داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

شانس

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در ضیافت ناهاری، لیوان شخصی شکست. شخص دیگری به او گفت:
- این نشانه‌ی خوش‌شانسی است.
همه‌ی کسانی که سر میز بودند، با این ایده آشنا بودند. اما یک خاخام کلیمی که در آنجا حضور داشت، پرسید:
- چرا این نشانه‌ی خوش‌شانسی است؟
همسر مسافر گفت:
- نمی‌دانم. شاید از قدیم این را می‌گفتند تا مهمان شرمنده نشود.
خاخام گفت: ...
نویسنده: پائولو کوئیلو

۰۶:۱۸:۲۸

بلیت لاتاری

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد پارسایی ناگهان تمام ثروتش را از دست داد و چون می‌دانست خدا به او کمک می‌کند و نوع کمک هم برای خدا فرقی نمی‌کند، شروع به دعا و درخواست کرد:
- خدایا، کمکم کن در لاتاری برنده شوم.
سال‌ها و سال‌ها دعا کرد، ولی همچنان فقیر بود. تا اینکه از دنیا رفت... و چون مرد بسیار مؤمن و متدینی بود، یکسر به بهشت رفت. اما وقتی به بهشت رسید، حاضر نشد وارد بهشت شود و گفت یک عمر بر طبق آموخته‌ها مذهبی خود زیست، درحالی‌که خدا هرگز کاری نکرد که او در لاتاری برنده شود. او با دلسردی به خدا گفت:
- تمام وعده‌هایی که به من دادی، دروغ بود!
خداوند به او پاسخ داد: ...
نویسنده: پائولو کوئیلو

۰۷:۵۳:۵۶

کشتی به گِل نشسته

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از روزها ناخدای یک کشتی و سرمهندس آن دراین‌باره بحث می‌کردند که در کار اداره و هدایت کشتی کدام‌یک نقش مهم‌تری دارند. بحث به‌شدت بالا گرفت و ناخدا پیشنهاد کرد که یک روز جایشان را با هم عوض کنند. قرار گذاشتند که سرمهندس سکان کشتی را به‌دست گیرد و ناخدا به اتاق مهندس کشتی برود. هنوز چند ساعتی از جابه‌جایی نگذشته بود که ناخدا عرق‌ریزان با سر و وضعی کثیف و روغن‌مالی بالا آمد و گفت: «مهندس سری به موتورخانه بزن. هرقدر تلاش می‌کنم، کشتی حرکت نمی‌کند.»
سرمهندس فریاد کشید: «البته که حرکت نمی‌کند، کشتی به گِل نشسته است!»
نویسنده: جان ماکسول

۱۱:۴۶:۴۶

آخرین جنگ هسته‌ای

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمین پس از آخرین جنگ هسته‌ای مرده بود، هیچ چیز رشد نمی‌کرد و هیچ چیز زنده نبود. آخرین مرد به تنهایی در اتاقش نشست. چند ضربه به در نواخته شد...

نویسنده: فردریک براون

۰۹:۳۹:۰۳

حسرت

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اول برج است. به خانه می‌روم با جعبه شیرینی در دست.
چشم‌هایم خیس است و در حسرت آن خروس قندی هستم که سال‌ها پیش، روزی پدرم با چهره‌ای خندان به من داد اما آن را پس دادم و گفتم: این هم شد شیرینی؟
... چشمان پدرم خیس شد.

۱۰:۰۴:۰۴

آن طرف خیابان

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرمرد ایستاده بود دم در و پسر جوان را جلوی همه، بلند بلند نصیحت می‌کرد. وسط حرف‌هایش هم به مردمی که برای روضه آمده بودند، خوش آمد می‌گفت. پسر سرش را انداخته بود پایین و به حرف‌های پیرمرد گوش می‌داد.
پیرمرد: نمی‌گویم ننداز، بنداز، ولی آخه این چیه؟ خب حداقل اسم معصومی، قرآنی، دعایی، چیزی می‌انداختی دور گردنت، نه این. حیف نیست تویی که آمده‌ای مجلس امام حسین، ادای یه عده اجنبی را در بیاری؟ بچه مسلمان را چه به این رفتارها؟
موبایل پیرمرد زنگ خورد و مشغول صحبت شد. پسر جوان آرام از مجلس بیرون آمد. گوشی ام‌پی‌تری پلیر را در گوشش گذاشت. صدای مداحی را زیاد کرد و با چشمی گریان وارد کلیسای آنطرف خیابان شد.

۱۰:۰۳:۱۷

پاتوق

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سکوی مقابل فرش فروشی پاتوق من و دوستانم بود ... خاطرات شیرین آن روزها را فراموش نمی‌کنم.
غروب یکی از روزها دختر کوچکی مقابل سکو زمین خورد، به سرعت او را بلند کردم و برای اینکه جلوی گریه‌اش را بگیرم به او یک آدامس دادم ... از آن روز به بعد گاهی برای گرفتن آدامس نزد من می‌آمد ...
چند روز پیش پس از سال‌ها بر حسب اتفاق از آنجا گذشتم، به یاد خاطرات گذشته به سکو خیره شدم که صدای دختر جوانی مرا به خود آورد: آقا هنوز آدامس داری؟!

۱۰:۰۲:۳۴

داستانک

آرشيو نظرات (2)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داستانک، که همان ترجمه فارسی فلش فیکشن (Flash fiction) باشد، یکی از گونه‌های روایی محبوب روزگار ماست.
در عصری که فرصت دیدن طبیعت بیشتر از پنجره‌ای کوچک و متحرک دست می‌دهد، عصر ملاقات‌های کوتاه و سریع و آدم‌هایی که به سرعت در پیاده‌روها از برابرمان عبور می‌کنند، روزگاری که شناخت ما از دیگران در درددلی مختصر خلاصه می‌شود ... داستانک، روایت مطلوب انسان معاصر است.

۱۱:۳۵:۵۵

لباس‌های کثیف

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:
«لباس‌ها چندان تمیز نیست. انگار نمی‌داند چطور لباس بشوید. احتمالاً باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.»
همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.
هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا این‌که حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
«یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!» مرد پاسخ داد:
«من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»
نویسنده: ناشناس

۱۱:۳۴:۴۲

پسر

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از اینکه پسر دار شده بود افتخار می‌کرد و اعتقاد داشت این پسر است که نام خاندانش را زنده نگه می‌دارد. سال‌ها بعد زمانی که درگذشت، پسر بلافاصله نام خانوادگی خود را تغییر داد.
نویسنده: اکبر علیزاده اعتمادی

۱۱:۳۳:۰۷

ساعت مچی

آرشيو نظرات (2)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سالم بیشتر نبود. مجبور بودم تمام روز را کار کنم برای ساعت مچی‌ای که پسر خاله‌ام قولش را داده بود.
ساعت را به دست کردم و از خوشحالی داخل کوچه می‌دویدم.
پیرمردی از من پرسید: ساعت چند است؟
و من نمی‌دانستم.
نویسنده: جعفر قاسمی سید محله

۱۱:۳۲:۲۰

ریگ توی کفش

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جان، آجودان ستاد ارتش بود. از صبح که بیرون آمده بود ریگی توی کفشش حس می‌کرد. با جمع کردن پا سعی کرد آن را به گوشه‌ای براند و ثابت نگه دارد تا در فرصت مناسب، کفش خود را دربیاورد و از شر ریگ راحت شود. سر ظهر عرق از سر و رویش جاری بود. سر انجام وقتش رسید. پشت سر رئیس ستاد ارتش کنار ستون ایستاد و خم شد کفش را دربیاورد. گلوله‌ای از بالای سرش صفیر کشید و مغز رئیس ستاد را به دیوار پاشید. جان، ریگ را حالا قاب کرده و هر روز می‌بوسد.
نویسنده: مری کلارک
ترجمه: اسدالله امرایی

۱۲:۰۶:۳۷

روزگار او

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در زندگی‌اش هیچ‌وقت نتوانست چیزی را به صورت نو و دست اول آن‌طور که دلش می‌خواست تهیه کند، خانه کلنگی محل س(ک*ن)تش، از پدر به ارث رسیده بود.
ماشین‌اش را دست چندم خریده بود و از رده خارج بود. کلیه وسایل منزلش نیز روزهای نویی‌شان را جایی دیگر گذرانده بودند.
اما به‌تازگی صاحب چیزی نو و دست اول شده است، یک سنگ گرانیتی مشکی صیقلی که همه مشخصاتش با خطی خوش روی آن نوشته شده است.
نویسنده: مصطفی چترچی

۱۲:۰۵:۴۲

بدون عنوان!

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آخر کلاس نشسته بود که احساس کرد حوصلش سر رفته، به دخترای کلاس نگاه کرد و اونی که قبلا هم زیاد به چشمش خورده بود انتخاب کرد و تصمیم گرفت عاشقش بشه! از فکر خودش خندش گرفت. حوصلش واقعا سر رفته بود، از کلاس زد بیرون. ناگهان دید انگاری دختره هم اومده بیرونو داره نگاش می‌کنه، دلش ترسید، سریع رفت تو کلاسو رو نیمکت آخری نشست. چشماشو بست و گفت: خدایا غلط کردم!

۱۲:۰۵:۰۰

خاطره

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو مرد بعد از سال‌ها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند:
- یادته؟ سال آخر دبیرستان! چه کتکی از بابام خوردم؟!... چون از ریاضی تجدید آوردم، نمی‌دونم کدوم نامردی جزوه من رو کش رفت و باعث شد که ترک تحصیل کنم ...
دیگری هم در حال خنده گفت: گذشته‌ها گذشته! ولی خودمونیم‌ها! عجب جزوه‌ای بود!
در ایستگاه بعدی یکی از در جلویی و دیگری از در عقب با کلی خشم پیاده شدند ....

۱۲:۰۴:۰۹

عینکی

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عینک نمی‌زد که نگن عینکیه. یه روز چاله‌ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد. از اون روز به بعد چلاق صداش می‌کردند.

۱۲:۰۳:۱۸

غیبت

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مردی داشت تعریف می‌کرد که چه‌طوری می‌خواستند کلکش را بکنند. چه‌جوری کَت و کولش را بسته بودند و لوله‌ی‌ اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بودند و داد می‌کشیدند. او الان زنده است و دارد تعریف می‌کند. ما هم زنده هستیم و داریم گوش می‌دهیم.
نویسنده: پیتر بیکسل (Peter Bichsel)
برگردان: علی عبداللهی

۱۱:۱۹:۴۰

عملیات

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یه بار دیگه نقشه رو مرور کرد.
منتظر فرصت مناسب بود.
دیگه موقع عملی کردنش بود!
حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد.
کسی نبود ٬ بالاخره رسید.
تا دستشو دراز کرد ....
- اون سیب زمینی‌ها ماله شامه ٬ ناخنک نزن بچه.
عملیات لو رفته بود.

۱۱:۱۸:۲۴

جایزه

آرشيو نظرات (2)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اولین شعرش که چاپ شد پدرش یک دو چرخه آورد.
دومین شعر که چاپ شد پلیس پدرش را برد.

۱۱:۱۷:۰۷

افسانه‌ای کوچک

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

موش گفت: "دریغا که جهان هر روز کوچک‌تر می‌گردد! در آغاز به قدری بزرگ بود که می‌ترسیدم، هی می‌دویدم و می‌دویدم، و خوشحال بودم که سرانجام در دور دست دیوا‌رهایی در راست و چپ می‌دیدم، اما این دیوارهای دراز چنان زود تنگ شده است که من دیگر در آخرین اتاق هستم، و آن‌گاه در گوشه تله‌ای هست که من باید تویش بیفتم."
گربه گقت: "فقط باید مسیرت را تغییر دهی" و آن را بلعید.
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۱:۱۵:۵۷

سفر

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

- فکر کردم رفتی!
می‌خندد:
- نه، نرفتم.
نمی‌دانم چه احساسی دارم:
- کی می‌ری؟ هفته دیگه؟
فکر می‌کنم اگه رفته بود چه می‌کردم؟ می‌توانستم روی مبل دراز بکشم، پتویی روی خودم بیندازم، پنجره‌ها را باز کنم و کتاب بخوانم. شام هم لازم نبود درست کنم، ساندویچ می‌خوردم.
لبخند می‌زنم....
نویسنده: نگار علی‌اکبر زاده

۰۷:۵۵:۳۳

آقای کوینر و پسر بچه‌ی درمانده

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آقای کوینر از پسر بچه‌ای که زار زار گریه می‌کرد علت غم و غصه‌اش را پرسید.
پسر بچه گفت: من دو سکه برای رفتن به سینما جمع کرده بودم، اما پسرکی آمد و یکی از آن‌ها را از دست‌ام قاپید و به پسری که دورتر دیده می‌شد اشاره کرد.
آقای کوینر پرسید: مگر با داد و فریاد مردم را به کمک نخواستی؟
پسر بچه با هق‌هق شدیدتری گفت: چرا.
آقای کوینر در حالی که با مهربانی او را نوازش می‌کرد دوباره پرسید: کسی صدایت را نشنید؟
پسر بچه با امیدواری گفت: نه.
آن‌گاه آقای کوینر لبخندی زد و بعد گفت: پس حالا آن یکی سکه را هم بده بیاد و آخرین سکه را از دست بچه گرفت و بی‌واهمه به راهش ادامه داد. 
نویسنده: برتولت برشت

۰۷:۵۴:۳۷

یک روز کنار دریا

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرزنی برای اولین بار در عمرش کنار دریا می‌رفت. قبل از این‌که راه بیفتد، همسایه‌ها دورش را گرفتند و گفتند که از بابت همه چیز خیالش جمع باشد و فقط برای آنها یک شیشه آب‌دریا سوغات بیاورد!
بالاخره پیرزن کنار دریا رسید. آن موقع، اوج مد بود و آب دریا حسابی بالا آمده بود. پیرزن از پیرمرد قایقرانی که همان اطراف بود خواهش کرد که یک بطری آب دریا به او بفروشد!
پیرمرد که چشم‌هایش گرد شده بود، بروبر به زن نگاه کرد و گفت: «خوب، هر بطری آب دریا 5 سنت!»...
نویسنده: آیدن چمبرز

۰۷:۵۳:۲۰

سُرناچی

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

معمار او را به کناری کشید و آهسته زیر گوشش گفت:
"سلمانی و آقای سرناچی و جامه‌دار سُم داشتن."
مشدی حبیب پرسید: "سُم داشتن ؟"
معمار هیجان زده گفت: "چطور تا حالا ندیدی؟"
مشدی حبیب با یک دست شانه‌ی معمار را گرفت و با دست دیگر پاچه‌ی شلوار خود را بالاتر زد تا بهتر دیده شود: "سُم که چیزی نیست، منم دارم معمار!"
نویسنده: محمد محمدعلی

۰۷:۵۱:۵۹

حمله

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خرس یکی زد به پشتم. اصلاً نفهمیدم از کجا آمد. دست‌هایش را دور من حلقه کرد.
گفتم دیگر کارم تمام است. اما باید سعی خودم را می‌کردم. لا جان تر از آنی بود که فکرش را می‌کردم.
با اولین ضربه من ولو شد. مجبور شدم خسارت بدهم‌، برای اینکه لباس کار کارگر ساندویچ فروشی را پاره کرده بودم. بیچاره برای چند دلار ناقابل مجبور بود لباس خرس بپوشد.
نویسنده: کلودیا اسمیت

۱۰:۳۶:۴۹

گنج دانش

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لورا در مدرسه به دیوانه کتاب معروف بود. همیشه سرش توی کتاب بود. می‌گفت: دانش گنج است.
امروز آخرین رمان نویسنده محبوب خود را می‌خواند که از کتابخانه امانت گرفته بود.
صفحه آخر را که برگرداند بلیتی از لای کتاب سرید و چرخان کف اتاق افتاد. فردا یک میلیاردر می‌شود.
نویسنده: الن هی لند

۱۰:۳۵:۵۶

اتوبوس

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن توی اتوبوس نشسته است و داستانی در باره زنی می‌خواند که در اتوبوس نشسته و داستان می‌خواند و سر بلند می‌کند و می‌بیند که خودش همان زنی‌است که در اتوبوس کتاب داستان می‌خواند.
هر چه فکر می‌کرد یادش نمی‌آمد سوار اتوبوس شده باشد و در واقع زندگی‌اش طوری بود که اتوبوس سوار نمی‌شد.
اما هر چه فکر می‌کرد یادش نمی‌آمد زندگی‌اش چطور بود که اتوبوس سوار نمی‌شد.
نویسنده: بروس‌هالند راجرز

۱۰:۳۵:۰۸

نخستین دوست

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

۱۰ ساله بودیم که با همدیگر آشنا شدیم. با هم به یک مدرسه می‌رفتیم. سوار یک مینی بوس می‌شدیم و به شوخی بچه‌های دیگر با هم می‌خندیدیم.
جشن تولد 11 سالگی‌ام به من یک هدیه دادی؛ دفترچه یادداشتی که خودت درست کرده بودی. فردای آن روز که نیامدی دلم گرفت و گریه کردم.
مادرم می‌گفت بی خود گریه نکرده‌ای؛ خوان با خانواده‌اش به دره افتادند.
توی دفترچه هیچ چیزی ننوشته‌ام تا مثل دوستی‌مان پاک بماند.
نویسنده: میشله مارتینس

۱۰:۳۴:۱۹

چتر قرمز

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چتر قرمز مال من بود اما او زودتر از من، آن را برمی‌داشت.
آن روز صبح هم که باران به شدت می‌بارید، زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.
از شدت عصبانیت تا سر خیابان به دنبالش رفتم، چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم. وقتی چتر را باز کردم دلم شکست، او هر روز چتر سوراخ مرا با خود می‌برد و چترش را برای من می‌گذاشت.
نویسنده : ایمان کیانی

۱۰:۲۵:۱۴

دو درویش مسافر

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دو درویش با هم سفر می‌کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود. درویش بی‌پول با خیال آسوده راه می‌رفت و همه جا به آسانبی می‌خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی‌آمد و همیشه احساس نگرانی می‌کرد سرانجام آن دو در ضمن سفر، به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی‌پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر، نخوابید و پی در پی به دور و برش نگاه می‌انداخت و می‌گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یک بار بیدار شد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می‌رسد. پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی‌خوابی؟!...
بر اساس حکایتی از کتاب قابوسنامه

۱۰:۰۸:۴۱

دزد و خورجینش

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دزدی نیمه شب به خانه‌ای رفت. صاحب خانه در گوشه‌ی اتاق خوابیده بود. دزد خورجینی را که با خود داشت روی زمین انداخت تا اثاثیه‌ی خانه را در آن بگذارد و ببرد. اما هر چه در اتاق گشت چیزی نیافت. دیگر نا امید شد و به سوی خورجین برگشت تا آن را بردارد و برود. در همین موقع صاحب‌خانه غلتی زد و روی خورجین او خوابید. دزد خیلی ناراحت شد و با صدای بلند گفت: عجب بخت و اقبالی دارم من، چیزی به‌دست نیاوردم و خورجینم هم از دست دادم! سپس به راه افتاد تا برود. صاحب‌خانه با صدای بلند گفت: آهای دزد! وقتی از خانه بیرون رفتی در را ببند تا دزد دیگری به خانه نیاید....
بر اساس داستان‌های عامیانه

۰۹:۲۵:۰۰

قورباغه‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مارها قورباغه‌ها را می‌خوردند و قورباغه‌ها غمگین بودند.
قورباغه‌ها به لک‌لک‌ها شکایت کردند.
لک‌لک‌ها مارها را خوردند و قورباغه‌ها شادمان شدند.
لک‌لک‌ها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغه‌ها.
قورباغه‌ها دچار اختلاف دیدگاه شدند.
عده‌ای از آن‌ها با لک‌لک‌ها کنار آمدند و عده‌ای دیگر خواهان باز گشت مارها شدند....
نویسنده: منوچهر احترامی

۰۳:۴۶:۵۵

؟

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

گفته می‌شود ارنست همینگوی این داستان یک کلمه‌ای را برای شرکت در یک مسابقه‌ی داستان کوتاه نوشته است و برنده‌ی مسابقه نیز شده است.
هم‌چنین گفته می‌شود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط‌بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با یک کلمه نمی‌توان داستان نوشت، نوشته است.

۰۳:۴۴:۵۱

کوتاه‌ترین داستان ترسناک دنیا

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کوتاه‌ترین داستان ترسناک دنیا داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست!
«آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند!»

۰۳:۴۲:۵۱

جای خالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : داستانک
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فکر کرد:
«خودشه. صداش از راهرو می‌یاد. باز مثل همیشه گوله‌های برف چسبیده به چکمه‌هاش»
- «هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون»
و آماده شد بگوید:
«بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بت(ک*ن)!»
سوپ داغ، لباس خشک، یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه....
نویسنده: جنا اسمیت

۰۳:۴۱:۰۱