داستان کوتاه
ادبیات داستانی ایران و جهان

روی پل

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاینریش بل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم. کار من شمردن مردمی است که از روی پل عبور می‌کنند. آن‌ها خیلی دلشان می‌خواهد که نتیجه‌ی فعالیتشان را با ارقام ثابت کنند و از این کار پوچ لذتی فراوان می‌برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می‌کند، و من اعداد را روی هم می‌گذارم تا بتوانم غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیشکش‌شان  کنم.
اما آمار آن‌ها درست نیست. متأسفم، ولی آمارشان درست نیست. و من باوجود آن‌که می توانم این احساس را در دیگران ایجاد کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آن‌چه مرا در خفا خوشحال می‌کند، این است که گاهی ...
نویسنده: هانریش بل

۱۲:۱۸:۳۶

نمایش‌نامه‌ی کمدی جیجک علیشاه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ذبیح بهروز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مفخر‌الشعرا در یکی از تالارهای دربار
(صدر اعظم، مورخ‌السلطان، مفخر‌الشعرا ندیم دربار و چند نفر دیگر ایستاده‌اند با هم حرف می‌زنند، کریم شیره‌ای داخل می‌شود.)
کریم شیره‌ای (با لهجه‌ی اصفهانی):
آقایان وزرا، آقایان امرا سلام علیکم و قلبی لدیکم!!
صدراعظم (با صدای کلفت و با تکبر): علیکم‌السلام حاجی کریم! احوالت چطوره؟
کریم شیره‌ای (دستش را با دهنش تر می‌کند و می‌زند به گردنش): آقای صدراعظم میندازیم.
صدراعظم (رویش را برمی‌گرداند، اخم می‌کند، چیزی نمی‌گوید.)
امیر دواب (داخل می‌شود و تعظیم می‌کند به صدراعظم، با لهجه‌ی ترکی ایلاتی): سلامون علیکم!
بعد به مفخر‌الشعرا و کریم شیره‌ای چپ‌چپ نگاه می‌کند و رویش را برمی‌گرداند.
صدراعظم: علیکم‌السلام! آقای لله‌باشی احوال شریف؟
امیر دواب: از مرحمت شوما بوسیار خوب است....
نویسنده: ذبیح بهروز

۰۸:۰۴:۳۰

اولتن پارک

آرشيو نظرات (0)
دسته : بلیک ماریسن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک‌شنبه‌ای است داغ در سپتامبر 1959، و در چشر متوقف مانده‌ایم. جلوتر از ما ماشین‌ها تا جایی که چشم کار می‌کند، تا خم جاده، صف کشیده‌اند. ده دقیقه است که از جایمان تکان نخورده‌ایم. همه ماشین‌هایشان را خاموش کرده‌اند، و حالا پدرم هم همین کار را می‌کند. در سکوت ناگهانی می‌توانیم صدای ناله‌ی دوردست را بشنویم که حتماَ صدای نخستین مسابقه‌ی بعدازظهر است، مسابقه‌ی ده دوری ماشین‌های استیشن. یک و ربع است. یک ساعت دیگر راننده‌ها برای مسابقه‌ی اصلی، کاپ طلا، آماده خواهند شد- گراهام هیل، جک برابام، روی سالوادوری، استرلینگ ماس و جواکیم بونیر. پدرم همیشه عاشق ماشین‌های تندرو بوده، و مسابقات اتومبیل‌رانی تازه در بریتانیا طرف‌دارهای پر و پاقرص پیدا کرده، و ما هم برای همین با صدها ماشین دیگر در این جاده‌ی خاکی بیرون شهر گیر کرده‌ایم.
پدرم از انتظار در صف خوشش نمی‌آید. عادت کرده که بیمارانش صف بکشند تا او را ببینند، اما خودش عادت ندارد در صف منتظر بماند....
نویسنده: بلیک ماریسن

۰۹:۲۳:۵۳

تابستان همان سال

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر تقوایی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آخرهای تابستان عده‌ای را ول کردند. شاید آدم‌های بدبین باورشان نشود که همه جا پر بود و جایی نبود و این بود که ما را هم ول کرده بودند. دوباره برگشتیم اسکله. همه‌مان برنگشته بودیم. چند ماه پیشتر خیلی‌ها را دیده بودیم افتاده بودند زمین. آمبولانس‌های سیاه بارشان می‌کردند و روی نوار سیاه آسفالت‌ها می‌رفتند به مرده‌شوی‌خانه.
شنیده بودیم مرده‌شوی‌خانه، بعضی‌ها زحمتی نداشتند، چاله‌های بزرگ پشت قبرستان برای این‌ها بود. این را هم شنیده بودیم. چندتایی را هم دیده بودیم ریخته بودند توی آمبولانس‌های سفید. زوزه‌ی زخمی‌ها را نمی‌شد شنید. آمبولانس‌ها را می‌دیدم که تند می‌رفتند و جیغ می‌کشیدند. جیغ‌ها انگار ناله‌ی زخمی‌ها که جمع‌شده باشد و از بوق آمبولانس بزند بیرون. خودم را تخت کمر انداخته بودند کف یکی از همین‌ها و از چهارراه تا در بیمارستان جار کشیده بود. از جلو ج.‌خانه هم رد شده بود گویا آن‌جا هم خبرهایی بود که یکی‌ دو نفر را انداختند بالا. کارگری‌ با چشم‌های‌ خودش شش تا را دیده بود که با برانکار از در پشت بیمارستان برده بودند بیرون، توی‌ آمبولانس سیاه. راستش به چشم‌های‌ کارگر نمی‌شد اعتماد کرد. بعضی‌ها عادتشان است خیلی‌ چیزهای‌ بزرگ را کوچک ببینند....
نویسنده: ناصر تقوایی

۰۹:۴۶:۵۷

دنیای داستانی پاتریک مودیانو

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو1؛ نقاشی خاطرات، لذتِ خواندن                  
کار نویسندگی پاتریک مودیانو به دو دوره‌ تقسیم می‌شود که با دو لحظه‌ی کاملاً مشخص از زندگی شخصی او در ارتباط هستند. از اولین رمانِ مودیانو؛ میدان اِتوال (1968) تا رمانِ خیابان مغازه‌های تاریک (1978)، تمام آثار او درباره‌ی دوره‌ی اشغال فرانسه  و جنگ الجزایر هستند. نویسنده‌ی جوانِ این دوره‌ی ده ساله تقریباً تمام جوایز ادبی فرانسه را به خود اختصاص می‌دهد: جایزه‌های فئنِون و روژه نیمیه برای رمانِ میدان اِتوال، جایزه‌ی بزرگ آکادمی فرانسه برای رمانِ بلوارهای کمربندی (1972) و سرآخر جایزه‌ی گنکور برای رمانِ خیابان مغازه‌های تاریک. او در کنار رمان، به دیگر فرم‌های ادبی هم رو می‌آورد: نمایشنامه (لاپولکا2)، فیلمنامه (لاکومب لوسین3 که در سال 1974 لویی مال4 فیلمی بر اساس آن ساخت)، گفتگو (با امانوئل برل5) و همین‌طور کتاب‌هایی که کمابیش حالت زندگی‌نامه دارند (سند ازدواج). در این دوره، دل‌مشغولی مودیانو تراژدی‌های جنگ جهانی دوم (به‌ویژه دوره‌ی اشغال فرانسه) و جنگ الجزایر است. تم‌های اصلی این دوره عبارتند از: ...
منبع: www.asnouri.blogfa.com

۰۳:۲۷:۱۷

کتاب‌شناسی پاتریک مودیانو در ایران

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو، نویسنده فرانسوی که امروز به عنوان 107‌امین نویسنده و شاعر جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرد، در ایران هم نویسنده شناخته شده‎ای است و چندین رمان از او به فارسی ترجمه شده است.
به گزارش ایسنا، پاتریک مودیان زاده سال 1945 در فرانسه است. او کودکی سختی داشته، پدرش اغلب خانه نبود و مادرش در آسایشگاه به سر می‌برد. در این دوران او با برادرش صمیمی است. برادرش در ده‌سالگی بر اثر بیماری می‌میرد و مودیانو آثاری را که از سال 1967 تا سال 1982 نوشته، به برادرش تقدیم کرده است.
مودیانو جزو نویسندگانی است که شاید کمتر کسی فکر می‌کرد که امسال به عنوان برنده جایزه نوبل معرفس شود، اما آکادمی نوبل باز هم با انتخاب خود کتاب‌خوانان و اهالی ادبیات را غافل‌گیر کرد....

۰۳:۲۴:۱۶

نگاهی به رمان «محله گمشده»

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو جزو بهترین نویسندگان حال حاضر فرانسه محسوب می‌شود و با نگاهی به کارنامه هنری او می‌توان به سرعت دریافت نویسنده بسیار پرکاری است.
روزنامه تهران امروز: پاتریک مودیانو جزو بهترین نویسندگان حال حاضر فرانسه محسوب می‌شود و با نگاهی به کارنامه هنری او می‌توان به سرعت دریافت نویسنده بسیار پرکاری است.
او بین سال‌‌های 1968 تا 1978 که نویسنده جوانی محسوب می‌شده تقریبا تمامی جوایز ادبی فرانسه را به خود اختصاص داده است: جایزه‌های فئنِون و روژه نیمیه برای رمان میدان اِتوال، جایزه بزرگ آکادمی فرانسه برای رمان بلوارهای کمربندی (1972) و جایزه گنکور برای رمان خیابان مغازه‌های تاریک.
در میان آثار او علاوه بر ده‌ها رمان، می‌توان نمونه‌هایی از فرم‌های ادبی دیگر نیز یافت: نمایش‌نامه (لاپولکا2)، فیلم‌نامه (لاکومب لوسین3 که در سال 1974 لویی مال4 فیلمی بر اساس آن ساخت)، گفت‌وگو (با امانوئل‌برل5) و همینطور کتاب‌هایی که کمابیش حالت زندگی‌نامه دارند (سند ازدواج)....

۰۳:۲۰:۵۳

پاتریک مودیانو

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاتریک مودیانو (به فرانسوی: Patrick Modiano) (زاده ۳۰ ژوئیه ۱۹۴۵) نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس قرن بیستم میلادی اهل بولونی بیانکور فرانسه و برنده جایزه نوبل ادبیات در سال ۲۰۱۴ است. این نویسنده ۶۹ ساله یکی از چهره‌های مهم ادبی فرانسه محسوب می‌شود.
مودیانو از مادری بلژیکی و پدری یهودی اهل ایتالیا در سال ۱۹۴۵ به دنیا آمده است وی از چهره‌های نوجوی ادبیات مدرن فرانسه شناخته می‌شود که آثارش هم تحسین منتقدان ادبی را برانگیخته و هم خوانندگان فراوان دارد. مودیانو از نویسندگان پرکار به شمار می‌رود و برخی از کارهای او به فیلم نیز برگشته است. جایزه بزرگ آکادمی فرانسه برای ادبیات در سال ۱۹۷۲ نصیب وی شد....

۰۳:۱۸:۳۳

«پاتریک مودیانو» فرانسوی برنده نوبل ادبیات شد

آرشيو نظرات (0)
دسته : پاتریک مودیانو,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«پاتریک مودیانو» نویسنده سرشناس فرانسوی، به عنوان برنده صد و یازدهمین جایزه نوبل ادبیات معرفی شد.
«پاتریک مودیانو»، نویسنده فرانسوی برنده جایزه نوبل ادبیات شد. پاتریک مودیانو گرچه مدرک تحصیلی بالاتر از دیپلم نگرفت ولی با کمک یکی از معلم‌هایش با نام «رمون کنو» که نویسنده معروف فرانسوی و از دوستان مادرش بود، وارد دنیای ادبیات شد.
«مودیانو» متولد 1945 است و رمان «میدان اتویله» در سال 1968 به عنوان نخستین اثر منتشر شده از وی به چاپ رسید.این نویسنده در گذشته با جوایزی همچون جایزه بزرگ رمان آکادمی فرانسه (1972) و جایزه پریکس گنکورت (1978) مورد تقدیر قرار گرفته است....

۰۳:۱۵:۵۰

خروسِ سفید

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز ویلیام گوین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو موی دماغ زندگیِ بانو مرسی ساموئلز را تا مرز جنون کشانده بودند. اوّلی بابابزرگ ساموئلز بود که می‌بایست سال‌ها پیش مرده باشد و به جایش دو سالی می‌شد که سر و مر و گنده، توی صندلی چرخ‌دارش، در خانه‌ی بانو مرسی چرخ می‌خورد. سال اولی که بابا بزرگ آمد تا با آن‌ها زندگی کند، سلامتی ازش می‌بارید و محتمل بود که عمرش دراز باشد. اما در میانه‌ی سال دوم، لاغر شد و به سرفه افتاد و برای همین بعضی دوشنبه‌ها بانو ساموئلز و شوهرش، واتسن، فکر می‌کردند که عمر بابابزرگ به آخرهفته قد نمی‌دهد ولی او هم‌چنان چرخ می‌زد و چرخ می‌زد و اصلاً هم اهلِ مردن نبود.
دومین چیزی که مرسی ساموئلز را دیوانه می‌کرد دردسری تازه بود که کم‌کم داشت هولناک هم می‌شد. خروسِ سفیدِ ولگردی که تمام روز، و بدتر از آن، از صبح زود قوقولی‌قو می‌کرد و هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده، اما به هر حال بود، و به قوقولی‌قوی همه‌ی خروس‌های دور و نزدیک جواب می‌داد و آن‌ها هم باهاش دم می‌گرفتند. نه تنها صیحه‌اش گوش‌خراش بود بلکه بر باغچه‌ی بنفشه هم چنگال می‌کشید و ...
نویسنده: چارلز ویلیام گوین

۱۱:۰۸:۴۱

شنل

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در یکی از ادارات دولتی... اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچ‌کس به اندازه‌ی کارمندان اداری، صاحب‌منصبان، افسران هنگ یا به‌طور‌کلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست. امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان می‌شود اهانتی به کل جامعه تلقی می‌کنند. نقل می‌کنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقأ به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح می‌کند و در این شکایت با قاطعیت مدعی می‌شود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به‌نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است. و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشته‌هایی بسیار خیال‌انگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشته‌ها، تقریباً هر ده صفحه یک‌بار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل به‌میان می‌آمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوء‌تفاهم بهتر است اداره‌ی مذبور را “یک اداره” بنامیم....
نویسنده: نیکلای گوگول

۰۶:۵۹:۳۹

تاریخچه‌ی مختصرِ مردگان

آرشيو نظرات (0)
دسته : کوین بروکمایر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هنگامی که مرد نابینا به شهر رسید، مدّعی شد که در سفرش از بیابانی از شن جان‌دار گذر کرده است. گفت اوّلش مُرده و بعد (شَتَرق!) بیابان. داستان را برای هرکس که گوش می‌داد تعریف می‌کرد. هم زمان گردنش را کج کرده بود تا صدای قدم‌های مردم را دنبال کند. بارشی از خاک سرخ از ریش‌اش فرو می‌ریخت. می‌گفت که بیابان برهنه و متروک بوده، و همچون ماری برایش ‌هیس می‌کشیده. روزها و روزها پیاده می‌رفته تا اینکه تپه ماهوری زیر پایش از هم فروپاشیده و موجی از شن‌ آن‌چنان به سمتش خیز برداشته که به صورتش برخورد کرده است. سپس همه چیز ساکن شده و همچون قلبی شروع به تپیدن کرده بود. صدا از هر چیزی که تا کنون شنیده بود واضح‌تر می‌نمود. می‌گفت فقط در همان لحظه بود که، در حالی‌که میلیون‌ها شن نوک‌تیز می‌خورده توی صورتش ،حقیقتاً پی می‌بَرد که مرده است.
جیم سینگر، که مدیریت یک مغازه‌ی ساندویچ فروشی را در بافتِ تاریخی شهر بر عهده داشت، می‌گفت که ...
نویسنده: کوین بروکمایر

۰۶:۲۸:۵۷

در این شماره

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به پیروی از شیوه ی مرسوم کشورهای بزرگ، هیئت تحریریه ی ماهنامه ی سنگین “ تندباد “ تصمیم گرفت مشروح مذاکرات جلسه های فوق العاده ی خود را ثبت و ضبط کند و نگارنده که با منشی جوان و فعال این مجله دوستی دیرین دارد توانست به لطائف الحیل، و به طور کاملاْ اتفاقی، یکی از این صورت جلسه ها را به دست بیاورد. آنچه در ذیل می‌خوانید رونوشت برابر اصل آن صورت مجلس است و هر چند ممکن است دوست جوان و خوش خط من به سزای این بی احتیاطی از کار برکنار شود، اما لااقل می‌تواند از مشاهده ی شادی و حیرت اعضاء محترم هیئت تحریریه که بار دیگر گفته های خود را شنیده و خوانده اند به نوبه ی خود به حیرت و شادی دچار شود.
جلسه ی چهل و نهم مورخ اول آذر ماه …
نویسنده: بهرام صادقی

۱۱:۳۳:۵۷

آغا سلطان کرمانشاهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : مه‌شید امیرشاهی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی ممه شروع به حرف زدن می‌کند، دیگر فایده ندارد. کتاب را باید کنار گذاشت و باید شنید. حتی فایده ندارد که بگویی: “حرف نزن” - چون نمی‌شنود. اصلاً نمی‌شنود. مگر داد بزنی. چند بار داد بزنی تا حنجره‌ات بخراشد. آنوقت می‌پرسد، “هَه؟ با منی رولَکَم؟”
سرت را چند بار تکان می‌دهی و ممه ابروهای شکل هشتش را بالا می‌برد و چشم‌های کم سوی آبکیش را به صورتت می‌دوزد و می‌گوید، “چه گفتی کورپَکَم؟ دَردِت به جگَرِم با مَ بودی؟”
و فایده ندارد بگویی “آره” - چون نمی‌شنود و می‌خواهد بشنود و یاد زمانی می‌کند که می‌شنید، “هِی هِی هِی! خوشا به حال او روزا. او روزا که مَ مَسّ و چاق بودم. گرگ بودم. می‌گرفتمت بغل، می‌بردمت ایوَر اووَر. قزوین که بودیم، شازَه به نورصبا می‌گف: تو بگیرش بغل. به مَ می‌گف: تو برو زیر کرسی بخواب که قوواَت داشتَه باشی بچَمَ نگََداری. آی شازه یادت به خیر! آی خانِم یادت به خیر! …اول که زن داییم بِشِم ...
نویسنده: مهشید امیرشاهی

۰۸:۲۶:۵۹

آبیدر

آرشيو نظرات (0)
دسته : علی اشرف درویشیان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زیر بغل‌اش را می‌گیرم. گرما در دست‌های سردم می‌دود. نوک انگستانم گرم می‌شود و گرما کشیده می‌شود به سینه و قلبم. او هنوز این گرما را در تن‌اش نگه داشته است؛ گرمای انتظار. زنده ماندن برای دیدار کسی که سال‌ها زانو به بغل در گوشه‌ای منتظرش بوده است. آرام می‌برمش تا بخوابانمش. در زیر نور نارنجی ِ مرموز ِ چراغ ِ بادی ِ روی دیوار، زیر کته قهوه خانه، جای همیشگی‌اش. سرفه می‌کند: «تمام استخوان‌هایم لول می‌زند.» برای آنکه در سکوت یخ زده چیزی گفته باشم می‌گویم: «از سرمای ِ این برف است که یک ریز و بی‌امان هفته هاست می‌بارد.»
صورت‌اش به رنگ نان ِ ذرّت است. به‌‌‌ همان زبری و شکنندگی جای پای آفتاب و باد و باران و اشک؛ و جای شیون و خراش ناخن‌ها بر گون‌هایی که آن زمان مثل گل تازه دمیده‌ای بود، به جا مانده است. آن زمان....
نویسنده: علی اشرف درویشیان

۰۸:۱۹:۰۹

آقای مونرو از خفاش رندتر است

آرشيو نظرات (1)
دسته : جیمز تربر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقا و خانم مونرو امسال دیرتر از معمول هر سال به خانه‌ی ییلاقی خود رفتند، چون دنگ و فنک‌های کارشان در شهر آنها را خیلی مشغول کرده بود. چمن باغ بلند و در هم رفته بود، و تمام ویلا یک جور حال و هوای بیشه‌ها را پیدا کرده بود. آقای مونرو گفت آخیش و نفس راحتی کشید. و گفت‌: "امشب یک خواب حسابی می‌کنم." لباس کهنه و راحتی پوشید و در حالی که سوت می‌زد رفت و تمام درها و پنجره‌ها را امتحان کرد. بعد از آن آمد زیر آسمان و ستارگان ایستاد و چند لحظه‌ای از بوی خوش تابستانی لذت برد. ناگهان صدای جیغی از آشپزخانه به گوشش رسید.- از آن جیغ‌ها که زنش وقتی یک فنجان از دستش می‌افتاد می‌کشید.- آقای مونرو بزودی برگشت.
خانم مونرو داد زد‌: "عنکبوت! بکشش! بکشش!"
خانم مونرو اعتقاد داشت اگر عنکبوتی در خانه پیداش می‌شد اما آن را نمی‌کشتند شب آن حیوان بی برو برگرد سر و کله‌اش توی رخت خواب پیدا می‌شد. آقای مونرو به خاطر زنش عاشق کشتن عنکبوت‌ها بود....
نویسنده: جیمز تربر

۰۸:۱۰:۰۵

توازن میان سادگی و شگفتی در دنیای هاروکی موراکامی

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاروکی موراکامی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

موراکامی تا سی سالگی یک خط هم ننوشته بود؛ یک بار جاز به اسم گربه خانگی اش، پیتر، در کوکوبونجی توکیو راه انداخته بود و با زنش آن را می گرداند؛ زندگی اش وقتی از این رو به آن رو شد که در سی سالگی و برای تماشای بازی بیس بال به استادیوم جینگو رفته بود.
او در کتاب "وقتی از دو حرف می زنم، از چی حرف می زنم" نوشته:
"حوالی یک و نیم بعد از ظهر اول آوریل سال ۱۹۷۸ بود. اون روز تو استادیوم جینگو بودم.. اون روزها استادیوم هیچ نیمکتی نداشت... فقط یه چمنزار شیبدار بود... تنها روی چمن دراز کشیده بودم، آبجو خنک می خوردم و هز از گاهی به آسمان نگاه می کردم.
بازی اول فصل بود بین تیم پرستوها و هیروشیما کارپ. یادم می آد که دیوهیلتون توپزن اول پرستوها بود... یه بازیکن آمریکایی جوون که تازه به تیم پیوسته بود.. هیلتون از خط چپ زمین توپ زد... و درست در همین لحظه فکری به سرم زد: من می تونم رمان بنویسم....
نویسنده: حسین شریف

۰۷:۰۲:۱۱

نشان افتخار

آرشيو نظرات (0)
دسته : گی‌دومو پاسان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای " ساکرمان " از آغاز کودکی یک فکر بیشتر به سر نداشت و آن اینکه نشان افتخار بگیرد . وقتی بچه بود، مثل بچه های دیگر که کلاه کپی به سر می‌گذارند صلیبی رویین به شکل نشان " لژیون دونور " به خود آویزان می‌کرد و در کوچه‌ها با غرور و تفرعن تمام دست با دست مادرش می‌داد و سینه ی کوچکش را که مزین به نوار قرمز و ستاره ی فلزی بود سپر می‌کرد .
در پایان تحصیلات که بسیار ناقص انجام گرفت در امتحان نهایی دوره ی متوسطه رد شد و چون دیگر نمی‌دانست چه بکند از آنجا که ثروتی داشت با دختر خوشگلی ازدواج کرد. هر دو در پاریس مثل اشراف متمول زندگی می‌کردند و بی آنکه با سایر مردم معاشرتی بکنند، با اجتماع محخصوص خودشان محشور بودند، از جمله از دوستی با یکی نمایندگان مجلس که ممکن بود بعداً وزیر شود و ضمناً با دو تن از فرماندهان بزرگ ارتش دوست بود بر خود می‌بالیدند....
نویسنده: گی دو موپاسان

۰۶:۵۶:۰۱

افاده‌ای‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : وودی آلن
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کارآگاه خصوصی بودن هم مصیبتی است. آدم از صبح تا شب باید با هزار جور جانور سروکله بزند. به همین دلیل، وقتی آن مردک حیف‌نان ورد بابکوک سرش را انداخت پایین و به دفترم آمد تنم مورمور شد.
گفت: «کایزر؟ کایزر لوپوویتس؟»
درآمدم که: «روی جواز کارم این‌طور نوشته.»
«دستم به دامنت، باید هر طور شده به من کمک کنی! یکی مرا عاجز کرده و مرتب سرکیسه‌ام می‌کند.»
مثل بید می‌لرزید. لیوانی گذاشتم روی میز و به طرف او سراندم. بطری الکلی را که برای مصارف غیرپزشکی دم دست داشتم، به او دادم.
«بهتر است بنشینی و با آرامش کامل همه چیز را توضیح بدهی.»
«ببینم، قول می‌دهی به زنم حرفی نزنی؟»
«آقای ورد، بهتر است با من روراست باشی. ولی من نمی‌توانم قول بدهم.»
سعی کرد برای خودش نوشیدنی بریزد....
نویسنده: وودی آلن

۰۶:۰۶:۱۱

انتقام چمن

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادربزرگ من در تاریخ طوفانی آمریکا برای خودش یک پا فانوس دریایی است. توی یکی از شهرستانهای کوچک ایالت واشنگتن قاچاق مشروب می‌کرد. غیر از این خیلی هم زن خوش قواره‌ای بود، نزدیک صد و هشتاد قد داشت و مثل خواننده‌های گراند اپرای اوایل قرن بیستم، 90 کیلو وزنش بود. تخصصش ویسکی بوربون بود و با این که کمی جا نیافتاده درمی‌آورد، اما در آن روزهای اجرای قانون منع فروش مشروبات الکلی، نوشیدنی دلچسبی بود و آدم را سرحال می‌آورد.
مادربزرگ من البته یک آل‌کاپون مؤنث نبود، اما می‌گویند شاهکارهایش در قاچاق آن دور و برها افسانه‌های پر شاخ و برگی آفریده بود. سال‌های سال همه‌ی شهرستان توی مشتش بود. کلانتر هر روز صبح زنگ می‌زد و درباره وضع هوا و تخم گذاشتن مرغ‌ها به او گزارش می‌داد.
می‌توانم حرف زدنش را با کلانتر تصور کنم: «خوب، کلانتر. امیدوارم مادرت حالش زود خوب شه....
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۵:۵۷:۵۳

پریزاد من و ترنج چوبینش

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین بهبهانی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پریزاد شیرینم! قندم، عسلم، شیرم، شکرم! ترنج چوبینت می‌شکافند تا مرده‌ات برآرند و به خاکت بسپارند به سال هشتم عمر!
زاده شدی به سرزمین توهم نژاد بر‌تر، بدان جا که کوره‌ها افروخته بودند و جهودان را سوخته. کولیان را حوالهٔ مرگ کرده بودند و «نژاد بر‌تر» را نوالهٔ جنگ.
دخترم تو را زاد، فارغ از سودای‌نژاد. صدایش بر گردهٔ امواج می‌آمد که «پسر زادم.» و صدایم بر پشت‌‌ همان توسن باز می‌رفت که «مبارک باد!» و به خود می‌گفتم: «شادا، شاد!»
سه ماهی نگذشت که پدر مادر آوردندت به سرزمین نیاگان (کوچک‌تر از آن بودی که می‌پنداشتمت)، با کلاهی آفتابگردان و جامه‌یی به شیوهٔ مردان.
جگر پاره بودی: آغوش گشادمت، بوسه دادمت، و از آن پس واننهادمت.
در دامن من می‌بالیدی که مادر کم تجرب‌ تر از آن بود که بدو واگذارمت. به سر سبزی شالیزاران شدی، به طراوت زیتونستان‌ها. سخت فربه بودی، نه از شیر مادر، نه از نان پدر که از جوجه بای من، هریسهٔ من، حریرهٔ من که پختهٔ آتش و عشقم بود....
نویسنده: سیمین بهبهانی

۱۱:۵۰:۳۰

گرگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : هوشنگ گلشیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ظهر پنجشنبه خبر شدیم که دکتر برگشته است و حالا هم مریض است. چیزیش نبود دربان بهداری گفته بود که از دیشب تا حالا یک کله خوابیده است، هر وقت هم که بیدار می‌شود فقط هق‌هق گریه می‌کند. معمولاً بعد از ظهر‌های چهار شنبه یا پنج شنبه راه می‌افتاد و می‌رفت شهر، با زنش. این دفعه هم با زنش رفته بود. اما راننده باری که دکتر را آورده بود گفته: «فقط دکتر توی ماشین بود.» گویا از سرما بی‌حس بوده. دکتر را دم قهوه خانه گذاشته و رفته بود. ماشین دکتر را وسط‌های تنگ پیدا کرده بودند. اول فکر کرده بودند باید به ماشینی، چیزی، ببندند و بیاورندش ده. برای همین با جیپ بهداری رفته بودند. اما تا راننده نشسته پشتش و چند تا هم هلش داده‌اند راه افتاده. راننده گفته: «از سرمای دیشب است وگرنه ماشین که چیزیش نیست» حتی برف پاک کن هاش هم عیبی نداشته تا وقتی هم که دکتر نگفته بود: «اختر، پس اختر کو؟ هیچ کس به صرافت زن نیفتاده بود.»
زن دکتر قد کوتاه بود و لاغر، آن قدر لاغر و رنگ پریده که انگار همین حالا می‌افتد. دو تا اتاق داشتند توی‌‌ همان بهداری. بهداری آن طرف قبرستان است، یعنی درست یک میدان دور از آبادی. زن نوزده سالش بیشتر نبود....
نویسنده: هوشنگ گلشیری

۰۷:۱۷:۱۱

قصه‌ی رییس

آرشيو نظرات (0)
دسته : کن کیسی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من پولی نداشتم، ولی به سرم زد که اسمم را بنویسم. هرچه او بیشتر دربارۀ صید ماهی آزاد حرف می‌زد من هم بیشتر دلم می‌خواست همراهشان بروم. می‌دانستم دارم حماقت می‌کنم؛ اگر امضا می‌کردم درست مثل این بود که صاف و پوست‌کنده بهشان گفته باشم کر نیستم. اگر جریان قایق و ماهیگیری را شنیده بودم معلوم می‌شد که تمام حرف‌های محرمانه‌ای را که از ده‌سال پیش به‌این‌رو جلوی من زده‌اند آن‌ها را هم شنیده‌ام. و اگر پرستار کل این موضوع را کشف می‌کرد، یعنی می‌فهمید که من همیشه از نقشه‌های پلیدش خبر داشته‌ام، با ارۀ الکتریکی می‌افتاد به ‌جانم و از جای دیگری کرولالم می‌کرد. بااینکه خیلی دلم می‌خواست با آن‌ها بروم، ولی هروقت به فکرش می‌افتادم، خنده‌ام می‌گرفت: اگر می‌خواستم چیزی بشنوم باید کرولال باقی می‌ماندم.
شب قبل از سفر ماهیگیری تو رختخوابم دراز کشیدم و راجع بهش فکر کردم، منظورم راجع به کربودنم است و راجع به تمام سال‌هایی که نگذاشته بودم کسی بفهمد گوشم می‌شنود، و این سؤال برایم پیش آمد که آیا ممکن است یک روز بتوانم ...
نویسنده: کن کیسی

۰۷:۰۵:۱۱

امروز آدینه است

آرشيو نظرات (1)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سه تن سرباز رومی، در ساعت یازده شب، در میخانه‌ای مشغول خوردن هستند. خمره‌های شراب در جلو دیوار قرار دارند. در پشت پیشخوان کثیفی یک نفر یهودی میفروش ایستاده است. سه سرباز رومی کمی لوچ میباشند.
سرباز اولی – آیا شما از شراب سرخ خورده‌اید؟
سرباز دومی – نه، خیر من از آن نچشیده‌ام.
سرباز اولی – مزه آنرا شما بهتر میدانید.
سرباز دومی – صحیح است، جرج، یکدوره از سرخ خواهیم خورد. (آنگاه یک کوزه از خمره پر کرد و روی پیشخوان گذاشت و گفت) شراب لطیفی است.
سرباز اولی – بفرمائید خودتان بنوشید. (آنگاه بسوی سرباز سوم رومی که به خمره تکیه داده است میچرخد و میپرسد) چرا اینطورید. چتانست؟
سرباز سومی – من نمیتوانم بخورم. ول کنید. دلم را بدرد می‌آورد.
سرباز اولی – شما خیلی در خارج بوده‌اید....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۸:۱۶:۱۱

توپ لاستیکی

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق چوبک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سن : سالن خانه میرزا محمد خان دالکی وزیر کشور تهران ساعت ده بامداد یک روز اردیبهشت ماه.
اتاق بزرگی است با دیوار و سقف گچی سبز رنگ. حاشیه دور سقف طلائی است. یک جار بزرگ بلور تراش با شمعهای الکتریکی از سقف آویزان است. زیر پنجره پهن دیواری سوی بغل رادیو یک تلفن گذاشته. نور آفتاب از این پنجره تو اتاق می‌تابد. سوک دیوار چپ و دیوار عقب عسلی گردی است که رو آن گلدان میناکاری بزرگی است که رویش نقش و نگار چینی دارد. توی این گلدان یک دسته گل میخک و لاله کاغذی که بسیار بد درست شده و رو آنها گرد گرفته گذاشته شده. رو دیوار عقب، سوی چپ دری است که باتاق خواب دالکی باز می‌شود و رویش پرده مخمل سرخ افتاده. دست راست این در، میان دیوار عقب، گچ بری نمای یک بخاری ساده که هنری در ساختن آن بکار نرفته دیده میشود. روی طاقچه بخاری یک شال ترمه پهن است و روی آن یک آئینه، گذاشته شده. این طرف و آن طرف آئینه، کمی‌پائین, رو دیوار، دو تا قاب خامه دوزی بد ساخت که با پیله ابریشم و مروارید بدلی روی مخمل سیاه دوخته شده آویزان است. سوی راست بخاری دری است که باتاق ناهارخوری باز میشود و رویش پرده مخمل آویزان است....
نویسنده: صادق چوبک

۰۹:۰۷:۱۸

کلارا

آرشيو نظرات (0)
دسته : روبرتو بلانیو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل، همان روزهای اول، همان ساعات اول ، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.
یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زندگی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است....
نویسنده: روبرتو بلانیو

۰۸:۵۸:۱۲