داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

شکوه قانون

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دن براید پیر برای اجاق چوب می‌شکست که صدای پایی را در کوره‌ راه جلو خانه‌اش شنید. می‌خواست یک دسته ترکه را به زانویش بکوبد و بشکند، اما مکث کرد.
دن مادام که مادرش زنده بود از او مراقبت کرده بود و بعد از مرگ مادر هیچ زنی پا به خانه‌ی او نگذاشته بود. انگار خانه‌اش طلسم شده بود. تقریبا همه‌ی اثاثیه‌ی خانه رابا دست‌های خودش و به روش خودش ساخته بود. نشیمنگاه صندلی‌ها در واقع کُنده‌هایی بُرش خورده بودند، گرد، کلفت و زُمخت، درست به همان شکلی که از زیر اره در آمده بودند و رگه‌های چوب هنوز از ورای لایه‌ی کثافت و برقی که اصطکاک شلوارهای زبر و زُمخت بر آن‌ها برجاگذاشته بود، به وضوح نمایان بودند. پشتی و پایه‌های این صندلی‌ها عبارت بودند از شاخه‌های کلفت و گره‌دار زبان گنجشک که دن آن‌ها را به کنده‌های برش خورده میخکوب کرده بود. میز خانه که از چوب کاج بود و از مغازه خریداری شده بود، از مادرش به میراث رسیده بود و مایه‌ی غرور و دلخوشی او بود، اگر چه هر وقت دستش به آن می‌خورد لق می‌زد....
نویسنده: فرانک اوکانر

۰۹:۲۵:۳۷

آدم خوب کم پیدا می‌شود

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادربزرگ خوش نداشت به فلوریدا برود، دلش می‌خواست برود تنسی شرقی چند تا از بستگانش را ببیند و هر وقت فرصتی دست می‌داد سعی می‌کرد نظر بیلی را برگرداند. بیلی پسرش، پسر یکی یک دانه اش، بود که در خانه اش زندگی می‌کرد. بیلی پشت میز، روی لبه صندلی، نشسته بود و سرگرم خواندن صفحه ورزشی مجله جورنال بود. مادربزرگ گفت: "بیلی، اینجارو نگاه کن، اینو بخون."یک دستش را به کمر لاغرش گذاشته بود و با دست دیگر روزنامه رو تق تق به سر طاس او می‌زد. "یه بابایی، که اسم خودشو ناجور گذوشته، از زندون فدرال فرار کرده رفته طرف فلوریدا. بخون ببین چه بلایی به سر فلوریدایی‌ها آورده. بگیر بخون. من بچه‌ها رو بر نمی‌دارم ببرم جایی که توش همچین آدمکشی ول بگرده. یعنی اگر این کارو بکنم جواب وجدانمو چی بدم؟"
بیلی سرش رو از رو مجله برنداشت، این بود که مادربزرگ برگشت و رویش را به مادر بچه‌ها که زنی جوان بود و شلوار خانه پوشیده بود، چهره ای معصومانه و پهن چون کلم داشت و موهایش را با روسری سبزی پوشانده بود و در دو سوی سرش، مثل دو گوش خرگوش، گره زده بود....
نویسنده: فلانری اوکانر

۰۹:۳۷:۵۷

صبح روز کریسمس

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

هرگز برادرم سانی را از ته دل دوست نداشتم. از همان روز تولدش سوگلی مادر بود و همیشه با خبرچینی از شیطنت‌‌های من باعث می‌شد مادر از من سخت برنجد. خودمانیم، من هم بچه‌ی خیلی سر به راه‌ی نبودم. تا وقتی نه یا ده ساله شدم در مدرسه شاگرد چندان خوبی نبودم. در واقع معتقدم که ساعی بودن برادرم در درس‌هایش بیشتر به خاطر لجبازی با من بود. شاید به فراست دریافته بود که به دلیل همین ذکاوتش، قلب مادر را تسخیر کرده است و می‌شد گفت در پناه محبت‌‌های مادر خودش را کمی‌ لوس کرده بود.
مثلاً می‌گفت «مامان، برم بگم لاری بیاد تو – چا – یی – بخوره؟» یا «مامان – کتر – ی – داره – می‌جوشه.» و البته هر وقت حرفی را غلط به زبان می‌آورد مادر زود تصحیحش می‌کرد و دفعه بعد سانی درستش را می‌گفت و هیچ هم مکث نمی‌کرد. بعد می‌گفت «مامان، من خوب می‌تونم کلمه‌‌های را هجی کنم، نه؟» به خدا، هر کس دیگری هم به جای او بود با این وضع می‌توانست علامه دهر شود. باید خدمتان عرض کنم که من بچه کودنی نبودم ...
نویسنده: فرانک اوکانر

۰۸:۲۱:۳۳

فرانک اوکانر

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فرانک اوکانر داستان نویس و منتقد سرشناس ایرلندی در سال 1903 در شهر کورک دومین شهر مهم ایرلند پس از دابلین به دنیا آمد و شصت و سه سال عمر کرد. اسم اصلی‌‌اش مایکل او دو نو وان بود و این ن‌‌‌ام مستعار را بنا به ملاحظات شغلی در سازمان‌‌های دولتی برخود گذاشت. سال چهارم دبستان را که تمام کرد، والدینش تصمیم گرفتند از روی فقر و تنگدستی از مدرسه بیرونش بیاورند. طی آشوب‌‌های سیاسی سال‌‌های 1918 تا 1921 که به تشکیل دولت آزاد و جدید ایرلند انجامید، در ارتش جمهوری خواهان خدمت کرد. پس از برقراری صلح، نخست کتابدار شد و پس از چندی، سمت مدیریت تئاتر معروف «ابی» در دابلین را به عهده گرفت. در سال 1931 مجله‌ی ادبی آتلانتیک در آمریکا نخستین داستان کوتاهش را به چاپ رساند. در دهه 1950 به آمریکا رفت و در دانشگاه‌‌های نورت وسترن و هاروارد به تدریس ادبیات به ویژه ادبیات داستانی پرداخت و مدت مدیدی هم صبح روز‌های یکشنبه در تلویزیون «سی بی اس» نی تشست و فقط داستان می‌خواند....

۰۱:۲۴:۱۸

مــست

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی آقای دولی مرد ضربه ی سختی به پدر وارد شد. آقای دولی یک بازاریاب بود با دوتا پسر در دومینکنز[۱] و ماشینی مال خودش ؛ پس از لحاظ اجتماعی به مراتب بالاتر از ما بود ، ولی اصلاً خودش را نمی گرفت. آقای دولی یک روشنفکر بود و مثل همه روشنفکرها هیچ چیز بیش تر از حرف زدن خوشحالش نمی کرد. پدر هم برای خودش مرد بامطالعه ای بود و . . .
می توانست حرف های یک آدم مطلع را بفهمد. آقای دولی فوق العاده مطلع بود. با آن همه آشنا در تجارت و رفقای کشیش، چیزی نبود که درشهر اتفاق بیافتد و او از آن بی خبر باشد. غروب تا غروب از جاده می گذشت و جلوی در حیاطمان سبز می شد تا ته و توی خبرها را برای پدر درآورد. او صدای بم ستیزه جویانه ای و لبخندی با معنا داشت. پدر با تعجب به او گوش می داد و گاه گداری هم حرف هایش را تایید می کرد. بعد فاتحانه گروپ گروپ قدم بر می داشت و پیش مادر می رفت و با صورتی گل انداخته از او می پرسید: ” می دونی آقای دولی اومده بود چی بهم بگه”؟ از آن موقع تا حالا ، هر وقت کسی خبری سری را به من می رساند نزدیک است بپرسم: “اینو آقای دولی بهت نگفته”؟
نویسنده: فرانک اُکانر

۱۱:۵۵:۳۹

عقده‌ی ادیپ من

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانک اوکانر
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پدرم در تمام مدت جنگ -یعنی، جنگ اول- در ارتش بود، بنابراین، تا پنج سالگی زیاد او را نمی‌دیدم و چیزی که می‌دیدم نگرانم نمی‌کرد. گاهی از خواب بیدار می‌شدم و می‌دیدم مردی بلندبالا با لباس نظامی در نور شمع تماشایم می‌کند. هر از چندگاهی صبح‌ زود صدای به هم خوردن در جلو و تلغ و تلوغ چکمه‌های زمختش را روی سنگ فرش کوچه می‌شنیدم. این‌ها نشانه‌های ورود و خروج پدرم بودند. رفت و آمدش مثل بابانوئل مرموز بود. در واقع از آمد و رفت‌هایش بدم نمی‌آمد، هر چند این جور وقت‌ها، موقعی که صبح زود به تختخواب بزرگ مادرم می‌خزیدم، ناچار بودم خودم را به سختی بین او و مادرم جا بدهم. پدرم سیگار می‌کشید، که بوی خوشایند و مانده‌ای به او می‌داد و ریش می‌تراشید، ...
نویسنده: فرانک اُکانر
ترجمه: نسرین طباطبایی

۱۱:۰۳:۰۲