کنار ساحل دریاچه قایق پارویی دیگری هم پهلو گرفته بود. دو نفر سرخپوست منتظر ایستاده بودند. نیک و پدرش در پاشنهی قایق نشستند و سرخپوستها قایق را از ساحل هل دادند به طرف دریاچه و یکی از آنها پرید تو تا پارو بزند. عمو جرج هم در پاشنهی قایق پارویی اردوگاه نشست. سرخپوست جوان آن را هم هل داد و پرید تو، تا برای عمو جورج پارو بزند.
قایقها در تاریکی شب روانهی دریاچه شدند. نیک، در هوای مهآلود، صدای پاروی قایقی دیگر را که از آنها خیلی جلوتر بود، میشنید....
... سرخپوستها با ضربات کوتاه و سریع پارو میزدند. نیک توی بغل پدرش لم داده بود. روی دریاچه هوا سرد بود. سرخپوستی که قایق آنها را میراند تند پارو میزد، اما در آن هوای مهآلود، قایق جلویی مدام فاصلهاش را بیشتر میکرد.
نیک پرسید: «بابا کجا میریم؟»
نویسنده: ارنست همینگوی
مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمیتونم.»
- «منظورت اینه که نمیخوای دربارهش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمیتونم. منظورم همینه.»
- «منظورت اینه که نمیخوای دربارهش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
- «نمیخوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش میخواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ای.» ...
... اول وقت بود و بجز متصدی نوشگاه و آن دو نفر که با هم در گوشهی کافه سر میز نشسته بودند کسی در کافه نبود. آخرهای تابستان بود و آنها هر دو برنزه شده بودند، بنابراین ظاهرشان نشان نمی داد که پاریسی باشند. دختر کت و شلوار توئیدی پوشیده بود،
پوستش قهوهای مایل به طلایی یکدست بود،گیسوان بلوندش کوتاه بود و از توی پیشانیاش به زیبایی بالا زده بود. مرد نگاهش کرد.
گفت: «من این دختره رو میکشم.»
دختر گفت:«این کارو نکن.» دستهای دختر زیبا بود و مرد چشم از آنها برنمیداشت. دستها باریک و قهوهای و بسیار زیبا بود.
- «این کارو میکنم. به خدا قسم میکنم....
نویسنده: ارنست همینگوی
نیک بلند شد. چیزیاش نشده بود. به چراغهای آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را میپیمود و از دید خارج میشد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاجهای سیاه.
زانویش را لمس کرد. شلوارش پاره شده بود و پوست روی زانویش ورآمده بود. دستهایش خراشیده شده و زیر ناخنهایش پر از دانههای ماسه و خرده چوبهای نیم سوخته بود. به آنطرف ریلها رفت، از شیب کوتاه پایین آمد و به آب رسید و دستهایش را شست. ...
... آنها را به دقت در آب سرد شست و کثافت را از زیر ناخنهایش بیرون آورد و بعد چمباتمه زد و زانویش را آب کشید.
ترمزبان حرامزادهی پست فطرت. یکروز بالاخره گیرش میآورد. بالاخره بههم میرسیدند. ناکس کلک قشنگی به نیک زده بود. گفته بود: «بیا اینجا پسر، بیا میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
بدجوری گول خورده بود، شوخی کثیفی با او کرده بود. دیگر محال بود که از این کلکها بخورد.
«بیا اینجا پسر، بیا میخوام یه چیزی بهت نشون بدم.» بعد شترق و چهاردست و پا کنار ریلها فرود آمده بود.
نیک چشمش را مالید. ورم بزرگی داشت آماس میکرد. حتماً دور چشمش کبود میشد...
نویسنده: ارنست همینگوی
«ننه جون شما هیچ کدوم یادتون نمیآدش. منو تازه دو سه سال بود به خونه شوور فرستاده بودن. حاج اصغرمو تازه از شیر گرفته بودم و رقیه رو آبستن بودم ...»
خاله این طور شروع کرد. یکی از شب های ماه رمضون بود که او به منزل ما آمده بود و پس از افطار، معصومه سلطان، قلیان کدویی گردویی گردن دراز ما را - که شب های روضه، توی مجلس بسیار تماشایی است - برای او آتش کرده بود ؛ و او در حالی که نی قلیان را زیر لب داشت، این گونه ادامه میداد : .....
..... «... تو همین کوچه سیدولی - که اون وقتا لوح قبرش پیدا شده بود و من خودم با بیم رفتیم تموشا، قربونش برم ! - رو یه سنگ مرمر یه زری، ده پونزده خط عربی نوشته بودن. اما من هرچه کردم نتونستم بخونمش. آخه اون وقتا که هنوز چشام کم سو نشده بود، قرآنو بهتر از بی بیم میخوندم. اما خط اون لوح رو نتونستم بخونم. آخه ننه زیر و زبر که نداش که ... آره اینو میگفتم. تو همون کوچه، یه کارامسرایی بودش خیلی خرابه، مال یه پیرمردکی بود که هی خدا خدا میکرد، یه بنده خدایی پیدا بشه و اونو ازش بخره و راحتش کنه ...»
خاله پس از آن که یک پک طولانی به قلیان زد و معلوم بود که از نفس دادن قلیان خیلی راضی است، و پس از اینکه نفس خود را تازه کرد، گفت :
«... اون وقتا تو محل ما یه دختر ترشیده ای بود ...
نویسنده: جلال آل احمد
ظهر که از مدرسه برگشتم بابام داشت سرحوض وضو میگرفت، سلامم توی دهانم بود که باز خورده فرمایشات شروع شد:
- بیا دستت را آب بکش، بدو سر پشتبون حولهی منو بیار.
عادتش این بود. چشمش که به یک کداممان میافتاد شروع میکرد، به من یا مادرم یا خواهر کوچکم. دستم را زدم توی حوض که ماهیها در رفتند و پدرم گفت:
- کره خر! یواشتر .....
.... و دویدم به طرف پلکان بام. ماهیها را خیلی دوست داشت. ماهیهای سفید و قرمز حوض را. وضو که میگرفت اصلا ماهیها از جاشان هم تکان نمیخوردند. اما نمیدانم چرا تا من میرفتم طرف حوض در میرفتند. سرشانرا میکردند پایین و دمهاشان را به سرعت میجنباندند و میرفتند ته حوض. این بود که از ماهیها لجم میگرفت. توی پلکان دو سه تا فحش بهشان دادم و حالا روی پشت بام بودم. همه جا آفتاب بود اما سوزی میآمد که نگو. و همسایهمان داشت کفترهایش را دان میداد. حوله را از روی بند برداشتم و ایستادم ...
نویسنده: جلال آل احمد
در پوست عاریتیاش شخصی شوخ در او بیدار میشد، اما در پوست حقیقیاش دیگر نمیشد گفت شخصی است. آنقدر خود را در دنیا غریبه میدیدید. روی صحنه همهی مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه ....
مهدی سیاه در آیینه نگاه کرد. شنل قرمز را از سر میخ برداشت و روی لباسهایش پوشید. گفت : «دیگه حاضریم. اما ای خواجهسرای دربار خلیفه کو شلاقت؟» شلاق را سر میخی که لباس خلیفه به آن آویزن بود پیدا کرد و برداشت. مهدی سیاه زودتر از همهی بازیگران میآمد، زیرا سیاه کردن صورت و دستها و گردنش مدتی طول میکشید و تازه، شستن سیاهیها از «سیاهکاری» هم سختتر بود. ناچار دیرتر از همه هم میرفت.
در کوتاهی که اطاق پشت صحنه را به تالار تماشاخانه میپیوست، باز شد و این اطاق پشت صحنه، دالان درازی بود با همهی مشخصات یک دالان. جوان کوتاه قدی که موی مجعد داشت دولا شد و تو آمد. سیاه رودرروی او قرار گرفت. گفت: «تو دیگه کی هستی؟ داش من، کسی نمیتونه تو صورتخونه بیاد.» و سوییچ چراغ را زد و چراغ پرنوری صورتخانه را روشن کرد. به مرد کوتاه قد نگاه کرد و گفت: «تو دیگه کدوم جونوری؟ ای خدا انگار میخوام بترسم. انگشترشو باش، کلهی مرده روشه. سنجاق کراواتش رو ببین. الماسه. با این دنگوفنگ تو این طویله دنبال کدوم آخور میگردی؟» و خندید و خندید و شلاقش را بلند کرد. مرد جوان پرسید: «تو مهدی سیاه معروفی؟»
- مهدی سیاه هستم، ...
نویسنده: سیمین دانشور
پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاریها، کامیونها، مردها، زنها و بچهها از روی آن میگذشتند. گاریها که با قاطر کشیده میشدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا میرفتند، سربازها پره چرخها را میگرفتند و آنها را به جلو میراندند. کامیونها به سختی به بالا میلغزیدند و دور میشدند و همه پل را پشت سر میگذاشتند. ...
... روستاییها توی خاکی که تا قوزکهایشان میرسید به سنگینی قدم بر میداشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود؛ آنقدر خسته بود که نمیتوانست قدم از قدم بردارد.
من مأموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاریها آنقدر زیاد نبودند و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده میگذشتند. اما پیرمرد هنوز آنجا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»
گفت: «سان کارلوس.» ...
نویسنده: ارنست همینگوی
زادروز: ۲۶ فوریه ۱۸۰۲ در بزانسون
درگذشت: ۲۲ مه ۱۸۸۵ در پاریس
آرامگاه: پانتئون نزدیک پارک لوگزامبورگ
ملیت: فرانسوی
سبک: رمانتیسیسم
معرفی:
ویکتور ماری هوگو بزرگترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه و نیز داستاننویس، درامنویس و بنیانگذار مکتب رومانتیسم است؛ آثار او به بسیاری از اندیشههای سیاسی و هنری رایج در زمان خویش اشاره دارد از برجستهترین آثار او میتوان به بینوایان، گوژپشت نتردام و شمار زیادی مجموعه شعر اشاره کرد. وی همچنین چندین نمایشنامه نوشتهاست.
کودکی و نوجوانی:
هوگو سومین پسر کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسواز تره بوشه بود. وی به شدت زیر نفوذ و تاثیر مادر قرار داشت. مادر او از شاهدوستان و از پیروان متعصب آزادی به شیوه ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع توانست ستایش و علاقهی فرزندش را نسبت به خود برانگیزد. سالهای کودکی ویکتور در کشورهای گوناگون سپری شد. به مدت کوتاهی در کالج نجیبزادگان در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه تحت آموزش معلم خصوصی خود پدر ریوییر، کشیش بازنشسته قرار گرفت. در سال ۱۸۱۴ به دستور پدر وارد پانسیون کوردییر شد که بخش اعظم تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراند. تکالیف مدرسه مانع از ...
منبع: http://fa.wikipedia.org
تمام حقوق متعلق به بلاگـتـرین می باشد.