بخش اول (1):
از زمان چخوف تا جیمز جویس، داستان کوتاه معرف رمان و داستان مدرن بود و آن را تشریح و مشخص می‌کرد. پس از آن بود که داستان کوتاه به صورت یک گونه‌ی ادبی توسط نویسندگان آمریکایی تعریف و مشخص شد. در این مقاله یکی از برجسته‌ترین نویسندگان آمریکا دلایل گرایش خود را به داستان کوتاه، در مقایسه با رمان بازگو می‌کند.
در اواسط دهه 1960 بود که متوجه شدم به راحتی نمی‌توانم حواس خود را روی آثار داستانی بلند متمرکز کنم. تا مدتی علاوه بر اینکه در خواندن آثار روایی بلند مشکل داشتم، در خلق و نگارش چنین آثاری نیز همین دشواری را تجربه کردم. میزان تمرکز و توجه‌ام از لحاظ مدت زمانی کاهش یافته بود، به طوری که من دیگر صبر و شکیبایی لازم برای نگارش رمان را در خودم نمی‌دیدم. قضیه‌ی پیچیده‌ای است که در این جا صحبت درباره‌اش به شدت خسته کننده خواهد بود. با این حال می‌دانم دلیل این‌که امروزه به وفور شعر می‌سرایم و داستان کوتاه می‌نویسم، به همین موضوع برمی‌گردد. امکان دارد مدام تغییر حالت بدهید، اما معطل نمانید و کاری انجام دهید. در مورد شخص من شاید به این خاطر بود که آن موقع با اینکه هنوز سی ساله نشده بودم، تمام انگیزه‌های جدی و بزرگم را از دست داده بودم. اگر هم چنین بود، به گمانم برای من که اتفاق خوبی بود. نویسنده‌ای که قدری شانس و انگیزه داشته باشد، می‌تواند در کارش خوب پیش برود. انگیزه بیش از حد و بد شانسی، یا حتی نداشتن شانس به کل، می‌تواند کشنده باشد. برای داستان‌نویسی استعداد نیز لازم است.
برخی از نویسندگان خیلی مستعد هستند، من نویسنده‌ای را نمی‌شناسم که بی استعداد باشد. با این حال برخورداری از زاویه‌ی دیدی خاص و منحصر به فرد و در عین حال دقیق برای نگریستن و دیدن هر چیز و نیز یافتن بافت و ساختار مناسب برای بیان همان نوع نگرش خاص، مقوله و موضوع دیگری است. به گفته‌ی «جان ایروینگ»، «جهان در نگاه گارپ» جهانی فوق‌العاده شگفت‌انگیز است. در نگاه کسان دیگری چون «فلانری اوکانر»، «ویلیام فاکنر» و «ارنست همینگوی»  جهان طور دیگری است. هر نویسنده‌ای مانند «چیور»، «آپدایک»، «سینگر»، «استانلی»، «آن بیتی»، «سینتیا اوزیک»، «دونالد بارتلمی»، «ماری رابیسون»، «بری هانا» و ...، هریک بنا به نوع دیدگاه و طرز تلقی خود جهانی را خلق می‌کند.
این مقوله در خصوص سبک و نثر نیز تا حد زیادی وضعیت مشابهی دارد، گرچه فقط به سبک محدود نمی‌شود. نویسنده در هر آنچه که می‌نویسد، به طور خاص و مشخص امضا یا به عبارتی نشانه منحصر به فردی از خود به جای می‌گذارد. جهان خلق شده از آن اوست و نه هیچ شخص دیگری. و به این صورت می‌توان نویسنده‌ای را از نویسنده‌ای دیگر باز شناخت، که این امر ربطی به استعداد ندارد. همه استعدادهای فراوانی دارند. اما نویسنده‌ای که به طرز منحصر به فرد و خاصی به امور و رویدادها می‌نگرد، و به علاوه به این طرز تلقی و بینش بیان هنری خاصی می‌بخشد، همان نویسنده‌ای است که دست کم می‌تواند تا مدتی در این عرصه حضور داشته باشد.
«ایساک دینسن» گفته بود که هر روز مقدار اندکی می‌نویسد، بدون امید و بدون ناامیدی و سر خوردگی. روزی همین نکته را بر روی کارتی خواهم نوشت و آن را بر روی دیوار کنار میز تحریرم می‌چسبانم. هم اکنون نیز تعدادی از همین کارت‌ها روی دیوار دارم:
«یگانه اصل اخلاقی نویسندگی بیان بسیار دقیق مطلب است.» از «ازرا پاند»
البته تمام حرف این نیست، اما اگر نویسنده‌ای در بیان مطلب خود دقیق باشد و از این امتیاز برخوردار، لااقل در مسیر درست قرار گرفته است.
کارتی دارم که بخشی از یکی از داستان‌های چخوف را رویش نوشته‌ام:
«... و ناگهان همه چیز برایش روشن شد.»
این واژگان برای من سرشار از شگفتی، امکان و احتمال هستند. من شیفته‌ی بیان گویا و ساده‌ی آن هستم و از اشاره‌ی ضمنی‌اش به امر مکاشفه لذت می‌برم. به علاوه اسرارآمیز نیز هست. تا پیش از آن چه چیزی مبهم و نامشخص بوده است؟ و چگونه است که هم اکنون همه چیز دارد مشخص می‌شود؟ چه اتفاقی افتاده است؟ به خصوص، اکنون چه رخ داده است؟ در اثر چنین آگاهی ناگهانی و غیر منتظره‌ای مسایلی پیش می‌آید. من خودم به ناگهان دچار احساس آسودگی خاطر، انتظار و حتی پیش‌بینی می‌شوم.
یک بار شنیدم «جفری وولف»، نویسنده، به عده‌ای دانشجوی نویسندگی گفت:
«از هیچ ترفند پیش پا افتاده‌ای استفاده نکنید.»
این را نیز باید بر روی کارتی نوشت. من آن را تا اندازه‌ای اصلاح می‌کنم و می‌گویم:
«هیچ ترفندی به کار نبرید.»
من از ترفند بیزارم. من به محض مشاهده کوچک‌ترین نشانه‌ای از ترفند یا هرگونه حقه و شگرد در اثری داستانی بلافاصله به دنبال پوشش استتاری آن می‌گردم. شگردها همیشه و به هر صورت کسل‌کننده هستند و من خودم زود حوصله‌ام سر می‌رود و کسل می‌شوم که البته باز هم شاید به خاطر تمرکز حواس اندک من باشد. اما نوشته‌هایی که به ظاهر بسیار ساختگی، تصنعی یا لوس و مسخره به نظر می‌آید، موجب خواب‌آلودگی‌ام می‌شود. نویسندگان برای عرضه و فروش اثر خود لزوماً به شگرد و ترفند نیاز ندارند تا برجسته‌ترین افراد این حیطه باشند. گاهی اوقات نویسنده‌ای باید بتواند با پذیرش خطر این‌که امکان دارد ابله جلوه کند، می‌باید فقط به یک چیز زل بزند و با معطوف شدن بر روی آن، غروب خورشید یا حتی لنگه کفشی کهنه، با حیرت و شگفت‌زدگی مات و مبهوت آن شود.
چند ماه پیش «جان بارت» در نشریه‌ی New York Times Book Review گفت که ده سال قبل بیش‌تر شاگردان او در سمینار داستان‌نویسی به «نوآوری صوری و رسمی» علاقه‌مند بودند، که این امر دیگر در عمل مصداق ندارد. او از این نگران است که در دهه‌ی 1980 نویسندگان بخواهند رمان‌های لوس و بیمزه‌ای در خصوص مامان و باباها بنویسند. او نگران زوال و نابودی تجربه‌گرایی است، آن هم توأم با آزاد اندیشی. چنان‌چه ببینم دور و برم بحث‌های غم‌انگیزی درباره‌ی «نو آوری صوری و رسمی» در جریان است، کلافه و عصبی می‌شوم. اغلب اوقات «تجربه‌گرایی» به مفهوم داشتن مجوزی برای سهل انگاری، بلاهت یا حتی تقلید در نویسندگی است. آن‌چه به مراتب ناگوارتر است، این‌که چنین به اصطلاح نوآوری مجوزی می‌شود برای سنگ‌دل ساختن و از خود بیگانگی خواننده. بیش‌تر وقت‌ها این دست نوشته‌ها هیچ‌گونه خبر جدیدی درباره‌ی وضعیت جهان به ما نمی‌دهد، و در نهایت منظره‌ای را توصیف می‌کند. توصیف این منظره به چند تپه‌ی  شنی و شمار اندکی مارمولک در این طرف و آن طرف محدود می‌شود، اما خبری از بشر و آدم نیست، جایی که هیچ بنی بشری در آن سکونت ندارد و تنها مورد علاقه و توجه شمار بسیار اندکی از دانشمندان متخصص است.
نویسنده: ریموند کارور
ترجمه: شقایق قندهاری
------------------------------
1. Principles of a Story, By: Raymond Carver
Source: PROSPECT; September 2005