داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

کارمندان

آرشيو نظرات (0)
دسته : پتر بیکسل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌ها سر ساعت دوازده از در بزرگ اداره، هر یک در حال نگه‌داشتن در برای نفر بعدی، همه با کلاه و پالتو و همیشه یک وقت از در اداره بیرون می‌آ‌یند، همیشه سر ساعت دوازده. آن‌ها آرزو می‌کنند، خوب غذا بخورند. به هم سلام می‌کنند، همه کلاه بر سر می‌گذارند.
و حالا آن‌ها تند راه می‌روند، زیرا خیابان به نظرشان مشکوک می‌آید. در حال حرکت به طرف خانه‌اند و می‌ترسند باجه را نبسته باشند، به حقوق بعدی فکر می‌کنند، به بلیط بخت‌آزمایی، به شرط‌بندی مسابقات ورزشی، به پالتو برای همسر و در همان حال پاها را به حرکت درمی‌آورند و گاه‌گداری یکی‌شان فکر می‌کند، عجیب است که پاها حرکت می‌کنند....
نویسنده: پیتر بیکسل (Peter Bichsel)

۱۲:۰۰:۰۳

دختر

آرشيو نظرات (0)
دسته : پتر بیکسل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب‌‌ها آن‌‌ها منتظر مونیکا می‌شدند. او در شهری کار می‌کرد که خطوط راه آهنش بد هستند. دختر، مرد و زنش پشت میز غذا می‌نشستند و منتظر مونیکا می‌شدند. از وقتی که او توی شهر کار می‌کرد، آن‌ها تازه ساعت هفت ونیم غذا می‌خوردند. پیش‌تر‌ها یک ساعت زودتر غذای‌شان را خورده بودند. حالا هر روز یک ساعت پشت میز آماده، در جای خودشان معطلند؛ پدر بالای میز، مادر روی صندلی نزدیک درِ آشپزخانه، همه کنار جای خالی مونیکا انتظار می‌کشند. برخی اوقات بعدتر هم کنار قهوه‌ی دم کشیده، جلوی کره، نان و مربا.
دختر بزرگ‌تر از او بود. و همین طور مویش بلوندتر از او بود. او پوست لطیف عمه ماریا را داشت. وقتی آن‌ها منتظرش می‌شدند، مادرش می‌گفت: ...

نویسنده: پیتر بیکسل
مترجم: فرانک آرتا

۰۱:۴۸:۲۹

شیرها

آرشيو نظرات (0)
دسته : پتر بیکسل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پدربزرگ هم دوست داشت رام کننده‌ی حیوانات وحشی شود تا همه‌ی آنهایی که به او اعتماد نداشتند واذیتش کردند، عصبانی کند.هرگز در این باره صحبت نکرد. پدربزرگ در یک برکه‌ی کوچک مرغابی نگهداری می‌‌کرد. حالا مرده از بس که در نوشیدن زیاده‌روی کرد. به یک باره درزندگی‌اش فهمید که رام‌کننده‌ی حیوانات نیست، از آن ساعت که پی برد، ورودیه به سیرک خیلی گران شده. با دختری زیبا ازدواج کرد و دریک تقویم درباره‌ی آب وهوا، رطوبت ونیروی باد یادداشت می نوشت. پس از مرگش، پول‌هایش را تقسیم کردند. حالا همه، چیزی از پدربزرگ دارند. یکی از خوانندگان روزنامه به تازگی از مسئول هیات تحریریه پرسید که آیا امکان پذیر است، در43 سالگی و بدون معلومات پیشین، فلوت زدن را آموخت. برحسب اتفاق پاسخ دادند البته کسی را می‌‌شناسد که در 64 سالگی ،استقامت، عشق وشکیبایی آموخت....
نویسنده: پتر بیکسل
مترجم: فرانک آرتا

۱۱:۲۵:۱۷

غیبت

آرشيو نظرات (0)
دسته : پتر بیکسل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند. ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.
نویسنده: پیتر بیکسل (Peter Bichsel)
برگردان: علی عبداللهی

۱۱:۱۹:۴۰