داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

ماشین زمان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نوشته روی‌ دیوار، گفتی اکلز آن را از ورای سفره‌ای مواج از آب ‌گرم نگاه کند. پیوسته تکان می‌خورد و ثبات نداشت. سرانجام چشمان اکلز آرام‌‌ گرفت، چند بار پلک‌ زد و بالاخره نوشته با حروفی آتشین در آن زمینه‌ی تاریک نقش‌ بست:
شکار در میان اعصار  //  شکار در گذشته‌ای دور
بردن شما با ما  //  کشتن صید با ما
خلطی داغ در گلوی اکلز جمع شد. آن‌را تف کرد. ماهیچه‌ای گرداگرد دهانش منقبض شد، لبخندی زورکی زد، دستش را به‌آرامی بالا آورد و چک دهزار ‌دلاری را که لای نوک انگشت‌هایش گرفته‌بود، به‌مردی که پشت باجه نشسته‌بود داد:
«شما تضمین می‌کنید که من زنده برگردم؟ ...
نویسنده: ری برادبری

۰۹:۳۶:۲۷

کمپانی «عروسک خیمه‌شب‌بازی»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حدود ساعت ده شب، آرام در خیابان قدم می‌زدند و به آرامی با هم صحبت می‌کردند.
هر دو کمابیش سی‌وپنج‌ساله بودند و آشکارا هوشیار.
اسمیت گفت: «حالا چرا این‌قدر زود؟»
برالینگ گفت: «چون که...»
«بعد از چند سال اولین باره که از خونه زدی بیرون و اون‌ وقت می‌خوای ساعت ده برگردی؟»
«بابت نگرانیه گمان کنم.»
«تعجب می‌کنم چطور ترتیب این قضیه رو دادی؟ ده سال بود گیر داده بودم یک شب با هم بریم بیرون و دمی به خمره بزنیم. حالا، عدل توی همون شب، اصرار داری زود برگردی.» ...
نویسنده: ری برادبری

۰۹:۱۵:۴۴

فرزندِ فردا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دلش نمی‌‌خواست پدر هرمی آبی‌‌رنگ باشد. پیتر هورن هرگز چنین خیالی را به ذهن خود راه نداده بود. نه او و نه همسرش گمان نمی‌‌کردند چنین اتفاقی برای‌‌شان پیش بیاید. آن دو روزها درباره‌‌ی تولد فرزندِ در راه‌‌شان صحبت کرده بودند. غذاهای مقوی خوردند و به اندازه‌‌ای که ضروری بود خوابیدند. به میهمانی‌‌های کمی هم می‌‌رفتند و وقتی زمان پرواز هلیکوپتر پُولی به بیمارستان رسید، شوهرش او را در آغوش گرفت و بوسیدش: «عزیزم، تا شش ساعت دیگه برمی‌‌گردی خانه؛ این دستگاه‌‌های تولد جدید هر کاری انجام می‌‌دن، به جز پس انداختن بچه!»
زن آوازی قدیمی را به یاد آورد: «نه، نه، نمی‌‌تونن اونو از من بگیرن!» بَنا کرد به خواندن آن و در هلیکوپتر که آن‌‌ها را از فراز جاده‌‌ی سبز روستایی به شهر می‌‌برد، با هم گفتند و خندیدند.
پزشک‌‌شان یک آقای تمام‌‌عیار به نام ولکات بود که بسیار خاطرجمع می‌‌نمود. پولی آنا، همسر پیتر، هم کاملاً آماده بود و پدر هم مانند همیشه در اتاق انتظار ماند تا سیگار بکشد و از مخلوط‌‌کن سکه‌‌ای نزدیکش مشروب بنوشد. احساس نسبتاً خوبی داشت. اولین بچه‌‌شان بود، ولی موضوعی نبود که درباره‌‌اش نگران باشند....
نویسنده: ری برادبری

۰۱:۱۲:۰۲

تیره بودند با چشمان طلایی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باد بدنه‌ی فلزی موشک را خنک کرد. از درون آن یک مرد، یک زن و سه کودک پا به بیرون گذاشتند. سایر مسافران در میان زمین‌های مریخی پراکنده شدند و مرد را با خانواده‌اش همان جا تنها گذاشتند.
زن پرسید: «چی شده؟»
مرد پاسخ داد: «بیا برگردیم توی موشک.»
«لابد بعدش هم برگردیم زمین؟»
«آره! گوش بده!»
باد می‌وزید. هر دم، ممکن بود هوای مریخ روح او را از تنش بیرون بکشد. به تپه‌های مریخ که در اثر گذشت زمان فرسوده شده بودند، نگاهی انداخت. آن‌ها را گذر سال‌ها دگرگون کرده بود. شهرهای کهن را دید. شهرهایی که مثل استخوان‌های ظریف کودکان در میان علف‌‌ها گم شده و مرده بودند....
نویسنده: ری برادبری

۰۹:۲۴:۴۱

آوای تُندر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نقش روی دیوار، در پس پرده‌ی نازک آب گرمی که شره می‌کرد، انگار که می‌لرزید. ایکلز احساس کرد پلک چشمش از خیرگی می‌پرد و نقش روی دیوار در تاریکی آنی پشت پلک‌هایش شعله می‌کشد:
شرکت سافاری زمان
سافاری[1] به هر سالی در گذشته
شما فقط اسم جانور را بگویید!
ما می‌بریمتان آن‌جا
و شما با تیر می‌زنیدش!
خلط گرمی توی گلوی ایکلز جمع شده بود. بلعید و پایینش فرستاد. عضلات پیرامون دهانش لبخندی شکل زدند و او دستش را آرام بالا آورد؛ چکی ده‌هزار دلاری ...
نویسنده: ری برادبری

۱۱:۴۰:۴۰

۴۵۱ درجه‌ی فارنهایت: مِجمَر و سمندر

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سوزاندن لذّت‌بخش بود.
به راستی تماشای این که آتش هر چیزی را که دم دستش باشد می‌بلعد و سیاه می‌کند و تغییر می‌دهد لذّت‌بخش بود. دهانه‌ی فلزی شلنگ را در دستانش گرفته بود و با آن اژدرِ غول‌آسا، نفتِ زهرآلود بر عالم می‌پاشید. چشمانش را خون گرفته بود و دستانش همانندِ دستانِ رهبرِ ارکستری بود که همه‌ی سمفونی‌های سوختن و شعله کشیدن را رهبری می‌کرد و پارگی‌ها و اَطلالِ نیم‌سوخته‌ی تاریخ را فرومی‌ریخت. روی کلاهخودش که بر سر بدون عاطفه‌اش گذاشته بود علامت 451 به چشم می‌خورد و در چشمانش شعله‌ی گلگون این اندیشه بود که چه چیز دیگری هست برای سوزاندن. تلنگری بر آتش‌زَنه زد و خانه را شعله‌ای بلعنده در خود فرو برد که آسمان شامگاهی را برافروخت و سرخ و سیاه و زرد کرد. میان ازدحام شب‌تاب‌ها ایستاد. خیلی دوست داشت مانند داستان‌هایِ مضحکِ قدیمی، یک سیخ گوشتِ کبابی را روی آتش نگه دارد و از گذرانِ اوقاتی لذّت ببرد که کتاب‌ها، کبوتروار، در ایوان و در باغچه‌ی خانه جان می‌دادند و در پیچ و تابی تند صعود می‌کردند و بادی که سوختنِ آتش تیره‌گون و تیره‌گون‌ترش می‌کرد به دوردست می‌وزانْدشان....
نویسنده: ری برادبری

۱۱:۱۳:۵۵

ژوئن ۲۰۰۱: ... هم‌چنان دل عاشق است و ماه تابان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نخست که از موشک به هوای شامگاه درآمدند، به قدری سرد بود که اسپندر افتاد دنبال جمع کردن چوب خشک مریخی و روشن کردن آتشی کوچک. اصلاً یک کلام درباره‌ی سور گرفتن حرف نزد؛ فقط چوب جمع کرد، آتششان زد و سوختنش را تماشا کرد.
در شعله‌ای که هوای رقیق این دریای خشکیده‌ی مریخ را روشن می‌کرد به پشت سرش نگاهی کرد و موشکی را دید که همه‌ی آن‌ها یعنی، ناخدا وایلدر و چروکه و هتاوای و سام پارک‌هیل و خودش را، از میان فضای خاموش تاریک ستارگان آورده بود تا روی یک دنیای مرده‌ی رویایی فرود بیایند.
جف اسپندر مترصد هر صدایی بود. او به دیگران زل زده بود و منتظر بود تا این‌ور و آن‌ور بپرند و داد و بیداد کنند. به محض این‌که کرختی «اولین» کاشفان مریخ بودن رفع می‌شد، این اتفاق هم می‌افتاد. هیچ‌کدام از آن‌ها چیزی نمی‌گفت ولی شاید خیلی از آن‌ها خداخدا می‌کردند که هیأت‌های قبلی شکست خورده باشند و این یکی، چهارمی، اصل کاری باشد. قصد بدی هم نداشتند. ولی در همین ضمنی که ریه‌هایشان به رقیقی هوا عادت می‌کرد، رقتی که اگر بیش از حد سریع حرکت می‌کردی تقریباً مستت می‌کرد، باز هم به چنین فکری می‌رفتند، فکر افتخار و شهرت....
نویسنده: ری برادبری

۰۹:۱۰:۴۷

شاید که پلنگ خفته باشد ...

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چَتِرتون گفت: «باید با هر سیاره به زبان خودش حرف بزنی. برو تو و تکه پاره‌‌اش کن. مارهایش را بکش، حیواناتش را مسموم کن، رودهایش را بند بیاور، خاکش را به توبره بکش، هوایش را آلوده کن، معدن معدنش کن، لهش کن، لت و پارش کن و وقتی آن‌چه را می‌خواستی به دست آوردی، آن را به آتش بکش. وگرنه او به خدمتت می‌رسد. نمی‌شود به سیاره‌ها اعتماد کرد. ذاتشان این است که یک جور دیگر باشند. اقتضای طبیعتشان این است. خواهی ‌نخواهی در کمین نشسته‌اند. به خصوص در این فاصله‌ی دوری که میلیاردها کیلومتر باید بروی تا تازه برسی به هیچ کجا. پس اول ما باید خدمت آن‌ها برسیم. مثلاً، پوسته‌شان را بکنیم. مواد معدنی‌شان را بیرون بکشم و قبل از این‌که این جهان کابوس‌ها توی صورتمان بترکد، دممان را بگذاریم روی کولمان و در برویم. بله، این‌طوری باید با آن‌ها برخورد کرد.»
کشتی به سوی سیاره‌ی شماره‌ی 7 از منظومه‌ی خورشیدی 84 غرقه‌ی فضا شد. میلیون در میلیون کیلومتر راه آمده بودند. زمین خیلی دور بود، منظومه‌اش و خورشیدش از یاد رفته بودند، کل منظومه‌اش مس(ک*ی) شده و واکاوی شده و دار و ندارش مصرف شده بودند. غیر از این، بقیه‌ی منظومه‌ها هم زیر و رو شده و رستشان کشیده و جارو شده بودند و حالا کشتی این آدمک‌های ریز از سیاره‌ای که نمی‌شد ...
نویسنده: ری برادبری

۱۲:۰۲:۰۹

تماس شبانه به خرج مقصد

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نمی‌دانست چه چیز آن شعرِ قدیمی را به خاطرش آورده بود؛ ولی شعر را با خود خواند:
تصور کن و باز تصور کن و باز تصور کن
که سیم‌های تلفنِ سیاه که کنار اُفتاده
میلیاردها واژه را که می‌شنود
هر شب و همه شب جذب کند
و معنی‌شان را در خود جمع کند.
مکثی کرد. بعد از آن چه بود؟ آها...
پس شب‌ها بازی کن
همه را کنار هم بگذار ...
نویسنده: ری برادبری

۱۰:۵۷:۰۳

موشک‌ران

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شب‌تاب‌های برقی بالای موهای سیاه مادرم پرواز می‌کردند و جلوی راهش را روشن می‌کردند. ایستاد کنارِ درِ اتاق خوابش و نگاه کرد به من که بی‌صدا توی سرسرا پا ورمی‌چیدم. پرسید: «این بار کمکم می‌کنی همین جا نگهش داریم؟»
«گمان کنم.»
شب‌تاب‌ها کمی تکان خوردند و نور افتاد روی چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش و گفت: «خواهش می‌کنم! نباید دوباره بره!»
بعد از مکثی کوتاه گفتم: «باشه؛ ولی فایده نداره.»
رفت و شب‌تاب‌ها با آن مدارهای الکتریکی‌شان مثل ستاره‌هایی سرگردان دنبال او پرواز کردند تا به او نشان بدهند که چطور در ظلمتِ شب جلوی پایش را ببیند. شنیدم که زیر لب با خودش پچپچه می‌کرد: «باید سعی کنیم؛ باید سعی کنیم!»
بقیه‌ی شب‌تاب‌ها تا اتاقم دنبال من راه افتادند. سنگینی تنم مدارِ تختخواب را که قطع کرد، شب‌تاب‌ها چشمکی زدند و خاموش شدند....
نویسنده: ری برادبری

۰۵:۵۷:۳۱

داس

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جاده که مانند سایر جاده‌های از وسط دره و بین زمین‌های سنگلاخ و لم یزرع، درختان بلوط و از نزدیک گندم‌زاری وحشی و تک افتاده می‌‌گذشت پس از عبور از کنار خانه سفید کوچکی که در میان گندم‌زار بود چنان‌ که گوئی ادامه‌اش بی‌فایده است ناگهان به پایان رسید.
اهمیت نداشت چون آخرین قطره بنزین اتومبیل نیز تمام شده بود.درواریکسون اتومبیل کهنه‌اش را متوقف کرد و ساکت به دستان بزرگ خشن و دهقان‌وارش خیره شد.
مولی همسرش که بی‌حرکت کنار او دراز کشیده بود شروع به صحبت کرد.
- ما باید راه را اشتباه کرده باشیم .
لبهای مولی تقریباً به سفیدی پوست صورتش بود با این تفاوت که عرق پوستش را مرطوب ساخته بود اما لبانش خشک بودند. او با لحنی یک‌نواخت و بی‌حالت گفت:
- درو. درو حالا باید چکار کنیم؟
درو خیره به دستانش که باد خشک و گرسنگی پوست آن را خرد کرده بود می‌نگریست دستانی که هیچ گاه غذائی کافی برای خود و خانواده‌اش تحصیل نکرده بود.
بچه‌ها در روی صندلی عقب بیدار شدند خود را از میان اشغال‌ها و بسته هائی که بسترشان بود بیرون کشیدند و در حالیکه سرشان را روی پشتی صندلی گذاشته بودند.
- بابا چرا ایستادیم؟ می‌خواهیم چیزی بخوریم؟ خیلی گرسنه ایم می‌شه الان چیزی بخوریم بابا؟

نویسنده: ری برادبری


۰۶:۰۲:۱۱

بزرگراه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باران خنک عصرگاه به بالای دره رسید، ذرت‌‌ها را در زمین‌‌های کوهستانی زیر کشت لمس کرد و ضربه آهسته‌ای به علف‌‌های خشک بام کلبه زد. در تاریکی ناشی از باران، زن به سختی ذرت‌‌ها را روی زمین در میان تکه سنگ‌‌های آتشفشانی آرد می‌کرد و در آن روشنایی اندک و مرطوب، کودکی در جایی گریست.
«هرناندو» برای بند آمدن باران ایستاد تا پس از آن دوباره کار شخم زدن زمین‌‌ها را از سر بگیرد. در پایین دست، رودخانه‌ی قهوه‌ای رنگ می‌جوشید و در مسیرش پهن‌تر می‌شد. بزرگراهی بتونی مانند رودخانه نیز به چشم می‌خورد که به هیچ وجه روان نمی‌نمود. او درخشان و تهی خوابیده بود. از یک ساعت پیش حتی یک خودرو نیز نگذشته بود؛ چیزی نه چندان نامعمول....

نویسنده: ری بردبری

۱۰:۵۰:۰۸

کتاب و آدم

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مرد با حیرت گفت:
- قفل در را عوض کرده ای؟
مبهوت در آستانه در ایستاده بود، به دستی دستگیره در را گرفته و چشم به کلیدی که در دست دیگر داشت دوخته.
زن دست را از دستگیره در برداشت و از جلوی در کنار رفت. گفت:
- نمی‌خواستم غریبه راه پیدا کند.
مرد بلند گفت:
- غریبه!
باز قدری به دستگیره در ور رفت، بعد آهی کشیده، کلید را کنار گذاشته داخل شد و در را پشت سرش بست:
- بله، درست گفتی. دیگر غریبه ایم....

نویسنده: ری برادبری

۱۱:۰۷:۱۲

عابر پیاده

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

‏یکی از کار‌هایی که آقای "لئونارد مید" بشدت به آن علاقه داشت قدم زدن در سکوت ساعت هشتِ ‏شب‌های نوامبر بود؛ راه رفتن روی پیاده روی سیمانی، گام نهادن روی باریکه ‌های چمنی، دست در جیب نهادن و پیشروی در میان این سکوت. او ‏در گوشه چهارراهی می‌ایستاد و در امتداد پیاده رو‌های مهتاب زده به چهار جهت چشم می‌دوخت تا تصمیم بگیرد که به کدام طرف برود. اما در حقیقت هیچ فرقی نمی‌کرد؛ او در این دنیای سال 2053، تن‌های ‏تنها، یا می‌شود گفت تقریبا تن‌های تنها می‌زیست. سرانجام تصمیم خود را ‏می گرفت، جهتی را انتخاب می‌کرد و با گام‌های بلند، در حالی که ابر یخ زده ای از هوا را چون دود سیگار از دهان بیرون می‌فرستاد، ...

نویسنده: ری برادبری
مترجم: محسن بلوچیان

۰۹:۴۰:۲۷

سیب‌‌های طلایی خورشید

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فرمانده گفت: "جنوب."
‏یکی از ا‏فراد ‏گروهش گفت: "ولی در فضا هیچ مسیر مشخصی وجود نداره."
‏فرمانده پاسخ داد: "وقتی که داری مستقیم به سمت خورشید میری و همه چیز زرد رنگ و گرم و بیحال میشه، معنیش اینه هست که داری فقط در یک مسیر حرکت می‌کنی."
‏چشمهایش را ‏بست و در حالی که به آهستگی نفس می‌کشید، به سرزمینی بسیار گرم و دور دست اندیشید. بعد سری تکان داد و گفت: "جنوب، جنوب. کشتیشان "فنجان طلا" و همچنین "پرومتئوس"(1) و نیز "ا‏یکاروس"(2)، نام داشت و مقصدشان منطقه شعله ور خورشید بود. آن‌ها برای سفر به آن صحرای وسیع، دو هزار لیموناد ترش و هزار قوطی نوشابه گازدار با خود آورده بودند. در چنین لحظه ای که خورشید در برابر آن‌ها می‌جوشید ...

نویسنده: ری برادبری
مترجم: ناصر آقایی

۰۹:۳۷:۰۸

ری برادبری

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ری برادبری به تاریخِ 22 اوت 1920 در واکِگان ایلینوی متولد شد. در کودکی، خانواده‌ی او چندین مرتبه از این شهر به آن شهر مهاجرت کردند تا آن که سرآخر در لس‌آنجلس ساکن شدند. برادبری از دبیرستانی در همان‌جا فارغ‌التحصیل شد، اما بعد از آن بیشترِ مطالعاتش را شب‌‌ها در کتابخانه‌‌های عمومی انجام می‌داد. بینِ سال‌‌های 1938 تا 1942 در خیابان‌‌های لس‌آنجلس روزنامه‌فروشی می‌کرد. سالِ بعد او به نویسنده‌ای تمام‌وقت تبدیل شد؛ اما تا زمانِ نوشتنِ رُمانِ تواریخِ مریخ، نامِ او به عنوانِ نویسنده‌ی علمی‌تخیلی بر سرِ زبان‌‌ها نیفتاد. تواریخِ مریخ، داستانِ نخستین کوششِ انسان‌‌ها برای تسخیر و استعمار (آبادانی و اسکان در) مریخ بود. انسان‌‌ها را در این راه مریخی‌‌هایی که قادر به تله‌پاتی هستند کمک می‌کنند و زمانی که ...

۰۹:۳۳:۰۶

نگاهی به کتاب «ماشین کلیمانجارو»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شناسنامه
ماشین کلیمانجارو/ برگزیده داستان‌های ری برادبری/ ترجمه پرویز دوایی/ ناشر: کتاب پنجره/ چاپ اول/ 1388

یک
«ری داگلاس برادبری» فرزند «لیونارد اسپالدینگ برادبری» متولد 22 اوت 1920 در «واکیگان» ایالت «ایلی نویز»، از هشت سالگی شروع به خواندن کتاب کرد. مادر معنوی وی، خاله اش «نه وا»، کتابخانه ای پر و پیمان داشت، «کمک کرد تا پسرک پا به سرزمین‌های راز و خیال بگذارد، به دنیایی که او... دیگر از آن بیرون نیامد... بر اساس همین تجربه شخصی است که وی عقیده دارد علاقه به خواندن در بچه ‌ها باید خیلی زود و در نخستین سال‌های مدرسه و دوران ساخته شدن شخصیت کودک توسط معلم ‌ها ایجاد شود»....
نویسنده: علی شعار

۰۹:۳۰:۳۸

لبخند

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در میان شهر کوچک از صبح زود ساعت پنج صف تشکیل شده بود. در دور دستِ بیابانِ برفک نشسته خروس‌‌ها می‌خواندند و هیچ کجا نشانه‌ای از آتشی نبود. اطراف، همه‌جا، میان ویرانه‌‌ها و لا‌به‌لای بقایای ساختمان‌ها، تکه‌‌های مه چسبیده بود که حالا با اولین روشنایی ساعت هفت صبح داشت پراکنده می‌شد. در جاده، از دور، افرادی، دو تا دو تا و سه تا سه تا و گروه‌‌های بیشتری داشتند پیش می‌آمدند که برای جشن و بازار روز در میدان جمع شوند.
پسرک درست پشت سر دو تا مردی ایستاده بود که در هوای زلال بلند بلند صحبت می‌کردند و به خاطر سرما کلماتشان دو برابر سراتر به گوش می‌رسید. پسرک پا بر زمین می‌کوبید و به دو دست سرخ در هم مشت کرده‌اش هاه می‌کرد، نگاه را به بالا به پارچه گونی لباس مردان می‌انداخت و بعد متوجه صف دراز مرد‌ها و زن‌‌هایی می‌شد که جلوی‌اش ردیف شده بودند....
نویسنده: ری برادبری
منبع: www.1pezeshk.com

۱۱:۴۲:۱۱

شرکت عروسک‌های خیمه شب بازی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ری داگلاس برادبری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نزدیک به ده شب بود و در حالی که آهسته با یکدیگر سخن می‌گفتند به آرامی به سمت پایین خیابان سرازیر شدند. هردو حدودا سی و پنج ساله بودند و کاملا هشیار.
اسمیت گفت: اما واسه چی این قدر زود؟
برالینگ در جواب گفت: چون. . .
- تُو تمام این سال‌ها این اولین شبی‌یه که بیرون از خونه‌ای، حالا می‌خوای ساعت ده بری خونه.
- من فکر می‌کنم تو عصبی هستی.
- در عجبم که چطور تونستی از پس‌اش بر بیای. من ده ساله که می‌خوام تو رو از خونه بیرون بکشم تا با هم یه دمی به خمره بزنیم. و حالا همون شبِ اول اصرار داری که زود بری خونه؟
برالینگ گفت: من نباید موقعیتم رو بی جهت به خطر بندازم....
نویسنده: ری برادبری

۰۹:۲۲:۰۱