داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

داستان کوتاه: ماجرای جو

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارک استنلی بیوباین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در سرزمین ایالات متحده مردی زندگی می‌کرد که اسمش جو بود. او مردی معصوم و درستکار بود؛ عاشق خداوند بود و از گناه پرهیز داشت. نه پسر داشت نه دختر، و مالک هیچ حیوانی نبود، خانه‌ای نداشت و به نوکر و کلفت احتیاج نداشت. او از حقیرترین مردم شرق هم کم‌تر بود.
روزی فرشتگان به حضور خداوند شرفیاب شدند، و شیطان هم همراه‌شان بود. آن‌وقت خداوند به شیطان گفت: «هیچ به بنده‌ام جو سری زده‌ای؟ در ایالات متحده هیچ کس مثل او نیست ؛ او مردی شریف و درستکار است، او عاشق خداوند است و از گناه به دور است.»
شیطان جواب داد: «جو خدادوست است؟ ... هوم ... او عاشق شماست ... و در عوض هیچ نمی‌خواهد؟ آیا به دور او و آن‌چه می‌کند حصار نکشیده‌اید؟ کارش را پر برکت کنید و به او عوض بدهید، همه چیز به او بدهید تا ثروتش در سرتاسر این سرزمین گسترده شود، حتم دارم از شما روی‌گردان ...
نویسنده: مارک استنلی بیوباین

۰۱:۲۲:۳۵

داستان کوتاه: آخرین سفر کشتی خیالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا به همه نشان خواهم داد من کی هستم، این را سال‌ها بعد، با صدای کلفت مردانه‌اش به‌خود گفت، سال‌ها پس از آن‌که برای اولین بار کشتی اقیانوس‌پیمای عظیم را دید که بدون نور و بدون سر و صدا، یک‌شب مانند یک‌ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بیشتر و قدش از بلندترین برج ناقوس کلیسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به‌سمت شهر مستعمره‌ای طرف دیگر خلیج ادامه داد، شهری که برای مقابله با دزدان دریایی، مملو از قلعه‌های جنگی بود، با بندر باستانی سیاه‌پوستان و فانوس دریایی بزرگی که حلقه‌های نور هولناکش هر پانزده ثانیه یک‌بار، دهکده را تبدیل به منظره‌ای از کوه‌های ماه، با خانه‌های نورانی و خیابان‌های آتش‌فشانی می‌کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه‌ای بیش نبود و صدایش هنوز مردانه نشده بود ولی از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دیر وقت ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

۱۱:۵۳:۵۳

داستان کوتاه: 11 سپتامبر، خیابان تولیه

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

که اینطور، پس مردم می‎آیند این‌جا زندگی کنند، من که فکر می‎کنم می‎آیند تا بمیرند. بیرون رفته بودم. دیدم: بیمارستان‌ها را دیدم. مردی را دیدم که سکندری خورد و پخش زمین شد. مردم دورش جمع شدند، و من دیگر بقیه‌ی ماجرا را ندیدم. زنی آبستن را دیدم. کنار دیوار گرم و بلندی خود را به زحمت جلو می‎کشید، گه‌گاه کورمال به آن دست می‎زد، انگار می‎خواست مطمئن شود که هنوز سرجایش هست. بله. هنوز سرجایش بود. و پشتش؟‌ نگاهی به نقشه انداختم. مزون داکوشمان. بسیار خوب. بارش را به زمین می‎گذارند. کارشان را خوب بلدند. آن طرف‎تر خیابان سن ژاک، ساختمانی بزرگ با یک گنبد. روی نقشه نوشته بود: وال-دو-گراس، اپیتال میلیتر. دانستن‌اش به دردم نمی‎خورد، اما ضرری هم نداشت. رو به هر سو می‎کردی تا آن‌جا که می‎شد باز شناخت، خیابان بو می‎داد. بوی یدوفرم، روغن سیب‌زمینی سرخ کرده و ترس....
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۰۵:۰۶:۰۰

داستان کوتاه: ترس و لرز

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی,داستان کوتاه ایران
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آفتاب وسط روز بود که سالم احمد از خواب بیدار شد. هوا دم کرده بود و عوض خنکی اول صبح، گرمای شدیدی از سوراخی سقف اتاق بادگیر به داخل اتاق می‌ریخت. سالم احمد بلند شد و لنگوته‌اش را از کنار دیوار برداشت و دور سر پیچید و رفت توی تن شوری، و سطل‌ها را برداشت و آمد روی ایوان. چند لحظه‌ای منتظر شد تا به روشنایی تند ظهر عادت کند و بعد سطل‌ها را زمین گذاشت و دوچرخه‌اش را که به درخت کنار تکیه داده بود، آورد توی سایه. طناب پشت بند دوچرخه را باز کرد و سطل‌ها را به ترک دوچرخه بست و کفش‌های چوبیش را پوشید و در حالی‌که دوچرخه را با دست راه می‌برد، از حاشیه‌ی ایوان به طرف بیرون راه افتاد. و همین‌طور که می‌رفت نیم‌تنه و دوچرخه و پاهای خودش را در شیشه‌های تاریک اتاق‌های زمستانی تماشا می‌کرد....
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۱۰:۰۸:۲۳

داستان کوتاه: جای‌ دنج‌ِ تمیز و پُر نور

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته‌ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌....
نویسنده: ارنست‌ همینگوی‌

۰۵:۲۹:۴۶

داستان نویس: ارنست همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویل دورانت,ارنست همینگوی,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من هیچ نو‌یسند‌ه‌ای را همانند ارنست همینگوی نمی‌شناسم که در او زندگی و اد‌بیا‌ت بدین‌گونه تنگا‌تنگ با هم عجین شده و د‌رهم گره خورده باشد. در «برف‌های کلیما‌نجارو» زنی به شوهرش می‌گوید: «تو کامل‌ترین مردی هستی که من تا حالا شناخته‌ام.»(1) کسی- شاید به خود همینگوی- چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او می‌خواست نویسنده شود؛ اما از این‌که نویسنده‌ای دمدمی مزاج و بی اصا‌لت باشد، در درون خویش شرم داشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت‌ترین قصه‌های زمان خود را نوشت....
نویسنده: ویل دورانت

۰۱:۵۷:۴۷

داستان کوتاه: مشت‌زن حرفه‌ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش وزیر کابینه را ساعت شش‌ونیم صبح پایِ دیوارِ بیمارستان اعدام کردند. توی حیاط برکه‌های آب بود. کفِ سنگ‌فرش حیاط پوشیده از برگ‌های پژمرده و خیس بود. باران یک‌ریز می‌بارید. کرکره‌ی تمام پنجره‌های بیمارستان را کیپ بسته بودند. یکی از وزرا حصبه داشت. دو نفر سرباز آوردندش توی حیاط. زیرِ باران. تلاش می‌کردند تا پایِ دیوار سرپا بایستد، اما چمباتمه زد توی گودالِ آب. پنج تای دیگر، آرام پایِ دیوار ایستادند. بالأخره افسر به سربازها گفت دست بردارند چون نایِ ایستادن نداشت. وقتی اولین رگبار گلوله را شلیک کردند، سردرگریبان توی گودال نشسته بود.
نیک بلند شد. چیزی‌اش نشده بود. به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۵:۴۳:۱۲

نان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند....
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۱:۴۸:۰۲

راه دور

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن گفت: «می‌آییم، همین امروز فردا. خاطرت جمع‌ باشد. اگر دست من بود تا حالا راه‌مان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود می‌آمد. حمید هم خوب است... بچه‌ها؟ نه. مدرسه تعطیل است. باز نشد که تعطیل بشود. همه جا دارد تعطیل می‌شود. هوا؟ گرم است... چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داریم. پدربزرگ، همان‌طور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش... ها. نمی‌دانم به فکر کدام‌شان باشم. تو این الم‌سرات ویرش گرفته پیاده راه می‌افتد تو کوچه‌ها، می‌‌رود لب شط. نمی‌دانم والله. می‌رود ببیند چه خبر است‌... نه، به خرجش نمی‌‌رود. خودت می‌‌شناسیش که. دستش را می‌زند پر ِ کمرش می‌‌گوید ناخدا را تو طوفان می‌شود شناخت. هرچه می‌گوییم پدربزرگ این‌که طوفان نیست. بعد همان حرف‌ها... حرف‌های همیشگی. من که زبانم مو درآورد....
نویسنده: محمد بهارلو

۱۱:۲۲:۳۹

رؤیاهایم را می‌فروشم

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک روز صبح، ساعت نه، که روی تراس هتل ریویرای هاوانا، زیر آفتاب درخشان داشتیم صبحانه می‌خوردیم، موجی عظیم چندین اتومبیل را، که آن پایین در امتداد دیوار ساحلی، در حرکت بودند یا توی پیاده رو توقف کرده بودند، بلند کرد و یکی از آن‌ها را با خود تا کنار هتل آورد. موج حالت انفجار دینامیت را داشت و همه‌ی آدم‌های آن بیست طبقه ساختمان را وحشتزده کرد و در شیشه‌ای بزرگ ورودی را به‌صورت گرد درآورد. انبوه جهانگردان سرسرای هتل با مبل‌ها به هوا پرتاب شدند و عده‌ای از طوفان تگرگ شیشه زخم برداشتند. موج به یقین بسیار بزرگ بود، چون از روی خیابان دوطرفه میان دیوار ساحلی و هتل گذشت و، با آن قدرت، شیشه را از هم پاشید.
داوطلبان بشاش کوبایی، به کمک افراد اداره‌ی آتش‌نشانی، آت و آشغال‌ها را در کمتر از شش ساعت جمع کردند و دروازه‌ی رو به دریا را گشودند و دروازه‌ی دیگری ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

۱۱:۴۰:۵۳

ترس و لرز

آرشيو نظرات (0)
دسته : غلام‌حسین ساعدی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عصر، صالح کمزاری و پسر کدخدا با جهاز کوچکی رفته بودند روی دریا و در امتداد ساحل می‌گشتند و هیزم جمع می‌کردند. شب، دریا ضربه زده بود و هیزم زیادی روی آب آورده بود. صالح که با پاروی کهنه‌ای هیزم‌ها را طرف جهاز می‌کشید به پسر کدخدا گفت: «من هیچ وقت ازدریا سر در نمی‌آرم، نمی‌دونم چه جوریه، حالا همه جمع بشن و عقلاشونو بریزن رو هم، نمی‌تونن بفهمن که این همه چوب از کجا اومده. یه چیزی تو دریاس که روراس نیس، ظاهر و باطنشو نشون نمی‌ده، یه روز خالیه، یه روز پره، یه روز همه چی داره، یه روز هیچی نداره. انگار که با آدمیزاد شوخی می‌کنه، حالا این همه چوب رو آبه، یه دقه‌ی دیگه ممکنه یه تکه‌م پیدا نباشد.»
پسر کدخدا گفت: «واسه همیناس که بهش میگن دریا.»
صالح گفت: «هر چیزم که رو خشکیه، اگه خوب فکرشو بکنی از دریاس. دریا از هیچ چی واهمه نداره، نمی‌ترسه، اما همه از ...
نویسنده: غلام‌حسین ساعدی

۱۲:۱۷:۵۶

یک فرشته‌ی بهتر

آرشيو نظرات (0)
دسته : کریس آدرین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین بار که دیدمش گفت: «اگر جای تو بودم این کار را نمی‌کردم.» یک بچه‌ی شش ساله بودم و داشتم پای یک درخت را می‌کندم، دنبال کرم می‌گشتم. این مال وقتی بود که پدرم هنوز کل املاکش را داشت، املاکی که من می‌توانستم یک بعد از ظهر کامل توی نارنجستان راه بروم و باز هم به آخرش نرسم. بیش‌تر وقت‌ها این‌طوری خودم را سرگرم می‌کردم، یا بازی از خودم در می‌آوردم، یا دوست خیالی از خودم می‌ساختم و با او بازی می‌کردم، چون واقعاً خودم هیچ دوستی نداشتم، یا این که دنبال گنج می‌گشتم. خواهرهایم همه از من خیلی بزرگتر بودند و دوست نداشتند توی دست و بالشان بپلکم، برای همین یک نقشه‌ی دروغکی درست می‌کردند، و برای این‌که به‌نظر کهنه بیاید با چوب بیس بال می‌کوبیدندش و لبه‌هایش را می‌سوزاندند، بعد من را می‌فرستاند دنبالش که گنج را پیدا کنم. من سالیان سال توی این بازی می‌سوختم....
نویسنده: کریس آدرین

۰۷:۰۴:۴۷

در آسمان و بر زمین

آرشيو نظرات (0)
دسته : اینگه‌بُرگ باخمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سایه‌ی سرخی از روی پیشانی ِ آمِلی [2] گذشت. زن از جلوی آینه کنار رفت و چشمانش را بست. این‌جا بود که اثر ِ ضربه‌ی دست ِ جاستین [3] بر صورتش، برای لحظه‌ای ناپدید شد. مرد تنها یک‌بار او را کتک زده بود و بعد خود را شتاب‌زده به‌کناری کشیده بود تا از لو‌رفتن ِ زودهنگام ِ خویش جلوگیری کند. سراسر ِ وجود ِ مرد را چنان توفان ِ افسارگسیخته‌ای فراگرفته بود، که زدن ِ هزار ضربه به آملی هم نمی‌توانست او را آرام کند.
مرد زیر لب گفت: «ای خدا»، و دستانش را شست. او اصولاً تنها زمانی از واژه‌ی خدا استفاده می‌کرد که گمان می‌برد هیچ چیز ِ دیگری نمی‌تواند میزان ِ خشمش را نشان دهد. آمِلی وحشت‌زده‌تر از آن بود که به‌ مرد نزدیک شود؛ اما به ‌خوبی می‌دانست که اگر از مرد سؤالی بشود، حال‌اش بهتر خواهد شد؛ و به ‌همین خاطر از انتهای اتاق خیلی آرام پرسید: «چی...؟» با این وجود زن جرأت نکرد که بپرسد: ...
نویسنده: اینگه‌بُرگ باخمان

۰۶:۴۶:۴۵

اینگه‌بُرگ باخمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : آشنایی با نویسندگان,اینگه‌بُرگ باخمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شاعر و نویسنده‌ی اتریشی در ۲۵ ژوئن سال ۱۹۲۶ در شهر کلاگن‌فورت چشم به‌جهان گشود. کودکی و نوجوانی‌اش را در شهر کِرنتِن، در جنوب اتریش گذراند. در سال‌های پس از جنگ (۱۹۴۵-۱۹۵۰) به‌تحصیل در رشته‌های فلسفه، روان‌شناسی و زبان و ادبیات آلمانی در دانشگاه‌های شهرهای اینسبروک، گراتس و وین پرداخت. دکترای خود را در رشته‌ی فلسفه و با نوشتن ِ رساله‌ای درباره‌ی هایدگر گرفت. در همین سال‌ها بود که با نویسندگانی چون پل سلان، ایلزه آیشینگِر و کلاوس دِموس آشنا شد. در اوایل دهه‌ی پنجاهِ میلادی فعالیتِ خود را با سمت مدیر برنامه‌های رادیویی در وین آغاز کرد، و در سالِ ۱۹۵۲ نخستین نمایشنامه‌ی رادیویی‌اش را ...

۰۶:۴۲:۴۹