داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

متزن گرشتاین

آرشيو نظرات (0)
دسته : ادگار آلن پو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ترس از سرنوشت همیشه در طول تاریخ در میان مردم وجود داشته است، بنابراین برای بیان این ماجرا تاریخی را تعیین نمی‌کنم. فقط در این حد بگویم که از دوره ای صحبت می‌کنم که در مرکز مجارستان، اعتقادی مخفیانه اما شایع، نسبت به نظریۀ تناسخ ارواح وجود داشت. در میان این خرافه پرستی آن‌ها، مسائلی بیهوده موج می‌زد. آن‌ها به طرز آشکاری با رهبران شرقی خویش مخالف بودند، به عنوان مثال طبق گفته‌های یک پاریسی با درایت، بر این اعتقاد بودند که روح، تنها یک بار در جسمی ‌جای می‌گیرد، پس یک اسب، یک سگ و حتی یک انسان، تنها شباهت‌های غلط انداز این موجودات هستند....
نویسنده: ادگار آلن پو

۱۱:۰۱:۲۳

سایه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ادگار آلن پو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حقیقت این است که شما- خوانندگان من!- هنوز در زمره‌ی زندگانید. اما، من که می‌نویسم، از دیرباز به دیار ارواح عزیمت کرده‌ام. چرا که بی گمان بسا چیزهایی عجیب پیش خواهد آمد و بسا چیزهای نهان آشکارخواهد شد. و بسا قرن‌ها که خواهد گذشت، از آن پیش‌تر که نوشته‌ها را آدمیان باز ببینند. و چندان که این نوشته‌ها باز دیده شود، ای بسا که پاره‌ای باور نکنند، و پاره‌ای بر آن به تردید بنگرند، و تنها مردمی اندک‌شمار در حروفی که من به دستینه‌ی آهنین بر این الواح نقر می‌کنم انگیزه‌ی تفکری یابند.
سال، سال خوف و دهشت بود، سرشار از تأثراتی شکننده‌تر از دهشت و خوف، که از برای آن بر پهنه‌ی خاک نامی نیست. چرا که آیات و نشانه‌های بی‌شمار رخ نموده بود. و طاعون از همه سوی بال‌های سیاهش را بر پهنه‌ی خاک و گستره‌ی دریا گشوده بود....
نویسنده: ادگار آلن پو

۰۵:۰۶:۱۵

تحویل قلب

آرشيو نظرات (0)
دسته : ادگار آلن پو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بله درست است بسیار، بسیار و شدیدا‌، عصبی بودم و هستم؛ اما چرا فکر می‌کنید من دیوانه‌ام؟ آن بیماری حواس مرا نه ضایع و نه کند، بل‌که تیزتر کرده بود. از همه بیشتر حس شنوایی‌ام را. همه‌ی صداهای زمینی و آسمانی را می‌شنیدم. صدای بسیار از دوزخ می‌شنیدم. پس چگونه ممکن است من دیوانه باشم؟ گوش دهید! و خود ببینید که با چه صحت و آرامشی می‌توانم داستان را برای‌تان بازگویم.
ممکن نیست بتوان گفت نخستین بار چگونه آن فکر به ذهنم رسید؛ اما همین که نطفه‌ش بسته شد دیگر شب و روز دست از سرم بر نمی‌داشت....

نویسنده: ادگار آلن پو

۱۱:۱۸:۳۶