که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس. همه‌ی شهرها تابستان‌ها بو می‎دهند. آن‌گاه خانه‌ی سوت و کور عجیبی دیدم. روی نقشه نبود، روی سردرش به خط خوانا نوشته بودند: ازیل دونویی. کنار در ورودی قیمت‌ها را زده بودند. خواندم. گران نبود.
و دیگر چه؟ کودکی در کالسکه بی‎حرکت. تپل و سبزه‌رو بود و دملی گنده بر پیشانی داشت. پیدا بود دمل در حال خوب شدن پوست می‎اندازد و درد نمی‎کند. کودک با دهان باز خواب بود و در بوی یدوفرم، سیب زمینی سرخ کرده و ترس دَم می‎زد. درست به همین سادگی. اصل کار زنده ماندن بود. بله، اصل کار همین بود.
مـن از خوابیدن کنار پنجره‌ی باز دست بردار نیستم. ترامواها زنگ‌زنان با هیاهو از میان اتاقم می‎گذرند. از روی من می‎گذرند. دری به‌هم می‎خورد. جایی جام پنجره‎ای جرینگ می‎ریزد؛ غش‌غش تکه‎های گنده و کرکر خرده ریزه‎هایش را می‎شنوم. بعد ناگهان صدای گنگ و خفه‎ای از سوی دیگر، از توی خانه. کسی از پله‎ها بالا می‎آید. می‎آید و می‎آید. آن‌جاست، خیلی وقت است آن‌جاست، آن‌گاه می‎رود. و باز خیابان. دختری جیغ می‎کشد: «آه! ته توآ، ژونو ووپلو» تراموایی هیجان‌زده از راه می‎رسد، سپس می‎گذرد، از روی همه چیز می‎گذرد. کسی فریاد می‎کشد. مردم می‎دوند و از هم جلو می‎زنند سگی پارس می‎کند. چه آرامشی: سگ. دم‌دمای صبح حتا خروسی می‎خواند، و این آسایش بی‌کرانه است. یعد یک‌باره خوابم می‎برد.
این از سروصدا. اما این‌جا چیز ترسناک‎تری هم هست: سکوت. به گمانم گاه در آتش‌سوزی‌های بزرگ، چنین لحظه‌ی پرتنشی رخ می‎دهد: آب‌فشان‌ها بند می‎‏آیند، آتش‌نشان‌ها دیگر از نردبان‌ها بالا نمی‎روند، و کسی از جا نمی‎جنبد. قرنیزی دودزده بی‌صدا بر فراز سرکج می‎شود و دیواری بلند، که پشتش آتش زبانه می‎کشد، بی‎صدا شکم می‎دهد. همه گردن کشیده با چهره‎هایی پرچین منتظر فروپاشی وحشتناکند. این‌جا، سکوت، همان حال را دارد.
دیدن را یاد می‎گیرم. نمی‎دانم چرا، اما همه چیز ژرف‌تر در من رسوخ می‎کند و دیگر آن‌جا که همیشه باز می‎ایستد،‌ نمی‎ماند. ضمیری دارم که از آن بی‎خبر بودم. حالا همه‌چیز بدان‌جا می‎رود. آن‌جا چه پیش می‎آید، نمی‎دانم.
امروز که نامه می‎نوشتم، به فکرم رسیده تازه سه هفته این‌جا هستم. جای دیگر، مثلاً ییلاق، سه هفته، یک روز به نظر می‎رسد؛ اما این‌جا انگار یک سال گذشته است. دیگر نامه هم نمی‎خواهم بنویسم چه فایده دارد به کسی بگویم که دارم آدم دیگری می‎شوم؟ اگر آدم دیگری بشوم، پس دیگر کسی که بودم نیستم؛ و اگر چیزی جز آن‌چه بودم هستم، روشن است که دیگر آشنایی ندارم. پس برای غریبه‎ها، برای آن‌ها که مرا نمی‎شناسند، چه بسا نمی‎توانم چیزی بنویسم.
پـیش‌تر از این حرف را زده‎ام؟ دیدن را یاد می‎گیرم. بله، ‌تازه شروع کرده‎ام. هنوز خوب پیش نمی‎رود. اما می‎خواهم از وقتم بیشتر استفاده کنم.
برای نمونه تا کنون نمی‎دانستم چند صورت هست. آدم‌ها زیادند، اما صورت‌ها خیلی زیادترند، چون هر کس چند صورت دارد. برخی، سال‌های سال تنها یک صورت دارند که طبعاً فرسوده و چرک می‎شود، چین و چروک بر می‎دارد، و هم‌چون دستکشی که در سفر به دست کرده باشند کش می‎آید. این دسته، صرفه‌جو و ساده‎اند، صورت خود را تغییر نمی‎دهند و حتا تمیزش هم نمی‎کنند. می‎گویند همین صورت خوب است، و کیست که خلافش را اثبات کند؟ اما از آن‌جا که چند صورت دارند، این سوال پیش می‎آید که با بقیه چه می‎کنند؟ ذخیره‎اش می‎کنند. به درد بچه‎هاشان می‎خورد. اما گاهی هم پیش می‎آید که سگ‌هاشان با همان صورت‌ها بیرون می‎روند. و چرا نروند؟ صورت، صورت است دیگر.
کسانی هم صورت‌هاشان را یکی پس از دیگری می‎پوشند و در می‎آورند و کهنه می‎کنند. اولش انگار تا بخواهی صورت دارند، اما پا به چهل سالگی که می‎گذارند نوبت آخری می‎رسد. این دیگر غم انگیز است. آنان هوای صورت‌هاشان را ندارند، آخرین صورتشان هفت روز بیش‌تر دوام نمی‎آورد. سوراخ سوراخ می‎شود و جا‎به‎جا به نازکی کاغذ است. سپس، لایه زیرین، ناصورت، نم نم پیدا می‎شود و آن‌ها با آن می‎روند و می‎آیند.
اما آن زن، آن زن؛ یک‌سره در خود مچاله شده، بر دست‌هایش فرو افتاده بود. کنج خیابان نتردام دشان بود. همین که دیدمش، پا سست کردم. وقتی بی‌نوایی غرق فکر و خیال باشد، نباید مزاحمش شد. شاید سرانجام چیزی را که به فکرش می‎رسد، بیاید.
خیابان بسیار خلوت بود، ‌خلوتی ملال‎انگیز؛ چنان‌که گام‌هایم را از زیر پاهایم می‎قاپید و تلغ تلغ، انگار با کفش چوبی، به این سو و آن سو می‎برد. زن یکه خورد و چنان به سرعت و شدت از خود رها شد که صورتش میان دو دستش ماند. صورت را توی دست‌هایش دیدم، آن شکل تو خالی را. به قیمت تلاشی باور نکردنی توانستم تنها به دست‌ها نگاه کنم، نه به چیزی که از آن کنده شده بود. با دیدن صورتی از درون به خودم لرزیدم، اما از پوست کنده بی‎صورت بسی بیشتر می‎ترسیدم.
مـی ترسم. کسی که بترسد، باید در برابر ترس دست به کاری بزند. بیمار شدن در این‌جا مصیبتی است و اگر یکی به فکر بیفتد که مرا ببرد به هتل دیو، بی شک آن‌جا می‎میرم. هتلی دل‌پسند است،‌ با مراجعان بسیار. کمتر می‎توان نمای کلیسای جامع پاریس را تماشا کرد و از خطر تصادف با یکی از وسایل نقلیه بی‌شماری که با سرعت تمام از فضای باز جلو آن می‎گذرند در امان ماند. آن‌ها ترامواهای کوچکی هستند که یک‌ریز زنگ می‎زنند، و اگر بی‌نوایی رو به مرگ به سرش بزند که یک‌راست به مسافرخانه‌ی الهی برود، حتا شخص دوک ساگان هم ناچار باید کالسکه‎اش را نگه دارد. آدم‌های رو به مرگ یک‌دنده‎اند و هنگامی که مادام لوگران، سمسار خیابان مارتیر، به سوی میدان اصلی سیته می‎راند، پاریس از حرکت باز می‎ماند. لازم به یادآوری است که این کالسکه‎های کوچک شیطانی پنجره‎هایی با شیشه‎های مات دارند که حس کنجکاوی آدم را برمی‎انگیزد و می‎توان پشت آن‌ها با شکوه‎ترین سکرات موت را مجسم کرد؛ برای این کار نیروی تخیل دربانی کفایت می‎کند. اگر کسی تخیل قوی‎تری داشته باشد و مهارش را رها کند، هیچ چیز جلو دارش نیست. اما من کالسکه‎های روباز هم دیده‎ام، کالسکه‎های کرایه‎ای با کروک عقب زده که کرایه معمولی می‎گرفتند: دو فرانک برای ساعت احتضار.
این هتل عالی بسیار قدیمی است. حتا در عهد شاه کلوویس، مردم روی برخی تختخواب‌هایش می‎مردند. حالا بر 559 تخت می‎میرند درست هم‌چون کارخانه. اگر تولید بسیار زیاد باشد، دیگر مرگ یک تن به چیزی گرفته نمی‎شود؛ اما این اهمیت ندارد. چیزی که مهم است کمیت است. این روزها چه کسی برای مرگ تمام عیار ارزش قایل است؟ هیچ‌کس. حتا پول‌دارها، که هر چه باشد از عهده مرگی آبرومند بر می‎آیند، انگار دیگر به فکر این چیزها نیستند؛ آرزوی داشتن مرگی از آن خود روز به روز کمیاب‎تر می‎شود. کمی دیگر که بگذرد، مثل زندگی خوش کمیاب می‎شود. خدایا، همه چیز دم دست است. از راه می‎رسی، زندگی را می‎یابی، حاضر و آماده، تنها باید آن را زیب تن کنی. می‎خواهی بروی یا ناچاری بروی: به هر رو زحمتی ندارد: بفرمایید قربان، این هم مرگ حضرت عالی. هر جور که مرگ برسد، می‎میری؛ به مرگی می‎میری که با بیماری‎ات هماهنگ است. (چون از وقتی که بیماری‌ها را شناختی، این را هم دریافتی که پایان‌های گوناگون مرگ‌بار، به بیماری‌ها وابسته است نه به اشخاص، به بیان دیگر از دست بیمار کاری ساخته نیست.)
در آسایشگاه‌ها که مردم آن همه مشتاقانه و سپاسگزار پزشک‌ها و پرستاران می‎میرند، از مرگی در خور آن نهاد برخوردارند. بسیاری چنین مرگی را می‎پسندند. اما کسی که در خانه می‎میرد، طبیعی است که مرگ محترمانه‌ی اشراف را برگزیند، مرگی که سرآغاز تشییع جنازه درجه یک با تمامی تشریفات خوشایند بعدی است. بی‌نواها بیرون می‎ایستند و سیر تماشا می‎کنند. پیداست که مرگ اینان بسی پیش پا افتاده است، بی هیچ بروبیایی. به همین خرسندند که مرگی کم و بیش هم اندازه خود بیابند. گاهی خیلی گشاد است. فقط وقتی دور سینه تنگ باشد یا مایه‌ی خفگی بشود، کار دست آدم می‎دهد.
وقتی یاد خانه می‎افتم، که دیگر کسی در آن نیست، گمان می‎کنم پیش‌تر باید جور دیگری بوده باشد. در گذشته بر آن بودند (یا شاید گمان می‎‏کردند) که هر کس بارِ مرگی از آن خود دارد، هم‌چون میوه‎ای که هسته‎اش را. کودکان مرگی کوچک و بزرگ‌ترها مرگی بزرگ داشتند. مرگ زن‌ها در زهدان بود و از آن مردها در سینه‎هاشان. هر کس مرگ خود را داشت و همین به او منزلتی ویژه و غروری خاموش می‎بخشید.
پدر بزرگم بریگه پیش‌کار پیر انگار مرگش را با خود به هر سو می‎برد. چه مرگی هم: دوماه تمام، و چنان پر غوغا که صدایش تا آن سرخانه اربابی می‎رسید.
خانه‌ی دراز و کهنه‌ی اربابی برای این مرگ بسیار کوچک بود؛ انگار لازم بود اتاق‌های دیگری هم بسازند، چون بدن پیشکار دم به دم بزرگ‌تر می‎شد و مدام می‎خواست از اتاقی به اتاق دیگر ببرندش، اگر هنوز روز تمام نشده، از این‌که دیگر اتاقی نبود که در آن نخوابیده باشد، سخت به خشم می‎آمد. آن‌گاه خیل پیشخدمت‌ها و کلفت‌ها و سگ‌ها که همیشه دور و برش بودند، ناچار می‎شدند با او به طبقه‌ی بالا، به اتاقی بروند که مادر فقیدش در آن مرده بود، و از بیست سال پیش که او را از آن بیرون برده بودند، دست نخورده مانده بود و تا آن زمان به کسی اجازه نداده بودند پا در آن بگذارد. اکنون خرد و کلان به درون اتاق ریختند. پرده‎ها را پس زدند و نور شدید بعد از ظهر تابستان به هر چیز خجول و ترسان سرک کشید و ناشیانه در آینه‎هایی که ناگهان در برابرش قرار گرفتند باز تابید. کسانی هم که در اتاق بودند همین‌طور. دخترهای خدمتکار از فرط کنجاوی نمی‎دانستند دست‌هاشان را چه کنند، پیشخدمت‌های جوان با دهان باز به هر چیز زل می‎زدند، و پیشخدمت‌های مسن‎تر به هر گوشه سرک می‎کشیدند و می‎کوشیدند هر چه را که درباره‌ی این اتاق دربسته شنیده بودند و اینک سرانجام خود را در آن می‎یافتند به یاد آوردند
اما به ویژه چنین می‎نمود که سگ‌ها از حضور در اتاقی که همه چیزش بو می‎داد به هیجان آمده‎اند. تازی‌های دورگه بلند قد و باریک اندام روسی یک‌ریز پشت مبل‌های راحت به این سو و آن سو می‎دویدند، با حرکت‌های نرم و موزون و گام‌های بلند رقص‌وار در اتاق می‎رفتند و می‎آمدند، هم‌چون سگ‌هایی که بر بیرق خانوادگی می‎کشند، روی پا بلند می‎شدند، پنجه‎های باریک‌شان را بر قاب طلایی و سفید پنجره می‎گذاشتند و با پوزه کشیده و کنجکاو و پیشانی پس رفته به چپ و راست حیاط نگاه می‎کردند. سگ‌های کهربایی کوچک آلمانی بر صندلی راحت بزرگ با روکش ابریشمی نزدیک پنجره می‎نشستند و طوری نگاه می‎کردند که انگار همه چیز مرتب است، و توله‌ی شکاری پشمالوی اخمویی پشت خود را به لبه پایه مطلای میز می‎مالید و فنجان‌های چینی سِور توی سینی نقاشی شده را به لرزه می‎انداخت.
باری، آن اشیای خواب آلود منگ به بد هنگامه‎ای گرفتار شده بودند. چه بسا از لای کتابی که دست شتابزده‎‏ای ناشیانه بازش می‎کرد، گل‌برگ گل سرخی پرپر زنان می‎افتاد و لگدمال می‎شد؛ اشیای کوچک شکننده را برمی‎داشتند و همین که می‎شکستند، ‌آن‌ها را بی درنگ سرجایش می‎گذاشتند؛ برخی چیزهای پنهان شده را نیز یا زیر پرده‎ها می‎چپاندند یا پشت توری مطلای جلو بخاری پرت می‎کردند. دم به دم چیزی می‎افتاد؛ بر فرش صدایی خفه داشت و بر چوب‌فرش کف اتاق، صدایی روشن؛ اما به هر رو می‎شکست و یک‌باره ریز ریز می‎شد یا بی‌صدا ترک برمی‎داشت، چرا که این اشیای نازپرورده تاب هیچ گونه سقوطی را نداشتند.
و اگر به فکر کسی می‎رسید که بپرسد چه چیزی این نابودی تمام و کمال را به اتاقی کشانده که آن همه با وسواس از آن مراقبت می‎شد، پاسخ‌اش فقط یک کلمه بود: مرگ.
مرگ کریستف دِتِلو بریگه پیشکار سلطنتی در اولسگور. چون او با شکمی باد کرده که از اونیفورم سرمه‎یی‎اش بیرون زده بود وسط اتاق دراز کشیده بود و نمی‎جنبید. چشم‌های او، در صورت بزرگ غریبش که دیگر برای هیچ‌کس آشنا نبود، بسته بود: دیگر چیزهایی را که اتفاق می‎افتاد نمی‎دید. نخست سعی کرده بودند او را روی تخت بخوابانند، اما مقاومت کرده بود، چرا که از همان روزهای اول شدت بیماری‎اش، از تخت بی‌زار بود. از آن گذشته تخت بسیار کوچک بود، پس کاری نمی‎شد کرد جز این که روی فرش بخوابانندش؛ از رفتن به طبقه‌ی پایین هم خودداری می‎کرد.
به این ترتیب آن‌جا دراز کشیده بود و خیال می‎کردی مرده است. همین‌که هوا کم کم رو به تاریکی گذاشت، سگ‌ها یک به یک از لای در خزیدند. تنها توله سگ شکاری پشمالو، اخم کرده کنار اربابش نشسته بود و پنجه پر پشم دستش را روی دست گنده خاکستری کریستف دتلو گذاشته بود. بیش‌تر پیشخدمت ها هم بیرون اتاق، در راه‌رو سفید که از اتاق روشن‎تر بود ایستاده بودند؛ اما آن‌ها که در اتاق مانده بودند، گه‌گاه دزدانه به تل بزرگ وسط اتاق که کم کم تاریکی آن را می‎پوشاند می‎نگریستند و آرزو می‎کردند که کاش چیزی جز پوششی بزرگ روی چیزی پوسیده نباشد.
اما چیز دیگری هم بود. صدایی بود، صدایی که هفت هفته پیش از این، هیچ‌کس آن‌را نمی‎شناخت. چرا که صدای پیشکار نبود. صدای کریستف دتلو نبود، بلکه صدای مرگ کریستف دتلو بود.
مرگ کریستف دتلو چه روزهای بسیار که در اولسگور زیسته بود و با خرد و کلان حرف زده بود و خواسته بود ببرندش، اتاق آبی را خواسته بود، تالار کوچک را خواسته بود، سرسرای بزرگ را خواسته بود. خواسته بود آدم‌ها بخندند، حرف بزنند، بازی کنند و ساکت باشند و همه این‌ها هم زمان باشد. خواسته بود دوستان را ببیند، زن‌ها را ببیند و کسانی را که مرده بودند، ببیند. و خواسته بود خودش هم بمیرد: خواسته بود. خواسته بود و فریاد زده بود.
شب که فرا می‎رسید، آن دسته از خانگیان که مراقبت از بیمار را به عهده نداشتند آهنگ خواب می‎کردند. اما درست در آن دم، مرگ کریستف دتلو نفیر می‎کشید، نفیر می‎کشید و نعره می‎زد، و می‎غرید، چنان کشدار و ممتد که سگ‌ها، که نخست هم‌راه او زوزه می‎کشیدند، خاموش می‎شدند و یارای آن نمی‎یافتند دراز بکشند، ترسان و لرزان بر پاهای بلند و باریک‌شان می‎ایستادند. و هنگامی که روستاییان در شب تابستانی بی‌کرانه و نقره‌گون دانمارک غریو مرگ را شنیدند، چنان از بستر جهیدند که انگار تندری غریده است. لباس پوشیدند و بی آن‌که حرفی بزنند دور چراغ نشستند تا همه چیز پایان یافت . زن های پا به ماه را به دورترین اتاق‌ها و نفوذ ناپذیرترین پستوها بردند؛ اما آنان نیز آن صدا را شنیدند، شنیدند، انگار که از جسم خود آنان بر می‎خاست و التماس کردند که اجازه یابند از جا برخیزند، و آمدند، رنگ‌پریده و پت و پهن، در کنار کسانی نشستند که چهره‎هایی در هم داشتند. و گاوهایی که وقت زاییدن‌شان بود درمانده و بی یاور بودند، از شکم یکی از آن‌ها گوساله‎ای مرده را با دل و روده گاو بیرون کشیدند، چون که انگار قصد بیرون آمدن نداشت. و همه، کار روزانه‌شان را بد انجام دادند و یادشان رفت علوفه بیاورند، چون که روز را در هراس از شب به سر بردند و از بیدار خوابی مدام و از خواب پریدن‌های هراسان چنان کرخت بودند که نمی‎توانستند چیزی به خاطر بسپارند. و هنگامی که یکشنبه‎ها هم‌چنان به کلیسای سپید و آرام رفتند، دعا کردند که دیگر اربابی در اولسگور نمانده باشد: زیرا که این یکی، ارباب هول‌ناکی بود. کشیش هم از بالای سکوی وعظ فکر و دعای‌شان را با صدای بلند به زبان آورد؛ چون او هم دیگر شب‌ها خواب نداشت و نمی‎توانست از کار خدا سر درآورد. و ناقوس که رقیب سرسختی پیدا کرده بود که سرتاسر شب می‎غرید، و اگر از همه‌ی جان فلزی‎اش نیز صدا در می‎آورد باز هم حریف او نمی‎شد، همین را گفت. باری، همه همین را گفتند؛ و یکی از جوان‌ها نیز خواب دیده بود به عمارت اربابی رفته ارباب را با چنگک کشته است؛ و آنان چنان پریشان، از پا افتاده و وامانده بودند که به داستان خواب او گوش دادند و ناخودآگاه براندازش کردند تا ببینند آیا به‌راستی از پس چنین کاری برمی‎آید یا نه. فکر و ذکر همه در ناحیه چنین بود، در حالی‌که تا چند هفته پیش پیشکار را دوست داشتند و بر او دل می‎سوزاندند. اما با همه‌ی این حرفها، چیزی عوض نمی‎شد. مرگ کریستف دتلو که در اولسگور جا خوش کرده بود، شتابی نداشت. آمده بود که ده هفته بماند، و ده هفته ماند. و در این مدت چنان اربابی شده بود که کریستف دتلو بریگه به خواب هم ندیده بود. هم‌چون سلطانی بود که از آن پس و برای همیشه مخوف نامیده شده است.
این مرگ، مرگ آدمی استسقایی نبود. مرگ شریر شاه‌واری بود که پیشکار همه‌ی عمر در درونش داشت و از جان خود خوراکش داده بود. همه‌ی آن غرور بی‎حد، اراده و قدرت اشرافی که نتوانسته بود در زندگی آرام خود مصرف کند، به دست مرگش افتاده بود، همان مرگی که اکنون بی‎پروا در اولسگور خانه کرده بود.
اگر کسی از پیشکار می‎خواست که به مرگ دیگری جز این بمیرد، چگونه نگاهش می‎کرد؟ او به مرگ سرسخت خود می‎مرد.
و هنگامی که به کسانی که دیده‎ام یا درباره آنان شنیده‎ام، فکر می‎کنم، باز وضع از همین قرار است. همه، مرگی از آن خود داشتند. مردانی که مرگ خود را هم‌چون زندانی درون تخته‌بند تن با خود می‎بردند؛ زنانی که پیر و کوچک می‎شدند و سپس بر تختی بزرگ، انگار بر صحنه‌ی نمایش، در برابر همه‌ی خانواده، خدم و حشم و سگ‌ها، آرام و با وقاری اشرافی می‎مردند. حتا کودکان، کودکان بسیار کوچک، به مرگی کودکانه نمی‎مردند؛ در خود مچاله می‎شدند و چنان می‎مردند که پیش‌تر بودند و چنان‌که بعد می‎شدند.
چه زیبایی وهم انگیزی به زن‌ها می‎داد، زن‌هایی که آبستن بودند و شکم بزرگشان، که دست‌های ظریف‌شان به طور غریزی روی آن قرار می‎گرفت، دو میوه داشت: کودک و مرگ. آیا آن لبخند مات و پرورنده در چهره‌ی تهی آن‌ها از این فکر نبود که آن دو با هم رشد می‎کردند؟
نویسنده: راینر ماریا ریلکه (Rainer Maria Rilki)
مترجم: مهدی غبرائی

از: «دفترهای مالده لائوریس بریگه»