داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

کالسکه

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شهر کوچک از زمانی که هنگ سواره نظام در آن مستقر شده بود شور و نشاطی پیدا کرده بود. پیش از آن، شهر خیلی سوت و کور بود. وقتی که سوار بر کالسکی‌ یا درشکه از شهر می‌گذشتی قیافی‌ عُنق آلونک‌های کثیفی که به خیابان زل زده بودند چنان دمغ‌ات می‌کرد که نگو و نپرس، انگاری که تو قمار پاک لخت‌ات کرده باشند یا یک جایی حسابی خیط کاشته باشی. خلاصی‌ کلام، حال‌ات را حسابی می‌گرفت. گچ و دوغاب دیوار خانه‌ها ریخته بود و به جای این که سفید باشند، لک و پیسی بودند. پشت بام خانه‌ها، مثل اکثر شهرهای جنوب کشورمان، گالی پوش بود. و سال‌ها پیش یکی از شهردارهای شهر دستور داده بود باغ‌چه‌های جلوی خانه‌ها را از هر چه گل و گیاه بود پاک کنند تا شهر هر چه نظیف‌تر شود. وقتی که از خیابان می‌گذشتی احدی را نمی‌دیدی، مگر شاید خروسی که برای خودش قدم می‌زد. خیابانِ خاکی مثل بالشی نرم بود و خاک اش چنان که با کم ترین بارانی گل و شل می‌شد. وقتی که باران می‌گرفت، چارپایان چاق و چله‌ای که شهردار دوست داشت ...
نویسنده: نیکلای گوگول

۰۹:۴۳:۱۶

شنل

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

در یکی از ادارات دولتی... اما بهتر است نگوییم دقیقاً کدام یکی. چون هیچ‌کس به اندازه‌ی کارمندان اداری، صاحب‌منصبان، افسران هنگ یا به‌طور‌کلی هر فرد اداری دیگر زودرنج و زودخشم نیست. امروزه افراد هر گروه اهانتی را که مستقیماً به شخص خودشان می‌شود اهانتی به کل جامعه تلقی می‌کنند. نقل می‌کنند که همین چندی پیش یک بازرس پلیس محلی (دقیقأ به خاطرم نیست کدام ناحیه و شهر) شکایتی مطرح می‌کند و در این شکایت با قاطعیت مدعی می‌شود که دولت و تمام قوانین به مسخره گرفته شده است و به‌نام مقدس شخص خودش نیز اهانت شده است. و برای اثبات مدعای خویش کتاب قطوری حاوی نوشته‌هایی بسیار خیال‌انگیز به عنوان مدرک ضمیمه کرده بود که در این نوشته‌ها، تقریباً هر ده صفحه یک‌بار، ذکری از یک پلیس مست لایعقل به‌میان می‌آمد. بنابراین برای اجتناب از ایجاد هرگونه سوء‌تفاهم بهتر است اداره‌ی مذبور را “یک اداره” بنامیم....
نویسنده: نیکلای گوگول

۰۶:۵۹:۳۹

نیکلای گوگول

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نیکلای واسیلویچ گوگول نویسنده‌ی بزرگ روس بود. گوگول بنیان‌گذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است.
گوگول در روستای بالشیِه ساروچینتسی در ایالت پولتاوا (واقع در اوکراین) به دنیا آمد. کودکی او در املاک خانوادگیشان در دهکده‌ی واسیلیِفکا سپری شد. در ۱۸۱۸ وارد مدرسه‌ی شهرستان شد و سپس در دبیرستان علوم عالی شهر نیژین به تحصیل ادامه داد. پس از پایان دبیرستان به پترزبورگ رفت و امیدوار بود بتواند در آنجا شغل دولتی نان‌وآب‌داری به دست آورد، ولی پترزبورگ این امید را برآورده نساخت و گوگول مقامی بیش از یک کارمند ساده به دست نیاورد.
در ۱۸۲۹ منظومه‌ی هانس کوشِل‌گارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبه‌رو نشد و تقریباً تمام نسخه‌های آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسنده‌ی نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبه‌ی نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانه‌ای و قصه‌وار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بی‌غم مردم نمود می‌یافت. این اثر گویای عشق و علاقه‌ی نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خنده‌ی تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعه‌ی بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس می‌شود خبری نیست....

۰۳:۳۱:۰۴

دماغ

آرشيو نظرات (0)
دسته : نیکلای گوگول
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روز بیست و پنجم ماه مارس، در شهر پترزبورگ، اتفاق فوق‌العاده غریبی به وقوع پیوست. ایوان یاکوولویچ سلمانی که در خیابان وازنسینسکی زندگی می‌ کرد،(نام خانوادگی‌‌اش گم شده و تابلوی مغازه‌‌اش تنها مردی را با گونه‌‌های صابون مالیده نشان می‌دهد، همراه با این نوشته: "حجامت هم پذیرفته می‌شود.") روزی خیلی زود از خواب بیدار شد و بوی نان داغ به مشامش رسید. چون از تخت بلند شد، زنش را که بانویی قابل احتر‌‌‌ام و عاشق قهوه بود، در حال بیرون آوردن گرده‌‌های نان از اجاق دید. ایوان یاکوولویچ گفت: "من امروز قهوه نمی‌ خورم، پراسکوویا اوسیپوونا ، به جایش می‌خواهم نان و پیاز بخورم." (این‌جا باید توضیح بدهم که ایوان یاکوولیچ بی‌میل نبود فنجانی هم قهوه بخورد، اما می‌دانست کاملاٌ دور از انتظار است که هم قهوه و هم نان بخواهد، چون زنش روی خوشی به این‌گونه هوس هایش نشان نمی‌داد).
زن فکر کرد: "بگذار پیرمرد احمق نانش را بخورد. به من چه، عوضش یک فنجان اضافی قهوه به من می‌رسد." و یک گرده‌ی نان روی می‌ز پرت کرد.
ایوان محض آداب‌دانی، پالتویش را از روی پیراهن شبش پوشید و پشت میز نشست، کمی نمک ریخت، دو تا پیاز پوست کند و چاقو را برداشت و با قیافه‌ی مصمم مشغول بریدن نان شد. وقتی که گرده‌ی نان را دو قسمت کرده بود، به داخل نان نگاه کرد و با دیدن شیئی سفید رنگ، ماتش برد. با دقت ضربه‌ای با چاقو بدان زد و با دست لمسش کرد و با خودش گفت: "کلفت است، چی می‌تواند باشد؟" انگشتش را توی نان فرو کرد و بیرونش کشید. یک دماغ!" از وحشت یکه خورد.... 
نویسنده: نیکلای گوگول
مترجم: خشایار دیهیمی

۰۵:۵۴:۱۹