داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

برف‌های کلیمانجارو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کلیمانجارو کوه پوشیده از برفی است که 6000 متر ارتفاع دارد و می‌گویند بلندترین کوه افریقاست. قله شرقی آن ماسایی «نگاجه‌نگایی» یا خانه خدا نام دارد. نزدیک این قله لاشه خشک‌ شده و یخزده پلنگی قرار دارد. کسی توضیح نداده که پلنگ در این ارتفاع دنبال چه چیزی بوده است.
مرد گفت: «خوبیش اینه که درد نداره. آدم از همین موضوع می‌فهمه که شروع شده.»
«جدی می‌گی؟»
«آره. باوجودی این، از بوش معذرت می‌خوام، حتما نارحتت می‌کنه.»
«نه، فکرشو نکن، اصلا فکرشو نکن.»
مرد گفت: «نگاه‌شون کن، می‌خوام ببینم منظره‌شه یا بوش که این‌ها رو می‌کشونه اینجا؟»
تخت سفری که مرد رویش خوابیده بود در سایه وسیع یک درخت ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۱۲:۲۳:۴۰

تپه‌هایی چون فیل‌های سفید

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نه سایه‌ای بود و نه درختی؛ و ایستگاه، میان دو ردیف خط‌آهن، زیر آفتاب قرار داشت. در یک سوی ایستگاه سایه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌ای از مهره‌های خیزران به نخ کشیده آویخته بود تا جلو ورود پشه‌ها را بگیرد. مرد آمریکایی و دختر همراهش پشت میزی، بیرون ساختمان، در سایه نشسته بودند. هوا بسیار داغ بود و چهل دقیقه دیگر قطار سریع‌السیر از مقصد بارسلون می‌رسید. در این محل تلاقی دو خط، دو دقیقه‌ای توقف می‌کرد و به سوی مادرید راه می‌افتاد.
دختر پرسید: چی بخوریم؟ کلاهش را از سر برداشته و روی میز گذاشته بود.
مرد گفت: هوا خیلی گرمه.
- خوبه نوشیدنی بخوریم.
مرد رویش را به سوی پرده کرد و گفت: دوس سروساس.
زنی از آستانه در پرسید: گیلاس بزرگ؟
- بله، دو گیلاس بزرگ ...
نویسنده: ارنست میلر همینگوی

۰۷:۴۱:۲۶

تپه‌های سبز آفریقا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نشسته بودیم توی کمین‌گاهی که شکارچیان «واندر اوبو1» کنار نمک لیس 2 با شاخ و برگ درختان ساخته بودند که صدای کامیون را شنیدیم. اول خیلی دور بود و کسی نمی‌دانست چه صدایی‌است. بعد صدا برید و ما خداخدا کردیم چیزی نباشد، یا فقط باد باشد. بعد کم‌کم نزدیک‌تر شد، و دیگر حرف نداشت، بلند‌تر و بلند‌تر، تا با سروصدای گوش‌‌خراش و بلند انفجارهای نامنظم از پشت سر ما رد شد و رفت تا از جاده بالا برود.
یکی از دو ردیاب، که اطواری بود، از سر جاش پا شد.
گفت: «تمام شد.»
دستم را روی دهانم گذاشتم و بهش اشاره کردم سرش را بدزدد.
بازگفت: «تمام شد.» و دست‌هاش را از هم باز کرد. هیچ‌وقت ازش خوشم نمی‌آمد و حالا کمتر ازش خوشم می‌آمد....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۹:۳۸:۴۵

داستان کوتاه: جای‌ دنج‌ِ تمیز و پُر نور

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته‌ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌....
نویسنده: ارنست‌ همینگوی‌

۰۵:۲۹:۴۶

داستان نویس: ارنست همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

من هیچ نو‌یسند‌ه‌ای را همانند ارنست همینگوی نمی‌شناسم که در او زندگی و اد‌بیا‌ت بدین‌گونه تنگا‌تنگ با هم عجین شده و د‌رهم گره خورده باشد. در «برف‌های کلیما‌نجارو» زنی به شوهرش می‌گوید: «تو کامل‌ترین مردی هستی که من تا حالا شناخته‌ام.»(1) کسی- شاید به خود همینگوی- چنین حرفی زده بود و این سخن هرگز از خاطرش زدوده نشد. او می‌خواست نویسنده شود؛ اما از این‌که نویسنده‌ای دمدمی مزاج و بی اصا‌لت باشد، در درون خویش شرم داشت. او در این اندیشه بود که نویسندگی را با رفتار و کردار پیوند زند و تفکر را با عمل مردانه و سخن مردان واقعی زندگی بخشد. صدها حادثه را از سر گذرانده بود، قهرمان دو جنگ جهانی و شکارچی پیروز کوسه ماهی و شیر بود و پرقدرت‌ترین قصه‌های زمان خود را نوشت....
نویسنده: ویل دورانت

۰۱:۵۷:۴۷

داستان کوتاه: مشت‌زن حرفه‌ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شش وزیر کابینه را ساعت شش‌ونیم صبح پایِ دیوارِ بیمارستان اعدام کردند. توی حیاط برکه‌های آب بود. کفِ سنگ‌فرش حیاط پوشیده از برگ‌های پژمرده و خیس بود. باران یک‌ریز می‌بارید. کرکره‌ی تمام پنجره‌های بیمارستان را کیپ بسته بودند. یکی از وزرا حصبه داشت. دو نفر سرباز آوردندش توی حیاط. زیرِ باران. تلاش می‌کردند تا پایِ دیوار سرپا بایستد، اما چمباتمه زد توی گودالِ آب. پنج تای دیگر، آرام پایِ دیوار ایستادند. بالأخره افسر به سربازها گفت دست بردارند چون نایِ ایستادن نداشت. وقتی اولین رگبار گلوله را شلیک کردند، سردرگریبان توی گودال نشسته بود.
نیک بلند شد. چیزی‌اش نشده بود. به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۵:۴۳:۱۲

زندگی خوش و کوتاه فرانسیس مکومبر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقت ناهار بود و آن‌ها زیر بال سبز و دولایه چادر ناهارخوری نشسته بودند و وانمود می‌کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده.
مکومبر پرسید: «آب‌لیمو می‌خوری یا شربت لیمو؟»
رابرت ویلسن به او گفت: «من مشروب مخلوط می‌خورم.»
زن مکومبر گفت: «من هم مخلوط می‌خورم. یه چیز حسابی لازم دارم.»
مکومبر از روی موافقت با او گفت: «گمونم کار درست هم همین باشه. بگو سه تا مخلوط درست کنه.»
خدمتکار سفره که دیگر کار را شروع کرده بود داشت بطری‌ها را از توی کیسه‌های برزنتی سرد کننده بیرون می‌آورد. کیسه‌ها، توی نسیمی که از لابه‌لای درختانی می‌تابید که روی چادرها سایه انداخته بودند، عرق بر تن‌شان ...
نویسنده: ارنست میلر همینگوی

۱۰:۴۵:۴۸

گربه زیر باران

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تنها دو آمریکایی در هتل بودند. هیچ‌کدام از آدم‌هایی را که توی پلکان، در سر راه خود به اتاق‌شان یا موقع برگشتن از آن، می‌دیدند نمی‌شناختند. اتاق‌شان در طبقۀ دوم رو به دریا بود. اتاق در عین حال رو به باغ ملی و بنای یادبود جنگ قرار داشت. توی باغ ملی نخل‌های بلند و نیمکت‌های سبز دیده می‌شد. هوا که خوب بود همیشه یک با سه‌پایه‌اش در آنجا حضور داشت. نقاش‌ها از نحوه‌ای که نخل‌ها قد کشیده بودند و از رنگ‌های براق هتل‌های رو به باغ ملی و دریا خوش‌شان می‌آمد. ایتالیایی‌ها از راه دور می‌آمدند تا بنای یادبود جنگ را ببینند. بنای یادبود از برنز ساخته شده بود و زیر باران برق می‌زد. باران می‌بارید. آب باران از نخل‌ها چک‌چک می‌ریخت. آب توی چاله‌های جاده‌های شنی جمع شده بود. دریا زیر باران به صورت خطی طویل به ساحل می‌خورد و ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۹:۲۳:۵۶

امروز آدینه است

آرشيو نظرات (1)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سه تن سرباز رومی، در ساعت یازده شب، در میخانه‌ای مشغول خوردن هستند. خمره‌های شراب در جلو دیوار قرار دارند. در پشت پیشخوان کثیفی یک نفر یهودی میفروش ایستاده است. سه سرباز رومی کمی لوچ میباشند.
سرباز اولی – آیا شما از شراب سرخ خورده‌اید؟
سرباز دومی – نه، خیر من از آن نچشیده‌ام.
سرباز اولی – مزه آنرا شما بهتر میدانید.
سرباز دومی – صحیح است، جرج، یکدوره از سرخ خواهیم خورد. (آنگاه یک کوزه از خمره پر کرد و روی پیشخوان گذاشت و گفت) شراب لطیفی است.
سرباز اولی – بفرمائید خودتان بنوشید. (آنگاه بسوی سرباز سوم رومی که به خمره تکیه داده است میچرخد و میپرسد) چرا اینطورید. چتانست؟
سرباز سومی – من نمیتوانم بخورم. ول کنید. دلم را بدرد می‌آورد.
سرباز اولی – شما خیلی در خارج بوده‌اید....
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۸:۱۶:۱۱

در ستایش همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دوستانه دور میز چوبی راه‌راه آشپزخانه نشسته بودند. پشت سر او قفس‌های از همان چوب راه‌راه قرار داشت و روبه‌رویش پنجر‌های که از آن می‌توانست گله‌ی گوسفند‌های خیس را ببیند، پشت گله، چراگاه‌ی شیب‌دار بود که در ابرهایی که پایین آمده بودند ناپدید می‌شد. هر پنج روزی که آن‌جا بودند باران باریده بود. مطمئن نبود که این شیوه‌ی زندگی که در تبلیغ آنقدر شاد و مردم سالارانه به نظر می‌رسید به درد او بخورد. معلوم است که قرار بود دانش‌آموزان آشپزی کنند و خانه را مرتب نگه دارند اما چون نصف آن‌‌ها از او مسن‌تر بودند، اگر دست به سیاه و سفید نمی‌زد به نظر مغرور می‌رسید. برای همین بشقاب‌‌‌ها را جمع می‌کرد و نان برشته می‌کرد و حتا قول داده بود که شب آخر برای‌شان خوراک گوسفندی حسابی بپزد. بعد از شام بارانی‌هاشان را می‌پوشیدند و به هر زحمتی بود  یک مایل راه تا مشروب فروشی می‌رفتند. هر شب به نظرش می‌رسید برای آن‌که بتواند خودش را جمع و جور کند کمی بیش‌تر به مشروب احتیاج دارد....
نویسنده: جولین بارنس

۰۹:۳۵:۱۵

آدم‌کش‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در سالن غذاخوری هِنری باز شد و دو مرد آمدند تو. پشت پیشخوان نشستند.
جورج از آن‌ها پرسید: «چی می‌خورین؟»
یکی از آن‌ها گفت: «نمی‌دونم. اَل، تو چی می‌خوری؟»
اَل گفت: «نمی‌دونم. نمی‌دونم چی می‌خورم.»
بیرون هوا داشت تاریک می‌شد. آن‌ور پنجره چراغ خیابان روشن شد. آن دو مرد پشت پیشخان صورت غذاها را نگاه می‌کردند. از آن سر پیشخوان نیک آدامز داشت آن‌ها را می‌پایید. پیش از آمدن آن‌ها نیک داشت با جورج حرف می‌زد....
نویسنده: ارنست همینگوی

۱۰:۱۵:۵۵

مدال‌های‌ جنگی بسیار در بازار بی‌خریدار

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قیمت‌ بازار شجاعت‌ در چه‌ حد است‌؟
کارمند فروشگاه‌ مدال‌ در خیابان‌ «آدلاید» گفت‌: «ما این‌ چیزارو نمی‌خریم‌. کسی‌ سراغش‌ نمی‌آد.»
پرسیدم‌: «مث‌ من‌ زیاد برای‌ فروش‌ مدال‌ می‌آن‌؟
ـ آره‌، خیلی‌. هر روز چندتایی‌ می‌آن‌. ولی‌ ما مدالهای‌ این‌ جنگ‌ رو نمی‌خریم‌.
ـ چه‌ جور مدال‌هایی‌ برای‌ فروش‌ می‌آرن‌؟
ـ اکثر مدال‌های‌ پیروزی‌، ستاره‌های‌ 1914، خیلی‌ هم‌ مدال‌های‌ «ام‌. ام‌»، گاهی‌ هم‌ «دی‌. سی‌. ام‌» یا «ام‌. سی‌» بهشون‌ می‌گم‌ اینارو ببرن‌ مغازه‌های‌ رهنی‌، که‌ اگر پول‌دار شدند بتونن‌ مدال‌هاشونو پس‌ بگیرن‌.
پس‌ گزارشگر رفت‌ به‌ «کویین‌ استریت‌» و در جست‌ و جوی‌ بازار شجاعت‌ از ...
نویسنده: ارنست همینگوی

۰۶:۳۲:۱۶

مائرا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مائرا بی حرکت دراز کشیده بود. سرش روی بازوانش بود و صورتش توی شن‌ها. در محلی که خون از بدنش بیرون می زد، سوزش و درد داشت. هر بار نزدیک شدن شاخ گاو را احساس می‌کرد. گاهی گاو فقط کله می‌زد . یک‌بار شاخ تا ته در بدنش فرو رفت و مائرا احساس کرد شاخ تا توی شن‌ها فرو می‌رود . یکی دم گاو را کشید و بقیه حیوان وحشی رابه باد لعن ونفرین گرفته بودند وهی شنل قرمز را جلوی رویش تکان می دادند. بالاخره گاو دست کشید و رفت. عده‌ای مائرا را بلند کردند و دوان دوان به طرف حفاظ دور میدان بردند و از خروجی مخصوص پیچیدند توی راهروی زیر جایگاه سرپوشیده و به طرف درمانگاه رفتند.
مائرا را روی تخت خواباندند و یکی رفت پی دکتر...

نویسنده: ارنست همینگوی

۱۱:۱۷:۵۶

ده تا سرخ پوست

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«چهارم ژوئیه‌»‌ بود و نیک (Nick) شب، دیر وقت، با ارابه ی جو گارنر(Joe Garner) و خانواده‌اش به خانه برمی‌گشت که توی راه از کنار نه تا سرخ‌پوست مست گذشتند. یادش بود که نه تا بودند چون جو گارنر که در هوای گرگ‌ومیش ارابه می‌راند دهانه‌ی اسب‌ها را کشیده بود و پائین پریده بود و سرخ‌پوستی را از کنار شیار چرخ بیرون کشیده بود. سرخ‌پوست خوابیده بود و صورتش روی خاک بود. جو سرخ‌پوست را کشید کنار بوته‌ها و برگشت به ارابه.
جو گفت: «با این یکی شدن نُه تا، همین گوشه کناران.»
خانم گارنر گفت: «سرخ‌پوستا.»
نیک با دو تا پسرهای گارنر در صندلی عقب بود. از آن‌جا بیرون را نگاه می‌کرد که سرخ‌پوستی را که جو به کنار جاده کشیده بود ببیند.
کارل پرسید: «بیلی تیبل‌شو (Billy Tableshaw) بود؟»

نویسنده: ارنست همینگوی

۰۸:۴۹:۵۹

جای دنج تمیز و پر نور

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیروقت‌ بود و همه‌ کافه‌ را ترک‌ کرده‌ بودند، جز پیرمرد که‌ در سایه‌ای‌ که‌برگ‌های‌ درخت‌ در زیرِ نورِ چراغ‌ برق‌ ساخته‌ بودند نشسته‌ بود. در طول‌ روزخیابان‌ خاک‌آلود بود ولی‌ در شب‌ شبنم‌ گرد و غبار را فرو می‌نشاند و پیرمرددوست‌ داشت‌ تا دیروقت‌ بنشیند، چون‌ گوشش‌ سنگین‌ بود و حالا در شب‌ که‌همه‌جا آرام‌ بود تفاوت‌ را حس‌ می‌کرد. دو پیش‌خدمت‌ِ کافه‌ می‌دانستند که‌ اوکمی‌ مست‌ است‌ و با این‌که‌ مشتری‌ خوبی‌ بود می‌دانستند که‌ اگر زیاد بنوشدپولی‌ نمی‌پردازد و می‌رود و برای‌ همین‌ مراقبش‌ بودند و نگاهش‌ می‌کردند.
یکی‌ از پیش‌خدمت‌ها گفت‌: هفته ی‌ پیش‌ می‌خواسته‌ خودش‌ را بُکشد.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ ناامید شده‌ بوده‌.
ـ برای‌ چی‌؟
ـ برای‌ هیچی‌....

نویسنده: ارنست همینگوی

۱۲:۰۵:۵۱

ارنست همینگوی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ارنست همینگوی Ernest Hemingway نویسنده رئالیست و بزرگترین رمان نویس آمریکایی در ۲۱ جولای ۱۸۹۹ در «اوک پارک » (حومه شیکاگو ) از توابع ایالات « ایلی نویز » به دنیا آمد و در دوم جولای ۱۹۶۱ در «Ketchum» واقع در ایالت «آیداهو » هنگامی که تفنگ شکاری خود را پاک می کرد اشتباهاً هدف گلوله خود قرار گرفت و با مرگ او درخشان ترین چهره ی ادبیات قرن بیستم آمریکا ناپدید گردید.(البته در بعضی مقالات علت را خودکشی و در دوم ژوئیه سال ۱۹۶۱ میلادی با تفنگ مورد علاقه اش ذکر کرده اند)
پدرش دکتر «کلارنس همینگوی» مردی سرشناس و قابل احترام بود و علاوه بر پزشکی به شکار و ماهیگیری نیز علاقه داشت. دکتر کلارنس همسری داشت پرهیزگار و ...

۱۱:۳۹:۰۷

اردوگاه سرخ پوستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کنار ساحل دریاچه قایق پارویی دیگری هم پهلو گرفته بود. دو نفر سرخ‌پوست منتظر ایستاده بودند. نیک و پدرش در پاشنه‌ی قایق نشستند و سرخ‌پوست‌ها قایق را از ساحل هل دادند به طرف دریاچه و یکی از آن‌ها پرید تو تا پارو بزند. عمو جرج هم در پاشنه‌ی قایق پارویی اردوگاه نشست. سرخ‌پوست جوان آن را هم هل داد و پرید تو، تا برای عمو جورج پارو بزند.
قایق‌ها در تاریکی شب روانه‌ی دریاچه شدند. نیک، در هوای مه‌آلود، صدای پاروی قایقی دیگر را که از آن‌ها خیلی جلوتر بود، می‌شنید....
... سرخ‌پوست‌ها با ضربات کوتاه و سریع پارو می‌زدند. نیک توی بغل پدرش لم داده بود. روی دریاچه هوا سرد بود. سرخ‌پوستی که قایق آن‌ها را می‌راند تند پارو می‌زد، اما در آن هوای مه‌آلود، قایق جلویی مدام فاصله‌اش را بیش‌تر می‌کرد.
نیک پرسید: «بابا کجا می‌ریم؟»

نویسنده: ارنست همینگوی

۱۰:۱۹:۵۰

دگرگونی دنیا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد گفت: «خب، یه چیزی بگو.»
دختر گفت: «نه، نمی‌تونم.»
- «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «نمی‌تونم. منظورم همینه.»
- «منظورت اینه که نمی‌خوای درباره‌ش حرف بزنی؟»
دختر گفت: «آره، هر جور دوست داری برداشت کن.»
- «نمی‌خوام هر جور دوست دارم برداشت کنم. کاش می‌خواستم.»
دختر گفت: «تو خیلی وقته برداشتت رو کرده ا‌ی.» ...

نویسنده: ارنست همینگوی

۱۰:۱۳:۵۱

مشت زن حرفه ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نیک بلند شد. چیزی‌اش نشده بود. به چراغ‌های آخرین واگن قطار که روی خط آهن قوسی را می‌پیمود و از دید خارج می‌شد، نگاه کرد. دو طرف خط آهن آب بود و بعد از آب، مرداب پوشیده از کاج‌های سیاه.
زانویش را لمس کرد. شلوارش پاره شده بود و پوست روی زانویش ورآمده بود. دست‌هایش خراشیده شده و زیر ناخن‌هایش پر از دانه‌های ماسه و خرده چوب‌های نیم سوخته بود. به آن‌طرف ریل‌ها رفت، از شیب کوتاه پایین آمد و به آب رسید و دست‌هایش را شست. ...
... آن‌ها را به دقت در آب سرد شست و کثافت را از زیر ناخن‌هایش بیرون آورد و بعد چمباتمه زد و زانویش را آب کشید.
ترمزبان حرامزاده‌ی پست فطرت. یک‌روز بالاخره گیرش می‌آورد. بالاخره به‌هم می‌رسیدند. ناکس کلک قشنگی به نیک زده بود. گفته بود: «بیا این‌جا پسر، بیا می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.»
بدجوری گول خورده بود، شوخی کثیفی با او کرده بود. دیگر محال بود که از این کلک‌ها بخورد.
«بیا این‌جا پسر، بیا می‌خوام یه چیزی بهت نشون بدم.» بعد شترق و چهاردست و پا کنار ریل‌ها فرود آمده بود.
نیک چشمش را مالید. ورم بزرگی داشت آماس می‌کرد. حتماً دور چشمش کبود می‌شد...

نویسنده: ارنست همینگوی

۱۰:۰۱:۱۲

پیرمرد بر سر پل

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرمردی با عینکی دوره فلزی و لباس خاک آلود کنار جاده نشسته بود. روی رودخانه پلی چوبی کشیده بودند و گاری‌ها، کامیون‌ها، مردها، زن‌ها و بچه‌ها از روی آن می‌گذشتند. گاری‌ها که با قاطر کشیده می‌شدند، به سنگینی از شیب ساحل بالا می‌رفتند، سربازها پره چرخ‌ها را می‌گرفتند و آن‌ها را به جلو می‌راندند. کامیون‌ها به سختی به بالا می‌لغزیدند و دور می‌شدند و همه پل را پشت سر می‌گذاشتند. ...
... روستایی‌ها توی خاکی که تا قوزک‌هایشان می‌رسید به سنگینی قدم بر می‌داشتند. اما پیرمرد همان جا بی حرکت نشسته بود؛ آن‌قدر خسته بود که نمی‌توانست قدم از قدم بردارد.
من مأموریت داشتم که از روی پل بگذرم. دهانه آن سوی پل را وارسی کنم و ببینم که دشمن تا کجا پیشروی کرده است. کارم که تمام شد از روی پل برگشتم. حالا دیگر گاری‌ها آن‌قدر زیاد نبودند و چندتایی آدم مانده بودند که پیاده می‌گذشتند. اما پیرمرد هنوز آن‌جا بود.
پرسیدم: «اهل کجایید؟»
گفت: «سان کارلوس.» ...

نویسنده: ارنست همینگوی

۰۸:۳۹:۲۴

؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گفته می‌شود ارنست همینگوی این داستان یک کلمه‌ای را برای شرکت در یک مسابقه‌ی داستان کوتاه نوشته است و برنده‌ی مسابقه نیز شده است.
هم‌چنین گفته می‌شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط‌بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با یک کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

۰۳:۴۴:۵۱

کفش بچه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ارنست همینگوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حتماً تا حالا داستان‌های کوتاه زیادی خوانده‌اید، اما تا حالا فکر کردید که کوتاه‌رین داستان کوتاه دنیا چیست و نوشته‌ی چه کسی؟
کوتاه‌ترین داستان کوتاه جهان توسط «ارنست همینگوی» نوشته شده است:

۱۲:۵۶:۱۱