داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

نان

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زن ناگهان از خواب پرید. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. لحظه‌ای فکر کرد که چرا از خواب پریده است: «کسی در آشپزخانه خورد به صندلی!» گوش‌هایش را به سوی آشپزخانه تیز کرد. همه‌جا ساکت بود. همه‌جا خیلی ساکت بود و زمانی که دستش را روی تخت کشید، کنارش هم خالی بود. علت این سکوت را فهمید، چون صدای خُرخُر مرد نمی‌آمد. از جایش برخاست و پابرهنه از میان راهروی تاریک به‌سوی آشپزخانه رفت. یک‌دیگر را در آشپزخانه دیدند. دو و نیم ِ نیمه‌شب بود. زن روی یخچال چیز سفیدی دید و چراغ را روشن کرد. آن‌دو روبه‌روی هم ایستاده بودند و هر یک تنها پیراهنی برتن داشت، دو و نیم ِ نیمه شب در آشپزخانه. بشقاب نان روی میز آشپزخانه بود. زن دید که مرد برای خود یک قطعه نان بریده است. چاقو هنوز کنار بشقاب قرار داشت و روی میز هم خرده نان ریخته بود. زن هر شب و از روی عادت روی میز را پاک می‌کرد، هر شب. اکنون روی میز خرده نان دیده می‌شد، و چاقو نیز همان‌جا بود. زن سردی ِ کاشیها را بر تنش آرام‌ آرام احساس کرد و چشمانش را از روی بشقاب برگرداند....
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۱:۴۸:۰۲

صداها در فضا و در شب

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تراموا در بعدازظهری که از مه مرطوب بود پیش می‌رفت. بعدازظهر خاکستری بود و تراموا زرد و محو، ماه دسامبر بود و کوچه خالی و خاموش و بی‌نشاط بود و رنگ زرد تراموا در بعدازظهر شناور شده بود. اما در تراموا کسانی نشسته بودند، گرم و نفس زنان و مضطرب؛ پنج شش نفر در تراموا بودند، آدم‌هایی نامشخص و تنها در بعدازظهر دسامبر، اما گریبان خود را از مه مرطوب نجات داده بودند. زیر چراغ‌های کوچک امیدبخش نشسته بودند و سخت تنها بودند. فقط پنج شش نفر بودند؛ تنها و نفس‌نفس‌زنان؛ و بلیت‌فروش ششمین نفر بود. در آن عصر مه‌آلود و خلوت با دکمه‌های برنجی ظریفش در تراموا بود و بر شیشه‌های مرطوبی که براثر نفس‌ها مه گرفته بود، چهره‌های درشت اخم‌آلود می‌کشید. تراموا با سرعت و با تکان‌های شدید پیش می‌رفت. زرد، در دل دسامبر. در تراموا پنج نفر از مه نجات یافته نشسته بودند و ...
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۰:۵۱:۰۵

سه قدیس تیره

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

کورمال کورمال از حومه تاریک شهر گذشت. خانه‌های ویران در برابر آسمان قد افراشته بودند. ماه به چشم نمی‌خورد و سنگ‌فرش از قدم‌های دیر هنگام در هراس بود. سپس به چوب لگد زد تا آنکه توفال پوسیده‌ای از آن ناله‌ای کرد و جدا شد. چوب طعم شیرین و ترد داشت. کورمال کورمال از حومه تاریک شهر برگشت. ستاره‌ای در آسمان نبود.
وقتی در را باز کرد (با این‌کار ناله در بلند شد)، چشمان آبی و بی‌حا زنش به او خیره شد. نگاه از چهره خسته حکایت می‌کرد. نفس‌هایش در آن اتاق سفید می زد، چون بسیار سرد بودند. مرد زانوی استخوانی‌اش را خم کرد و چوب را شکست. چوب ناله‌ای کرد. آن وقت تردی و شیرینی همه‌جا را آکند. تکه‌ای از آن را جلو بینی گرفت. کمابیش بوی کیک می‌داد....
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۲:۱۲:۰۳

بررسی نمایشنامه «بیرون پشت در»

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بررسی نمایشنامه جنگی «بیرون پشت در» نوشته «ولفگانگ بورشرت»
معرفی نمایش به همراه فضا و حالت آن بیرون پشت در، شرح حال ناامیدانه سربازی به نام " بکمان " است که پس از سه سال اسارت، برای پیدا کردن همسر و خانه اش از " سیبری " به آلمان باز می‌گردد؛ ولی زهی خیال باطل. او همه درها را به این منظور باز می‌کند. 
ولی همگی به روی او بسته می‌شوند. حتی پس از خودکشی، رودخانه هم او را نمی‌پذیرد و او را به روی ساحل پس می‌زند. تنها در مرگ باز است و بکمان تنها می‌ماند ؛ با قیافه ای همچون مترسک‌های سر مزارع. 
به سبب حساسیت موضوع، در دوره گذار پس از جنگ آلمان، " بورشرت " در ابتدای نمایشش چنین می‌نویسد : " نمایشی که هیچ تئاتری آن را اجرا نخواهد کرد و هیچ تماشاگری قادر به دیدن آن نیست. " اولین اجرای صحنه ای آن یک روز پس از مرگ بورشرت در تاریخ 21 نوامبر 1947 صورت می‌پذیرد. نمایش شامل پنج پرده می‌باشد. سبک آن اکسپرسیونیستی و تکنیک نگارش آن خاص بورشرت می‌باشد. تکنیک هایی همچون ا ستفاده از جلوه ترفندهای خاص، جهت آشنایی زدایی و منقلب کردن و به هم ریختن تماشاگر....
نویسنده: وحید نفر

۰۲:۰۱:۰۱

قصه‌های خواندنی

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

رئیس کارخانه گفت: «همه‌ی مردم چرخ خیاطی، رادیو، یخچال و تلفن دارند. چه چیز دیگری می‌شود ساخت؟» مخترع گفت: «بمب.»
ژنرال گفت: «یعنی جنگ؟»
و رئیس کارخانه گفت: «خُب، اگر راه دیگری نباشد، چه اشکالی دارد؟»
مردی که روپوش سفید به تن داشت، ارقامی‌را روی کاغذ نوشت و حروف بسیار ظریفی به آن‌ها اضافه کرد. بعد روپوشش را درآورد و یک ساعت تمام به مرتب کردن گُل‌های کنار پنجره پرداخت. هنگامی‌که متوجّه شد یکی از آن‌ها پژمرده است، غمگین شد و زد زیر گریه. و اعداد، هنوز روی کاغذ دیده می‌شدند. 
پس از آن می‌شد تنها با نیم گرم طّی دو ساعت هزار انسان را کشت. 
خورشید روی گُل‌ها می‌تابید
و روی کاغذ نیز.... 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۰۱:۴۹:۰۹

شب‌ها موش‌های صحرایی می‌خوابند

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

قابِ خالی پنجره‌ی دیوار تنها مانده، پر از غروبِ زود هنگامِ آفتاب، خمیازه‌ی سرخ‌آبی می‌کشید. توده‌ای غبار از میان باقیمانده‌ی دودکش‌های کج شده می‌درخشید. ویرانه داشت چرت می‌زد. 
او چشم‌هایش را بسته بود. یک باره تاریک‌تر شد. حس کرد که کسی آمده و حالا جلوی او ایستاده است، تیره و بی‌صدا. و فکرکرد: «حالا توی چنگشون هستم!» ولی وقتی کمی لای چشم‌ها را باز کرد، تنها دو پا را در شلواری ژنده دید. آن‌ها، خمیده، پیش روی او بودند. طوری که او از میان آن‌ها می‌توانست آن سو را ببیند. او به خود جرأت داد و با چشمان نیمه باز به سرعت از دم‌پای شلوار به بالا را نگاه کرد و پیرمردی را دید. پیرمرد چاقو و سبدی در دست داشت و نوک انگشتانش خاکی بود. 
مرد پرسید: «مث اینکه تو اینجا خوابیدی، آره؟» و از روی موهای ژولیده‌ی او به پایین نگاه کرد. یورگن از میان پاهای مرد رو به خورشید پلک زد و گفت: «نه. نخوابیدم. من این جا باید مواظب باشم.» مرد سر تکان داد: «خُب، پس برای همین این چوب‌دستی بزرگو دستت گرفتی؟»
یورگن با جرأت جواب داد: «بله.» و چوب‌دستی را محکم در دست‌هایش فشرد.... 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۰۱:۴۳:۰۰

فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یادداشتی بر داستان نان و دیگر داستان‮های کتاب«بیرون، پشت در» و «گزیده‌ی داستان‮ها»ی ولفگانگ بورشرت از هانریش بل
این گزیده، که به ارزش یک بلیت سینماست، برای کسانی در نظر گرفته شده که شاید سن کنونی‌شان چون سن ولفگانگ بورشرت در زمانی باشد که برای اولین بار به زندان نظامی‌افتاد: نامه‌های ولفگانگ بورشرت سرباز بیست ساله همچون تهدیدی علیه مصالح دولتی شناخته شد و بورشرت را به مرگ محکوم کردند. محکوم را شش هفته در سلول زندان نگاه داشتند تا بالاخره عفو شد: چه دردناک است که انسانی در سن بیست سالگی شش هفته تمام در سلولی در انتظار بنشیند و بداند که به خاطر چند نامه‌ای که نوشته و در آن‮ها عقایدش را درباره‌ی هیتلر و جنگ بیان داشته باید بمیرد. بیست سالگانی که این کتاب کوچک را در دست می‌گیرند ممکن است درباره‌ی آن به اندیشیدن وادار شوند.
واقعاَ چقدر ابراز عقیده‌ی شخصی سنگین تمام می‌شود و چه بهای گرانی باید برای آن پرداخت. 
 ولفگانگ بورشرت عفو شد. اما این عفو در شرایطی این چنین، فقط نوعی پیشامد بود که در چارچوب بیداد‌گری حکومت استبدادی می‌گنجید. اما خواهر و برادر شول2 عفو نشدند، آنان هم بیست ساله بودند. چندی بعد بورشرت بیست و چهار ساله را به خاطر چند شوخی ...
نویسنده: هاینریش بل

۰۱:۲۱:۴۸

شمعدانی‌های غمگین

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

زمان آشنایی آن دو، هوا تاریک بود. زن او را به آپارتمان دعوت کرد. مرد پذیرفت. زن آپارتمان، رومیزی، ملافه‌ها، حتا بشقاب‌ها و چنگال‌ها را به او نشان داد. اما همین که در روشنایی رو به روی هم نشستند، چشم مرد به بینی زن افتاد. 
با خود اندیشید: انگار بینی را چسبانده اند. اصلن شبیه بقیه‌ی بینی‌ها نیست، بیشتر شبیه نوعی میوه است. عجب! سوراخ‌های بینی اش اصلن با هم تناسب ندارد. یکی خیلی تنگ وبیضی شکل است، یکی مثل حفره، چاهی دهان باز کرده است. تیره و بی انتها. 
با دستمال عرق پیشانی اش را خشک کرد. 
زن گفت: «خیلی گرم است، اینطور نیست؟»
مرد نظری به بینی او انداخت و گفت: «آه، بله.»
و دوباره به فکر فرو رفت: باید آن را چسباند باشند. وصله‌ی ناجوری است. رنگش هم با این پوست فرق می‌کند. تیره تر است. راستی، سوراخ‌های بینی هم ناهماهنگند یا شاید مدل جدید است.... 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۰۱:۱۵:۴۰

بمان زرافه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بر سکوی خالی شبانگاه که باد زوزه ‌کش بر آن می‌‌گذشت، در سالن متروک مهتابی خاکستری دودی بزرگ ایستاد. شب‌‌ها ایستگاه‌های خالی ته دنیایند، خاموش، پوچی پرورده و تهی. تهی، تهی، تهی. اما اگر پیشتر بروی، گم می‌‌شوی. 
پس گم شده ‌ای. چرا که تاریکی صدایی مهیب دارد. نمی‌توانی از آن بگریزی و برق آسا بر تو چیره شده است. با یاد قتلی که دیروز مرتکب شدی، بر تو می‌تازد و با پیش آگهی از قتلی که فردا مرتکب خواهی شد، بر تو حمله ‌ور می‌‌شود و فریادی را از اندرونت بالا می‌‌کشاند:فریاد ناشنیده ماهی یکه و تنها، که در دریای خودش غرق می‌‌شود. و فریاد صورتت را تکه پاره می‌کند و گودی ‌هایی پر از خوف و خطر گذشته در آن پدید می‌‌آورد که دیگران را می‌ترساند. تاریکی خوفناک این چنین خاموش است – فریاد جانور یکه و تنها در دریای خودش. و چون سیلابی برمی‌‌آید و پیش می‌تازد، تیره بال، تهدیدگر، موج وار. و شرورانه فش فش می‌کند، چون کف. در ته دنیا ایستاد. 
چراغ‌های نئون سفید سرد و بی ‌رحم بودند و همه چیز را عریان و محزون می‌کردند. اما پس آن‌ها تاریکی ترسناکی گسترده می‌‌شد. هیچ سیاهی ای به سیاهی تاریکی پیرامون چراغ‌های سفید سکوهای خالی شبانگاه نبود.... 
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۰۱:۱۳:۰۱

ولفگانگ بورشرت

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ولفگانگ بورشرت در ۲۰ مه ۱۹۲۱ در هامبورگ به دنیا آمد. پیش از جنگ به بازی‌ گری و کتابفروشی می‌پرداخت. او سال 1936 نخستین شعر خود را سرود. در سال 1942 به سربازی فراخوانده شده و به جبهه‌ی شرق (روسیه) اعزام شد. در جبهه به سختی مجروح شد و همزمان بیماری به سراغش آمد. به دلیل انتقاد‌های تند و بی پروا از رژیم نازی دوباره به جبهه فرستاده شد و چند بار به زندان افتاد. او را به دلیل به سخره گرفتن هیتلر و اینکه با سخنان ضد جنگ خود روحیه‌ی هم‌قطارانش را تضعیف می‌کرد به آلمان فراخواندند. او در دادگاه نظامی‌محاکمه و به مرگ محکوم شد و چندین ماه در انتظار اجرای حکم خود به‌سر برد، اما سرانجام به دلیل پیشرفت بیماری و اینکه امیدی به زنده‌ماندنش نبود بخشوده و دوباره به جبهه اعزام شد. 
بعد از رهایی درسال 1945 یکسره بیمار بود، با این حال سراسر دو سال آخر عمر را صرف نوشتن کرد. در پایان جنگ، علی‌رغم بیماری شدید، شوق نوشتن او را به مدت دو سال زنده نگاه داشت و او در این مدت به شیوه‌ای واقع‌گرایانه و در عین حال نمادین، سرنوشت سربازان بازگشته از جنگ را در داستان‌های کوتاه و اشعار خود بازگو کرد....

۰۱:۰۹:۲۶

ساعتِ آشپزخانه

آرشيو نظرات (0)
دسته : ولفگانگ بورشرت
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

از دور هم مى‏دیدند که به سویشان مى‏آید، چون جلب‏توجه مى‏کرد. چهره کاملاً پیرى داشت اما از راه رفتنش مى‏شد دید که بیست سال بیشتر ندارد. او با چهره پیرش کنارشان روى نیمکت نشست و بعد آنچه در دست داشت به آن‌ها نشان داد: این ساعت آشپزخانه ما بود. این را گفت و به همه آنهایى که به ردیف روى نیمکت در آفتاب نشسته بودند نگاهى انداخت. "آرى، بالاخره پیدایش کردم. تنها چیزى که باقى مانده است".
صفحه گردِ بشقاب مانندِ ساعت آشپزخانه را در دست گرفته بود و با انگشت، شماره‏هاى آبى رنگى را که روى صفحه نقش بسته بود، نوازش مى‏کرد.
شرمنده گفت: ساعتِ بى‏ارزشى است. این را مى‏دانم و چندان هم زیبا نیست. مثل بشقابى است با لعابِ سفیدرنگ. اما، شماره‏هاى آبى رنگش بسیار قشنگ‏اند. عقربه‏ها البته از حَلَبى‏اند و دیگر نمى‏چرخند...
نویسنده: ولفگانگ بورشرت

۱۱:۰۸:۴۹