داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

جلو قانون

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جلو قانون، پاسبانی دم در قد برافراشته بود. یک‌مردِ دهاتی آمد و خواست که وارد قانون بشود؛ ولی پاسبان گفت که عجالتاً نمی‌تواند بگذارد که او داخل شود. آن‌مرد به‌فکر فرورفت و پرسید: آیا ممکن است که بعد داخل شود. پاسبان گفت: «ممکن است؛ اما نه حالا.» پاسبان از جلو در که همیشه چهارطاق باز بود رد شد، و آن مرد خم شد تا درون آن‮جا را ببیند. پاسبان ملتفت شد، خندید و گفت: «اگر باوجود دفاع من اینجا آنقدر تو را جلب کرده سعی کن که بگذری؛ اما به‌خاطر داشته باش که ...
نویسنده: فرانتس کافکا

۱۲:۳۲:۵۶

قضیه ی تیارت

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دیشب رفتم به تماشای تیارت: (طوفان عشق خون آلود)
که اعلان شده بود شروع می شود خیلی زود،
ولی برعکس خیلی دیر شروع کردند،
مردم را از انتظار ذله کردند.
پیس به قلم نویسنده ی شهیر بی نظیری بود؛
که شکسپیر ومولیر و گوته را از رو برده بود؛
هم درام، هم ترادژی، هم تاریخی،هم کمدی،هم ادبی،
هم اپراکمیک و هم دراماتیک،
روی هم رفته تیارتی بود آنتیک.
پرده چون پس رفت،یک ضعیفه شد پدید،
یک نفر جوان گردن کلفتی به او عشق می ورزید....
نویسنده: صادق هدایت

۱۲:۰۰:۳۷

مرده خورها

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

چراغ نفتی که سر طاقچه بود دود می‌زد، ولی دونفر زنی که روی مخده نشسته بودند ملتفت نمی‌شدند. یکی ازآن‌ها که با چادر سیاه آن بالا نشسته بود به نظر می‌آمد که مهمان است، دستمال بزرگی دردست داشت که پی درپی با آن دماغ می‌گرفت وسرش را می‌جنبانید. آن دیگری با چادرنماز تیره رنگ که روی صورتش کشیده بود ظاهراً گریه وناله می‌کرد - درباز شد هووی او باچشم‌های پف‌آلود قلیان آورد جلو مهمان گذاشت وخودش رفت پایین اطاق نشست. زنی که پهلوی مهمان نشسته بود ناگهان مثل چیزی که حالت عصبانی به او دست بدهد، شروع کرد به گیس کندن وسروسینه زدن: ...
نویسنده: صادق هدایت

۱۱:۳۳:۱۱

حاجی‌مراد

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.
حاجی، عبای زردی که زیر بغلش زده بود، انداخت روی دوشش. به اطراف نگاه کرد و سلّانه‌سلّانه به راه افتاد. هر قدمی که برمی‌داشت، کفش‌های نوِ او غِزغز صدا می‌کرد. در میان راه، بیش‌ترِ دکّان‌دارها به او سلام و تعارف می‌کردند و می‌گفتند: «حاجی! سلام. حاجی! احوالت چه طور است؟! حاجی! خدمت نمی‌رسیم ... .»
از این حرف‌ها، گوش حاجی پر شده بود و یک اهمّیّت مخصوصی به لغت «حاجی» می‌گذاشت! به خودش می‌بالید و با لب‌خند بزرگ‌منشی جواب سلام می‌گرفت. این لغت، برای او حکم یک لقب را داشت، در صورتی که خودش می‌دانست که به ...
نویسنده: صادق هدایت

۰۴:۱۲:۳۱

فردا

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

1ـ مهدی زاغی
چه سرمای بی‌پیری! بااین‌که پالتوم را رو پام انداختم، انگار نه انگار. تو کوچه، چه سوز بدی می‌آمد! - اما از دیشب سرد‌تر نیست. از شیشه‌ی شکسته بود یا از لای درز که سرما تو می‌زد؟ - بوی بخاری نفتی بدتر بود. عباس غرولندش بلند شد: «از سرما سخلو کردم!» جلو پنجره حرف‌ها را پخش می‌کرد. نه، غمی‌ ندارم! به درک که ولش کردم: - اتاق دود زده، قمپز اصغر، سیاهی که به دست‌وپل آدم می‌چسبه، دوبه‌هم‌زنی، پرچانگی و لوس‌بازی بچه‌ها، کبابی «حق دوست»، رخت‌خواب سرد - هرجا که برم، این‌ها هم دنبالم می‌آید. نه چیزی را گم نکردم.
چرا خوابم نمی‌برد؟ شاید برای اینه که مهتاب روی صورتم افتاده....
نویسنده: صادق هدایت

۰۳:۴۳:۱۹

آخرین تیر تفنگ من

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی ترجمه‌ی انگلیسی یک جلد کتاب سانسکریت، زبان مقدس هندی‌ها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوی با طراوت خوش خط و خالی در سوسنبرهای ژاله زده‌ی صبح شروع به جست و خیز نمود. من طبیعتاً از کشتار متنفر بودم، ولی بی اختیار تفنگ خالی شد، آهو افتاد و کتف او از یک گلوله شکسته بود. 
با رنگ پریده نزدیک او رفتم. حیوان بیچاره‌ی دل‌ربا هنوز نمرده و مرا می‌نگریست، سر خود را روی سبزه گذاشته و در چشم‌هایش اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه عمیقی را که حسرت و درد در آن هویدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زیرا چشم نیز زبانی دارد، خصوصاً چشمی که برای آخرین دفعه می‌خواهد بسته شود. 
این نگاه با سرزنش جانگدازی، بی رحمی بدون سبب مرا آشکارا به خودم می‌گفت: 
تو کی هستی؟ تو را نمی‌شناسم. من به تو آزاری نکرده‌ام . ...
نویسنده: آلفونس دو لامارتین

۰۹:۴۲:۰۳

هدایت

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عصر 7 آوریل 1951م  و 18 فروردین 1330ایرانی؛ پاریس
در عصر ابریِ دل‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده‌ی چهل‌وهشت ساله‌ی ایرانی، مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله‌ی هجدهم، کوچه‌ی شامپیونه، شماره 37 مکرر می‌رود، دو مرد را می‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می‌پرسند که آیا از اداره‌ی پلیس می‌آید، و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری! هدایت می‌گوید: من خیالی ندارم! یکی‌شان می‌خندد:البته که نداری! خودکشی؟ این‌جا پاریس است؛ و آن هم اول بهار!
در هوای خاکستری پیش از غروب، آن‌ها در دوسویش از پی می‌آیند و ازش می‌پرسند چه فایده‌ای دارد زنده بماند؟ این زندگی که پانزده روز یک بار تمدید می‌شود! آیا نمی‌داند که هیچ امیدی نمانده است؟
هدایت تقریباً خاموش است. یکی از آن‌ها فکر او را می‌خواند و از آخرین امیدش ـ تغییری معجزه‌آسا در همه چیز ـ حرف می‌زند: تو می‌دانی که هیچ تغییری ...

نویسنده: بهرام بیضایی 

۰۱:۲۷:۴۱

سه قطره خون

آرشيو نظرات (0)
دسته : صادق هدایت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.


"دیروز بود که اطاقم را جدا کردند، آیا همان‌طوری که ناظم وعده داد من حالا به کلی معالجه شده‌ام و هفته‌ی دیگر آزاد خواهم شد؟ آیا ناخوش بوده‌ام؟ یک سال است، در تمام این مدت هرچه التماس می‌کردم کاغذ و قلم می‌خواستم به من نمی‌دادند. همیشه پیش خودم گمان می‌کردم هرساعتی که قلم و کاغذ به دستم بیفتد چقدر چیزها که خواهم نوشت؟ ولی دیروز بدون اینکه خواسته باشم کاغذ و قلم را برایم آوردند. چیزی که آن قدر آرزو می کردم، چیزی که آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فایده _ از دیروز تا حالا هرچه فکر می کنم چیزی ندارم که بنویسم. مثل اینست که کسی دست مرا می‌گیرد یا بازویم بیحس می‌شود. حالا که دقت می‌کنم مابین خطهای درهم و برهمی که روی کاغذ کشیده‌ام تنها چیزی که خوانده می‌شود اینست: "سه قطره خون."...
نویسنده: صادق هدایت

۰۵:۱۷:۳۱