داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

زن و ببر

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در دهکده «دوالاهیه - Devalahia» شاه‌زاده‌ای به نام «راجه سینهه - Raga sinha» می‌زیست. زنی داشت بسیار نام‌آور، اما بداخلاق و تند خشم.
روزی زن با شوهرش سخت مشاجره کرد و نتیجه آن شد که از خانه شوهر دل برکند و دو پسر خود را برداشت و به سوی خانه پدر خویش راه افتاد. از چندین دهکده و شهر گذشت و عاقبت به جنگل انبوهی رسید. نزدیکی‌های «مالایه». و در آن جنگل ببری دید. ببر هم او را دید. و دم جنبان به سوی او آمد. زن نخست ترسید. اما برفور رفتاری چون دلاوران به خود گرفت و چند بار پشت دست پسرها زد که:
«چرا بر سر خوردن این ببر با هم مشاجره می‌کنید؟ فعلاَ همین یکی را دو نفری بخورید، بعد یکی دیگر پیدا خواهیم کرد.»
ببر که این سخنان را شنید، با خود اندیشید که این زن حتماَ زنی دلاور است و از سر وحشت پا به دو گذاشت و گریخت.
در چنین حالی، شغالی، ببر را دید و گفت: ...
ترجمه و تحریر: سیمین دانشور، جلال آل احمد

۱۰:۵۲:۳۲

چهل طوطی

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در پایان این داستان‌ها، مدانه بازرگان از سفر باز می‌گردد. زنش به محبت تمام از او استقبال می‌کند. طوطی آرام و بسیار جدی می‌گوید:
محبت زن، هیچ است و غرور زن، هیچ است. تمام مدتی که غایب بودی زنت وقت خود را مصرف من کرد و دوست من بود.
مدانه سخنان طوطی را شنید، اما توجهی نکرد. طوطی که چنین دید، خندید وگفت:
کسی که پندی را بشنود و آن را به کار بندد، در این جهان و جهان دیگر رستگار است.
آن وقت مدانه از طوطی چه‌گونگی را پرسید. پرابهاواتی به ترس از این که مبادا طوطی چیزی بگوید، هراسان شد. زیرا که گفته‌اند: آدم نیک، همیشه شجاع است؛ زیرا به خوبی خود مستظهر است و آدم بد همیشه هراسان است؛ زیرا که از بدی‌های خود ...
جلال‌‌آل احمد، سیمین دانشور

۱۲:۲۰:۳۳

باغ سنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادرشوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته‌ بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به‌کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن‌همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده‌است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ‌کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم‌بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده‌بود؟ مگر راست نبرده‌بودش سرِ رخت‌خوابِ انداخته‌شده و...؟
مردگفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای....
نویسنده: سیمین دانشور

۰۱:۳۶:۰۸

باغ سنگی

آرشيو نظرات (1)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روز عقدکنان دخترخاله‌اش، با سوزن و نخ زبان مادر شوهر را می‌دوخت. سفره‌ی عقد را هم خودش انداخته بود. به دوخت و دوز پارچه‌ای که روی سر عروس داشتند قند می‌سائیدند به کار بود که مرد آن حرف‌ها را زد. تیر خلاص، زبان ماری گزنده‌اش سابقه‌دار بود اما نه جلو آن همه زن و مرد. زنی که قند می‌سایید، انگار قندی در کار نبوده است، با دیگران مبهوت به مرد نگاه کرد. چرا هیچ کدامشان حرفی نزدند؟ چرا دختر خاله‌اش پا نشد و یک سیلی به گوش برادرش جواد نزد؟ چرا دختر خاله‌اش هم بازی و یار غار او نبود؟ مگر جاسوس یک جانبه نبود و هر کاری جواد می‌کرد خبرش را به او نرسانده بود؟ مگر راست نبرده بودش سرِ رختخوابِ انداخته شده و...؟
مرد گفته بود: الماس، از اتاق عقد برو بیرون. شگون ندارد. تو زن مشئومی هستی، تو بچه‌ی ناقص‌الخلقه به دنیا آورده‌ای.
فیروز را بارها پیش دکتر برده بودند. دکتر گفته بود: وصلت قوم و خویش نزدیک... از نظر ژنتیک...

نویسنده: سیمین دانشور

۰۲:۳۳:۲۴

تصادف

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بدبختی ما از وقتی شروع شد که صدیقه خانم همسایه دیواربه دیوارمان ماشین خرید با دستکش سفید و عینک سیاه پشت فرمان نشست. صبح که از خانه در‌آمدم دیدمش. تعارف کرد که سوار بشوم، بی اینکه سوار بشوم اشهدم را به پیش بینی حوادث آینده خواندم که از دو بعد از ظهر همان روز شروع شد. به خانه که‌ آمدم زنم بق کرده بود. جواب سوال‌هایم را کوتاه می‌داد. آره یا نه. همان زنی که هر وقت  بخانه می‌آمدم می‌گفت: «گوش کن، می‌خواهم گزارش‌امروز را بدهم، چه گوش کنی چه نکنی حرفهایم را می‌زنم، پس آبروی خودت را نبر وگوش کن» و اخبار را می‌داد که هر قدمی‌که برداشته بود حادثه ای آفریده بود و صدیقه خانم همچین کرده بود و همچون کرده بود.‌اما آن روز زنم رفتار یک آدم ماشینی را داشت. نهار را آورد که در سکوت خوردیم. برای اولین بار سیگاری روشن کرد و ناشیانه  به دهان گذاشت و گفت: «راست بشین می‌خواهم چیزی به عرض  آقا برسانم.» راست نشستم  و بند دلم پاره شد. گفت: «باید یک ماشین برایم بخری و خودت می‌دانی که خواهی خرید.» گفتم: «عزیزم چرا به تقلید هنرپیشه‌ها تو فیلم‌های دوبله حرف می‌زنی؟» گفت:»خودت را به کوچه‌ی علی چپ نزن، ماشین را کی می‌خری؟» گفتم: «جانم تو که رانندگی بلد نیستی...» گفت‌: «از صدیه خانم ته‌توی کار را در آورده‌ام. خرج تمرین رانندگی تا تصدیق بگیرم پانصد تومان است، آن را از اداره گدایت مساعده بگیر، اگر ماشین را قسطی بخریم صر فه ندارد، ‌اما اگر چکی بخریم سی و دو هزاز تومان است...

نویسنده: سیمین دانشور

۱۲:۰۹:۳۸

صورت‌خانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : سیمین دانشور
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در پوست عاریتی‌اش شخصی شوخ در او بیدار می‌شد، اما در پوست حقیقی‌اش دیگر نمی‌شد گفت شخصی است. آن‌قدر خود را در دنیا غریبه می‌دیدید. روی صحنه همه‌ی مردم چشم به او داشتند، اما خارج از صحنه ....
مهدی سیاه در آیینه نگاه کرد. شنل  قرمز را از سر میخ برداشت  و روی  لباس‌هایش  پوشید. گفت : «دیگه حاضریم. اما ای خواجه‌سرای دربار خلیفه کو شلاقت؟» شلاق را سر میخی که لباس خلیفه به آن آویزن بود پیدا کرد و برداشت. مهدی سیاه زودتر از همه‌ی بازیگران می‌آمد، زیرا سیاه کردن صورت و دست‌ها و گردنش مدتی طول می‌کشید و تازه، شستن سیاهی‌ها از «سیاه‌کاری» هم سخت‌تر بود. ناچار دیرتر از همه هم می‌رفت.
در کوتاهی که اطاق پشت صحنه را به تالار تماشاخانه می‌پیوست، باز شد و این اطاق پشت صحنه، دالان درازی بود با همه‌ی مشخصات یک دالان. جوان کوتاه قدی که موی مجعد داشت دولا شد و تو آمد. سیاه رودرروی او قرار گرفت. گفت: «تو دیگه کی هستی؟ داش من، کسی نمی‌تونه تو صورت‌خونه بیاد.» و سوییچ چراغ را زد و چراغ پرنوری صورت‌خانه را روشن کرد. به مرد کوتاه قد نگاه کرد و گفت: «تو دیگه کدوم جونوری؟ ای خدا انگار می‌خوام بترسم. انگشترشو باش، کله‌ی مرده روشه. سنجاق کراواتش رو ببین. الماسه. با این دنگ‌وفنگ تو این طویله دنبال کدوم آخور می‌گردی؟» و خندید و خندید و شلاقش را بلند کرد. مرد جوان پرسید: «تو مهدی سیاه معروفی؟»
- مهدی سیاه هستم، ...

نویسنده: سیمین دانشور

۰۷:۰۲:۴۷