داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

آلفونس دو لامارتین

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلفونس دو لامارتین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آلفونس دولامارتین شاعر و ادیب و سیاستمدار فرانسوی در ۲۱ اکتبر ۱۷۹۰ در ماکون بدنیا آمد و در بیست سالگی برای خاطر سلامتی خود به ایتالیا عزیمت نمود و در آنجا با "گرازیلا" آشنا شد. گرازیلا نام خاطره انگیزی است که در بیش‌تر اشعار او به چشم می‌خورد.
او از خانواده اشراف بود. لامارتین پس از تجدید سلطنت "بوربون‌ها" در فرانسه در قرن ۱۹ از شخصیت‌های برجسته سیاسی به حساب می‌آید.
نخستین کتاب او "اندیشه‌های شاعرانه و مذهبی" در سال ۱۸۲۰ (سی سالگی) منتشر شد و در سال ۱۸۲۳ "اندیشه‌های تازه" را منتشر نمود. شعر فلسفی و هماهنگ و موزون او به سبب تازگی و زیبایی و دلپذیزی خاصی که داشت مردم را متوجه وی ساخت. در سال ۱۸۳۰ "هماهنگی‌ها" را انتشار داد. اشعار این کتاب بیشتر جنبه‌ی اندیشه داشت تا جنبه‌ی غزل سرایی. "سقوط یک فرشته" و "ژوسلین" را هم در سال ۱۸۳۷ منتشر کرد و آخرین اثر شعری او به نام "برگزیده‌ها" در سال ۱۸۳۹انتشار یافت. بهترین اثر شعری لامارتین "دریاچه" است که خودش هم به آن علاقه داشت.
لامارتین حوادث عادی زندگی روزمره را به زبان ساده و با یک دید زیبای شاعرانه به رشته تحریر درمی‌آورد. لامارتین به زندگی آمیخته به تقوی، مذهب کاتولیک، به پرستش طبیعت آنچنان که روسو و برناردن دوسن پیر توصیف کرده بودند و به احساس‌های مادام دواشتال و آثار شاتو بریان علاقه داشت....

۰۱:۵۴:۲۴

آخرین تیر تفنگ من

آرشيو نظرات (0)
دسته : آلفونس دو لامارتین
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی ترجمه‌ی انگلیسی یک جلد کتاب سانسکریت، زبان مقدس هندی‌ها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوی با طراوت خوش خط و خالی در سوسنبرهای ژاله زده‌ی صبح شروع به جست و خیز نمود. من طبیعتاً از کشتار متنفر بودم، ولی بی اختیار تفنگ خالی شد، آهو افتاد و کتف او از یک گلوله شکسته بود. 
با رنگ پریده نزدیک او رفتم. حیوان بیچاره‌ی دل‌ربا هنوز نمرده و مرا می‌نگریست، سر خود را روی سبزه گذاشته و در چشم‌هایش اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد این نگاه عمیقی را که حسرت و درد در آن هویدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زیرا چشم نیز زبانی دارد، خصوصاً چشمی که برای آخرین دفعه می‌خواهد بسته شود. 
این نگاه با سرزنش جانگدازی، بی رحمی بدون سبب مرا آشکارا به خودم می‌گفت: 
تو کی هستی؟ تو را نمی‌شناسم. من به تو آزاری نکرده‌ام . ...
نویسنده: آلفونس دو لامارتین

۰۹:۴۲:۰۳