داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

جادکمه‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : محمدرضا گودرزی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چاقوش‌ ضامن‌دار نبود، از آن‌ بی‌ضامن‌های‌ کار درست‌ هم‌ نبود که‌ بیارزد دست‌ بگیری‌ یا تو دست‌ بچرخانی‌. از آن‌ها بود که‌ فقط‌ به‌ درد خیار پوست ‌کندن‌ می‌خورد و زیر ناخن‌ پاک ‌کردن‌. اما طرف‌ اصلاً حالی‌ش‌ نبود، انگار قمه‌ی‌ دودَم‌ دستش‌ گرفته‌ بود که‌ هی‌ پایین‌ بالاش‌ می‌کرد و به‌جای ‌نگاه‌ کردن‌ به‌ پرده‌، این‌طرف‌ آن‌طرف‌ را دید می‌زد. او مثل‌ ما سانس‌ دومش ‌نبود تا عین‌ِ من‌ هی‌ سر به‌ این‌ور آن‌ور بچرخاند که‌ کی‌ چُرت‌ دایی‌ محمود پاره‌ می‌شود، بلند می‌شویم‌ می‌زنیم‌ بیرون‌.
آن‌دو همین‌ ده‌ دقیقه‌ پیش‌ با آن‌ بوی‌ چسب‌ یا نمی‌دانم‌ تینری‌ که‌ ازشان ‌بلند بود یک‌بری‌ از جلو پای‌ ما رد شده‌ بودند و طرف‌ هم‌ با آن‌ قد و هیکل‌ عین‌ِ بولدوزرش‌ پنجه‌ی‌ پای‌ مرا طوری‌ لگد کرده‌ بود که‌ نفس‌ تو سینه‌ام‌ گیر کرده‌ بود و یک‌ دقیقه‌ای‌ همان‌جا مانده‌ بود. اما مگر ...
نویسنده: محمدرضا گودرزی‌

۱۲:۳۱:۲۸

هی‌هی‌، جبلی‌، قُم‌ قُم‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : رضا دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمانی‌ که‌ مرحوم‌ کلنل‌ محمدتقی‌ خان‌ سلاح‌ برداشته‌ بود و بر سرتاسر شمال‌ خراسان‌ می‌تازید، کلب‌ حاجی‌ هنوز کلب‌ حاجی‌ نشده‌ بود و بین‌ امنیه‌های‌ کلنل‌ به‌ «حاجی‌ بعد از این» معروف‌ بود. اسم‌ اصلی‌ کلب‌ حاجی‌، همان‌وقت‌ها هم‌ حاجی‌ رقیه‌بانو بود. چون‌ پدرش‌ خیلی‌ پیش‌ از آن‌که‌ کلب‌حاجی‌ بتواند تفنگ‌ به‌دست‌ بگیرد و برای‌ خودش‌ مردی‌ بشود، زده‌ بود به‌چاک‌ محبت‌ و دیگر کسی‌ اثری‌ از آثارش‌ ندیده‌ بود، حاجی‌ را به‌ اسم‌ مادرش‌ صدا می‌کردند. اما از وقتی‌ حاجی‌ پشت‌ لبش‌ از آب‌ بقا سبز شد و بینی‌ یکی ‌دوتا از بچه‌های‌ گردن‌کلفت‌ در و همسایه‌ را له‌ و پخش‌ کرد، دیگر کسی‌ جرأت‌ نمی‌کرد جلو رویش‌ او را حاجی‌ رقیه‌ بانو بگوید و این‌طور اسم ‌بردن ‌از او ماند برای‌ پشت‌ سرش‌؛ تا این‌که‌ حاجی‌ زد و رفت‌ امنیه‌ شد و برای‌همیشه‌ چه‌ پشت‌ سر و چه‌ جلو رو شد حاجی‌ تنها....
نویسنده: رضا دانشور

۰۳:۲۷:۱۲