داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

ماه نرم

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

د‌‌اشت نزد‌‌یک می‌شد‌‌؛ وقتی به خانه می‌رفتم‌، وقتی نگاهم را بین د‌‌یوارهای شیشه‌ای و فولاد‌‌ی بالا می‌برد‌‌م‌، متوجهش شد‌‌م‌. د‌‌ید‌‌مش‌، د‌‌یگر مثل نوری بین تمام انواری که وقت غروب می‌د‌‌رخشند‌‌، نبود‌‌: از آن نورهایی که وقتی د‌‌ر ساعت مشخصی د‌‌سته‌ای را د‌‌ر نیروگاه برق پایین می‌کشند‌‌، ناگهان از بالا به روی زمین می‌تابند‌‌، یا انوار آسمانی که د‌‌ورترند‌‌، اما شبیه همان قبلی‌ها هستند‌‌، یا د‌‌ست کم با بقیه ناهماهنگ نیستند‌‌ ـ زمان حال را د‌‌ر حرف‌هایم به کار می‌برم‌، اما هنوز منظورم همان زمان گذشته است ـ د‌‌ید‌‌مش که از تمام نورهای د‌‌یگر آسمان و خیابان جد‌‌ا می‌شد‌‌، د‌‌یگر یک نقطه‌ی ثابت را اشغال نمی‌کرد‌‌، شاید‌‌ از آن نورهای بزرگ بود‌‌، از نوع مریخ و زهره‌، مثل حفره‌ای که نور از د‌‌اخل آن پخش می‌شود‌‌، اما حالا د‌‌اشت بخش بزرگی از فضا را اشغال می‌کرد‌‌، و د‌‌اشت شکل می‌گرفت‌، البته هنوز شکلش مشخص نبود‌‌، چون چشم آد‌‌م عاد‌‌ت ند‌‌اشت آن را تشخیص ...
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۸:۱۵:۰۲

دختران ماه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ماه که از پوشش هوا در نقش سپر محافظ محروم بود، از همان آغاز خود را در معرض بمباران همیشگی شهاب‌سنگ‌ها و اثر خورندگی پرتوهای خورشید دید. با توجه به گفته‌های توماس گلد از دانشگاه کرنل، سائیدگی مداوم ناشی از برخورد ذرات شهاب‌سنگ، تخته سنگ‌های سطح ماه را به گرده‌ی خاک بدل ساخته بود. با توجه به اذعان جرارد کویر از دانشگاه شیکاگو، احتمالا فرار گازها از ماگما [1] این قمر را نورانی ساخته و آن را به مانند سنگ‌پا، متخلخل ساخته باشد. 
کیو اف دبلیو اف کیو [2] قبول داشت ماه پیر است، پر از چاله و چوله است و زهوارش در رفته است. عریان در آسمان‌ها می‌غلتد و مانند استخوانی سق زده، گوشت خود را می‌ساید و از دست می‌دهد. این اولین باری نیست که چنین حادثه‌ای روی داده است. ماه‌هایی را به یاد دارم که حتا از این هم پیرتر و خرد و خمیرتر بودند. از این ماه‌ها زیاد دیده‌ام، دیده‌ام که متولد شده‌اند، آسمان را درنوردیده‌اند و از بین رفته‌اند. یکی را بارش شهاب‌های ثاقب سوراخ سوراخ کرده، دیگری از صدقه‌ی سر آن همه دهانه‌هایش منفجر شده، و اما دیگری آن قدر قطره‌های عرق زرد فام بیرون داد که بلافاصله بخار شد، بعد ابرهای متمایل به سبز آن را پوشاندند و به شکل پوسته‌ی اسفنجی خشکیده‌ای مستحیل شد....
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۸:۱۷:۱۹

نرون و برتا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این برتا، زن فقیری بود که کاری نمی‌کرد جز نخ‌ریسیدن. چون که ریسنده‌ی ماهری بود. به روز که داشت می‌رفت، برخورد به نرون امپراتور روم و بهش گفت: «خدا اون‌قدر بهت سلامتی بده که بتونی هزار سال زندگی کنی!»
نرون که سنگدل بود و هیچ‌کس چشم دیدن‌ِ‌شو نداشت، وقتی شنید کسی براش آرزوی زندگی‌ِ هزارساله می‌کنه، تعجب کرد و گفت: «ای زن مهربون، چرا این حرفو بهم می‌زنی؟»
«چون که بعد از هر آدم بدی، یکی بدتر می‌یاد.»
بنابراین نرون گفت: «خب، حالا هرچی از امروز تا فردا صبح ریسیدی، برام بیار به قصر.» و گذاشت و رفت.
برتا همین‌طور که می‌ریسید به خودش می‌گفت:‌ »این رشته‌رو می‌خواد چی کار کنه؟ نکنه فردا که اینو براش بردم، باهاش دارم بزنه! از اون آدم بی‌رحم هرچی بگی برمی‌یاد!»
فردا صبح سرِوقت رفت به قصر نرون. نرون بهش اجازه‌ی ورود داد و ...
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۲:۳۰:۲۲

پیراهن مرد ناراضی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پادشاهی بود که فقط یه پسر داشت و اونو اندازه‌ی جونش دوست داشت. اما این شاهزاده همیشه ناراضی بود و هر روز کنار پنجره می‌نشست و دوردست‌ها رو تماشا می‌کرد. پادشاه ازش می‌پرسید: «آخه چی کم داری؟ چت شده؟»
«نمی‌دونم پدرجون، خودم هم نمی‌دونم.»
«عاشق شدی؟ اگه دختری رو می‌خوای بهم بگو تا برات بگیرم. حتی اگه دختر قلدرترین پادشاه روی زمین باشه و یا دختر فقیرترین دهقان عالم.»
«نه پدر عاشق نیستم.»
و پدر هر کاری از دستش برمی‌اومد می‌کرد تا حواسشو پرت کنه.
تئاتر، رقص، ساز و آواز. اما هر روز رنگ و روی شاهزادهه پریده‌تر می‌شد....
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم

۰۲:۲۳:۰۴

ایتالو کالوینو چگونه می‌نوشت؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایتالو کالوینو نویسنده‌ای وسواسی بود که برای نوشتن هر اثرش زمان بسیار زیادی صرف می‌کرد.
به گزارش خبرآنلاین، اگر داستان‌نویسی را یک حرفه بدانیم، ناگزیر آن را ترکیبی از هنر و کار دانسته‌ایم. نویسنده جدا از خلاقیت و هنرش ساعت‌های متوالی همچون یک کارمند به نوشتن می‌پردازد. هر نویسنده عادات خاص خود را دارد. «شیوه‌های نوشتن» تلاشی است برای نشان دادن عادات روزانه نویسندگان مشهور هنگام نوشتن.
ایتالو کالوینو (15 اکتبر 1923 - 19 سپتامبر 1985) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار او از جمله «بارون درخت‌نشین» به ترجمه مهدی سحابی، «ویکنت دونیم شده» به ترجمه بهمن محصص، «افسانه‌های ایتالیایی» به ترجمه محسن ابراهیم و «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» به ترجمه لیلی گلستان به زبان فارسی ترجمه شده ‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز بود و فضای انتقادی آثارش باعث شد او را یکی از مهم‌ترین داستان‌نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.
کالوینو در گفت‌وگویی که پاییز ...

۱۲:۱۷:۱۷

طرفدار سن‌جوزپه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یک نفر بود که فقط و فقط مخلص سن‌جوزپه بود. هرچی دعا و نیایش بود، فقط برای سن‌جوزپه می کرد. برای سن‌جوزپه شمع روشن می‌کرد. برای سن‌جوزپه صدقه جمع می‌کرد. خلاصه خواب و خوراکش شده بود فقط سن‌جوزپه. تا اینکه زد و مُرد و رفت پیش سن‌پیئترو که متولی بهشت بود. سن‌پیئترو نمی‌خواست قبولش کنه. چون تو زندگی، فقط کار خوبش شده بود عبادت سن‌جوزپه. اعمال خوب، اصلاً. مسیح و مریم و قدیسین دیگه، انگار نه انگار که وجود داشتند.
مخلص سن‌جوزپه گفت: «حالا که تا این‌جا اومد‌م، اقلاً بذارین ببینمش.» و سن‌پیئترو فرستاد پیِ سن‌جوزپه. سن‌جوزپه اومد و تا اون مخلص خودشو دید گفت: «آفرین، خیلی خوشحالم که اومدی پیش‌مون....
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم


۰۴:۵۲:۵۱

کشیش اینیاتزیو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کشیش اینیاتزیو کشیشی بود که هر روز می‌بایست بره و برای صومعه صدقه جمع کنه. به جاهایی که آدم‌های فقیر بودند بیش‌تر می‌رفت. چون‌که مردم فقیر اون‌چیزی رو که بهش می‌دادند از صمیم قلب می‌دادند. اما پیش فرانکینوی محضردار هیچ‌وقت نمی‌رفت. چون اونو آدم بدقلبی می‌دونست که خون مردم بدبخت را می‌مکید.
یک روز فرانکینوی محضردار که از دست اینیاتزیو به خاطر اینکه به خونه‌ش نمی‌رفت ناراحت بود، رفت به صومعه تا از رفتار بد کشیش اینیاتزیو پیش رئیس صومعه شکایت کنه: «پدر به نظرتون من این‌قدر آدم بی‌ارزشی هستم؟»
رئیس صومعه بهش گفت که آروم باشه و اون خودش کشیش اینیاتزیو رو سر جاش می‌شونه و محضردار آروم شد و رفت.
وقتی کشیش اینیاتزیو به صومعه برگشت، رئیس صومعه بهش گفت: «این چه رفتاریه که با فرانکینوی محضردار می‌کنی؟...
نویسنده: ایتالو کالوینو
مترجم: محسن ابراهیم


۰۴:۴۶:۴۶

درباره آثار ایتالو کالوینو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

" بعد از چهل سال داستان نویسی زمان آن رسیده که یک تعریف کلی و جامع در مورد کارهایم بیان کنم. روش کار من بیشتر به این صورت نبوده که در متن . وزن ها و سنگینی ها را کاهش بدهم بلکه سعی کرده ام فقط سنگینی های محیط را جابجا کنم. گاهی از میان مردم. گاهی از پیکره های آسمانی و گاهی از درون شهر ها و یا از ساختار داستانها و همینطور از زبان " (از کتاب شش یاداشت برای هزاره بعدی-1988)
نویسنده: علی قانع

۰۲:۱۴:۰۶

ایتالو کالوینو

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایتالو کالوینو در یک نگاه:
زادروز: ۱۵ اکتبر ۱۹۲۳ در سانتیاگو دِلاس وگاس (کوبا)
درگذشت: ۱۹ سپتامبر ۱۹۸۵ در سیه‌نا (ایتالیا)
ملیت: ایتالیایی
خلاصه:
ایتالو کالوینو (به ایتالیایی: Italo Calvino) ‏یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان ایتالیایی قرن بیستم است. بسیاری از آثار وی به زبان فارسی ترجمه شده‌است. او نویسنده، خبرنگار، منتقد و نظریه‌پرداز ایتالیایی است که فضای انتقادی آثارش باعث شده او را یکی از مهم‌ترین داستان نویس‌های ایتالیا در قرن بیستم بدانند.

۰۱:۵۳:۲۷

ماهی نورافشان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرمرد مهربونی بود که پسراش مرده بودند و نمی‌دونست که اون و زن پیر و مریض احوالش چه‌طور باید روزگار بگذرونند. هر روز می‌رفت جنگل و هیزم تهیه می‌کرد و دسته‌ی هیزم‌هارو می‌فروخت تا نون بخره، وگرنه گشنه می‌موندند. یه روز که ناله‌کنان به جنگل می‌رفت، به مرد ریش‌بلندی برخورد که بهش گفت: «از رنج‌های تو آگاهم و می‌خوام کمکت کنم. اینم یه کیف با صد سکه.» پیرمرد کیفو گرفت و از حال رفت. وقتی به حال اومد که مرد ناپدید شده بود. پیرمرد برگشت خونه، بی‌اونکه چیزی به زنش بگه، صد سکه‌رو زیر یه کُپه پِهن قایم کرد: «اگه اونارو بهش بدم، زود قالشو می‌کنه.» و فردا مثل روز پیش بازم به جنگل رفت.
شبِ بعد، سفره‌رو رنگین دید. دلواپس شد و پرسید: «این همه چیزو چه‌طور خریدی؟»
زنش گفت: پهن‌ها رو فروختم.»
«ای فلک‌زده! اونجا صد سکه ...
نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۱:۳۷:۱۳

مه دود

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

غذایم را در یکی از رستوران های خاص می‌خوردم که قیمت غذایشان ثابت بود. توی این شهر، این رستوران ها را خانواده های اهل توسکان اداره می‌کردند که همه شان هم با هم فامیل بودند، و همه ی دخترهای خدمتکار هم اهل شهری بودند به اسم آلتوپاسچیو، جوانی شان را آن جا گذرانده بودند و حالا هم نمی‌توانستند فکرش را از سرشان به در کنند، به همین خاطر هم با باقی شهر دمخور نمی‌شدند؛ غروب ها با پسرهای اهل آلتوپاسچیو می‌زدند بیرون. این پسرها همان جا توی آشپزخانه کار می‌کردند یا توی کارخانه؛ ولی طوری به رستوران می‌چسبیدند مثل این که یک قسمت دور افتاده ای از دهاتشان است؛ و ا ین پسرهاو دخترها با هم ازدواج می‌کردند و بعضی شان هم برمی‌گشتند آلتوپاسچیو ، بقیه همین جا می‌ماندند و توی رستوران های فامیل یا دوستا ن شهری شان کار می‌کردند، تا اینکه یک روزی برای خودشان رستورانی باز کنند.
مشتری این رستوران ها هم، همان هایی هستند که حدس می‌زنید: یک عده مسافر که همه اش در حال سفرند، مشتری های کنه که همان کارگرهای پایین دست مجرد هستند، حتا پیر دخترهای تایپیست، و چند تایی دانشجو و سرباز. بعد از مدتی، این مشتری ها با هم آشنا می‌شوند و میز به میز با هم گپ می‌زنند، بعد هم سر میز دیگر می‌نشینند: گروهی که اول یک دیگر را نمی‌شناختند، آخر سر به غذا خوردن با هم، معتاد می‌شوند....

‌نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۵:۳۳:۴۸

قارچ در شهر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی باد از دور دست به شهری می وزد، هدیه های غریبی با خود می آورد که فقط جانهای حساس به آن پی می برند: مثل آنهایی که به سرماخوردگی موسمی دچارند و به محض آنکه گرده های گل نقاط دیگر به مشامشان می رسد، به عطسه می افتند.
روزی، در شهری، بادی که از جهتی نامعلوم می وزید، هاگهایی با خود آورد و در حاشیه باغچه جدول خیابانی، قارچهایی جوانه زد. هیچ کس جز مارکو والدو که هر روز صبح، درست در همان محل، منتظر اتوبوس می ایستاد، متوجه روییدن آنها نشد.
این مارکو والدو آدمی بود که چندان برای زندگی در شهر ساخته نشده بود: چراغهای راهنما، اعلانها، ویترینها، تابلوهای نئون و پوسترها که همه و همه محض جلب توجه مردم است، هرگز نگاهش را که گویی روی ماسه صحرا می لغزد به خود جلب نمی کرد. ولی در عوض، برگی نبود که بر شاخه ای زرد شود یا پری روی سفال شیروانی چسبیده باشد و او متوجه نشود، یا محال بود خرمگسی روی گرده اسبی، لانه موریانه ای درون تکه چوبی و پوست انجیری در پیاده رویی، از نظرش مخفی بمانند و او با تعقل در آنها به تغییر فصلها، نیازهای روح و ضعفهای وجودش پی نبرد....

نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۵:۱۲:۰۰

کبوتر چاهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پرندگان در مسیر مهاجرتشان در فصل بهار یا تابستان، به طرف شمال یا جنوب، به ندرت گذرشان از آسمان شهری می افتد. دسته دسته پرنده، آسمان را بر فراز مزارع شیاربندی شده و طول حاشیه جنگلها می‌شکافند. گاه خط منحنی رودخانه ای، فرورفتگی دره ای، و گاه مسیر نامرئی باد را دنبال می کنند. ولی به محض اینکه از دور، مجموعه بامهای خانه های شهری در برابرشان نمایان می شود، خط سیرشان را تغییر می دهند.
با این حال، یک دفعه گروهی از ماکیانهای کوهی مهاجر، در آسمان خیابان شهری، ظاهر شد. هیچ کس مارکووالدو که همیشه سرش بالا بود، متوجه آنها نشد. او که سوار سه چرخه موتوریش بود، با دیدن آن پرندگان محکم تر پا زد. گویی قصد تعقیبشان را داشته باشد. چرا که مانند شکارچیها، هوای شکار به سرش زده بود، هرچند که تا آن زمان غیر از اسلحه زمان سربازی، هیچ تفنگ دیگری به دست نگرفته بود.
همین طور که چشمش به دنبال پرندگان بود، خودش را میان چهارراهی با چراغ قرمز، محصور بین ماشین ها یافت و چیزی نمانده بود که تصادف کند. افسر راهنمایی که صورتش از فرط عصبانیت برافروخته شده بود، اسم و آدرسش را یادداشت کرد. ولی مارکووالدو هنوز نگاهش به دنبال پرندگانی بود که دیگر از نظرش محو شده بودند.
در شرکت به خاطر جریمه ای که شده بود به شدت مواخذه شد. رئیسش آقای ویلیجلمو سرش داد کشید و گفت: «تو دیگر حتی چراغ قرمز را هم نمی بینی. آخر کله پوک پس کجا را نگاه می کردی؟»...

‌نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۴:۵۸:۴۳

گوسفند سیاه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ایتالو کالوینو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شهری بود که همه ی اهالی آن دزد بودند.
شب‌ها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوسش را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد به خانه یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.
به‌این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی‌و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هر کس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طورکلی خرید و فروش هم در‌این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به‌این ترتیب در‌این شهر زندگی به آرامی‌سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده....

‌نویسنده: ایتالو کالوینو

۰۴:۵۴:۴۱