بابای من از دهه‌ی هشتاد مطلقاً چیزی نمی‌داند. برای درس علوم اجتماعی کلاس هفتم باید با او مصاحبه می‌کردم و او چیزی نمی‌داند. می‌گوید چیزی یادش نیست، از مدل ماشین‌ها یا مدل‌های مو، لباس، یا موسیقی آن سال‌ها چیزی نمی‌داند. می‌گوید گه زده بودند به اقتصاد که کار جمهوری‌خواه‌ها بود؛ جز این هم، چیزی توی ذهنش نمانده. می‌گوید مهم‌ترین اتفاق دهه‌ی هشتاد دیدار اولش با مادرم بوده و به دنیا آمدن من و‌ خواهرم. همین دو تا. فهمیدی. وقتی می‌گویم نباید درباره‌ی مسایل شخصی باشد می‌گوید: مگر چیز دیگری هم هست؟ می‌گویم چیزهایی مثل مد، سبک زندگی، خبرهای مملکتی آن‌موقع را می‌خواهم، می‌گوید هیچ کدام‌شان هیچ دخلی به واقعیت ندارد. واقعیت «رابطه‌ای شخصی» است و باقی چیزها سطحی و دروغ است، مثلاً اخبار....
نویسنده:‌ سام شپارد