داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

حس نامتعارف

آرشيو نظرات (0)
دسته : هال کلمنت,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«خوب آقای کانینگام، پس تو ما را گذاشتی رفتی.» صدای مالمزون از معمول خشن‌تر بود. حتا با در نظر گرفتن اغتشاش هدفن و نویز ایستای همیشه حاضر ستاره‌ی دنب. «خوب این خیلی بد است. اگه این دور و ورا می‌ماندی حداقل یک جایی ولت می‌کردیم که بتوانی زنده بمانی. حالا می‌توانی این‌جا بمانی و کباب شوی. و امیدوارم آن‌قدر زنده بمانی که ببینی ما می‌رویم... آن هم بدون تو!»
لیرد کانینگام به خودش زحمت جواب دادن نداد. قطب‌نمای رادیویی سفینه باید هنوز در حال کار باشد و اگر دستیاران سابقش مسیر درستی برای شروع جستجو به نظرشان برسد، امکان داشت برای به دام انداختنش به راه بیافتند. کانینگام از سرپناه فعلی‌اش به قدری راضی بود که اصلاً دغدغه‌ی تغییرش را نداشت. فاصله‌اش تا سفینه‌ی به زمین نشسته به زور نیم مایل می‌شد. در غاری بود که به اندازه کافی عمق داشت تا سرپناهی در برابر اشعه‌های دنب، بعد از طلوعش، باشد....
نویسنده: هال کلمنت

۰۷:۵۹:۴۵

کامپیوترها بحث نمی‌کنند

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,نویسندگان ناشناس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باشگاه کتابخوانی گنجینه
لطفاً از تا کردن، مچاله کردن و لوله کردن این کارت جداً خودداری کنید.
آقای: والتر ای. چایلد، صورت حساب: ۴٫۹۸ دلار
مشتری گرامی: به پیوست آخرین سفارش شما تقدیم می‌گردد.
«آدم‌ربایی» اثر رابرت لویی استیونسن
۱۶ نوامبر ۱۹۶۵
میشیگان، پاندوک، خیابان وودلان، شماره‌ی ۴۳۷

باشگاه محترم کتابخوانی گنجینه
ایلینوی، شیکاگو، خیابان مندی، شماره‌ی ۱۸۲۳
آقایان محترم ...

۱۰:۵۶:۴۲

چشمان هانسل

آرشيو نظرات (0)
دسته : گارث نیکس,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمانی که هانسل ده و گرتل تنها یازده سال داشتند، زن‌پدرشان تصمیم گرفت تا از شرشان خلاص شود. آن‌ها در آغاز متوجه نبودند، چون مامان عجوزه (نامی سری که آن‌ها برایش انتخاب کرده بودند) همیشه از آن‌ها متنفر بود. بنابراین جا گذاشتن آن‌ها در سوپر مارکت و یا بعد از مدرسه دنبالشان نیامدن، مساله‌ی قابل توجهی به شمار نمی‌رفت.
تنها هنگامی که پدرشان هم در «ناپدیدسازی کودکان» مداخله کرد، فهمیدند که موضوع جدی است. اگرچه پدرشان مرد ضعیف‌النفس و سست اراده‌ای بود، با این حال آن‌ها فکر می‌کردند هنوز آنقدر فرزندانش را دوست دارد که در مقابل مامان عجوزه مقاومت کند.
روزی به اشتباهشان پی بردند که پدرشان آن‌ها را به جنگل برد. هانسل می‌خواست مثل پیش‌آهنگ‌ها خودش را آماده کرده و یک بطری آب و کلی وسایل دیگر بردارد، اما پدر گفت که آن‌ها نیازی به این جور وسایل ندارند و این تنها یک پیاده‌روی ساده خواهد بود....
نویسنده: گارث نیکس

۱۰:۴۳:۴۵

پایان‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : گارث نیکس,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من دو شمشیر دارم. یکی غم نام دارد و دیگری شادی. این‌ها نام‌های واقعی آن‌ها نیست. فکر نمی‌کنم آدمی در قید حیات باشد که حتی حروف حک شده بر روی این تیغه‌های کبود را بشناسد.
من این حروف را می‌شناسم، اما مسأله این است که من زنده نیستم. حتی هنوز مرده هم به حساب نمی‌آیم. چیزی این وسط هستم، که در تاریک و روشن می‌پلکد، مابین خواب و بیداری، درست لب مرز، میخ شده به دیوار، ناتوان از پس رفتن، ناتوان از پیش رفتن.
استراحت می‌کنم اما، این بسان خوابیدن نیست و من هم رؤیا نمی‌بینم. فقط به یاد می‌آورم. خاطراتی که پشت سر هم مدام در جست و خیزند، در هم می‌آمیزند، در هم می‌روند و به هم می‌آیند و مخلوط می‌شوند تا جایی که من هرگز نمی‌دانم چه وقت، کجا، چگونه و یا حتی چرا و تمام این‌ها شب هنگام غیر قابل تحمل است....
نویسنده: گارث نیکس

۱۰:۳۹:۵۰

خواسته‌ی قلبی

آرشيو نظرات (0)
دسته : گارث نیکس,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«برای به دست آوردن یک ستاره، باید نام سری و جایگاهش را در کائنات بدانی.»
مرلین این را در حالتی گفت که دهانش را نزدیک گوش‌های نیموه کرده بود. نفسش نیموه را غلغلک داد و او را به خنده واداشت. تنها سنگینی و وقار مجلس بود که مانع قهقه زدنش شد.
در نهایت، بعد از سال‌ها کارآموزی، حالا مرلین می‌خواست چیزی را به او بگوید که او همیشه در انتظار دانستنش بود، چیزی که طی هفت سال به سوی آن گام برداشته بود.
«تو باید آن نام را به مانند یک پرنده‌ی سفید به آسمان روانه کنی. باید آن را درون آتش بالای یک آینه بنویسی. باید شهاب را با خواسته‌ی قلبی‌ات پیوند بزنی. تمامی این مراحل باید در یک لحظه بین انتهای شب و آغاز روز صورت گیرد....
نویسنده: گارث نیکس

۱۰:۳۵:۲۷

چاه آخر دنیا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویلیام موریس,فصلی از یک رمان,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در زمان‌های بسیار دور سرزمین کوچکی بود که پادشاه کم اهمیتی بر آن حکم می‌راند که شاه پیتر نام داشت، هر چند که سرزمینش کوچک بود. چهار پسر داشت که به این نام‌ها می‌خواندشان: بلایز، هاگ، گرگوری و رالف. و از این چهار، رالف کهترین بود که بیست و یک زمستان به خود دیده بود و بلایز مهترین که سی زمستان از سر گذرانده بود.
دست آخر کار بدان جا رسید که برای این جوانان سرزمین پدری‌شان به اندازه‌ی کافی پهناور نبود. و بسیار آرزومند دیدن روش زندگی دیگر مردمان و جهد و تلاش برای زندگی کردن بودند. که ارچه فرزندان پادشاه بودند، از دار دنیا ثروت چندانی نداشتند جز شاید، غذا و نوشیدنی خوب، و به قدر کفایت و حتا شاید بیش از حد نیاز، خانه و اتاق از بهترین‌هایش، و دوستانی که با ایشان شاد باشند، و بانوانی که ببوسندشان، و همه هم به بهترین وجه ممکن....
نویسنده: ویلیام موریس

۰۶:۲۸:۴۳

جنگ آخر

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,ولادیمیر والرویچ پوکروسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد: «اگر دست من بود، بنای یادبود آن انسانی را می‌ساختم که وقتی برای اولین‌بار بمب‌های خردمند ساخته شد به‌این فکر می‌افتاد که رویشان تابلویی بزند و بنویسد: «لطفا” هرکس رد می‌شود تف کند!» جدا” که فکر ساختن بمب‌های مغزدار جنایتکارانه‌ترین فکرها بود. البته منظورم فقط آن مردکی نیست که بمب‌های خردمند را ساخت: همه‌ی آن کسانی که به جرمش گوش دادند و کارش را تأیید کردند، آن‌هایی که پول و کارخانه و آزمایشگاه در اختیارش گذاشتند. جانیانی که ماشین حساب‌هایشان و فرمول‌هایشان را به کار انداختند و محاسبه کردند بمب چطور ساخته‌شود تا چند میلیون نفر بیشتر را بکند. همه و همه جنایتکار بودند....
نویسنده: ولادیمیر والرویچ پوکروسکی

۰۹:۴۲:۴۱

شش چوب کبریت

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,آ. و ب. استروگاتسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بازرس دفترچه‌ی یادداشتش را کنار گذاشت و گفت: «وضع پیچیده‌ای است، آقای لمان. قضیه‌ی عجیبی است.»
رئیس انستیتو پاسخ داد: «من که این طور فکر نمی‌کنم.»
«جداً؟»
«بله، از نظر من همه چیز مثل روز روشن است.»
صدای رئیس انستیتو خشک بود و چشمانش با دقت میدان خالی و غرق در نور خورشید را از پشت پنجره می‌کاوید. دیر زمانی بود گردنش درد گرفته بود. در میدان هیچ چیز خاص و جالبی به چشم نمی‌خورد. با وجود این، رئیس انستیتو نگاه از میدان برنمی‌داشت. گفتی می‌خواست بدین‌سان اعتراضش را به دخالت بازرس ابراز کند. رئیس مردی جوان و مغرور بود و به خوبی می‌دانست منظور بازرس چیست. اما به او حق نمی‌داد در این جنبه از قضیه دخالت کند. از پافشاری ملایم بازرس لجش می‌گرفت و با خشم به خود می‌گفت: می‌خواهد از همه چیز سر در بیاورد....
نویسنده: آ. و ب. استروگاتسکی

۰۸:۲۰:۴۹

کتابِ خون

آرشيو نظرات (0)
دسته : کلایو بارکر,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردگان هم بزرگراه‌ دارند. بزرگراه‌هایی که صف پیوسته‌ی اشباح و درشکه‌های رؤیا را از میان برهوت آنسوی زندگانی ما می‌گذرانند و عبور بی‌وقفه‌ی ارواح درگذشته را بر خود تحمل می‌کنند صدای تپ تپ تکان‌هایشان در ویران گوشههای جهان از میان شکاف‌هایی که خشونت، سنگدلی و شرارت پدید می‌آورندشان، شنیده می‌شود. انتفال آن مردگان سرگردان را آن گاه که قلب در شرف از هم پاشیدن است می‌توان به یک نظر دید، آن زمان که آن چه باید پنهان باشد آشکارا در معرض دید قرار می‌گیرد. این بزرگراه‌ها تابلوهای راهنما دارند، و پل و نوار شنی، حتا تقاطع و عوارضی هم دارند.
در این چهار راه‌ها است که خیل مردگان به هم می‌رسند و انگار همان‌جا این شاهراه ممنوعه ممکن است به دنیای ما سرریز کند....
نویسنده: کلایو بارکر

۱۰:۲۹:۲۵

پژواک

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستان علمی تخیلی,هری شانون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین دفعه‌ای که صدا را شنید، آن فریاد سوزناک مانند شیون یک زندانی زیرشکنجه به گوش می‌رسید. موهای پشت گردنش سیخ شدند. انگار گلویش را در دره‌ی عمیقی صاف کرده باشد تا پژواکش همچون پژواک یک نعره بازگردد.
والت روزها بود که مست می‌‌کرد، و در این مدت، تنها چند ساعت خوابیده بود. به شدت خسته و کوفته بود و تقریباً به اندازه‌ای مست بود که دوباره احساس هوشیاری بکند. یک عیاشی تمام عیار ذهن را به حال غریبی در می‌آورد. به خودش آمد و دید دارد دور خودش می‌چرخد. می‌‌دانست هیچ‌کس در خانه نیست. زنش بچه، وسایل خانه و تقریباً همه چیز را با خود برده بود. که یا چه چنان صدای وحشتناکی از خود درآورده بود؟ شاید سگ یکی از همسایه‌ها ...
نویسنده: هری شانون

۰۷:۳۲:۲۹

دکه‌ی خورشیدو

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی که‌ پشت‌ِ فرمان‌ نشسته‌ بود شیشه‌ی‌ پنجره‌ را کشید پایین‌ سیگارش ‌را از میان‌ِ دو انگشت‌ پراندروی شانه‌ی‌ جاده‌. نگاهش‌ به  پرچم‌های‌ِ رنگ‌‌ووارنگ‌ بود که‌ دو‌ طرف‌ نرده‌‌های آهنی و زنگ‌زده‌ی پل‌، سرِ چوب‌‌های بلند، تو باد لت می‌زدند.
ـ به آب‌ نگاه ‌کن‌!
مرد واسوخت‌های که‌ کنارش‌ نشسته‌ بود و به  نخلستان‌ِ آن‌ سوی دشت‌ِ لخُت‌ نگاه‌ می‌‌کرد رویش‌ را برگرداند. راننده‌ گفت‌: بار‌ اول‌ که ‌چشمم ‌‌افتاد به ‌اش خیال‌‌ کردم‌‌ عوضی می‌‌بینم‌.
سرِ پُل‌ که ‌رسیدند راننده ‌از سرعت‌ جیپ‌ کم‌ کرد. دو طرف رودخانه ‌از ‌نی‌‌‌‌ها و علف‌‌های بلند پوشیده ‌شده‌ بود و جریان‌ِ آب‌، سبز و آبی، رو به  جنوب‌ می‌رفت‌. باد روی پهنه‌ی رودخانه چین‌‌های ریز میانداخت....
نویسنده: محمد بهارلو

۰۹:۰۵:۴۹

هفت سین

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پتو را از روی صورتش‌ کنار زد. سر برگرداند و به  ساعت‌، که‌ روی‌ِ می‌زبود، نگاه‌ کرد. دوازده‌ِ ظهر بود. دو شاخه‌ی‌ تلفن‌ را، که‌ بالای‌ِ سرش ‌بود، وصل‌ کرد. پا شد دستش‌ را به  دیوار گرفت‌. یک‌ لحظه‌ چشم‌ه‌اش را بست‌. پرده را کنار زد به  کوه‌‌های مه‌گرفته‌ی دوردست‌ نگاه‌ کرد. هوا ابری بود و باد می‌‌وزید. اجاق‌ِ‌ را روشن‌ کرد و کتری‌ را، که‌ تا نیمه‌ آب‌ داشت، روی‌ِ شعله‌ گذاشت‌. رفت‌ توی حم‌‌‌ام شیرِ آب‌ِ گرم دوش‌ را باز کرد. صبر کرد تا بخار حم‌‌‌ام را گرم‌ کند. بعد لباس‌ه‌اش را درآورد زیرِ دوش ‌رفت‌ و به  گردن‌ و دست‌‌‌‌ها و صورتش‌ صابون‌ مالید. کف‌ِ دست‌ِ راستش‌، که‌ صابونی‌ بود، روی آینه‌ی بخارگرفته‌ی‌بالای‌ِ دست‌شویی‌ مالید و بعد کفی‌ آب‌ روی‌ِ آینه‌ پاشید....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۰:۳۴:۴۵

عصا گفت سلام

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مسابقات تسلیحاتی در ذات خود، میل به گسترش دارند. ولی بزرگترین پرش‌ها لزوما چشمگیرترین‌هایشان نیستند...
عصا گفت: «سلام.»
سرباز توقف کرد و نگاهی به اطراف انداخت. دسته‌ی شمشیرش را لمس نکرد، اما طوری ایستاد که در صورت لزوم، به سرعت دستش به شمشیر برسد. ولی چیزی دیده نمی‌شد. دشت تا مایل‌ها دورتر، مسطح و تهی امتداد یافته بود.
«کی اون رو گفت؟»
«من گفتم. این پایین.»
«آه. فهمیدم.»
سرباز محتاطانه با پایش ضربه‌ای به عصا زد و گفت: «یه وسیله‌ی رادیویی، هوم؟ در موردش یه چیزهایی شنیده‌ام....
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۷:۵۳:۳۸

سگ گفت واق واق

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سگ طوری به نظر می‌رسید که انگار همین الان از یک کتاب قصه‌ی کودکان بیرون پریده است. یک صد انطباق فیزیکی لازم بود تا به او اجازه دهد عمودی راه برود. لگن خاصره قطعاً به طور کامل تغییر شکل داده بود، پاها خود به تنهایی به ده‌ها تغییر احتیاج داشتند. زانو داشت و زانو کلی دردسر داشت.
بهتر است راجع به اصلاحات عصبی چیزی گفته نشود.
ولی دارگر خود را بیش از هر چیز مجذوب سر و وضع موجود یافت. کت و شلوارش کاملاً به اندازه‌اش بود. شکافی در پشت برای دم داشت و –باز هم- صدها انطباق فیزیکی نامرئی لازم بود که باعث شود دم به حالتی کاملاً طبیعی از بدنش آویزان بماند.
دارگر گفت: «شما باید یک خیاط فوق‌العاده داشته باشید!»
سگ چوب دستی‌اش را از یک پنجه به پنجه دیگر داد تا بتواند دست بدهد و با کمترین نشانه‌ای ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۳۶:۲۵

اسکرزو با تیرانوسور

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایکل سوان ویک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نوازنده منتخبی از هاپسیکورد سوناتا‌های اسکارلاتی را می‌نواخت؛ قطعات کوتاه یک تا سه دقیقه‌ایِ بسیار پیچیده و شُسته رُفته. در همان حال گله‌ی هادروساروس‌ها از کنار پنجره می‌گذشت. صدها جانور بودند که گرد و خاک به پا می‌کردند و صدای دوست داشتنی و شبه آهنگینشان را سر داده بودند. منظره‌ی بسیار دیدنی‌ای بود. 
در همین زمان پیش غذا آورده شد: پلیسیوسور پیچیده شده در اشنه‌ی دریایی، خاویار مالیده شده بر روی تکه‌های تخم مایاسور، باریکه‌های کوچک دودوی کباب شده بر روی نان برشته، و یک دوجین چیزهای خوشمزه‌ی دیگر؛ و رم کردن یک گله‌ی پیش پا افتاده‌ی موجود گیاه‌خوار در برابر آن‌ها هیچ بود.
کسی توجهی نمی‌کرد. 
به جز پسر بچه. او به پنجره چسبیده بود و با دقتی که حتی برای پسری به آن سن قابل ملاحظه ...
نویسنده: مایکل سوان ویک

۰۹:۴۲:۲۶

کلاهِ متخصص

آرشيو نظرات (0)
دسته : کلی لینک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سامانتا می‌گوید: «وقتی مرده باشی، دیگر لازم نیست دندان‌هایت را مسواک کنی.»
کله‌ر می‌گوید: «وقتی مرده باشی، در یک جعبه زندگی می‌کنی که درونش همیشه تاریک است، اما هرگز نمی‌ترسی.»
کله‌ر و سامانتا دوقلوهایی همسان هستند. سنشان را روی هم که بگذاری، بیست سال و چهار ماه و شش روز می‌شود. پای مرده بودن که وسط باشد، کله‌ر از سامانتا بهتر است.
پرستار کودکان خمیازه می‌کشد، با دست کشیده‌ی سفیدی دهانش را می‌پوشاند. می‌گوید: «بهتان گفتم که دندان‌هاتان را مسواک کنید و وقت خواب است.» روی روتختیِ گل‌گلی، بین آن دو می‌نشیند و پاهایش را روی هم می‌اندازد. او داشت یک بازی ورق به اسم پاونس را به آن‌ها یاد می‌داد، بازی‌ای که با سه دسته ورق بازی می‌شود. دسته ورق سامانتا سرباز پیک و دولوی دلش گم شده و ...
نویسنده: کلی لینک

۱۰:۵۲:۴۱

راهی به ناکجا

آرشيو نظرات (0)
دسته : گرگ بیر,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.



مرسدس بلند و سیاه با سر و صدای زیاد از میان مه جاده‌ی جنوب دژون [۱] سر بیرون آورد. قطرات سرد آب بر روی شیشه‌ی جلوی‌ مرسدس می‌ریخت. هورست فن‌رانکه [۲] کیف نظامی‌اش را به کناری گذاشت و همان طور که ستوان یکم شاخه‌ی نظامی اس‌اس، آلبرت فیشر [۳] رانندگی می‌کرد، با عینکی که تا نوک بینی‌اش پایین آمده ‌بود، با دقت نقشه‌ی گسترده‌ روی پایش را می‌خواند. فن‌رانکه نفسش را بیرون داد و گفت: «۳۵ کیلومتر، نه بیشتر.»
فیشر گفت: «گم شدیم. تا الان ۳۶ کیلومتر اومدیم.»
«نه دقیقاً اون‌قدر. دیگه باید هر لحظه برسیم.»
فیشر اول موافقت کرد، اما بعد سرش را به علامت نفی تکان داد. گونه‌ی بلند و استخوانی‌ و بینی نوک تیزش مؤید لباس‌ فرم سیاه با جمجمه‌های نقره‌ای منصوب بر یقه‌ی تنگ و محکمش بود. فن‌رانکه لباسی گشاد و خاکستری به تن داشت؛ او معاون وزیر تبلیغات بود که حالا کار پیک را انجام می‌داد....
نویسنده: گرگ بیر

۰۹:۴۰:۲۲

انزواگرایان

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت سیلوربرگ,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که سیاره‌ی کوچک روی صفحه‌ی نمایش سفینه به روشنی ظاهر شد، اندرسن احساس همیشگیِ پیش از وقوعِ خود را داشت. بیست سال پیش که پسربچه‌ای روی زمین بود، به سنگی در ساحل نهری خروشان نگاه کرده و آن را برگردانده بود. روی زمین مرطوب زیر سنگ، معجزه برای دیدن فراوان بود، کرم‌های سفید، به درازای هشت سانتیمتر، با چشمان درخشان سبزرنگ و ابزار بلع سبعانه. اندرسن قضیه را هیچگاه از یاد نبرده بود. هنگام فرود روی یک سیاره‌ی ناشناخته، هرگز نمی‌شد دانست که چه مسایل غافلگیرکننده‌ی شگرفی در انتظار بودند.
اندرسن به نقشه‌هایش نگاه کرد. سیاره یکی از چهارده سیاره‌ی دیگر منظومه بود، اما تنها سیاره‌ای بود که به نظر قابل سکونت می‌آمد. گروه نقشه‌کشان آن را برای بررسی در آینده انتخاب کرده بود. کامپیوتر سفینه حساب کرده بود که سیاره با قطر ۱۱۰۰۰ کیلومتر تنها ۷۵ درصد جرم زمین را داراست. پس چگالی پایینی ...
نویسنده: رابرت سیلوربرگ

۱۰:۱۹:۳۵

پلوتونیوم برای صبحانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت سیلوربرگ,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بیشتر بحث‌های امکان حیات در دنیاهای دیگر نهایتاً به این عبارت ختم می‌شود: «حیات، آن‌گونه که ما می‌شناسیم.» آن تعریف از «حیات» که غالباً مد نظر است، معمولاً الزاماتی را نظیر قابلیت کسب انرژی از یک منبع خارجی برای ادامه واکنش‌های حیاتی، توانایی تکثیر و بازسازی به منظور فراهم آوردن سازواره‌های جایگزین برای زمانی که سازواره‌ی اصلی دیگر نتواند اعمال حیاتی را انجام دهد و ... شامل می‌شود. عبارت «آن‌گونه که ما می‌شناسیم» شرایط دیگری را ایجاد می‌کند: «حیات آن‌گونه که ما این جا روی زمین آن را می‌شناسیم، که عموماً به این معنا است که بین یک بازه‌‌ی حرارتی (از چیزی حدوداً بالای نقطه‌ی انجماد تا زیر دمای جوش) روی سیاره‌ای که آب به مقدار زیاد وجود دارد و اتمسفری گرداگرد سیاره را احاطه کرده باشد که بیشتر از اکسیژن و هیدروژن ساخته شده است وجود دارد.» و خب، ما فکر می‌کنیم که می‌دانیم چه حیاتی روی زمین وجود دارد: سگ‌ها و گربه‌ها، فیل‌ها و ...
نویسنده: رابرت سیلوربرگ
مترجم: محمدرضا قربانی، محمد حاج زمان

۰۸:۱۰:۵۵

خدای لاغر و رنگ پریده

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خاموش، نزد ِ ما ایستاد، همان خدای لاغر و نزار و رنگ‌پریده که به قلمرو ِ ما تجاوز کرده بود و منتظر ماند تا اتهاماتش را بشنود.
اولین کس که از میان ما صحبت کرد، مولونگو بود، خدای مردمان ِ یائو.
«روزگارانی بود، دوران‌های بسیار دور در زمان‌های گذشته، که من شادمان با حیواناتم بر زمین می‌زیستم. اما بعد، انسان‌ها پدید آمدند. آتش را ساختند و بر زمین شعله‌ها پراکندند. حیوانات ِ مرا پیدا کردند و کشتند. اسلحه را اختراع کردند و به جنگ ِ هم شتافتند. نتوانستم این سلوک را تاب بیاورم، پس تارتنکی را واداشتم تاری تا افلاک به جهت ِ من بتند و از آن صعود کردم و دیگر سر ِ آن نداشتم بازگردم. با این همه، تو خود را برای همین مخلوقات قربانی کردی.»
مولونگو، انگشت ِ سبابه‌ی درازش را سمت ِ خدای لاغر و رنگ‌پریده گرفت: «من تو را به گناه ِ عشق متهم می‌کنم....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۷:۲۰:۱۷

فیل‌های نپتون

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فیل‌هاى ساکن نپتون، زندگى ایده‌آلى داشتند.
هیچ کدامشان مریض یا گرسنه نمی‌شدند. هیچ حیوان درنده‌اى به آن‌ها حمله نمی‌‌کرد. در جنگى شرکت نمی‌کردند. ضرر و زیانى به آن‌ها نمی‌رسید. میزان تولدشان دقیقا مساوى تعداد مردگانشان بود. انگلى بر روى پوست و در معده آن‌ها وجود نداشت. گله با سرعتى حرکت می‌کرد که هم‌زمان مطابق حال جوان‌ترین و ضعیف‌ترین عضو گروه باشد. هیچ فیل مریض یا ناتوانى عقب نمی‌ماند.
فیل‌هاى نپتون نژادى عالى بودند. در صلح و آرامش زندگى می‌کردند، هیچگاه مشاجره‌ای در بین‌شان در نمی‌‌گرفت، پیرها همیشه با فیل‌هاى جوان با ملایمت برخورد می‌کردند. وقتى فیلى به دنیا می‌آمد، تمام گله براى جشن گرفتن دور هم جمع می‌شد، هنگامى که یکى می‌مرد، همه در مرگ او اشک می‌ریختند. دشمنى، حسادت و دعواهاى حل‌نشدنی وجود نداشت....
نویسنده: مایک رسنیک

۰۹:۵۲:۵۰

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رنج‌ها و مرارت‌های اژدها مایرون بلومبرگ
سیلویا همیشه مواظب من است.
*
می‌گوید: «مشکل پوستیه.»
می‌گویم: «این یه زیگیله.»
می‌گوید: «این یه مشکل پوستیه و تو میری دکتر و تا وقتی که چیزی برای این به تو نداده، به من دست نمی‌زنی.»
پس من می‌روم دکتر و او چیزی برای درمان آن به من می‌دهد، اما سیلویا به هر حال من را مجبور می‌کند تا در اتاق مهمان‌ها بخوابم.
*
می‌گوید: «مایرون، تو سبز شده‌ای.»
می‌پرسم: «منظورت اینه که جوونه زدم یا اینکه می‌خوای بگی قیافه ام جوریه که انگار با خوردن سالاد تن ماهی تو مسموم شده‌ام؟»
می‌گوید: «منظورم اینه که دقیقا همرنگ چمن شده‌ای.» ...
نویسنده: مایک رسنیک

۰۸:۴۸:۴۶

غرغر‌های خانم هود

آرشيو نظرات (0)
دسته : مایک رسنیک,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بله، خانم گروبنیک. این یه سری جدید از کاشیه. پسرم که یه جنایتکار تحت تعقیبه، اون‌ها رو به من داد. احتمالاً قبلاً متعلق به همسر خاخام بوده.
همین هفته‌ی پیش اون‌ها رو به من داد. تقریباً سه ماهه که اون‌ها رو برای من نگه داشته. دو شب در هفته، می‌تونه وارد قلعه بشه و پادشاه رو آزار بده. اما نمی‌تونه بیشتر از یه شب در عرض سه ماه شام رو با مادرش بخوره!‌
فکر می‌کنی دلیلش چیه؟ خوب، ممکنه یکیش این باشه که خدا تو رو قبول نداشته باشه، و اون یکیش اینه که اون ازت متنفره!
من شکایت نمی‌کنم... اما نمی‌دونم چه کاری کردم که حالا باید چنین پسری داشته باشم. می‌دونی، من مطمئنم که اون‌ها بچه رو عوض کردن، واقعاً به این اعتقاد دارم. 26 ساعت درد زایمان رو تحمل کردم، اما برای چی ...
نویسنده: مایک رسنیک

۱۱:۴۰:۲۸

تپه‌های سبز زمین

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این داستان زندگی رایزلینگ است، شاعر نابینای نسخه‌ی غیررسمی «سروده‌های فضا». مطمئناً اشعار او را در مدرسه خوانده‌اید:
به روی این کره کو زاد ما را
فرودی خواستارم کآخرین است
بخوانم زآسمانِ ابرآجین
«دیارم پشته‌ی سبز زمین است»
زبان شعرهای او مهم نیست، بی‌شک زبان این کره‌ی خاکی بوده است. شعر «تپه‌های سبز» هیچ‌گاه به زبان ونرین ترجمه نشده است، تا به حال هیچ مریخی آن را در تونل‌های خشک و خالی، قورقورکنان زمزمه نکرده است....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۱۲:۵۱:۰۷

خط زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رییس جلسه برای برقراری نظم با سر و صدا روی میز کوبید. به تدریج صدای سوت‌ها و هوکشیدن‌ها خاموش شد. عده‌ای مأمور انتظامات خودگماشته هم افرادی را که زیادی کله‌شان داغ بود، روی صندلی‌شان نشاندند. در نظر رییس جلسه، سخن‌ران پشت جایگاه اهمیتی به این همه شلوغی نمی‌‌داد. سیمای آرام و کمی مغرور او تألم‌ناپذیر به نظر می‌رسید. 
رییس جلسه میکروفن را به دست گرفت و او را با صدایی که خشم و رنجش در آن به زحمت مهار شده بودند، مورد خطاب قرار داد: «دکتر پینرو» 
کلمه‌ی «دکتر» زیاد مورد تأکید قرار نگرفت. 
«باید از شما به خاطر هیاهوی ناشایستی که در طول صحبتتان به پا شد، عذر خواهی کنم. در حیرتم از این که چطور همکاران من فراموش کرده‌اند که یک مرد علم باید بیش از آنی وقار داشته باشد که بخواهد صحبت سخن‌ران را قطع کند، حالا هر چقدر هم...» مکثی کرد و حرفش را سبک‌سنگین کرد....
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۸:۳۱:۴۵

عمل موفقیت‌آمیز

آرشيو نظرات (0)
دسته : رابرت ای هاین‌لاین,داستان علمی تخیلی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«چه طور جرأت می‌کنی همچین پیشنهادی بدی؟!»
پزشک سرسختانه بر موضع خود پافشاری کرد: «اگه جان شما در خطر نبود، چنین پیشنهادی نمی‌دادم، حضرت پیشوا. در فادرلند جز دکتر لَنز کس دیگه‌ای نیست که بتونه غده‌ی هیپوفیز رو پیوند بزنه.»
«خودت عملم می‌کنی!»
پزشک سرش را تکان داد و گفت: «اگر این کار را بکنم خواهید مرد، پیشوا، سرورم. مهارت من کافی نیست.»
پیشوا خشمگین شروع به قدم زدن در آپارتمان کرد. به نظر می‌رسید که در آستانه‌ی یکی از آن انفجارهای خشم دخترکانه‌ای ‌است که حتا اعضای محفل درونی نیز از آن بسیار واهمه داشتند.
اما ناگهان به طرز شگفت‌آوری تسلیم شد و فرمان داد: «بیاریدش این‌جا!»
دکتر لنز با وقاری ذاتی و اصیل با پیشوا روبه‌رو شد. وقاری که سه سال ...
نویسنده: رابرت ای هاین‌لاین

۰۸:۱۵:۳۶