داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

جلو قانون

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که ...
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۲:۳۲:۵۶

دهکده بعدی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پدربزرگم همیشه می‌گفت: «زندگی جور گیج‌کننده‌ای کوتاه است. به گذشته که نگاه می‌کنم، زندگی آن‌قدر به نظرم کوتاه می‌آید که به زحمت می‌توانم بفهمم، چه‌طور ممکن است، مرد جوانی- برای مثال می‌گویم- تصمیم بگیرد به طرف دهکده بعدی بتازد، ولی نترسد ...
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۲:۳۰:۵۰

لاشخور

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لاشخور به پاهایم نوک می‌زد. پوتین‌ها و جوراب‌هایم را پاره کرده بود و به خود پاهایم نوک می‌زد. یکسره ضربه می‌زد، بعد با ناآرامی‌ چندبار در هوا پیرامونم چرخی می‌زد و به کارش ادامه می‌داد. مردی از کنارم گذشت، لحظه‌ای به من نگریست و پرسید که چرا در برابر این لاشخور صبر پیشه کرده ام. گفتم: «بی دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به نوک زدن کرد، می‌خواستم او را برانم، حتی کوشیدم خرخره اش را بگیرم؛ اما خیلی قوی است، می‌خواست به صورتم بپرد. من هم با رضایت کامل پاهایم را فدا کردم. حالا دیگر تکه دو پاره شده‌اند.» مرد گفت: «شما زجر می‌کشید؛ با گلوله ای کار لاشخور تمام است.... 
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۱:۱۲:۱۴

دست بردار!

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سحر بود و خیابان‌ها پاکیزه و خلوت، در راه رفتن به ایستگاه راه آهن بودم. همین که ساعت برج را با ساعتم مقایسه کردم، دریافتم که از آنچه فکر می‌کردم، دیرتر شده بود. باید شتاب می‌کردم، هراس این کشف، مرا در ادامی‌ راهم نامطمئن می‌ساخت، هنوز شهر را خوب نمی‌شناختم، خوشبختانه پاسبانی در آن نزدیکی بود، به سویش دویدم و نفس نفس زنان نشانی را از او پرسیدم....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۸:۴۱:۳۹

لانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساختمان لانه‌ام را به پایان رسانده‌ام و به نظر می‌رسد که کارم با موفقیت توأم بوده است. از بیرون فقط سوراخ بزرگی دیده می‌شود، اما این سوراخ به هیچ جا نمی‌رسد برای این‌که وقتی چند گامی در آن بروید به یک صخره‌ی محکم طبیعی می‌رسید؛ من هیچ ادعا نمی‌کنم که این خدعه را عمداَ ترتیب داده‌ام این نیز یکی از کارهای ساختمانی متعدد و بیهوده من است که فقط در پایان کار مصلحت دیدم زیرا به حال خود بگذارم و با خاک پر کنم. درست است که بعضی از خدعه‌ها که بسیار زیرکانه ترتیب داده شده اند خود به خود دچار شکست می‌شوند، من به این امر بهتر از هر کس واقفم وهمین جلب‌نظر کردن یا به وسیله‌ی این سوراخ به طوری‌که طرف پی ببرد در این پیرامون چیزی جستنی هست خود متضمن خطراتی است اما اگر تصور کنید که من ترسو هستم یا این‌که لانه‌ام را برای گریز از خطر می‌سازم مرا درست نشناخته‌اید....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۸:۵۲:۴۲

اسباب‌بازی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌وقت‌ها اسباب‌بازی ساده و ارزانی بود، نه چندان بزرگ‌تر از ساعت جیبی و بدون دنگ‌وفنگ‌های شگفت‌انگیز. بر سطح چوبی آن که به رنگ قهوه‌ای مایل به سرخ رنگ‌آمیزی شده بود، راه‌های پرپیچ و خم آبی‌رنگی کنده‌کاری کرده بودند که همگی به حفره‌ای کوچک ختم می‌شدند. نخست باید با کج‌کردن و تکان‌دادن اسباب‌بازی گوی ایضاً آبی را به یکی از راه‌ها و بعد به درون حفره هدایت می‌کردی....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۸:۰۱:۱۷

نوشته‌ی قدیمی

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به نظر می‌آید که ما در امر دفاع از سرزمین‌مان سخت ول‌انگار بوده‌ایم. تا بدین‌جا از این بابت دل‌نگرانی نداشته‌ایم و سرمان به کارمان بوده، اما پیش‌آمدهای اخیر اندیشناک‌مان کرده است.
من پاره‌دوزم. دکه‌ام در میدان است. درست روبه‌روی کاخ شاهی. اولِ آفتاب تازه تخته‌های دکه را برداشته آم که می‌بینم افراد مسلحی دهنه‌ی تمامیِ کوچه‌هایی را که به میدان باز می‌شود، بسته‌اند، گیرم این‌ها سربازان خودی نیستند، چادرنشینان شمال‌اند. نمی‌دانم چطور توانسته‌اند به پایتختِ ما که با مرز فاصله‌‌ی زیادی دارد، نفوذ کنند، اما به هرحال اکنون اینجا هستند و چنین که پیداست، تعدادشان هم آفتاب به آفتاب بیشتر می‌شود.
شب‌ها را به میلِ خاطرِ خود، زیر آسمانِ خدا صبح می‌کنند....
نویسنده: فرانتس کافکا

۰۸:۰۳:۵۰

پیام امپراتوری

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گویا امپراتور از بستر مرگ برای تو، توی منفرد، رعیت ناچیز، تویی که در برابر خورشید امپراتور سایه‌ای خُرد به حساب می‌آیی و به دورترین دورها پناه برده‌ای، آری برای تو، پیامی فرستاده است. امپراتور از پیک خود خواسته است در برابر تخت زانو بزند و سپس پیام خود را در گوش او نجوا کرده است. پیامی چنان خطیر که از پیک خواسته است آن‌را به نجوا در گوشش بازگو کند و خود، با تکان سر، درستی گفته‌ی پیک را تأیید کرده است. سپس در برابر تماشاگران مرگ خود ...
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد


۰۱:۳۱:۵۷

پوسئیدون‌

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پوسئیدون پشت میز کار خود نشسته بود و به حساب‌ها رسیدگی می‌کرد. اداره‌ی آب‌های جهان کاری بود پرمشغله. این امکان وجود داشت که نیروی کمکی بگیرد، هر تعداد که می‌خواست؛ البته نیروی کمکی زیادی هم در اختیار داشت، اما از آن‌جا که مسئولیت خود را سرسری نمی‌گرفت، همه‌ی حساب‌ها را شخصاً یک‌بار دیگر بررسی می‌کرد و در این زمینه نیروی کمکی چندان به کارش نمی‌آمد. نمی‌شد ادعا کرد که به کار خود رغبت زیادی دارد. به‌واقع، تنها از آن‌رو به کارها رسیدگی می‌کرد که مسئولیت آن به‌عهده‌اش گذاشته شده بود. تابه‌حال بارها به قول خودش خواهان کار شادتری شده بود، ولی هربار که کار دیگری به او پیشنهاد می‌کردند، معلوم می‌شد که از آن به‌اندازه‌ی مسئولیت کنونی‌اش خرسند نیست. البته پیداکردن کار تازه‌ای برای او چندان هم آسان نبود. مثلاً نمی‌شد که فقط مسئولیت یکی از دریاها را به‌عهده‌ی او بگذارند، پوسئیدون کبیر شایستگی آن‌را داشت که مسئولیتی بزرگ به‌عهده داشته باشد....
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد


۱۱:۲۵:۵۰

بیرق شهر

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به هنگام ساخت برج بابل، نخست کارها طبق نظم و قاعده پیش می‌رفت. بله، حتی چه‌بسا نظم موجود بیش از اندازه بود. مسئله‌‌ی راهنماها و مترجمان، سرپناه کارگران و راه‌های ارتباطی بیش از اندازه فکرها را به خود مشغول کرده بود. چنان‌که گویی برای انجام کار، قرن‌ها وقت آزاد در اختیار است. پرطرفدارترین عقیده‌ی رایج بر‌ آن بود که کارها هر اندازه هم به‌کندی صورت بگیرد، باز کافی نیست. این عقیده به تبلیغ و تأکید خاصی نیاز نداشت؛ هرکس می‌توانست به سهم خود در ریختن شالوده‌ی برج تعلل کند. دراین‌باره این‌گونه استدلال می‌کردند: اصل کار این است که برجی تا بلندای آسمان ساخته شود. درمقایسه با این فکر، هر موضوع دیگری فرعی و بی‌اهمیت است. همین که چنین فکری به تمام و کمال به ذهن خطور کرد، دیگر از میان نخواهد رفت و تا آن زمان که انسان وجود دارد، آرزوی بزرگ به سامان رساندن این برج به حیات خود ادامه خواهد داد. پس علتی ندارد که کسی از این لحاظ نگران آینده باشد. برعکس ...
نویسنده: فرانتس کافکا
مترجم: علی اصغر حداد


۰۱:۱۸:۴۴

گراکوس شکارگر

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو پسر روی دیوار بندرگاه نشسته بودند و تاس بازی می‌کردند. مردی روی پله‌های یادمان روزنامه می‌خواند، بر آسوده در سایه‌ی پهلوانی که شمشیرش را در هوا جولان می‌داد. دخترش سطلش را دم چشمه آب می‌کرد. میوه فروشی کنار بساطش دراز کشیده بود و خیره به دریاچه نگاه می‌کرد. ازمیان پنجره‌ی گشوده و از لای درزهای در کافه ای، می‌شد دومرد را آن ته دید که شراب می‌نوشیدند. کافه چی سرمیزی در جلو نشسته بود و چرت می‌زد. کرجیی خموشانه به سوی بندرگاه کوچک راه می‌سپرد، پنداری به وسایلی نادیدنی روی آب رانده می‌شود. مردی با پیرهن آبی کرجی بر ساحل پیاده شد و طناب را در حلقه انداخت....

نویسنده: فرانتس کافکا

۰۲:۲۰:۲۳

فرانتس کافکا

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فرانتس کافکا در ایران بیشتر به این دلیل شناخته شده است که دنباله اندیشه‌های داستان نویسی متفاوتی چون صادق هدایت را در آثار او می توان سراغ گرفت. آمیختگی تفکرات کافکا با اندیشه های اصالت وجودی سارتر از یک سو و از سوی دیگر با بنیان های فرو ریخته اجتماعی قرن بیستم اروپا،  از او نویسنده ساخته است که پوچی اندیشه های مدرن بخشی از زیر ساخت  آثار اوست.
فرانتس کافکا (۳ ژوئیه، ۱۸۸۳ - ۳ ژوئن، ۱۹۲۴) یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان آلمانی‌زبان در قرن بیستم بود. آثار کافکا ـ که با وجود وصیت او مبنی بر نابود کردن همهٔ آنها، اکثراً پس از مرگش منتشر شدند ـ در زمرهٔ تأثیرگذارترین آثار در ادبیات غرب به شمار می‌آیند....

۰۱:۳۵:۲۱

افسانه‌ای کوچک

آرشيو نظرات (0)
دسته : فرانتس کافکا
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

موش گفت: "دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم."
گربه گقت: "فقط باید مسیرت را تغییر دهی" و آن را بلعید.
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۱:۱۵:۵۷