهگذران را، که داشت سفت و قهوه ای می‌شد، بروبند.
دبیر دوم کنسول دولت، اینو کنتی ولودین، که به پخی پنجره لم داده بود و آهنگ ملالت بار و گنگی را سوت می‌زد؛ بی آنکه ببیند به همه این جنب وجوش‌ها چشم گرداند. انگشتانش لای صفحه‌های یک مجله خارجی، با کاغذ گلاسه، می‌لولید؛ ولی چشمش به مجله هم نبود.
دبیر دوم کنسول دولت- معادل سروان در ارتش- آدم دیلاقی با شانه‌های باریک بود، کت و شلوار ابریشمینی، به جای یونیفورم ...
نویسنده: سولژنیتسین

۱۱:۱۵:۴۴

شکل واقعی من

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برای برادرم عباس و اکبر سردوزآمی و روشنک بیگناه که هنگام نوشتن این داستان با من بودند.
می‌خواستم بدانم چرا آن کار را کردم. یعنی وقتی آنروز به یادم آمد، رفتم توی فکرش. شاید برای بعضی‌ها ساده باشد. اما برای من نبود. بهتر است بگویم نشد. حسن، داداش کوچکم، که اسمش را چینووی گذاشته بودیم، چون دماغش مثل دماغ چینی‌ها بود و آن سالها اسم‌شان تو جنوب خیلی سر زبان‌ها بود، یک دفترچه داشت که هرچه تمبر خارجی و ایرانی دستش می‌افتاد تویش می‌چسباند. من هم داشتم. درست یادم نیست چطور می‌شد که تمبرهای او زیادتر از مال من می‌شدند. از آن زمان تا حالا پنجاه سالی می‌گذرد و درست نمی‌دانم ...
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۱:۲۳:۰۶

متزن گرشتاین

آرشيو نظرات (0)
دسته : ادگار آلن پو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ترس از سرنوشت همیشه در طول تاریخ در میان مردم وجود داشته است، بنابراین برای بیان این ماجرا تاریخی را تعیین نمی‌کنم. فقط در این حد بگویم که از دوره ای صحبت می‌کنم که در مرکز مجارستان، اعتقادی مخفیانه اما شایع، نسبت به نظریۀ تناسخ ارواح وجود داشت. در میان این خرافه پرستی آن‌ها، مسائلی بیهوده موج می‌زد. آن‌ها به طرز آشکاری با رهبران شرقی خویش مخالف بودند، به عنوان مثال طبق گفته‌های یک پاریسی با درایت، بر این اعتقاد بودند که روح، تنها یک بار در جسمی ‌جای می‌گیرد، پس یک اسب، یک سگ و حتی یک انسان، تنها شباهت‌های غلط انداز این موجودات هستند....
نویسنده: ادگار آلن پو

۱۱:۰۱:۲۳

ملخ‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهروز دهقانی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن سال محصول ما خوب بود. اول‌هاش آب نبود. نصف محصول خشک شد بعد باران بارید و بند آمد. افسوس کمی‌دیر سیل آمد و هر چه گیر آورد شست و با خود برد. از این‌ها که بگذریم، چون عادی است و همیشه اتفاق می‌افتد، حادثه دیگری نیفتاد که ما را بترساند. همه پای دیوار نشسته بودیم و منتظر که گندم‌هایمان زرد بشوند و بیفتیم جان‌شان.
پدر بزرگم که خیلی وقت بود باد نزله داشت پایش فلج شده بود و دیگر نمی‌توانست بیرون بیاید دم تنور کنار مادر بزرگ می‌نشست و برای زمستان مان جوراب پشمی‌می‌بافت.وقتی براش تعریف می‌کردیم که:
- خوشه‌ها دست کم هر کدام پانزده تخم دارند، باورش نمی‌شد....
نویسنده: بهروز دهقانی

۰۸:۲۵:۴۹

مرگ یک راهزن

آرشيو نظرات (0)
دسته : لوییجی بارتزینی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در پائیز سال 1933 بود که کشته شدن یک راهزن را دیدم. نام او فراتیکدو بود. در ساردنی این کلمه به معنی «راهب کوچک» است و به کودکانی اطلاق می‌شود که جامه راهبان می‌پوشند، این کار نشانه نذری است که مادران‌شان به درگاه قدیسی که آن‌ها را از بیماری مهلکی شفا داده است، کرده‌اند. برای تهیه مطلب برای روزنامه «پیک شب» به اطراف و اکناف ساردنی سفر می‌کردم. روزنامه‌نگاری در آن روزها کار پر دردسری بود. رژیم تقریباً اشاره به هر موضوع حیاتی و مهمی‌را به هر دلیلی ممنوع کرده بود و سردبیران از چاپ هر چیزه تازه و غیر عادی، حتی مطالبی که هنوز رسماً ممنوع نشده بود، احتراز داشتند. روزنامه‌ها پر از توصیف‌های قشنگ و پایان ناپذیر از شفق بر فراز دریا یا فلق در میان تپه های شنی و صحنه‌های بی پایان و اندوهبار طوفان و باران ...
نویسنده: لوییجی بارتزینی

۱۱:۴۱:۳۲

اهمیت درک صحیح جایگاه در داستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : درباره‌ی داستان کوتاه,جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یادداشتی بر داستان «شناگر»
جای‌گاه در داستان «شناگر» تنها زمینه کنش‌های ندی مریل، آدم اصلی داستان نیست، بلکه بخش مکمل شخصیت او نیز هست. آن‌چه برای او روی می‌دهد، سرشت او و نیز کارهایی که بدان‌ها دست می‌زند همه با فصل، روز، استخرهایی که در آنها شنا می‌کند و آدم‌هایی که می‌بیند بستگی دارد. ندی مریل، در ابتدا، با روز و روشنایی آن هماهنگی دارد؛ خود را «زایر و کاشف و مردی می‌پندارد که مقصدی در سر دارد» و در جست‌و جوی راهی تازه و هیجان‌انگیز است که به خانه‌اش منتهی می‌شود. اما سرانجام خود را با آینده، تاریکی و خزان آکنده از برگ رودررو می‌بیند....
نویسنده: جان ال کیمی

۱۰:۰۹:۲۵

شناگر

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان چیور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از آن یک شنبه‌های نیمه‌ی تابستان بود که هر کسی هر جا می‌نشیند می‌گوید: «دیشب خیلی نوشیدم» آدم ممکن بود این را پچ‌پچ‌کنان از زبان آدم‌های محل، موقع بیرون آمدن از کلیسا، بشنود؛ ممکن بود از زبان خود کشیش بشنود، در آن حال‌که داشت توی جبه خانه با لباده‌اش کشتی می‌گرفت تا از تن بیرون بیاورد؛ توی زمین‌های گلف؛ توی زمین‌های تنیس؛ یا توی مناطق حفاظت‌شده‌ی جانوران وحشی که رئیس گروه ادوبون آنجا از خماری بامداد شب پیش حال خوشی نداشت. دانالد وسترهیزی گفت: «دیشب خیلی نوشیدم.» لوسیندا مریل گفت: «ما همه خیلی نوشیدیم.» هلن وسترهیزی گفت: «حتما از اون گلگون‌هاش بوده. من هم از همین نوشیدم.» کنار استخر خانواده‌ی وسترهیزی جمع بودند. آب استخر را از یک چاه ...
نویسنده: جان چیور

۱۱:۵۸:۲۷

یک دست و دو هندوانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت دیواری، ظهر را اعلام کرد. سرگرد شچلکولوبف1، مالک هزار جریب زمین زراعتی و یک همسر جوان، کله‌ی نیمه طاس خود را از زیر شمد چیتی درآورد و بلند‌بلند ناسزا گفت. دیروز،هنگامی که از کنار آلاچیق رد می‌شد، صدای زن جوان خود، کارولینا کارلونا را با جفت گوش‌هایش شنیده بود که با لحنی به مراتب مهربان‌تر و خودمانی‌تر از معمول، با پسر عموی تازه‌واردش گرم گفت‌وگو بود. او شوهر خود را «گوساله» می‌نامید و می‌کوشید ثابت کند که سرگرد را به علت کند‌ذهنی و رفتار دهاتی‌وار و حالات جنون‌آسا و میخوارگی مزمنش، نه دوست می‌داشت، نه دوستش دارد، نه دوستش خواهد داشت....
نویسنده: آنتون چخوف

۱۲:۱۸:۱۷

آتش زردشت

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هفت نفر بودیم و در اتاق پذیرایی مجموعه‌ی خانه‌های بنیاد نشسته بودیم دور میزی گرد با دو فلاسک چای و پنج شش لیوان و یک ظرف قند و یک زیر سیگاری. سه طرف اتاق شیشه بود و طرف دیگر، دست راست، طرح باری بود چوبی بی هیچ قفسه بندی پشتش و در وسط دری بود به اتاق تلویزیون و تلفن سکه‌ای با یک کاناپه و یک قفسه کتاب که بیشتر آثار‌هاینریش بل بود. طرفِ چپ در هم شومینه بود که از سر شب من و بانویی کنده تویش گذاشته بودیم و بالاخره با خرده چوی و کاغذ روشنش کرده بودیم که حالا داشت خانه می‌کرد و با شعله‌ی کوتاه سرخ میان کنده‌ها می‌سوخت.
ما، من و بانویی، که یک هفته بود رسیده بودیم، با نقاشی ایرانی و زنش دو سه شب بود که صندلی‌ها را دور میز و ...
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۰۹:۲۴:۳۹

باغ سنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌ بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟
مردگفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای....
نویسنده: سیمین دانشور

۰۱:۳۶:۰۸

خاطره

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارسل پروست
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سالِ گذشته من مدتى را در «ت» گذراندم، در گراند هتل که در انتهاى دوردستِ ‏ساحل، رو به دریا قرار داشت. به دلیل دود و بخارى که از آشپزخانه‏ها و آب‏هاى مانده‏ برمى‏خاست و ابتذال مجلل پرده‏هاى نقش‏دارى که تنها شى‏ء متفاوتِ روى دیوارهاى‏لخت خاکسترى بود و تزئینات این تبعید را کامل مى‏کرد، سخت دلتنگ بودم؛ آنگاه ‏روزى همراه با تندبادى که خبر از توفان مى‏داد، در راهرویى به سوى اتاقم قدم ‏برمى‏داشتم که بوى نادرِ دلاویزى درجا میخ‌کوبم کرد. دریافتم که نمى‏شود از ماجراسردرآورد، اما بو، آن چنان پرمایه و آن چنان به نحوى پیچیده گلستانى بود که به گمانم ‏تمامى باغ‏هاى گل وگلزارها را لخت کرده بودند تا ...
نویسنده: مارسل پروست

۱۱:۳۸:۰۵

خانه اشباح

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویرجینیا وولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هر ساعت که بیدار می‌شدی، دری بسته می‌شد. آنها از اتاقی به اتاق دیگر می‌رفتند، دست در دست هم، این طرف چیزی را جا به جا می‌کردند، آن طرف دری را باز می‌کردند، تا یقین کنند، زوج شبح‌وار.
زن گفت: «این جا رهایش کردیم.» و مرد افزود: «اما این جا نیز.» زن زمزمه کرد: «بالای پله‌هاست»، مرد به نجوا گفت: «و در باغ.» گفتند: «آرام باشیم»، «وگرنه بیدارشان می‌کنیم.»
اما این شما نبودید که ما را بیدار کردید. آه نه، «آنها دنبالش می‌کردند، دارند پرده را کنار می‌زنند.» شاید کسی بگوید و این چنین در صفحه‌ای بخواند و بعد اطمینان یابد: «اکنون آن را یافته اند،» قلم روی حاشیه می‌ماند. و سپس، خسته از خواندن، شاید برخیزد و خودش به جستجو برود، خانه سراسر خالی است، درها باز مانده‌اند، فقط کبوتران با خرسندی بغبغو می‌کنند و صدای ماشین خرمن‌کوب از مزرعه به گوش می‌رسد....
نویسنده: ویرجینیا وولف

۱۱:۴۹:۳۳

کرگدن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : اوژن یونسکو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من و دوستم ژان در ایوان کافه‌ای نشسته بودیم و آرام از هر دری سخن می‌گفتیم که ناگهان در پیاده‌رو مقابل، عظیم و جسیم و نفس‌زنان، کرگدنی را دیدیم که کوس بسته بود و می‌تاخت و تنه‌اش به بساط فروشندگان می‌سایید. رهگذران به سرعت خود را از مسیر او کنار می‌کشیدند تا راه برایش باز کنند. کدبانویی از وحشت نعره کشید و سبد از دستش افتاد و شراب بطری شکسته‌ای روی سنگفرش پخش شد. چند تن از رهگذران، از جمله پیرمردی، خود را به داخل دکان‌ها پرت کردند. این همه به سرعت برق گذشت. رهگذران از پناه‌گاه‌ها بیرون آمدند، گروه‌هایی تشکیل دادند، به دنبال کرگدن که دیگر دور شده بود نگریستند، درباره‌ی ماجرا بحث کردند، سپس متفرق شدند.
واکنش‌های من نسبتاَ کند است. فقط تصویر یک حیوان درنده‌ی دونده در ذهنم نقش بست بی‌آن‌که اهمیت فوق‌العاده‌ای به آن بدهم.
نویسنده: اوژن یونسکو

۱۲:۰۱:۲۸

از همه بهارها تا یک پائیز

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمود کیانوش
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سیگاری دیگر آتش زد و یک چای دیگر خواست. دیگر اندیشه تاره‌ای در مغزش راه نمی‌یافت تا او را به خود بازگرداند. می‌خواست همه چیز را فراموش کند و در‌این راه می‌کوشید. چهره‌های ‌آشنا با سیاهی و نفرتی تازه از دور اورا به هراس می‌انداختند و او ناگزیر بود آنها را به نیستی نفرین کند. رودخانه صداهای دور و نزدیک همچنان پرتلاطم بود، لیکن او تقلا و شنای میان‌ این ‌امواج را از دیرگاه‌اموخته بود. پیوندش را با قلبها گسسته بود، یا اصلاً نتوانسته بود با آنها پیوندی داشته باشد. به همین سبب کلمه‌ها برایش معنائی نداشتند تا به قلب واندیشه‌اش نیشتر بزنند.
جرعه‌ای چای نوشید و از گوشه‌ای که نشسته بود نگاهی به گرداگرد قهوه خانه نیمه روشن و پر از دود انداخت. هیچکس را ندید و نگاهش بر هیچ چیز درنگ نکرد. مردمی‌بودند که حرف می‌زدند، چای می‌نوشیدند و در مغزشان نقشه‌های تازه می‌کشیدند...
نویسنده: محمود کیانوش

۱۰:۳۴:۱۳

لباس سرهم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اشکال کار آدمی ‌که ساعت یازده صبح به مقصد می‌رسه و ساعت هشت شب باید شعر بخونه، این جاست که حد خودش رو تا حد آدمی‌ که اون‌ها می‌خوان روی صحنه ببینن، آورده پایین؛ آدمی‌که بشه تماشاش کرد، بهش خندید، و از میدون به درش کرد. اون‌ها از تو نمی‌خوان که روشن‌شون کنی؛ می‌خوان سرشون رو گرم کنی. 
من توی فرودگاه با پروفسور کراگماتز آشنا شدم، و توی ماشین، با دوتا سگش، و همین‌طور با پولهولتز که سال‌ها بود کارهای من رو می‌خوند. دو تا دانشجوی جوون هم بودند که یکی‌شون کاراته باز بود، و اون یکی پاش شکسته بود. داشتیم می‌رفتیم خونه‌ی هووارد. (پروفسوری که بانی دعوت من برای خوندن شعرهام بود.)
من بُق کردم و متظاهرانه نشستم، و آبجو خوردم. به جز هووارد، تقریباً همه باید می‌رفتند سرکلاس‌هاشون....
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۰:۳۷:۰۴

نخستین اشتباهی که نی نی کرد...

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هربارکه ورقی راپاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و دادوفریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دوبرابرمی‌شد. اما دست برنمی‌داشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره می‌کرد که گاه مجبورمی‌شدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی وگرنه ...
نویسنده: دونالد بارتلمی‌

۱۲:۰۰:۳۳

بیدار

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اودیسه پشت به بندر کرد و قدم در راه ناهمواری گذاشت که از میان درخت‌ها و از روی تپه به طرف جایی می‌رفت که آتن نشانش داده بود...
ریچارد مدتی به خواندن ادامه داد. بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از آن بود که سفر ادیسه به خانه خوک‌چران وفادارش سرگرمش کند. عجب کلمه‌ای! عجب راهی برای امرار معاش- البته کسی آنجا ادیسه را یادش نخواهد بود، توی این کتاب‌های قدیمی‌هیچ‌وقت کسی را نمی‌شناسند- اما به هر حال به او غذا تعارف می‌کنند و با آه و ناله‌هایشان سرش را می‌برند. ریچارد گاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاهی می‌انداخت. امیدوار بود آنا بیدار شود به طرف او به بچرخد و بازوهایش را باز کند- اما انگارآن شب از این شانس‌ها نداشت. دلخور و دمغ دوباره سراغ ادیسه رفت.... 
نویسنده: توبیاس ولف

۱۲:۱۶:۳۴

خانم حوا

آرشيو نظرات (0)
دسته : هانری تروایا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اگر نبود آن اعتصاب وحشت‌ناک راننده‌های رؤسا که زندگی کل رؤسای فرانسوی را در پاییز سال قبل فلج کرد، آقای کک ریکو دولامارتینیر، هرگز این فرصت را نمی‌یافت که دوباره با متروی شهری سفر کند. البته او از این وسیله‌ی نقلیه دو- سه بار، وقتی تقریباَ هشت ساله بود، به یمن هم‌دستی پرستارش که موافقت کرد، پنهان از چشم پدر و مادرش، دنیای مردم عادی را به وی نشان دهد، استفاده کرده بود، اما خاطره‌ی بسیار مبهمی از ‌‌آن در ذهن‌اش مانده بود. معمولاَ او حتی برای رفتن به مدرسه نیز سوار مرسدس خانگی می‌شد. کمی بعد، در دوره‌ی اشغال، او بی آن‌که خود را چندان بدنام کند، از یک «کارت تردد» بهره‌مند شده بود. از آن پس، که دیگر رئیس شرکت شده بود، تصور نمی‌کرد جز با اتومبیل اختصاصی با وسیله‌ی دیگری این‌ور آن‌ور برود. بدیهی است که اینک نیز می‌توانست از یکی از ... 
نویسنده: هانری تروایا

۰۸:۳۰:۰۵

فرنی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جی. دی. سلینجر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تمام هفته هوا خوب بود، می‌شد با کت بیرون آمد و همه امیدوار بودند برای آخر هفتۀ بزرگ – آخر هفتۀ بازی یِیل – هم همینطور بماند، ولی شنبه صبح، با‌اینکه حسابی آفتابی بود، دوباره سرد شده بود و آدم باید پالتو می‌پوشید. از بیست و چند مرد جوانی که در‌ایستگاه منتظر بودند تا دوست دخترهایشان با قطار ده و پنجاه و دو دقیقه برسند، بیشتر از شش هفت نفرشان بیرون، روی سکوی روباز و سرد نایستاده بودند. بقیه بدون کلاه،‌اینجا و آنجایِ سالن انتظار گرم، در گروههای دودآلود کوچک دو و سه و چهار نفری جمع شده بودند و گپ می‌زدند، صداهایشان تقریباً بدون استثنا نشانی از تعصب دانشگاهی داشت، انگار هر کدامشان، وقتی در اوج صحبت صدایش بلند می‌شد، داشت یک بار و برای همیشه تکلیف مسألۀ به شدت بحث انگیزی را روشن می‌کرد، مسأله‌ای که جهان غیر دانشگاهی خارج، شاید برای تحریک کردن آنها، قرنها سَمبلش کرده بود....
نویسنده: جی. دی. سلینجر

۱۰:۵۲:۵۹

دایی ممد

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دایی ممد در را که باز کرد پیشانی یاسین را بوسید و راست رفت توی ایوان و سه کنج دیوار روی زمین چندک زد. قوطی سیگارش را از جیب درآورد و از یاسین پرسید: «ننه‌ات خونه نیست؟»
یاسین سر تا پا خاکی بود. گفت: «از صب تا حالا رفته بازار ماهی فروشا، شاید یکی دو ساعتی طول بده» و مشغول کارش شد.
کلّه کبوترها را رفت و روب می‌کرد. دائی ممد از اینکه او را سرگرم کار خودش می‌دید احساس راحتی داشت. دلش می‌خواست کمی‌تنها باشد، اما می‌دانست اگر مشهدی روزکار نبود شاید بهتر می‌توانست از پس مشکلش برآید. اما حالا که هیچکس نبود جز یاسین، نمی‌دانست چکار کند. برایش مشکل بود. عادت نکرده بود بنشیند فکر کند. همیشه خیال می‌کرد وقتی اینطوری ادامه پیدا می‌کند، ‌اتفاقی نمی‌افتد. اما حالا فکر می‌کرد انگار از مدتها پیش‌اتفاق افتاده بود. از وقتی که از ده زده بودند بیرون. از وقتی که زن گرفته بود و رفته بود سر کار....
نویسنده: نسیم خاکسار

۰۲:۳۲:۰۸

پس از تاریکی در زمین‌های بازی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ام آر جیمز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیر وقت بود و شب رسیده بود. زیاد از پل شیپس دور نشده بودم و داشتم به سکوت آنجا فکر می‌کردم، سکوتی که تنها با صدای آب‌بند شکسته می‌شد. در همان حال، ناگهان صدای لرزان جغدی که درست بالای سرم بود از جا پراندم. هول ناگهانی همیشه آدم را عصبانی می‌کند، ولی من جغدها را دوست دارم. به نظر می‌رسید این یکی خیلی به من نزدیک است: به دنبالش گشتم. آنجا بود، روی شاخه‌ای دوازده پایی بالای سرم. چوبم را به طرفش نشانه رفتم و گفتم "توبودی؟" جغد گفت: "بندازش" جغد ادامه داد: "می‌دونم این فقط یه چوب نیست ولی دوستش ندارم. البته که من بودم. فکر می‌کنی کی بوده اگه من نبودم؟"
این جملات باعث تعجب من شد. چوبم را پایین آوردم. جغد گفت: "خب، در موردِ این چی می‌گی؟ وقتی یک عصر تابستون 
نویسنده: ام آر جیمز

۱۱:۰۷:۵۴

قسمتی از رمان «عروس نیل»

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مدت‌ها بود خبری از مسافر نبود. مانده بودیم ما دو نفر، من و خلیفه. او هم توی اتاق خودش بود. روی تختش دراز می‌کشید و نگاه می‌کرد به تیرهای ترک‌ خورده‌ی سقف. لب‌هاش می‌جنبید، اما چیزی نمی‌گفت. نگاهش نمی‌کردم. برمی‌گشتم. از توی راه‌‌رو، از میان آن‌همه اتاق خالی، می‌رفتم می‌نشستم پشت میز، از پنجره بیرون را تماشا می‌کردم. دستم به کاری نمی‌رفت. کاری هم نبود که بکنم. حوصله‌ام که سر می‌رفت دوربین خلیفه را از توی گنجه برمی‌داشتم. تسمه‌اش را می‌انداختم دور گردنم. آن‌قدر به پرچم آفتاب‌خورده‌ی پاسگاه و دگل لنج‌ها و مرغ‌های ماهی‌خوار نگاه می‌کردم که چشم‌هام آب می‌افتاد. بعد می‌رفتم روی پشت‌بام. برای سکیدن پنجره‌ی اتاق بادگیر خانه‌ی عمویم بایست می‌رفتم روی بوریای خرپشته که شیب تندی داشت....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۲۲:۲۸