داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

خائن

آرشيو نظرات (0)
دسته : بزرگ علوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

- پنج نفر بیش‌تر دست‌اندر کار نبودند و از آن‌ها یک نفر خائن بود. این پنج نفر تقریباً - درست نظرم نیست - کمیته‌ی انتخابات را تشکیل می‌دادند. قضایا مال پانزده شانزده سال پیش است. اوساعلی قالی‌باف را خود من من برحسب یادداشت بدون شماره‌ی بازپرس اداره‌ی سیاسی تحویل زندان موقت دادم. بعد نفهمیدم که چه شد. در هر صورت پس از قضایای شهریور او را دیگر ندیدم. شاید هم در زندان مرد.
- چیز غریبی است.
- کجایش غریب است؟ امروز به نظر شما عجیب می‌آید. ولی آن‌روزها این فکرها ابداً به خاطر آدم نمی‌آمد. من جداً عقیده داشتم که دارم خدمت می‌کنم. بالاخره هر رژیمی یک عده مخالف دارد، مخالفین را باید سرکوب کرد. همه‌جا...
نویسنده: بزرگ علوی

۱۱:۲۴:۲۸

گیله مرد

آرشيو نظرات (0)
دسته : بزرگ علوی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

باران هنگامه کرده بود. باد چنگ مى‌انداخت و مى‌خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یک‌دیگر افتاده بودند. از جنگل صداى شیون زنى که زجر مى‌کشید،‌ مى‌آمد. غرش باد آوازهاى خاموشى را افسار گسیخته کرده بود. 
رشته‌هاى باران آسمان تیره را به زمین گل‌آلود مى‌دوخت. نهرها طغیان کرده و آب‌ها از هر طرف جارى بود.
دو مأمور تفنگ به دست، گیله مرد را به فومن مى‌بردند. او پتوى خاکسترى رنگى به گردنش پیچیده و بسته‌اى که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بى‌اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ، پاهاى لختش را به آب مى‌زد و قدمهاى آهسته و کوتاه برمى‌داشت. بازوى چپش آویزان بود، گویى سنگینى مى کرد. زیر چشمى به مأمورى که کنار او راه مى‌رفت و سرنیزه‌اى که به اندازه‌ى یک کف دست از آرنج بازوى راست او فاصله داشت و از آن چکه چکه آب مى‌آمد، تماشا مى‌کرد. آستین نیم تنه‌اش کوتاه بود و آبى که از پتو جارى مى‌شد به آسانى در آن فرو مى‌رفت. گیله‌مرد هر چند وقت یکبار پتو را رها مى‌کرد و دستمال بسته را به دست دیگرش مى‌داد و آب آستین را خالى مى‌کرد و دستى به صورتش مى‌کشید، مثل اینکه وضو گرفته و آخرین قطرات آب را از صورتش جمع مى کند. فقط وقتی سوى کمرنگ چراغ عابرى، صورت پهن استخوانى و چشمهاى سفید و درشت و بینی شکسته‌ى او را روشن مى‌کرد،‌ وحشتى که در چهره‌ى او نقش بسته بود نمودار مى‌شد....
نویسنده: بزرگ علوى

۱۰:۱۰:۵۸