داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

مرد

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پاهای مرد در شن فرو می‌رفت. ردی بی‌شکل برجا می‌گذاشت، مثل سُم جانوری. به سختی از سنگتخته‌ها بالا می‌رفتند، در شیب سربالایی به زحمت خود را نگاه می‌داشتند؛ بعد با تقلای بسیار، در جستجوی افق، بالا می‌رفتند.
آن که او را دنبال می کرد، گفت: «کف پاهایش صاف است، یک انگشت ندارد؛ انگشت شست پای چپش. مثل او این دور و برها زیاد نیست. پس کار آسان است.»
راه پر از خس و خار، میان علفزارها بالا می‌رفت. بس که باریک بود، مورچه‌رو می‌نمود. بی‌وقفه به سوی آسمان می‌رفت. آن‌جاگم می‌شد و بعد پیش‌تر، زیر آسمانی دورتر، پیدا می‌شد.
پاهایش پیش می‌رفت، بی‌آن‌که از راه منحرف شود. مرد و زنش را روی پاشنه‌های پینه‌بسته‌اش انداخته بود؛ ناخن‌هایش را روی سنگتخته‌ها می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌کشید، دست‌هایش خراشیده می‌شد، در هر افقی می‌ایستاد تا مقصدش را بسنجد....
نویسنده: خوان رولفو

۰۷:۵۳:۵۶

از بس که آس و پاسیم!

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اینجا همه چیز روز بروز بدتر می‌شود. هفته پیش عمه خاسینتا مرد؛ و روز شنبه، وقتی که تازه خاکش کرده بودیم و می خواستیم غم و غصه‌ها را از یاد ببریم، بارانی گرفت که تا بحال نظرش را ندیده بودیم. این باران دیگر پاک پدرم را از کوره در برد، چون همه‌ی چاودار درو شده را آفتاب داده بودیم تا خشک بشود. باران چنان ناگهانی شروع شد و چنان سیل آسا بارید که به ما مهلت نداد حتی یک مشت از چاودارها را سالم در ببریم؛ تنها کاری که از دستمان ساخته بود این بود که در خانه مان، گوشه‌ای بچینیم و تماشا کنیم چطور شرشر باران سرد چاودار زرد تازه درو شده را از بین می‌برد.
و درست همین دیروز که خواهرم تاچا دوازده ساله شد، فهمیدم که گاوی را که پدرم روز تولدش به او هدیه کرده بود، سیل با خودش برده است....
نویسنده: خوان رولفو

۰۱:۵۵:۲۹

شبی که تنهایش گذاشتند

آرشيو نظرات (2)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فلیثیانو روئلاس(1)‌‌ از کسانی که جلوتر‌از او بودند، پرسید: "چرا اینقدر یواش می‌روید؟ این‌طوری خوابمان می‌گیرد. مگر نباید زود آن‌جا برسید؟"
گفتند: "فردا کله‌ی سحر می‌رسیم آن‌جا."
این آخرین حرفی بود که از دها‌ن آن‌ها شنید. آخرین حرف آن‌ها. اما این را فقط بعد، روز بعد، به‌یاد آورد.  سه تن از آنان جلو می‌رفتند، چشم دوخته بر زمین، هم‌چنان‌که می‌کوشیدند تا از خرده روشنایی شبانه بهره گیرند.
این را هم گفتند، کمی زودتر، یا شاید شب پیش، که: "چه به‌تر که تاریکست. این‌طوری ما را نمی‌بینند." یادش نمی‌آمد کی گفتند. زمین زیر پا‌یش فکرش را پریشا‌ن می‌کرد. 
حالا که بالا می‌رفت، ...

نویسنده: خوان رولفو

۰۴:۲۱:۲۸

به‌یاد آر

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

به‌یاد بیاور اوربا‌نو گومث را، پسر دون اوربانو، نوة دیما‌س، همان‌که آوازهای شبانی را رهبری می‌کرد و وقتی آنفلونزا شیوع پیدا کرد، در حالی‌که می‌خواند «فرشته‌ی ملعون غرغر می‌کند»، مرد. خیلی وقت پیش بود، شاید پا‌نزده سالی بشود. اما تو باید او را به‌یاد بیاوری.
به‌یا‌د بیاور که او را «پدربزرگ» صدا می‌کردیم، چون پسر دیگرش، فیدنثیو گومث، دو دختر خیلی شوخ و شنگ داشت، یکی سبزه وکوتاه که لقب نا‌پسند «از خود راضی»  گرفته بود، و دیگری که راستی بلند بالا بود و چشم‌های آبی داشت –و حتی می‌گفتند که دخترش نیست– و اگر بازهم شرح و تفصیل بیشتری می‌خواهی، باید بگویم که گرفتار سکسکه بود. ...

نویسنده: خوان رولفو

۰۴:۲۰:۱۱

خوان رولفو

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خوان رولفو (1986 – 1917)
خوان رولفو رمان و داستان کوتاه نویس مکزیکی از معتبر‌ترین نویسندگان اسپانیایی زبان قارة امریکا است. شهرت رولفو برای دو کتاب کم حجم اوست. دشت سوزان (Burning plain 1953) که مجموعه‌ای است از داستان کوتاه ازجمله "به آن‌ها بگو مرا نکشند" که در صحنه ادبیات بین‌المللی بسیار تحسین شده است، و رمان پدرو پارامو (Pedro Paramo 1955) که‌یکی از الگو‌های گابریل گارسیا مارکز برای کتاب "صد سال تنهایی" بوده است.
با وجود حجم کم آثار منتشر شده، برای آثار رولفو احترام فراوانی قائل شده‌اند به طوری که درسال 1970 برندة جایزه ادبیات مکزیک شد و ...

نویسنده: مهرشید متولی

۰۴:۱۷:۳۴

تپه کومادرس

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

توریکوها -که حالا دیگر زنده نیستند- همیشه دوستان خوبی برای من بودند. شاید در ثاپوتلان کسی دوستشان نداشت، اما تا آن‌جا که به من مربوط می‌شود، همیشه تا کمی پیش از مرگشان، دوستان خوبی بودند. حالا این که در ثاپوتلان کسی دوستشان نداشت، چه اهمیتی دارد؛ چون در آن‌جا کسی مرا هم دوست نداشت، و من می‌دانم که مردم در ثاپوتلان هیچ‌وقت از هیچ‌کدام از ما که روی تپه زندگی می‌کردیم، خوششان نمی‌آمده است. از خیلی پیش این‌طور بوده است.
از طرف دیگر، در تپه‌ی کومادرس، توریکوها با هیچ کس خوب تا نمی‌کردند. همیشه دعوا بر قرار بود.

نویسنده: خوان رولفو

۰۴:۱۴:۱۱

ماکاریو

آرشيو نظرات (0)
دسته : خوان رولفو
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سر لوله فاضلاب نشسته‌ام و منتظرم قورباغه‌‌ها بیرون بیایند. دیشب داشتیم شام می‌خوردیم که شروع کردند به قیل و قال و تا صبح دست از خواندن برنداشتند. مادرخوانده هم همین را می‌گوید. جیغ قورباغه‌‌ها هراسان از خواب پرانده بودش و حالا خیلی دوست داشت بخوابد. برای همین بود که به من گفت اینجا سر لوله فاضلاب بنشینم و تخته‌ای دستم بگیرم و هر قورباغه‌ای را که بیرون پرید بزنم آش و لاش کنم. همه جای تن قورباغه‌‌ها به جز شکمشان سبز است، ولی وزغ‌‌ها سیاه‌اند. چشم‌‌های مادرخوانده هم سیاه‌اند. قورباغه را می‌خورند اما وزغ را نه. کسی وزغ نمی‌خورد. کسی نمی‌خورد، ولی من چرا. مزه‌اش هم عین مزه قورباغه است؛ ولی فلیپا می‌گوید خوردن وزغ خوب نیست. فلیپا چشم‌‌های سبزی مثل چشم‌‌های گربه دارد. هر موقع بخواهم، او در آشپزخانه به من غذا می‌دهد. نمی‌خواهد مزاحم قورباغه‌‌ها بشوم؛ ولی آخر مادرخوانده است که به من می‌گوید چکار کنم....
نویسنده: خوان رولفو

۱۰:۴۳:۲۵