داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

راکی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جان دوس پاسوس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از قوری قشنگی بر لب میز کافه عطر ملایم برگچه‌های ریحان می‌آید. آن پشت، روی سکوی کوچکی که دورش پارچه قرمز کشیده‌اند، نوازندگان با مضراب و زخمه پیش در‌آمد یکنواختی می‌نوازند که از میان آب نغمه‌ای در نیم پرده‌های بالا رونده بیرون می‌خزد و با لوشه‌های پیچیده بی‌پایان در فضا می‌لغزد. سنتور و قانون و ویولون زن خواننده را همراهی می‌کنند. در میانشان روی یک سه پایه چند فنجان قهوه‌ خوری و یک شیشه عرق مصطکی گذاشته‌اند. سنتور را مرد خاکستری موئی می‌نوازد که دماغ گنده و عینکی است و گاه به گاه سر به عقب می‌برد ، دهانش را چارتاق باز می‌کند و شادمانه چهچهه‌ای می‌زند که دیگران هم از آن پیروی می‌کنند و بعد با دشواری تمام بافت آهنگ را از سر می‌گیرند. بر سر میزهایی که تنگاتنگ هم زیر درخت چنار گذاشته‌اند تا از ...
نویسنده: جان دوس پاسوس

۱۰:۰۶:۰۰

ترس

آرشيو نظرات (0)
دسته : احمد محمود
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صدای اولین گلوله که تو هوا ترکید، دل خالد لرزید. یحیی زیر لب غرید و ناسزا گفت و پا را رو پدال گاز بیشتر فشرد. وانت پرکشید.
رگه‌های درشت باران ساحلی، آسمان را به زمین می‌دوخت. باران، وانت و اسفالت و کناره‌های جاده را که گل شده بود و انبوه نخل‌ها را که به فاصله چند ذرع از جاده سر تو هم فرو برده بودند، سخت می‌کوبید.
پس از انفجار دومین گلوله، لب‌های خالد مرتعش شد:
- یحیی نگهدار...نمیشه فرار کرد.
- چین‌های پیشانی پهن یحیی تو هم رفت و ابروهاش بالا جست:
- تو احمقی....
نویسنده: احمد محمود

۱۱:۳۸:۳۳

یک گل‌سرخ برای امیلی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ویلیام فاگنر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی که میس امیلی گریرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشییع جنازه‌اش رفتند. مردها از روی تاثر احترام‌آمیزی که گویی از فروریختن یک بنای یادبود قدیم در خود حس می‌کردند، و زن‌ها بیشتر از روی کنجکاوی برای تماشای داخل خانه او که جز یک نوکر پیر - که معجونی از آشپز و باغبان بود - دست‌کم از ده سال به این طرف کسی آنجا را ندیده بود.
این خانه، خانه چهارگوش بزرگی بود که زمانی سفید بود، و با آلاچیق‌ها و منارها و بالکون‌هایی که مثل طومار پیچیده بود به سبک سنگین قرن هفدهم تزیین شده بود، و در خیابانی که یک وقت گل سرسبد شهر بود قرار داشت. اما به گاراژها و انبارهای پنبه دست‌درازی کرده بودند حتی یادبودها و میراث اشخاصی مهم و اسم و رسم‌دار را از آن صحنه زدوده بودند. فقط خانه میس امیلی بود که فرتوتی و وارفتگی عشوه‌گر و پا برجای خود را میان واگون‌های پنبه و تلمبه‌های نفتی افراشته بود ...
نویسنده: ویلیام فاکنر

۰۵:۲۰:۰۳

بی‌تفاوت

آرشيو نظرات (0)
دسته : فروغ فرخزاد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی در اتاق را باز کردم او آن‌جا کنارِ بخاری روی صندلی راحتی‌اش نشسته بود و در سکوت و آرامشی که او در نظر من بزرگ جلوه می‌داد به رویم نگریست و آن وقت مثلِ این که صدای به هم خوردن پنجره‌ها ناگهان او را از خوابِ رویا بار و شیرینی بیدار کرده باشد آهسته گفت:
«عجب!... شما هستید، بفرمایید، خواهش می‌کنم بفرمایید.»
با اندوه پیش رفتم، قدم‌هایم مرا می‌کشیدند، انتظار نداشتم که بعد از یک هفته دوری و قهر این‌قدر بی‌تفاوت مرا استقبال کند. فکر می‌کردم با همه کوششی که او برای پنهان کردنِ احساساتش می‌کند باز من خواهم توانست بعد از یک هفته، در اولین دیدار بارقه ضعیفی از شادی و خوش‌بختی آنی را در چشمانِ او بیدار کنم و با این همه ترسیدم به چشمانش نگاه کنم. ترسیدم در چشم‌های او با سنگی روبه‌رو شوم که بر روی آن هیچ نشانی از آن‌چه که من جست‌وجو می‌کردم نقش نشده باشد....
نویسنده: فروغ فرخزاد

۱۲:۰۸:۰۷

صداها در فضا و در شب

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تراموا در بعدازظهری که از مه مرطوب بود پیش می‌رفت. بعدازظهر خاکستری بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالی و خاموش و بی‌نشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کسانی نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدم‌هایی نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گریبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زیر چراغ‌های کوچک امیدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفس‌نفس‌زنان؛ و بلیت‌فروش ششمین نفر بود. در آن عصر مه‌آلود و خلوت با دکمه‌های برنجی ظریفش در تراموا بود و بر شیشه‌های مرطوبی که براثر نفس‌ها مه گرفته بود، چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. تراموا با سرعت و با تکان‌های شدید پیش می‌رفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات یافته نشسته بودند و ...
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۰:۵۱:۰۵

آقای نویسنده تازه کار است

آرشيو نظرات (0)
دسته : بهرام صادقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«آقای نویسنده تازه کار است»، اما خواهش می‌کنم، از حضورتان صمیمانه خواهش می‌کنم که فراموش نکنید عنوان استان این نیست، چیز دیگری است: «آقای اسبقی برمی گردد .»
البته من هم با شما هم عقیده‌ام که نویسنده در نام‮گذاری سلیقه به خرج نداده ‌است، اما به حقیقت سوگند می‌خورم که این حرف را نه برای خوش‌آمد شما می‌زنم و نه برای آن‮که با بدگویان هم داستان شوم و به نویسنده بتازم. این را می‌دانید که دنیای ما دنیای آشفته‌ای است و صلاح هیچ‮کس در این نیست که بکوشد تا آن‮را آشفته‌تر کند. در این جنگل تو در توی درهم و برهمی که مسکن ما است بیش از هر چیز به تفاهم احتیاج داریم، به این‮که هم را بشناسیم و زبان یک‮دیگر را درک کنیم. در غیر این صورت نمی‌توان گفت چه پیش خواهدآمد و کار به کجا خواهد کشید، اما دست کم این هست که زیان‌های جبران ناپذیری خواهیم دید....
نویسنده: بهرام صادقی

۱۱:۱۸:۰۱

لادا و میلنا

آرشيو نظرات (0)
دسته : لارا واپنیر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

میلنا چشمان آبی درشت، دماغی زیبا و پوستی زیتونی داشت که شبکه‮ای ظریف از چروک‮های ریز، این پوست را پوشش می دادند.
- صورتش میدون جنگ کرم‮های ضد پیریه.
این را لادا درباره میلنا گفته بود و بعد افزوده بود خودش هیچ علاقه‮ای به جوانی زاییده بطری‮ها و شیشه‮ها ندارد. یک‮بار عکس‮های قدیمیش را به کلاس آورده بود تا به میلنا ثابت کند او هم به واقع زن زیبایی بوده است. عکس‮ها زن جذابی را نشان می‮دادند با پیکر تنومند ساعت شنی مانند، ابروان پرپشت خیره‮کننده و چشمانی بسیار تیره. بعضی، شباهت تکان دهنده‮ای بین این پیکر و جوانی‮های الیزابت تیلور می‮دیدند اما میلنا نه....
نویسنده: لارا واپنیر

۱۰:۴۷:۳۰

گذر از تونل

آرشيو نظرات (0)
دسته : دوریس لسینگ
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در نخستین بامداد تعطیلات، پسر جوان انگلیسی سر پیچ جاده ساحلی ایستاد و به خلیج وحشی صخره‮ای چشم دوخت. ساحل شلوغی که‮از سال‮ها پیش خیلی خوب با آن آشنا بود. جلوتر از او مادر کیفی با نوارهای روشن در یک دست داشت و دست دیگرش را که در زیر نور آفتاب بسیار سپید می‮نمود، به نرمی تکان می‮داد و قدم می‮زد. پسر نگاه ناراضی خود را از بازوی سپید و لخت مادر به سوی خلیج چرخاند و در پی او راه خود را از سر گرفت.
مادر که متوجه غیبت پسرش شده بود تصمیم گرفت برای یافتن‮اش نگاهی به‮اطراف بیاندازد. بعد از دیدن پسر با لحنی نگران گفت:
- آه ، تویی جری!
بعد لبخندی زد و ...
نویسنده: دوریس لسینگ

۱۱:۵۶:۲۷

مرگ پدرم

آرشيو نظرات (0)
دسته : چارلز بوکوفسکی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادرم یک سال زودتر از پدرم مرده بود. یک هفته بعد ازاین‮که پدرم مرد، من تنها، توی خونه‮ش بودم. خونه‮ش در آرکادیا بود و من که نزدیک‮ترین کس او بودم، چند روز بعد از مرگش، سر راه سانتا آنیتا به سرم زد که به خونه‮ش سر بزنم .
مراسم کفن‮ودفن تموم شده بود، برای همین هم هیچ‮کدوم از همسایه‮ها من‮رو نمی‮شناختند. رفتم توی آشپزخونه، از شیر یه لیوان آب برا خودم ریختم و خوردم. بعد اومدم بیرون دیگه نمی‮دونستم چه کاری می‮تونم بکنم. توی حیاط یه شیر آب بود بازش کردم و شروع کردم به آب دادن باغچه....
نویسنده: چارلز بوکوفسکی

۱۰:۴۲:۲۹

زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقت ناهار بود و آن‌ها زیر بال سبز و دولایه چادر ناهارخوری نشسته بودند و وانمود می‌کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده.
مکومبر پرسید: «آب‌لیمو می‌خوری یا شربت لیمو؟»
رابرت ویلسن به او گفت: «من مشروب مخلوط می‌خورم.»
زن مکومبر گفت: «من هم مخلوط می‌خورم. یه چیز حسابی لازم دارم.»
مکومبر از روی موافقت با او گفت: «گمونم کار درست هم همین باشه. بگو سه تا مخلوط درست کنه.»
خدمتکار سفره که دیگر کار را شروع کرده بود داشت بطری‌ها را از توی کیسه‌های برزنتی سرد کننده بیرون می‌آورد. کیسه‌ها، توی نسیمی که از لابه‌لای درختانی می‌تابید که روی چادرها سایه انداخته بودند، عرق بر تن‌شان ...
نویسنده: ارنست میلر همینگوی

۱۰:۴۵:۴۸