داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

تپه‌های سبز آفریقا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی,فصلی از یک رمان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۹:۳۸:۴۵

یک شب

آرشيو نظرات (0)
دسته : نجیبه احمد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«می‌خواهم نباشد این عمر و زندگی را که من می‌گذارانم. این راه خراب شده، تمامی ندارد. چهار ساعت این سر و چهار ساعت آن سر. آن هم تو این تابستان.»
این همه‌ی غرولندی بود که اعضای خانواده هر پانزده روز یک بار، کم و بیش، آن را از مادرشان می‌شنیدند و هیچ نمی‌گفتند.
عرق سر و صورتش را با گوشه‌ی آستین بلندش پاک کرد. کوله بارش را از پشتش گرفت. یک لیوان آب به او داد. نوشید. کمی از آب در لیوان مانده بود، آن را کف دستش ریخت و به سرو صورت و گردنش زد.
- اوه، چه‌قدر گرمم شده.
یک استکان چای برایش ریخت. آن را سر کشید و پیاله‌اش را کناری گذاشت؛ کمی آرام شد.
- مادر جان، خوش آمدی. لیلا چه طور بود؟ او را دیدی؟
- بله دیدم. احوال همه‌ی شما را پرسید. خانه‌شان آباد، مثل دفعه‌های پیش نبود که از پشت قفس هم‌دیگر را ببینیم. دو ساعت کنار هم نشستیم. چیزهای زیادی هم ...
نویسنده: نجیبه احمد

۱۰:۵۱:۴۷

خیانت چگونه به روسیه راه یافت

آرشيو نظرات (0)
دسته : راینر ماریا ریلکه
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این‌جا در همسایگی خود دوستی دارم. مردی بور و چاق، که صندلی‌اش را زمستان و تابستان چفت پنجره می‌گذارد. جوان‌تر از سن و سالش به نظر می‌آید، چهر‌ه‌ی کنجکاوش گاهی وقت‌ها حالتی بچه‌گانه به خود می‌گیرد. اما روزهایی هم هست که پیر می‌نماید و دقیقه‌ها مثل سالی بر او می‌گذرد و یک‌هو پیری فرتوت می‌شود و چشم‌های بی‌فروغش تقریباً از زندگی خالی است. خیلی وقت است با هم آشناییم. اوایل فقط هم‌دیگر را می‌دیدیم. بعدها بی‌اختیار تبسمی بر لب‌های‌مان نقش می‌بست. یک سال آزگار فقط سلام و علیکی به‌هم می‌کردیم و یادم نمی‌آید از کی شروع کردیم به صحبت کردن و از این‌جا و آن‌جا و باب دوستی‌مان باز شد. یک‌بار که از کنارش رد می‌شدم پنجره‌اش رو به پاییز آرام و شاعرانه باز بود، با صدای بلند گفت:
«روز بخیر! مدتی است شما را ندیده‌ام.»
مثل همیشه کنار پنجره‌اش رفتم و در حال راه رفتن گفتم:
«سلام اوالد! رفته بودم ...
نویسنده: راینر ماریا ریلکه

۱۱:۰۲:۲۶

نقد علامت‌ها و نشانه‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«علامت‌ها و نشانه‌ها» یکی از کوتاه‌ترین داستان‌های ناباکوف است. در این داستان ناباکوف به جنبه‌ی فقیرتر و مستأصل‌تر زندگی مهاجران در آمریکا می‌پردازد که حالتی تکان‌دهنده و مشابه داستان‌های Isaac Bashevis Singer دارد. او نیز در داستان‌هایش به همین موضوع‌ها می‌پردازد. البته هر دو نویسنده تشابه‌های دیگری هم دارند، در وضعیت مهاجرتشان، دو زبانه بودنشان و زادگاه اروپای شرقی‌شان.
محور داستان، زوجی مهاجر و سالمند است که پسرشان به نوعی پارانویای وخیم و لاعلاج دچار شده است. در روز تولد پسر، پدر و مادر می‌خواهند برای دیدنش به بیمارستان بروند ولی کارمند بیمارستان از دیدار آن‌ها جلوگیری می کند زیرا پسرشان همین تازگی‌ها می‌خواسته خود را بکشد....
نویسنده: روی جانسون
برگردان: مهرشید متولی

۱۲:۵۸:۰۴

ایما و اشاره‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولادیمیر ناباکوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چهاربار در طی چهار سال متوالی با این مشکل روبرو بودند که چه هدیه‌ی تولدی برای مرد جوانی که دچار اختلال ذهنی لاعلاجی است ببرند. کسی که به هیچ چیز اشتیاق نداشت؛ در نظرش هر چیز ساخته‌ی دست بشر یا کندوی شیطان بود مرتعش از نیتی بدخواهانه که فقط خودش آن‌را در می‌یافت، یا وسایل آسایش زمختی که هیچ به کار دنیای مجرد او نمی‌آمد. پدر و مادرش پس از حذف برخی اجناس که ممکن بود اهانتی به او باشد یا باعث ترسش شود (هرنوع ابزاری در زمره‌ی محرمات بود) هدیه‌ی کوچک مطبوع و بی‌خطری را انتخاب کردند: سبدی از ده‌جور مربای میوه در ده شیشه‌ی کوچک.
وقتی او به دنیا آمد، سال‌ها از ازدواجشان می‌گذشت، حالا بیست سال گذشته بود و آن‌ها دیگر پیر بودند. زن به موهای کدر جوگندمی‌اش نمی‌رسید. لباس‌های کم بهای سیاه می‌پوشید، و برخلاف زنان هم‌سن و سالش 
ولادیمیر ناباکوف

۱۰:۲۰:۰۹

نبش‌ِ قبر

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمد بهارلو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من از هیچ چیز خبر نداشتم. آخرِ شب بود و داشتم از آن‌ها جدا می‌شدم که غفور دست انداخت زیر بازویم و آرام گفت: تو هم با ما بیا!
دکتر باران به غفور و بعد به من نگاه کرد. از جوانی تو خاطرم مانده بود که نباید در هم‌چین موقعی چیزی بپرسم. دکتر باران گفت: شاید سروکلۀ موسی پیدا بشود.
غفور گفت: پیداش نمی‌‌شود.
دکتر باران که پیشانی‌اش را چین انداخته بود گفت: اما...
غفور گفت: من ازش خواستم نیاید. تو این چند وقت زیادی به‌اش دردسر داده‌ایم.
سعدون از پله‌های طبقۀ بالا آمد پایین. پوتین‌ِ ساق‌ِ بلندی به پا کرده بود و شال‌ِ پشمی ِ قرمزی دورِ گردن‌اش انداخته بود. بی‌‌آن‌که نگاه‌مان کند در را باز کرد رفت تو‌ِ حیاط. از لای‌ِ در دیدم برف افتاده و زمین سفید می‌زند. دکتر باران رو کرد به ...
نویسنده: محمد بهارلو

۱۲:۱۶:۰۰

دسته گل آبی

آرشيو نظرات (0)
دسته : اکتاویو پاز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از خواب که بیدار شدم خیس عرق بودم. بخار داغی از روی پیاده‌رو آجرفرش قفایی تازه آب‌پاشی شده برمی‌خاست. پروانه‌ی خاکستری بالی گیج از نور زرد گرد چراغ می‌چرخید. از ننو پایین پریدم و پابرهنه به آن‌سوی اتاق رفتم. مراقب بودم مبادا پا روی عقربی که شاید برای هواخوری از مخفیگاهش بیرون آمده باشد بگذارم. به طرف پنجره‌ی کوچک رفتم و هوای روستا را فرو دادم. صدای نفس شب می‌آمد، زنانه و تنومند. به وسط اتاق برگشتم. پارچ آب را در لگن مفرغی خالی کردم و حوله‌ام را در آن خیس کردم. حوله‌ی خیس را روی سینه و پاهایم مالیدم، کمی خودم را خشک کردم. و پس از آن‌که مطمئن شدم ساسی لای لباس‌هایم مخفی نشده است لباس پوشیدم. از پلکان سبزرنگ به سرعت پایین آمدم. دم در، به صاحب مسافرخانه، مردی یک چشمی و کم‌حرف، برخوردم. روی چهارپایه‌ی حصیری نشسته بود و سیگار ...
نویسنده: اوکاتاویو پاز

۱۱:۳۳:۰۱

کلئوپاترا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویل کاپی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلئوپاترای هفتم، ملکه‌ی مصر، دختر بطلیموس هشتم بود: اسم مادرش معلوم نیست چه بوده، اما این موضوع هیچ اهمیتی ندارد؛ چون زنی که زن بطلیموس هشتم بشود معلوم است چه‌جور زنی است.
این بطلیموس به بطلیموس نی‌زن معروف بود، چون که صبح تا غروب می‌نشست نی می‌زد. مصری‌ها او را از مملکت انداختند بیرون، اما او چون خاصیت ارتجاعی داشت فوراً برگشت سرجای اولش. با همه‌ی این‌ها در سال 51ق.م. زندگانی را بدرود گفت و مملکت مصر را گذاشت برای کلئوپاترا و پسر برادر چهارده ساله‌ی او، بطلیموس چهاردهم.
حالا چه‌طور شد که یک‌هو از بطلیموس هشتم پریدند به بطلیموس چهاردهم، مطلبی است که راستش من خودم هم درست سر در نمی‌آورم. ظاهراً بطلیموس‌ها این‌طوری بودند. علاوه بر این، بطلیموس‌ها در اوایل کار خون یونانی خالص درجه یک توی رگ‌هایشان جاری بود، ولی ...

نویسنده: ویل کاپی

۱۲:۱۱:۵۱

حدیث مور و حشمت سلیمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ابوبکر عتیق نیشابوری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

و آن آن بود که سلیمان را صلوات‌الله علیه شادُروانی بود صد فرسنگ در صد فرسنگ، بر آن شادروان خیمه‌ای، فرسنگی در فرسنگی، تنک‌تر از پوست خایه‌ی مرغ. در آن خیمه تختی، میلی در میلی، از راست او ده‌هزار کرسی زرین نهاده علما را و از چپ او ده‌هزار کرسی سیمین نهاده نُدما را.
سلیمان بر تخت و علما و ندما بر کرسی‌ها و دیگر آدمیان در پیش وی بیستادی و پریان بر عقب ایشان و دیوان گرد بر گرد ایشان، فریشتگان بر اطراف با عمودهای آتشین تا هر دیو یا پری و هر که بی‌فرمان از آن مجلس باز گشتندید، فریشته‌ای او را عمود آتشین بزدی برجا بسوختی. و مرغان بر سر وی همه پر در پر بافتندی چون چتر سایه داشتند؛ باد رُخا نرم نرم به زیر آن شادروان درآمدی و آن را بر گرفتی هفت میل در هوا بردیدی هُرّست و جرست در جهان افتادی ...
قصص قرآن، تفسیر: ابوبکر عتیق نیشابوری

۰۲:۴۴:۴۳

گوساله‌ی کوچولو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارسکین کالدول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک‌روز صبح، بابام خیلی زودتر از همیشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون این‌که کلمه‌ئی با کسی حرف بزند رفت ماهی‌گیری.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پیش از این‌که مامان تو خانه رفت‌وآمد روزانه‌اش را شروع کند این شکلی جیم شود و به ماهیگیری برود.
باری... گاهی بابام به این ترتیب از خانه جیم می‌شد و می‌رفت و غیبتش سه چهار روز طول می‌کشید.
محلی که بابا جانم در این مدت اطراق می‌کرد لب رودخانه‌ی «برای‌ئر» بود. و طول غیبتش هم بستگی داشت به مقدار صید ماهیش. بابا جانم عاشق بی‌قرار و دیوانه‌ی ماهیگیری بود.
از عادات باباجانم یکی هم این بود که همان‌جا دم رودخانه دود و دمی به راه می‌انداخت و ماهی‌ها را کباب می‌کرد... عقیده‌اش این بود که ماهی را از لب رودخانه نباید به خانه برد، چون زن‌ها تا دنیا دنیاست نخواهند فهمید که چقدر آرد ذرت باید به قطعات ماهی بزنند تا لذیذ بشود....
نویسنده: ارسکین کالدول

۱۲:۱۵:۴۸

گل رس

آرشيو نظرات (0)
دسته : جیمز جویس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خانم مدیر به او اجازه داده بود که به محض تمام شدن عصرانه‌ی زن‌ها به مرخصی برود و ماریا«1» چشم‌انتظار مرخصی شبانه‌اش بود. آشپزخانه پاک و پاکیزه بود: آشپز گفت که عکس آدم روی پاتیل‌های بزرگ پیداست. آتش مطبوع و درخشان بود و روی یکی از میزهای کناری چهار نان کشمشی بزرگ بود. ظاهراً بریده نشده بود، ولی اگر نزدیک‌تر می‌رفتی می‌دیدی که به تکه‌های کلفت دراز ومساوی تقسیم شده است تا سر عصرانه توزیع شود. ماریا خودش آن‌ها را بریده بود.
ماریا به راستی آدم خیلی‌خیلی ریزنقشی بود، ولی بینی خیلی دراز و چانه خیلی درازی داشت. کمی تو دماغی حرف می‌زد. مدام از سر دلجویی می‌گفت: «بله، جانم،» و «نه، جانم.» هروقت که زن‌ها سر تشت رختشویی مرافعه‌شان می‌شد، همیشه ماریا را خبر می‌کردند و او هم همیشه موفق می‌شد که آن‌ها را آشتی دهد. روزی خانم مدیر به او گفته بود: «ماریا، تو واقعاً فرشته ...
نویسنده: جیمز جویس

۱۱:۰۷:۰۸

بعضی چیزها پایدار می‎مانند

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‎روم، به این کتاب فکر می‎‏کنم و دائم به خودم می‎گویم: «همین فردا دست به کار می‎شوم.» آدم‎هایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشم‎هایم به رقص در می‎آیند. من اصلاًاهل شیکاگو هستم و شبها، کامیون‎ها از جاده‎ای که رو به روی خانه ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‎کنند. کمی آن‎طرف‎تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شب‎ها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‎گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‎خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‎مانم و همینطور با خودم حرف می‎زنم....
نویسنده: شروود آندرسن (Sherwood Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

از ماهنامه: کلک شماره پی در پی 151 دی 1383

۰۵:۳۷:۱۸

مرد لال

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داستانی است که نمی‎توانم بگویمش. من زبان ندارم و داستان، داستان تقریباً‌ فراموش شده‎ای است که گاهی به یادم می‎افتد.
داستان درباره سه مرد است، در خانه‎ای در یک خیابان. اگر می‎توانستم حرف بزنم، می‎توانستم داستان را با آواز بخوانم؛ می‎توانستم آن را در گوش زن‎ها و مادرها زمزمه کنم، می‎توانستم در خیابان بدوم و آن را بارها و بارها تعریف کنم. زبانم می‎توانست آزاد شود و پشت دندان‎هایم تلق تلاق صدا بکند.
سه مرد، در خانه داخل اتاق‎اند. یکی از آن‎ها جوان است و ژیگولو و مدام می‎خندد. دومی مردی است که ریش خاکستری و بلندی دارد. مرد، مشکوک است که شک، زندگیش را تباه کرده است و گهگاه که شک رهایش میکند، به خواب می‎رود. مرد سومی هم در آن جاست که نگاه‎های شروری دارد و با عصبیت در طول اتاق قدم می‎زند و دست‎هایش را به هم می‎ساید. هر سه نفر انتظار می‎کشند، انتظار....
نویسنده: شروود آندرسون

۰۲:۳۲:۱۷

چاه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ناصر تقوایی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ناصر تقوایی موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره‌ی گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی‌خیال چنگ می‌زدند به پف کردگی پلو سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس‌دار تخته‌ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی‌اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله‌یی را که باد از عرشه می‌آورد نشنود. با گوشه‌ی لنگ چهارخانه‌یی نخ نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه‌های عرق روی پیشا‌نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر‌می‌گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می‌کنم چیزی نمی‌خوره. همین‌جور نشسته اون‌جا.» ته مانده‌ی قلیه ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه‌ی دور سفره‌را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه ...
نویسنده: ناصر تقوایی

۱۰:۵۱:۴۰

پاهام زندگی مخصوص خودشونو دارن

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کفِ سرِ لیوان پری را که متصدی بار جلوش گذاشت، فوت کرد و گفت:
ـ اگه می‌خواهی سرگذشت منو بدونی، توصورتم نیگا نکن، به دستام نیگا نکن، به پاهام نیگا کن. اگه تونستی بگی چه قدر رواونا وایساده‌م.
ـ من نمی‌تونم پاهاتو تو کفشات ببینم که!
ـ با همین کفشا که من می‌پوشم، همین کفشایی که نه پوزه‌باریکه، نه صندلی گهواره‌ایه، نه پنجه فرانسویه، فقط یه چیز بزرگ و دراز و پهن و گشاده، می‌تونی بگی چه‌قدر رو پاهام وایساده‌م و چه‌قدر بار سنگین روشون جابه‌جا کرده‌م! پاهام از وایسادن کنار هیچ بار، یا واسه این‌که من همیشه تو یه بارم، پهن و گشاد نشدن. می‌دونی، من تو هیچ باری لنگر نمی‌ندازم، مگه چارپایه داشته باشه. تو چطور؟
ـ منم هوای کار دستمه. ولی این قضیه چه ربطی به زندگی گذشته‌ی تو داره؟
ـ هرکاری که من می‌کنم به زندگی گذشته‌م مربوطه. از ویرجینیا گرفته تا جویس....
نویسنده: لنگستون هیوز

۰۱:۱۴:۱۷

درباره نویسنده: لنگستون هیوز

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز,آشنایی با نویسندگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لنگستون هیوز (1902–1967) پرکارترین و شاید معروف‌ترین نویسنده‌ی سیاه‌پوست ادبیات مدرن امریکا بود. تنها شاعر سیاه‌پوستی که به طور کامل با درآمد حرفه‌ی ادبی طولانی و متنوع خود زندگی می‌‌کرد.
هیوز در «جابلین» ایالت میسوری متولد شد، اما بیش‌تر دوران کودکی‌اش را با مادربزرگش و در «لاورنس» ایالت کانزاس گذراند. سیزده‌ساله بود که مادربزرگش مرد و او به «لینکلن» ایالت ایلینویز رفت تا با مادرش زندگی کند. یک سال بعد، آن‌ها به «کلیولند» رفتند. در آن‌جا هیوز به دبیرستان رفت و سرودن شعر را آغاز کرد. بعد از اتمام دوره‌ی دبیرستان، پانزده ماه در «مکزیکو» با پدرش «که چند سالی ساکن آن‌جا بود ـ زندگی کرد. در همان‌جا زبان اسپانیایی را یادگرفت و شعر «سیاه‌پوست از رودخانه می‌‌گوید» را سرود، که در نشریه‌ی «کرایزیس» چاپ شد. در سال 1921 مدت یک سال به دانشگاه کلمبیا رفت و دانشگاه را برای کار دوساله‌اش در دریا، رها کرد....
نویسنده: علی‌اصغر راشدان

۰۹:۵۲:۱۲

ساعت استراحت

آرشيو نظرات (0)
دسته : لنگستون هیوز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گفت :
- رییس من سفید پوسته.
گفتم :
- بیشتر رییسا سفید پوستن.
- سفید پوست و پرچونه. یه ریزم می‌پرسه که سیا دیگه چی می‌خواد. دیروز باز تو ساعت استراحت کافه، با حرف‌های صدتا یه غازش درباره سیا پوستا، النگاتم شده بود. اون همیشه می‌گه سیا. انگار 1150 نوع جور واجور سیاپوست تو آمریکا وجود نداره. رییسم می‌گه: حالا که همتون حق شهروندی و دیوان عالی رو به دست آوردین، آدام پاول تو کنگره‌ست، رالف بونچ تو مجلسه، لئونتاین پرایس تو اپرای متروپولیتن می‌خونه، بالاتر از همه این که دکتر مارتین لوترکینگ جایزه نوبل رو می‌گیره، دیگه بیش‌تر از این چی می‌خواین شما؟‌ از همین تو می‌پرسم، سیا دیگه چی می‌خواد؟‌
- من سیا نیستم من خودمم.
- خب، تو نماینده‌ی سیا که هستی ...
نویسنده: لنگستون هیوز

۱۰:۰۸:۳۷

داستان کوتاه: مرگ مدام در ماوراه‌ی عشق

آرشيو نظرات (0)
دسته : گابریل گارسیا مارکز
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش ماه و یازده روز از عمر سناتور«انسیمو سانچز» باقی مانده بود که مهم‌ترین زن زندگیش را ملاقات کرد. با او در دهکده‌ی «گلستان نایب السلطنه» آشنا شد. دهکده شب‌ها پناهگاه کشتی‌های قاچاقچی‌ها بود و در روز روشن به‌نظر بیهوده‌ترین گوشه‌ی صحرا می‌رسید، در روبه‌رویش دریایی بود سوزان و ساکن و آن‌قدر دور از همه جا که هرگز ممکن نبود کسی تصور کند در آن‌جا کسی بتواند خط سرنوشت دیگری را تغییر بدهد. حتی اسم دهکده نیز به‌نظر یک شوخی می‌رسید چون تنها گل سرخی که در دهکده دیده شد همان شاخه‌ی گل سرخی بود که سناتور سانچز، شبی که با «لائورا فارینا» آشنا شد به آن‌جا آورد.
توقف در آن دهکده که در حوزه‌ی انتخاباتی واقع شده بود، هر چهار سال یک‌بار، اجتناب‌ناپذیر بود. صبح آن روز سه‌چرخه‌های مملو از اثاثیه وارد شده بودند. سپس کامیون‌های پر از سرخپوستان برای تکمیل گروه تظاهر کنندگان سر رسیدند. چند دقیقه‌ای قبل از ساعت یازده، با صدای موسیقی و آتش‌بازی و به دنبال راهنمایان کمیته، اتوموبیل وزارتی، به رنگ شربت توت‌فرنگی وارد شد. سناتور انسیمو سانچز، آرام و فارغ از زمان، داخل اتوموبیل خنک نشسته بود ...
نویسنده: گابریل گارسیا مارکز

۰۴:۵۱:۲۷

داستان کوتاه: دشمن‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : آنتوان چخوف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نزدیکی‌های ساعت ده یک شب تاریک ماه سپتامبر، اَندره‌ی، تنها پسر شش ساله‌ی دکتر کریلُف، پزشک دولتی، از بیماری دیفتری چشم از دنیا فروبست. همین‌که همسر دکتر جلو تخت کودک مرده‌اش به زانو افتاد و اولین نشانه‌های از خود بی‌خود شدن در او دیده شد؛ زنگ سرسرا به شدت به صدا درآمد.
صبح روزی که بیماری دیفتری سر از خانه درآورد همه‌ی پیشخدمت‌ها را به خانه‌های‌شان روانه کردند. بنابرین کریلُف خودش با همان پیراهن آستین بلند و جلیقه‌ی دکمه نینداخته، بی‌آن‌که دست و صورت مرطوبش را که از اسید فِنیک می‌سوخت پاک کند، در را گشود. سرسرا آن‌قدر تاریک بود که شخصی که پا به خانه گذاشت تنها قدِ متوسط، شال‌گردن ِ سفید و چهره‌ی درشت و بسیار رنگ‌پریده‌اش قابل تشخیص بود. رنگ چهره‌اش به اندازه‌ای پریده بود که گویی حضور او سرسرا را روشن کرده‌ بود... .
مرد بی‌مقدمه گفت: «دکتر تشریف دارن؟» ...
نویسنده: آنتون پاولوویچ چخوف

۰۶:۵۱:۲۵