داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

شرکا

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خیلی خوشم می‌آید که بنشینم توی سینماهای ارزان آمریکا که مردمش با تماشای فیلم، الیزابتی زندگی می‌کنند و الیزابتی می‌میرند. توی خیابان مارکت یک سینما هست که آن‌جا با یک دلار می‌شود چهارتا فیلم دید. اصلاً اهمیتی برایم ندارد که فیلم‌هایش خوب است یا بد. من که منتقد نیستم. فقط دلم می‌خواهد فیلم تماشا کنم. همین که چیزی روی پرده تکان بخورد برایم بس است.
سینما پر است از سیاه‌ها، هیپی‌ها، بازنشسته‌ها، سربازها، ملوان‌ها و مردم بیگناهی که با فیلم‌ها حرف می‌زنند، چون فیلم‌ها درست مثل همه‌ی اتفاق‌های زندگی‌شان واقعی‌اند....
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۵:۱۷:۴۸

انتقام چمن

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مادربزرگ من در تاریخ طوفانی آمریکا برای خودش یک پا فانوس دریایی است. توی یکی از شهرستانهای کوچک ایالت واشنگتن قاچاق مشروب می‌کرد. غیر از این خیلی هم زن خوش قواره‌ای بود، نزدیک صد و هشتاد قد داشت و مثل خواننده‌های گراند اپرای اوایل قرن بیستم، 90 کیلو وزنش بود. تخصصش ویسکی بوربون بود و با این که کمی جا نیافتاده درمی‌آورد، اما در آن روزهای اجرای قانون منع فروش مشروبات الکلی، نوشیدنی دلچسبی بود و آدم را سرحال می‌آورد.
مادربزرگ من البته یک آل‌کاپون مؤنث نبود، اما می‌گویند شاهکارهایش در قاچاق آن دور و برها افسانه‌های پر شاخ و برگی آفریده بود. سال‌های سال همه‌ی شهرستان توی مشتش بود. کلانتر هر روز صبح زنگ می‌زد و درباره وضع هوا و تخم گذاشتن مرغ‌ها به او گزارش می‌داد.
می‌توانم حرف زدنش را با کلانتر تصور کنم: «خوب، کلانتر. امیدوارم مادرت حالش زود خوب شه....
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۵:۵۷:۵۳

بادِ زمینی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سال‌‌های سال یک داستان‌نویسِ ژاپنی را تحسین می‌کردم و به خواهشِ من، یک نفر این قرار ملاقات را میان من و او آماده کرد. ما الان در یکی از رستوران‌‌های توکیو مشغول غذا خوردن هستیم. داستان‌نویس، یک‌دفعه، دستش را به طرف کیفی که همراهش آورده بود دراز کرد و یک عینک آفتابی از آن بیرون ‌آورد و به چشم زد.
حالا: ما دو نفر روبه‌روی هم نشسته‌ایم و او عینکی آفتابی بر چشم دارد. همه‌ی رستوران دارند ما را نگاه می‌کنند. من جوری رفتار می‌کنم که انگار خیلی طبیعی است که آدم در رستوران عینک آفتابی به چشم بزند، امّا به‌آرامی و بدون عصبانیت این فکر را در او القاء می‌کنم که: لطفاً اون عینک مسخره رو بگذار کنار! 
حتّا یک کلمه هم درباره‌ی این‌که عینک آفتابی به چشم زده به زبان نیاوردم. صورتم هم نشان نمی‌داد که به چی فکر می‌کنم. من خیلی قبولش داشتم. دوست نداشتم موقع شام خوردن آن عینک روی چشمش باشد. فقط فکرم را به او القاء کردم. تقریباً سه دقیقه‌ی بعد او یک‌دفعه، همان‌طور که یک‌دفعه عینک را به چشم زده بود، آن را از چشمش برداشت و گذاشتش داخلِ کیف... خوب شد....
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۸:۱۳:۳۶

استودیوی شماره‌ی 54

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در هفت سال گذشته هر بار و همیشه که به او زنگ می‌زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شاید هفتاد بار به او زنگ زده ام و در این مدت، او همیشه گوشی تلفن را برداشته است.
تماس‌های تلفنی من با او بی قاعده و به یک معنا از روی تصادف اتفاق می‌افتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ می‌زنم. انگشتم را که هفت بار روی دگمه‌ی اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوی خط ناگهان صدای رفیقم را می‌شنوم: الو!
گفت و گوهای تلفنی‌مان زیاد مهم نیست. آنچه که اهمیت دارد این واقعیت است که او همیشه گوشی را برمی دارد. گاهی صبح‌ها و گاهی شب‌ها به او زنگ می‌زنم.
می گوید که می‌رود سر کار. اما می‌پرسم مگر چه مدرکی در تأیید این ادعا در دست هست؟ ...
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۹:۲۳:۲۴

سرجوخه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ریچارد براتیگان
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزگاری‌ دلم‌ می‌خواست‌ ژنرال‌ شوم. سالهای‌ اول‌ جنگ‌ جهانی‌ دوم‌ که‌ درتاکوما به‌ مدرسه‌ ابتدایی‌ می‌رفتم، بسیج‌ عمومی‌بازیافت کاغذ راه‌ انداخته‌ بودند که‌ همه‌ چیزش‌ به‌ ارتش‌ شباهت‌ داشت.
خیلی‌ جالب‌ بود و کارها را اینطور تقسیم‌ کرده‌ بودند: اگر بیست‌ و پنج‌ کیلو کاغذ تحویل‌ می‌دادی‌ سرباز می‌شدی، با حدود سی‌ و پنج‌ کیلو کاغذ سرجوخه. پنجاه‌ کیلو کاغذ به‌ نوار سرگروهبانی‌ ختم‌ می‌شد. هر چه‌ وزن‌ کاغذ بالا می‌رفت‌ درجه‌ اعطایی‌ ارتقا می‌یافت، تا آنکه‌ به‌ ژنرالی‌ می‌رسید. ...
...
گمانم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ یک‌ تن‌ کاغذ لازم‌ بود نمی‌دانم‌ شاید هم‌ نیم‌ تن. مقدارش‌ را دقیقاً‌ نمی‌دانم‌ اما اول‌ کار جمع‌ کردن‌ کاغذ لازم‌ برای‌ ژنرال‌ شدن‌ سخت‌ به‌ نظر نمی‌رسید.
از کاغذهای‌ ولوی‌ زیر دست‌ و پا شروع‌ کردم. همه‌اش‌ شد یکی‌ دو کیلو.
...
نویسنده: ریچارد براتیگان

۰۸:۵۵:۴۵