داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

دارکوب‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دارکوب‌هایی از آن نوع که به‌شان «دم سفید» می‌گویند از خیلی وقت پیش اسباب دردسرمان شده بودند. اول عده‌شان چندان زیاد نبود. اما بهار که شد همین که جوجه‌ها سر از تخم درآوردند و نوک‌شان آن‌قدری قوت گرفت که بشود به دارودرخت کوبید صبح‌ها آن‌چنان هیاهویی به راه می‌انداختند که دیگر هیچ کس تو خانه نمی‌توانست چشم برهم بگذارد.
لانه‌ی دارکوب‌ها توی چنار خشکی بود که مثل دیرک کشتی وسط حیاط راست ایستاده بود و مامان عقیده داشت که تنها راه عاقلانه برای نجات از شر دارکوب‌ها انداختن این چنار است. اما باباجانم دو پاش را تویک کفش کرده و می‌گفت حاضر است ببیند که حزب جمهوری خواه تا قیام قیامت در انتخابات پیروز می‌شود به شرطی که این چنار وسط حیاط باقی بماند!
از وقتی که من یادم می‌آمد همیشه‌ی خدا باباجانم را می‌دیدم که به این درخت ور می‌رود: شاخه‌های خشکیده‌اش را اره می‌کند و دور سوراخ‌هایی که دارکوب‌ها درست می‌کنند نقش و نگار می‌اندازد! اما مدت‌ها بود که ...
نویسنده: ارسکین کالدول

۱۰:۴۷:۳۷

شوالیه ناموجود

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در پای حصار سرخ فام پاریس، ارتش فرانسه استقرار یافته بود: قرار بود شارلمانی از اصیل زادگان دلاور سان ببیند. آن‌ها درست از سه ساعت پیش در هوای دم کرده و کمی ابری بعد از ظهر یک روز آغاز تابستان انتظار آمدن او را داشتند. افراد در زره‌های رزمی‌شان، انگار توی دیگی که روی آتش ملایمی گذاشته شده باشد، در حال پختن بودند. شاید هم در این صف تزلزل ناپذیر شوالیه‌ها، یکی از آن‌ها تا به حال بیهوش شده و یا خیلی ساده به خواب رفته بود: ولی به هر حال زره پولادین‌شان همه آن‌ها را به یک حالت روی زین اسب‌هاشان شق و رق نگه داشته بود. ناگهان صدای شیپور سه بار در هوای ساکن طنین انداخت. پرهای کلاه‌خودها، انگار در معرض وزش بادی که از درزی به بیرون دمیده قرار گرفته باشد به حرکت در آمد. صدایی شبیه زمزمه امواج دریا که تا آن موقع شنیده می‌شد، ناگهان قطع شد. البته این زمزمه چیزی نبود جز صدای خروپف بعضی از جنگجویان که شکاف فلزی کلاه‌خودشان آن را خفیف می‌کرد. سر انجام در آن دورها شارلمانی پیدایش شد! سوار بر اسبی بود که از اندازه طبیعی بزرگ‌تر به نظر می‌رسید، ریشش روی سینه‌اش پهن شده و دست‌هایش را روی قلتاق زین گذاشته بود. او کارش یا حکمرانی بود و جنگیدن بود یا جنگیدن و حکمرانی، نه وقفه‌ای در کارش بود و نه استراحتی: از آخرین باری که سربازانش او را دیده بودند، کمی پیرتر شده بود.
مقابل هر اصیل‌زاده‌ای که می‌رسید، اسبش را متوقف می‌کرد تا سراپای او را برانداز کند....
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۹:۴۵:۱۰

دگرگونی دریا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
«منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
«نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشت تو کرده‌ی.»
اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشه‌ی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۱۰:۱۵:۵۴

شوخی

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ظهر یک روز آفتابی زمستان... سرمایی سخت، سوزان. نادنکا1 بازو به بازوی من انداخته بود، جعد زلف و کرک بالای لبش از ریزه برف سیمین سفید می‌زد. ما بالای تپه‌ی بلندی ایستاده بودیم. از زیر پای‌مان تا پایین تپه شیب همواری بود که آفتاب در آینه‌ی آن خود را تماشا می‌کرد. نزدیک‌مان سورتمه‌ی کوچکی که روی نشیمن ماهوت ارغوانی کشیده شده روی برف بود.
من التماس می‌کردم: «نادژدا پتروونا، بیایید با سورتمه به پایین سُر بخوریم. فقط یک دفعه. به شما اطمینان می‌دهم که هیچ آسیبی به ما نخواهد رسید».
نادنکا می‌ترسید. شیبی که از پای او تا پایین تپه‌ی یخ زده کشیده می‌شد به نظرش پرتگاه گود و بی‌انتهایی می‌آمد و او از آن وحشت داشت. وقتی به پایین نگاه می‌کرد یا وقتی من از او خواهش می‌کردم که روی سورتمه بنشیند دلش تو می‌ریخت، نفسش می‌گرفت و خیال می‌کرد که ....

نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

۰۶:۲۸:۴۴

ما آدم نمی‌شیم!..

آرشيو نظرات (0)
دسته : عزیز نسین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای یک پیرمرد لاغر مردنی از میان انبوه جمعیت، همهمه داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمی‌شم!» بلافاصله دیگران نیز به حالت تصدیق «البته کاملا صحیح است، درسته، نمی‌شیم.» سرشان را تکان دادند. اما در این میان یکی دراومد و گفت:
«این چه جور حرف زدنیه آقا...شما همه را با خودتون قیاس می‌کنین! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کیش خود پندارد» خواهش می‌کنم حرف‌تونو پس بگیرین.»
من که اون وقت‌ها جوانی بیست و پنج ساله بودم با این یکی هم‌صدا شدم و در حالی که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حیا هم واسه ادمیزاد خوب چیزیه!
پیرمرد مسافر که همان جوراز زور عصبانیت دیک دیک می‌لرزید دوباره داد زد:
- ما آدم نمی‌شیم....
نویسنده: عزیز نسین

۱۱:۲۱:۲۰

تالپا

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناتالیا خود را به آغوش مادرش انداخت و زمانی دراز با هق‌هقی آرام زار زد. روزهای فراوان جلو این اشک‌ها را گرفته بود، ذخیره‌شان کرده بود برای امروز که از سنسونتلا برگشتیم و او همین که چشمش به مادرش افتاد یکباره احساس کرد به دلجویی و تسلا احتیاج دارد.
پیش‌ترها، حتی با آن همه مشقتی که در آن روزهای مصیبت‌بار کشیدیم گریه نکرده بود، آن روزها که ناچار شدیم تانیلو را توی گودالی در خاک تالپا دفن کنیم. من و ناتالیا، تک و تنها، هیچ‌کس نبود که کمکمان بکند. دوتایی توش وتوانی را که داشتیم سرهم گذاشتیم و افتادیم به کندن قبر، با دست خالی خاک و کلوخ را بیرون کشیدیم. عجله داشتیم تانیلو را زودتر زیر خاک کنیم تا دیگر کسی را با بوی نفس‌اش، که آغشته به مرگ بود، نترساند....

نویسنده: خوان رولفو

۱۲:۱۹:۳۱

سگِ دانا

آرشيو نظرات (0)
دسته : جبران خلیل جبران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک روز سگِ دانایی از کنارِ یک دسته گربه می‌گذشت.
وقتی نزدیک شد و دید که گربه‌ها سخت با خود سرگرم‌اند و اعتنایی به او ندارند، واایستاد.
آنگاه از میانِ آن دسته یک گربه درشت و عبوس پیش آمد و گفت: «ای برادران دعا کنید؛ هرگاه دعا کردید و باز هم دعا کردید و باز هم دعا کردید و کردید، آنگاه یقین بدانید که بارانِ موش خواهد آمد....
نویسنده: جبران خلیل جبران

۰۷:۵۵:۲۷

ناتاشا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناتاشا توی راه پله همسایه روبروی اتاق شان بارون ولف را دید که نرده ها را گرفته بود و نفس نفس زنان از پله های چوبی بالا می آمد و ازلای دندان هایش آرام سوت می زد.
- با این عجله کجا می روی ناتاشا؟
- می روم داروخانه بدهم نسخه بابا را بپیچند. همین الان دکتر رفت. بابا حالش بهتره.
- راستی؟ خوش خبر باشی.
ناتاشا با عجله از پله ها پایین دوید. کلاه سرش نبود و بارانی اش خش خش می کرد. ولف از روی نرده خم شد و ناتاشا را نگاه کرد. یک لحظه چشمش به فرق سر دخترانه اش افتاد. همان طور سوت زنان تا طبقه آخر رفت. کیف خیس اش را روی تخت انداخت و سرحوصله دست هایش را شست و خشک کرد.
بعد دم در در اتاق خرنوف پیر رفت و در زد. خرنوف و دخترش توی اتاق آن طرف راهرو زندگی می کردند. ناتاشا روی کاناپه می خوابید. فنرهای درب و داغان کاناپه از روکش مخمل گل و گشاد آن بیرون زده بودند....

نویسنده: ولادیمیر ناباکوف


۰۹:۰۱:۱۷

طوطی

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین بهبهانی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

طوطی شریک غم من شده بود. تنها کسی بود که مرا دوست می‌داشت.
وقتی زنم رفت و خبر داد که به تنکابن نزد مادرش رفته و دیگر برنمی‌گردد، مأیوس و درمانده، دو روز خود را در خانه محبوس کردم و با چند استکان چای و چند دانه بیسکویت سروته گرسنگی را به هم رساندم. روز سوم تصمیم گرفتم که خانه را ترک کنم. کجا؟ «هر جا که این‌جا نیست.» با کسی معاشرت نداشتم. منزوی بودم. از آدم‌ها وحشت داشتم. جز استهزا و زخم زبان و کاوش در زندگی خصوصیم از مردم چیزی ندیده بودم.
بی‌هدف خیابان را در پیش گرفتم....
نویسنده: سیمین بهبهانی

۱۱:۰۴:۵۱

چاه‏ کن‏ ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فکر نمى‏کردم دیگر کسى پیدا بشود مرا را یاد گذشته‏ام بیندازد. شغل و حرفه جوانى‏ام را کنار گذاشته بودم و خانه‏ام را بارها عوض کرده بودم تا مبادا کسى ردى از من بگیرد. وقتى آن روز پست‏چى در را زد و نامه را دستم داد و خواست که توى دفترش را امضا کنم خیال کردم اشتباهى پیش آمده است. در طول آن همه سال کسى برایم نامه ننوشته بود. اما نشانى درست بود. همان بود که باید باشد. پاکت را که باز کردم دیدم آن‏چه سال‏ها از آن فرار مى‏کردم بالأخره اتفاق افتاده است. نوشته روى کاغذ کوتاه بود و پیدا بود که نویسنده‏اش مرا مى‏شناسد. خواسته بود که به ملاقاتش بروم. مرا هم‏کارِ قدیمى خوانده بود، و خودش را کسى که مى‏خواهد آرامش را به من برگرداند.
نویسنده: محمد بهارلو

۱۰:۵۹:۱۹

آخرین‌ پمپ‌ بنزین‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : شرلی‌ آن‌ گرو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سال‌های‌ زیادی‌ با پدرمون‌ این‌جا زندگی‌ کردیم‌. جو که‌ از همه‌ بزرگ‌تر بود-بعد مارک‌ و بعد من‌-می‌گفت‌ که‌ جای‌ دیگه‌مان‌ را خیلی‌ خوب‌ می‌تونه‌ به ‌یاد بیاره‌؛ خونه‌ای‌ که‌ توش‌ زندگی‌ می‌کردیم‌، و آشپزخونه‌اش‌ رو که‌ با کاغذدیواری‌ از رُزهای‌ زرد پوشیده‌ شده‌ بود. می‌گفت‌ درختای‌ بلندی‌ اون‌جا بود، درختای‌ خیلی‌ بلند، جایی‌ که‌ می‌تونستی‌ به‌ پشت‌ دراز بکشی‌ و خورشید را تماشا بکنی‌ که‌ از میون‌ برگ‌ها می‌درخشید. (هیچ‌ درخت‌ بلندی‌ این‌طرفاً نیست‌.) می‌گفت‌ پرتگاه‌ عمیقی‌ بود که‌ اون‌جا می‌تونستی‌ به‌ پایین‌، به ‌رودخونه‌ای‌ که‌ بیست‌ پا عرض‌ داشت‌، نظری‌ بندازی‌. گاهی‌ اون‌جا تو آبگیر خرچنگ‌ می‌گرفت‌.
جو می‌گفت‌ پدرمون‌ یه‌ مشت‌ سگ‌ تازی‌ خال‌دار داشت‌ و وقتی‌ می‌رفتن ‌شکار تا ساعت‌ها می‌تونستی‌ صداشونو بشنوی‌، پدرمون‌ فریاد می‌کشید و ...
نویسنده: شرلی‌ آن‌ گرو

۱۰:۱۶:۴۰

صفحه‌ی‌ حوادث‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : مجید دانش‌آراسته‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اردشیر و بهمن‌ پول‌شان‌ را روی‌ هم‌ گذاشتند و بعد از چند روز کتاب‌ «حسین‌کُرد شبستری‌» را خریدند و در راه‌ مدرسه‌ مشغول‌ خواندن‌ شدند. یک‌بار به‌ خود آمدند که‌ نیم‌ساعت‌ از زنگ‌ کلاس‌ گذشته‌ است.
بهمن‌ گفت‌: حالا چه‌کار کنیم‌؟
اردشیر گفت‌: چه‌قدر پول‌ داری‌؟
بهمن‌ یک‌ قران‌ داشت‌. اردشیر پول‌ را گرفت‌. خیالش‌ راحت‌ بود که‌ خانم‌ یگانه‌ روزنامه‌ می‌خواند. از یک‌ دکه‌ی‌ روزنامه‌فروشی‌ یک‌ روزنامه‌ گرفت‌. ازشانس‌ آن‌ها روزهای‌ جشن‌ بود. شرکت‌ها و مؤسسات‌ دولتی‌ به‌ مناسبت‌ این‌روز پیام‌ تبریک‌ فرستاده‌ بودند. روزنامه‌ سی‌ صفحه‌ بود و اردشیر نصف‌ روزنامه‌ را به‌ بهمن‌ داد و با هم‌ به‌ مدرسه‌ رفتند....
نویسنده: مجید دانش‌آراسته‌


۱۱:۳۶:۰۲

بادنماها و شلاق‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستی‌ دارم‌ که‌ گاه‌به‌گاه‌ او را می‌بینم‌. او هم‌ در این‌جا زندگی‌ می‌کند؛ با این‌تفاوت‌ که‌ او نویسنده‌ و نوازنده‌ است‌ و من‌ در قالی‌فروشی‌ای‌ که‌ با کرامت‌،بعد از جدایی‌اش‌ از مریم‌ و آمدنش‌ به‌ هلند، علم‌ کرده‌ایم‌ قالیچه‌ و گلیم‌های‌کهنه‌ را رفو می‌کنم‌. البته‌ یکی‌ دو ماهی‌ است‌ که‌ به‌طور موقت‌ سر کار نمی‌روم‌.کرامت‌ هم‌ مرا به‌ حال‌ خودم‌ گذاشته‌ است‌ و تنهایی‌ مغازه‌ را می‌گرداند.کرامت‌ چون‌ معتقد است‌ این‌ تنها شغلی‌ است‌ که‌ به‌ من‌ می‌خورد زیاد نگران‌نیست‌. می‌داند بعد از یافتن‌ کمی‌ تعادل‌ دوباره‌ به‌کارم‌ برخواهم‌ گشت‌ ورفوکردن‌ جاهای‌ شندره‌ی‌ قالیچه‌ و گلیم‌ها را به‌ عهده‌ خواهم‌ گرفت‌.
«ایوان‌» سال‌ها پیش‌ از چکسلواکی‌ به‌ هلند مهاجرت‌ کرده‌ بود و در حال‌حاضر یک‌ نویسنده‌ی‌ هلندی‌ است‌ که‌ ...
نویسنده: نسیم‌ خاکسار

۱۱:۴۷:۴۰

اعدام‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : عدنان عریفی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برادرم‌ به‌ من‌ گفت‌ که‌ پدرم‌ را محکوم‌ کرده‌اند.
«آخه‌ چرا؟ به‌ چه‌ دلیل‌؟ مگر پدرم‌ چه‌کار کرده‌؟»
توقع‌ داشتم‌ عمویم‌ دخالت‌ کند و نگذارد.
«ظاهراً دخالت‌ نکرده‌؛ مثل‌ اون‌ دفعه‌؛ یادت‌ می‌یاد؟»
داشت‌ به‌ قضیه‌ی‌ من‌ اشاره‌ می‌کرد.
بیست‌ و یکی‌ دو سال‌ پیش‌ که‌ مرا دستگیر کرده‌ بودند، همه‌ مطمئن‌ بودند که‌ چون‌ عموی‌ با نفوذی‌ دارم‌، او کاری‌ خواهد کرد که‌ مرا آزاد کنند.
«حالا گیریم‌ مال‌ من‌ فرق‌ می‌کرد. من‌ کمونیست‌ بودم‌. عمویم‌ اهل‌ دین ‌بود؛ مجتهد بود. به‌ همین‌ دلیل‌ دخالت‌ نکرد. اما پدرم‌ که‌ کمونیست‌ نیست‌....
نویسنده: عدنان‌ غُریفی‌

۰۵:۱۹:۳۷

گل‌کلم‌سبز

آرشيو نظرات (0)
دسته : لارا واپنیر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«ایناهش، اینم یکی دیگه، آوردیش خونه و ولش کردی رفتی.»
شوهر نینا این جمله را معمولاً وقتی یک بوته گل کلم پلاسیده و زرد در گوشه و کنار یخچال پیدا می‌کرد می‌گفت. گل کلم را با دو انگشت دور از خودش نگه می‌داشت و صورت زیبایش را طوری کج و کوله می‌کرد که انگار بوی بدی می‌داد.
نینا سرخ می‌شد. گل کلم را از دست او می‌گرفت، توی سطلِ آشغال می‌انداخت و عذر می‌خواست که چون همه هفته گرفتار بوده وقت نکرده غذا بپزد.
نینا در منهتن کار می‌کرد و وقتی ساعت هفت و نیم یا هشت به خانه می‌رسید آن‌قدر خسته بود که فقظ می‌توانست برای شوهرش و خودش ساندویچ درست کند یا پودینگ گوشت آماده طبخی را که از فروشگاهِ روسی خریده بود گرم کند....
نویسنده: لارا واپنیر

۱۲:۲۳:۵۹

نُه

آرشيو نظرات (0)
دسته : کلاوس شلِ زینگر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی این‌جا هست که می‌خواهد پرواز کند. تازه نُه ساله شده، امروز نُه ساله شده و حالا می‌خواهد بالاخره پرواز کند. هنوز دقیق یادش هست که پدرش گفته‌ بود:«روز تولدت می‌رویم پرواز». هنوز دقیق یادش هست، گرچه مالِ خیلی وقت پیش است، خیلی‌خیلی وقت پیش، مدت‌ها قبل از جدایی. به نظرش می‌آید، آن‌چه بعد از جدایی پیش آمده، دو برابر عمرش بوده. اما او هنوز خیلی دقیق یادش هست. صبح‌ها که توی تختش درازکشیده و منتظر سروصدایی است که نشان می‌دهد میهمان مامان رفته است، یادش می‌آید. در مدرسه وقتی که از پنجره نگاه می‌کند و صدای معلم ناپدید می‌شود و از خیلی دور به گوش می‌رسد، یادش می‌آید. و الان هم یادش هست. این را هم می‌داند که چنین موقعیتی دوباره پیش نمی‌آید: کلاس تعطیل می‌شود، مدیر می‌گوید: ...
نویسنده: کلاوس شلِ زینگر


۰۸:۰۶:۰۷

باران تابستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت دوراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند ...
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین


۰۸:۵۶:۲۱

هکلبری فین

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارک تواین,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شما مرا نمی‌شناسید، مگر این‌که کتاب «سرگذشت تام سایر» را خوانده باشید، ولی اشکالی ندارد. آن کتاب را آقای مارک توین نوشته بود و بیش‌ترش هم راست گفته بود. بعضی چیزها را چاخان کرده بود، ولی بیش‌ترش راست بود. عیبی هم ندارد. همه‌ی آدم‌هایی که من دیده‌ام بالاخره یک وقت دروغ هم می‌گویند، غیر از خاله پولی، یا بیوه‌ی دوگلاس، یا شاید هم ماری. خاله پولی-یعنی البته خاله‌ی تام-و ماری و بیوه‌ی دو گلاس، نقل‌شان تماماً تو آن کتاب آمده، که همان‌طور که گفتم راست است، منتها بعضی جاهایش را نویسنده چاخان کرده.
آما آخر آن کتاب این جور تمام می‌شود که من و تام، پولی را که دزدها توی غار قایم کرده بودند پیدا می‌کنیم و پول‌دار می‌شویم. هرکدام شش‌هزار دلار طلای ناب گیرمان می‌آید.
وقتی که دلارها را یک جا کپه کردند یک عالمه پول بود....
نویسنده: مارک تواین

۱۰:۲۷:۵۶

نویسنده‌ صبح‌ها یک‌ قاشق‌ شیره‌ی‌ گل‌ می‌نوشید تا در حالت‌ جنینی‌ بنویسد

آرشيو نظرات (0)
دسته : حسن‌ اصغری‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نویسنده‌ اصلاً به‌ مردن‌ فکر نمی‌کرد و از شنیدن‌ واژه‌ی‌ مرگ‌ دچار تهوع‌ می‌شد و دستش‌ را بلند می‌کرد و عق‌ می‌زد و به‌ گوینده‌ می‌گفت‌: «نگو. بگو جنین‌.»
وقتی‌ پا به‌ اتاقش‌ گذاشتم‌، از پشت‌ میز کارش‌ بلند شد و قبل‌ از بوسیدن ‌گونه‌ام‌، سه‌ سرفه‌ی‌ پیاپی‌ در گلویش‌ شکست‌. شانه‌اش‌ را خم‌ کرد تا به‌ زمین‌ نگاه‌ کند اما خلطی‌ بالا نیاورد. من‌ در حال‌ بوسیدن‌ گونه‌ی‌ او یاد شاه‌زاده‌ای‌ افتادم‌ که ‌تا آخر داستانش‌، گاه‌ چنان‌ سرفه‌ای‌ در گلویش‌ می‌شکست‌ که‌ اول‌ شانه‌ی ‌خودش‌ و بعد شیشه‌ی‌ پنجره‌ی‌ تالار و آویز چل‌چراغ‌ سقف‌ می‌لرزید و او خلط‌ خون‌آلود را تف‌ می‌کرد به‌ چهره‌ی‌ جدِ بزرگش‌ که‌ توی‌ تابلوی‌ آویخته‌ به‌ دیوار تالار نشسته‌ بود و تمام‌ عمر به‌ او زُل‌زُل‌ نگاه‌ می‌کرد. نویسنده‌ به‌ من‌ گفته‌ بود، هم‌ شاه‌زاده‌ی‌ داستان‌ و هم‌ جد بزرگش‌، سی‌سال‌ است‌ که‌ در خواب‌ و بیداری ‌دارند ...
نویسنده: حسن‌ اصغری‌

۰۳:۰۶:۰۱

مزاحم

آرشيو نظرات (0)
دسته : خورخه بورخس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌ها مدعی‌اند (گرچه احتمالش ضعیف است) که داستان را ادواردو، برادر جوان‌تر از برادران نلسون، بر سر جنازه کریستیان، برادر بزرگ‌تر، که به مرگ طبیعی در یکی از سال‌های 1890 در ناحیه مورون مرد گفته است. مطمئناً در طول آن شب دراز بی‌حاصل، در فاصله صرف ماته کسی باید آن را از کس دیگر شنیده باشد و آن را تحویل سانتیاگودابووه داده باشد، کسی که داستان را برای من تعریف کرد. سال‌ها بعد، دوباره آن را در توردرا جایی که همه وقایع اتفاق افتاده بود؛ برایم گفتند. داستان دوم، که به طرز قابل ملاحظه‌ای دقیق‌تر و بلندتر بود، با تغییر و تبدیلات کوچک و معمول داستان سانتیاگورا تکمیل نمود. من آن را می‌نویسم چون، اگر اشتباه نکرده باشم، این داستان مختصر و غمناک، نشان‌دهنده وضع خشن زندگی آن روزها در کناره‌های رودخانه پلاته است. من با دقت و وسواس زیاد آن را به ...
نویسنده: خورخه لوئیس بورخس

۱۲:۴۷:۱۷

غم‌باد

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناتاشا امیری‌,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناتاشا امیریبعد از مرگ‌ِ گیله‌خاتون‌ دخترهای‌ خانه‌ از پله‌های‌ سردابی‌ پایین‌ رفتند. تا او زنده‌ بود جرأت‌ قدم‌گذاشتن‌ به‌ آن‌جا را نداشتند. قفل‌ِ چمدان‌ کهنه‌ی‌ او راشکستند و در آن‌ تمام‌ چیزهایی‌ را پیدا کردند که‌ سال‌ها پیش‌ گم‌ کرده‌ بودند.
بزرگ‌ترین‌شان‌ گوش‌واره‌های‌ یاقوت‌ را در برابر آینه‌ روی‌ تاقچه‌، کنارتارهای‌ خاکستری‌ مو گرفت‌ و دختر سیاه‌موی‌ سی‌ و پنج‌ سال‌ قبل‌ را به‌ یادآورد که‌ از زیر سفیدی‌ تور، یاقوت‌ها بر خاج‌ گوش‌هایش‌ برق‌ می‌زد.
یکی‌ لنگه‌ی‌ کفشی‌ را بیرون‌ آورد که‌ با آن‌ در اولین‌ مهمانی‌ همراه‌ مردی‌رقصیده‌ بود و حالا پاپیون‌ رویش‌ کنده‌ شده‌ بود و پاشنه‌اش‌ لق‌ می‌خورد ودیگری‌ نامه‌ای‌ زرد شده‌ و بی‌فرستنده‌ که‌ هنوز فراموش‌ نکرده‌ بود کلمات‌مرکب‌ پس‌داده‌ و کم‌رنگش‌ دست‌خط‌ِ کیست‌....
نویسنده: ناتاشا امیری‌

۰۴:۲۸:۵۳

مؤمنان‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان آپدایک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در میهمانی‌ زن‌ِ پهلودستی‌اش‌ لیموناد زنجبیلی‌ مزمزه‌ می‌کند، هر چند می‌داند او طرفدار پر و پاقرص‌ وُدکا مارتینی‌ است‌. به‌ نوشابه‌ی‌ گازدار اشاره ‌می‌کند و می‌گوید: «چله‌روزه‌؟» زن‌ سرش‌ را به‌ علامت‌ تصدیق‌ تکان‌ می‌دهد. چشمانش‌ هم‌چون‌ تندیسی‌ آرام‌ است‌. مرد می‌داند او یک‌ مؤمنه‌ است‌. او هم ‌همین‌طور. اجازه‌ بدهید او را کِردو بنامیم‌.
کِردو در زیرزمین‌ کلیسایی‌ است‌. هم‌راه‌ با چهار بانوی‌ سال‌خورده‌، عضو کمیته‌ی‌ کلیسای‌ چرچ‌ هریتیج‌ است‌. مشکل‌شان‌ این‌ است‌ که‌ قصد دارند به ‌کلیسای‌ جدیدی‌ با دیوارهای‌ پلاستیک‌ سفید نقل‌ مکان‌ کنند و نمی‌دانند با این‌همه‌ اسباب‌ و اثاثه‌ی‌ کهنه‌ی‌ مذهبی‌ ...
نویسنده: جان‌ آپدایک‌


۰۲:۴۲:۳۱

جادکمه‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا گودرزی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چاقوش‌ ضامن‌دار نبود، از آن‌ بی‌ضامن‌های‌ کار درست‌ هم‌ نبود که‌ بیارزد دست‌ بگیری‌ یا تو دست‌ بچرخانی‌. از آن‌ها بود که‌ فقط‌ به‌ درد خیار پوست ‌کندن‌ می‌خورد و زیر ناخن‌ پاک ‌کردن‌. اما طرف‌ اصلاً حالی‌ش‌ نبود، انگار قمه‌ی‌ دودَم‌ دستش‌ گرفته‌ بود که‌ هی‌ پایین‌ بالاش‌ می‌کرد و به‌جای ‌نگاه‌ کردن‌ به‌ پرده‌، این‌طرف‌ آن‌طرف‌ را دید می‌زد. او مثل‌ ما سانس‌ دومش ‌نبود تا عین‌ِ من‌ هی‌ سر به‌ این‌ور آن‌ور بچرخاند که‌ کی‌ چُرت‌ دایی‌ محمود پاره‌ می‌شود، بلند می‌شویم‌ می‌زنیم‌ بیرون‌.
آن‌دو همین‌ ده‌ دقیقه‌ پیش‌ با آن‌ بوی‌ چسب‌ یا نمی‌دانم‌ تینری‌ که‌ ازشان ‌بلند بود یک‌بری‌ از جلو پای‌ ما رد شده‌ بودند و طرف‌ هم‌ با آن‌ قد و هیکل‌ عین‌ِ بولدوزرش‌ پنجه‌ی‌ پای‌ مرا طوری‌ لگد کرده‌ بود که‌ نفس‌ تو سینه‌ام‌ گیر کرده‌ بود و یک‌ دقیقه‌ای‌ همان‌جا مانده‌ بود. اما مگر ...
نویسنده: محمدرضا گودرزی‌

۱۲:۳۱:۲۸

هی‌هی‌، جبلی‌، قُم‌ قُم‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : رضا دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمانی‌ که‌ مرحوم‌ کلنل‌ محمدتقی‌ خان‌ سلاح‌ برداشته‌ بود و بر سرتاسر شمال‌ خراسان‌ می‌تازید، کلب‌ حاجی‌ هنوز کلب‌ حاجی‌ نشده‌ بود و بین‌ امنیه‌های‌ کلنل‌ به‌ «حاجی‌ بعد از این» معروف‌ بود. اسم‌ اصلی‌ کلب‌ حاجی‌، همان‌وقت‌ها هم‌ حاجی‌ رقیه‌بانو بود. چون‌ پدرش‌ خیلی‌ پیش‌ از آن‌که‌ کلب‌حاجی‌ بتواند تفنگ‌ به‌دست‌ بگیرد و برای‌ خودش‌ مردی‌ بشود، زده‌ بود به‌چاک‌ محبت‌ و دیگر کسی‌ اثری‌ از آثارش‌ ندیده‌ بود، حاجی‌ را به‌ اسم‌ مادرش‌ صدا می‌کردند. اما از وقتی‌ حاجی‌ پشت‌ لبش‌ از آب‌ بقا سبز شد و بینی‌ یکی ‌دوتا از بچه‌های‌ گردن‌کلفت‌ در و همسایه‌ را له‌ و پخش‌ کرد، دیگر کسی‌ جرأت‌ نمی‌کرد جلو رویش‌ او را حاجی‌ رقیه‌ بانو بگوید و این‌طور اسم ‌بردن ‌از او ماند برای‌ پشت‌ سرش‌؛ تا این‌که‌ حاجی‌ زد و رفت‌ امنیه‌ شد و برای‌همیشه‌ چه‌ پشت‌ سر و چه‌ جلو رو شد حاجی‌ تنها....
نویسنده: رضا دانشور

۰۳:۲۷:۱۲

ردیابی «بنگ»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است....
نویسنده: رنه ریس اوبر

۰۳:۱۷:۵۵

بنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه معلوم همه سفید بدن برهنه سفید یک متر پاها چسبیده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمین سفید یک متر مربع نادیده هرگز. دیوارهای سفید یک متر در دو متر سقف سفید یک متر مربع نادیده هرگز. بدن برهنه سفید ثابت فقط چشم‌ها اندکی. رد پاها درهم ریختگی‌ها خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست رو به جلو پاها سفید پاشنه‌ها چسبیده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفید تابان. بدن برهنه سفید ثابت هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها-در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا سفید بر سفید. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون....
نویسنده: ساموئل بکت (Samuel Beckett)
مترجم: منوچهر بدیعی


۱۱:۵۹:۲۶

آواز فواره‌ی‌ آب‌ و گنجشک‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : حسن‌ اصغری‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حسن اصغریپیرمرد آوای‌ پسر را شنید که‌ از راه‌پله‌ها بالا می‌آمد و از لای‌ در هال‌ به‌درون‌ اتاق‌ می‌افتاد و روی‌ دیوار و سقف‌ می‌لغزید و مثل‌ شکلی‌ سایه‌وارجلو قاب‌ پنجره‌ می‌ایستاد. با صدای‌ فواره‌ی‌ آب‌، خواب‌ دید که‌ بیدار شده‌است‌ و احساس‌ کرد، قلب‌اش‌ دارد توی‌ سرش‌ می‌چرخد و او تپش‌ تند آن‌را می‌شنود. صدای‌ فواره‌ی‌ آب‌ بالاسرش‌ بود و او باز همان‌ گنجشک‌کوچک‌ خاکستری‌ را دید که‌ توی‌ مردمک‌ چشم‌های‌ پسر نشسته‌ بود و باچشمان‌ عسلی‌ رنگ‌اش‌ به‌ او زل‌ می‌زد. پیرمرد به‌ قاب‌ عکس‌ پسر نگاه‌ کردکه‌ روی‌ تاقچه‌ بود و پیرزن‌ داشت‌ به‌ آن‌ نگاه‌ می‌کرد. پیرمرد گفت‌:
«اون‌ عکس‌ نیست‌ نرگس‌. یه‌ گنجشک‌ واقعیه‌.»
پیرزن‌ لبخند زد و دست‌ دراز کرد و گنجشک‌ را از توی‌ مردمک‌ چشم‌عکس‌ بیرون‌ آورد و پر داد طرف‌ پنجره‌....
نویسنده: حسن‌ اصغری‌

۰۱:۱۵:۳۱

روگذر عابر پیاده‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا الیاتی‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ضربه‌ای‌ به ‌در خورد. سارا روی‌ صندلی‌ چرخید طرف‌ صدا. زن‌ چاق ‌آبی‌پوش‌ که‌ چهارچرخه‌اش‌ را می‌آورد گفت‌ «سلام‌»، و آن‌ را هل‌ داد طرف‌ تخت‌ خالی‌ کنار پنجره‌. پرده‌ها را عقب‌ کشید. ملافه‌های‌ به‌هم‌ ریخته‌ را از روی‌ تخت‌ جمع‌ کرد. ملافة‌ تاشده‌ای‌ رویش‌ انداخت‌.
- دخترته‌؟
- بله‌
- چیزی‌ خورده‌؟
- چه‌ می‌دونم‌، قرصای‌ اعصاب‌ منو.
- امان‌ از دست‌ دخترای‌ این‌ دوره‌ زمونه‌. با نامزدش‌ به‌هم‌ زده‌؟
سارا چیزی‌ نگفت‌. فقط‌ ناخن‌هایش‌ را جوید و به‌ گنجشک‌های‌ چنار آن‌سوی‌ پنجره‌ که‌ به‌ آسمان‌ ابری‌ پر می‌کشیدند خیره‌ نگاه‌ کرد....
نویسنده: میترا الیاتی‌

۱۱:۰۳:۰۷

بقال‌ خرزویل‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد....
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۱:۴۱:۰۵

داستان بر دار کردنِ حسنک وزیر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ابوالفضل بیهقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بر دار کردن این مرد، و پس به شرح قصه شد. امروز که من این قصه آغاز می‌‌کنم، در ذی‌الحجة سنة خمسین و اربعمائه، در فرّح روزگار سلطان معظّم، ابوشجاع فرخزاد بن ناصر دین‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه، از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌ای افتاده، و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وی رفت گرفتار. و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ‌حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وی می‌‌بباید رفت و در تاریخی که می‌‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربُّدی کشد، و خوانندگان این تصنیف گویند:«شرم باد این پیر را!» بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند....
نویسنده: ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی

۱۲:۳۷:۱۲

در ستایش عقل

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا بیگی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی روزگاری مردی شترسوار در بیابان می گذشت.به محله ای رسید که کاروان ها در آن جا اطراق می کردند.کاروانسرا خالی بود،اما پیدا بود که تازه کاروان گذشته است. بادشعلة اجاق را گیرانده وبه خرمن هیزم های گوشة کاروانسرا انداخته بود. مرد چوب کشید و به جان آتش افتاد تا آتش را از خرمن هیزم جدا کند. درست وسط آتش چشمش به مار بزرگی افتاد که گرفتار شده و از هیچ طرف راه فرار ندارد. دل مرد به رحم آمد. با خودش گفت: شاید عمر این فلک زده به سر نیامده است که من سر راهش سبز شده ام خدا را خوش نمی آید همین طور او را به حال خودش بگذارم.
توبره اش را از کول گرفت.آن را به سر چوب بلندی گره زد و داخل آتش برد....
نویسنده: محمدرضا بیگی

۱۱:۲۳:۱۲

غذا خوردن‌ آلمانی‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.
سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌....
نویسنده: کاترین‌ منسفیلد

۱۲:۰۳:۵۱

برف‌های کلیمانجارو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی «نگاجه‌نگایی» یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌ شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت: «خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده.»
«جدی می‌گی؟»
«آره. باوجودی این، از بوش معذرت می‌خوام، حتما نارحتت می‌کنه.»
«نه، فکرشو نکن، اصلا فکرشو نکن.»
مرد گفت: «نگاه‌شون کن، می‌خوام ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌ها رو می‌کشونه اینجا؟»
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۱۲:۲۳:۴۰

عافیت

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باد گرم باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟
اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیردبی‌فایده است….
نویسننده: بهرام صادقی

۱۱:۱۵:۲۳

این طرف بیا، اره کش!

آرشيو نظرات (0)
دسته : هیوس دل کورال
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داشتم در کناره رودخانه «کوکا» بین «آنتیوکیا» و «سوپتران» کشت و زرعی به راه می‌انداختم. سیمون پرز را به عنوان مباشر استخدام کردم. سی سال داشت ولی بیست سال از عمرش را در نبردی دائمی و بیرحمانه با طبیعت سپری کرده بود، بی آن که از هیچ شکست مهلکی رنج برده باشد.
مشکل برایش وجود خارجی نداشت. هر وقت پیشنهاد کار دشواری می‌کردم که قبلاً انجام نداده بود با سرخوشی همیشگی‌اش جواب می‌داد «مطمئن باش از عهده‌اش بر می‌آیم.»
یک روز بعد از ظهر شنبه، بعد از آن که کسانی را که در دامداری کمک‌مان می‌کردند مرخص کردیم، به گپ زدن در ایوان مشغول شدیم و در موردکارهایی که قرار بود هفته بعد انجام بدهیم با هم مشورت کردیم. آن طور که حساب کرده بودم، احتیاج به 20 قطعه الوار داشتیم تا کار زه‌کشی را به جایی برسانیم، اما کسی را نداشتیم که ...
نویسنده: هیوس دل کورال

۱۱:۳۰:۲۸