داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

ردیابی «بنگ»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

راه یافتن به «بنگ» دشوارتر از راه یافتن به سایر نوشته‌های بکت است؛ از این رو هر خواننده‌ای، درست یا غلط، درصدد برمی‌آید تا بلکه نشانه‌هایی از عالم عینی و علایمی از جهان ذهن در آن بیابد. عالم عینی «بنگ» در اتاقی خلاصه شده که نمونه‌ی دیگری است از اتاقی که دنیای دو اثر دیگر بکت، «آخر بازی» و «نام ناپذیر»، در آن محصور است. هرچند این اتاق در «بنگ» محصور است اما پناهگاه نیست و با اجزای اصلی آن، یعنی سقف و کف و دیوار، وصف شده است. جست‌وجو کردن راه خروجی این اتاق بی‌هوده است. اتاق به سیاه‌چال یا غار شبیه است و به دریا پنجره آن هیچ اشاره‌ای نمی‌شود. «اتاق‌هایی» که بکت توصیف کرده است و ما به آن‌ها اشاره کردیم فقط به صورت طرح اتاق وجود دارند. با این همه اتاقی که در «بنگ» وصف می‌شود بیش از اتاق‌های دیگر لخت و خالی است....
نویسنده: رنه ریس اوبر

۰۳:۱۷:۵۵

بنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : ساموئل بکت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه معلوم همه سفید بدن برهنه سفید یک متر پاها چسبیده انگار به هم دوخته. نور حرارت کف زمین سفید یک متر مربع نادیده هرگز. دیوارهای سفید یک متر در دو متر سقف سفید یک متر مربع نادیده هرگز. بدن برهنه سفید ثابت فقط چشم‌ها اندکی. رد پاها درهم ریختگی‌ها خاکستری روشن تقریباً سفید بر سفید. دست‌ها آویزان از هم باز گودی کف دست رو به جلو پاها سفید پاشنه‌ها چسبیده بر هم عمود. نور حرارت سطح‌ها سفید تابان. بدن برهنه سفید ثابت هوپ ثابت جای دیگر. رد پاها-در هم ریختگی‌ها نشانه‌ها بی‌معنا خاکستری روشن تقریباً سفید. بدن برهنه سفید ثابت ناپیدا سفید بر سفید. فقط چشم‌ها اندکی آبی روشن تقریباً سفید. سر گرد بالا گرفته چشم‌ها آبی روشن تقریباً سفید ثابت روبه جلو سکوت در اندرون....
نویسنده: ساموئل بکت (Samuel Beckett)
مترجم: منوچهر بدیعی

۱۱:۵۹:۲۶

آواز فواره‌ی‌ آب‌ و گنجشک‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : حسن‌ اصغری‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حسن اصغریپیرمرد آوای‌ پسر را شنید که‌ از راه‌پله‌ها بالا می‌آمد و از لای‌ در هال‌ به‌درون‌ اتاق‌ می‌افتاد و روی‌ دیوار و سقف‌ می‌لغزید و مثل‌ شکلی‌ سایه‌وارجلو قاب‌ پنجره‌ می‌ایستاد. با صدای‌ فواره‌ی‌ آب‌، خواب‌ دید که‌ بیدار شده‌است‌ و احساس‌ کرد، قلب‌اش‌ دارد توی‌ سرش‌ می‌چرخد و او تپش‌ تند آن‌را می‌شنود. صدای‌ فواره‌ی‌ آب‌ بالاسرش‌ بود و او باز همان‌ گنجشک‌کوچک‌ خاکستری‌ را دید که‌ توی‌ مردمک‌ چشم‌های‌ پسر نشسته‌ بود و باچشمان‌ عسلی‌ رنگ‌اش‌ به‌ او زل‌ می‌زد. پیرمرد به‌ قاب‌ عکس‌ پسر نگاه‌ کردکه‌ روی‌ تاقچه‌ بود و پیرزن‌ داشت‌ به‌ آن‌ نگاه‌ می‌کرد. پیرمرد گفت‌:
«اون‌ عکس‌ نیست‌ نرگس‌. یه‌ گنجشک‌ واقعیه‌.»
پیرزن‌ لبخند زد و دست‌ دراز کرد و گنجشک‌ را از توی‌ مردمک‌ چشم‌عکس‌ بیرون‌ آورد و پر داد طرف‌ پنجره‌....
نویسنده: حسن‌ اصغری‌

۰۱:۱۵:۳۱

روگذر عابر پیاده‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : میترا الیاتی‌
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ضربه‌ای‌ به ‌در خورد. سارا روی‌ صندلی‌ چرخید طرف‌ صدا. زن‌ چاق ‌آبی‌پوش‌ که‌ چهارچرخه‌اش‌ را می‌آورد گفت‌ «سلام‌»، و آن‌ را هل‌ داد طرف‌ تخت‌ خالی‌ کنار پنجره‌. پرده‌ها را عقب‌ کشید. ملافه‌های‌ به‌هم‌ ریخته‌ را از روی‌ تخت‌ جمع‌ کرد. ملافة‌ تاشده‌ای‌ رویش‌ انداخت‌.
- دخترته‌؟
- بله‌
- چیزی‌ خورده‌؟
- چه‌ می‌دونم‌، قرصای‌ اعصاب‌ منو.
- امان‌ از دست‌ دخترای‌ این‌ دوره‌ زمونه‌. با نامزدش‌ به‌هم‌ زده‌؟
سارا چیزی‌ نگفت‌. فقط‌ ناخن‌هایش‌ را جوید و به‌ گنجشک‌های‌ چنار آن‌سوی‌ پنجره‌ که‌ به‌ آسمان‌ ابری‌ پر می‌کشیدند خیره‌ نگاه‌ کرد....
نویسنده: میترا الیاتی‌

۱۱:۰۳:۰۷

بقال‌ خرزویل‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : نسیم خاکسار
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرزن‌ و پیرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بیش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پایین‌ می‌نشستند. آن‌ها تا آخرین‌ برنامة‌ تلویزیون‌ را تماشامی‌کردند و بعد بالا می‌آمدند. چهار ماهی‌ می‌شد که‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌کرده‌ بودم‌. آدم‌های‌ بی‌دردسری‌ بودند. پیرمرد کمی‌ فارسی‌ می‌دانست‌. این‌جادانش‌کده‌ای‌ برای‌ زبان‌های‌ شرقی‌ دارد که‌ ترکی‌ و عربی‌ و فارسی‌ درس‌می‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همین‌ دانشکده‌ پیدا کرده‌ بودم‌. کسانی‌ که‌ دو سالی‌ دراین‌ دانشکده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، برای‌ تمرین‌ زبان‌ اتاق‌های‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترک‌ و عرب‌ و ایرانی‌ اجاره‌ می‌دادند. البته‌ پیرمرد دیگر از سنش‌گذشته‌ بود که‌ بخواهد تمرین‌ زبان‌ کند. اما بدش‌ نمی‌آمد همان‌ چندکلمه‌ای‌ راکه‌ از کتاب‌ گلستان‌ سعدی‌ یاد گرفته‌ بود از یاد نبرد....
نویسنده: نسیم خاکسار

۱۱:۴۱:۰۵

داستان بر دار کردنِ حسنک وزیر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ابوالفضل بیهقی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حالِ بر دار کردن این مرد، و پس به شرح قصه شد. امروز که من این قصه آغاز می‌‌کنم، در ذی‌الحجة سنة خمسین و اربعمائه، در فرّح روزگار سلطان معظّم، ابوشجاع فرخزاد بن ناصر دین‌الله، اَطالَ‌اللهُ بقائَه، از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده‌اند، در گوشه‌‌ای افتاده، و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است، و به پاسخِ آن که از وی رفت گرفتار. و ما را با آن کار نیست ـ هرچند مرا از وی بد آمد ـ به هیچ‌حال. چه، عمر من به شصت و پنج آمده، و بر اثر وی می‌‌بباید رفت و در تاریخی که می‌‌کنم سخنی نرانم که آن به تعصبی و تربُّدی کشد، و خوانندگان این تصنیف گویند:«شرم باد این پیر را!» بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندر این موافقت کنند و طعنی نزنند....
نویسنده: ابوالفضل محمدبن‌حسین بیهقی

۱۲:۳۷:۱۲

در ستایش عقل

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا بیگی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی روزگاری مردی شترسوار در بیابان می گذشت.به محله ای رسید که کاروان ها در آن جا اطراق می کردند.کاروانسرا خالی بود،اما پیدا بود که تازه کاروان گذشته است. بادشعلة اجاق را گیرانده وبه خرمن هیزم های گوشة کاروانسرا انداخته بود. مرد چوب کشید و به جان آتش افتاد تا آتش را از خرمن هیزم جدا کند. درست وسط آتش چشمش به مار بزرگی افتاد که گرفتار شده و از هیچ طرف راه فرار ندارد. دل مرد به رحم آمد. با خودش گفت: شاید عمر این فلک زده به سر نیامده است که من سر راهش سبز شده ام خدا را خوش نمی آید همین طور او را به حال خودش بگذارم.
توبره اش را از کول گرفت.آن را به سر چوب بلندی گره زد و داخل آتش برد....
نویسنده: محمدرضا بیگی

۱۱:۲۳:۱۲

غذا خوردن‌ آلمانی‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : کاترین منسفیلد
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سوپ‌ جو را روی‌ میز گذاشته‌ بود. آقای‌ رَت‌ که‌ به‌ سوپ‌خوری‌ زل‌ زده‌بود رو به‌ میز خم‌ شد و گفت‌: «این‌ همان‌ چیزی‌ است‌ که‌ من‌ می‌خواستم‌. چندروزی‌ است‌ که‌ اوضاع‌ معده‌ام‌ روبه‌راه‌ نیست‌. سوپ‌ جو، همان‌ غذای‌ ساده‌ای‌است‌ که‌ لازم‌ دارم‌. من‌ آشپزی‌ سرم‌ می‌شود.» و سرش‌ را به‌ طرف‌ من‌چرخاند.
سعی‌ کردم‌ درست‌ به‌ اندازة‌ لازم‌ از خودم‌ اشتیاق‌ نشان‌ بدم‌.
ـ چه‌ جالب‌!
ـ بله‌. وقتی‌ کسی‌ ازدواج‌ نکرده‌ باشد لازم‌ است‌. البته‌ من‌ همة‌ چیزهایی‌ راکه‌ از زن‌ها می‌خواستم‌ بدون‌ ازدواج‌ هم‌ به‌ دست‌ آورده‌ام‌.
دستمال‌ سفره‌ را به‌ یقه‌اش‌ آویزان‌ کرد، سوپش‌ را فوت‌ کرد و ادامه‌ داد:ساعت‌ نه‌ برای‌ خودم‌ یک‌ صبحانة‌ انگلیسی‌ آماده‌ می‌کنم‌، البته‌ نه‌ خیلی‌مفصل‌. چهار بُرش‌ نان‌....
نویسنده: کاترین‌ منسفیلد

۱۲:۰۳:۵۱