داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

باران تابستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت دوراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

سروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند ...
نویسنده: مارگریت دوراس
مترجم: قاسم روبین

۰۸:۵۶:۲۱

مامور قطع آب

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت دوراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یکی از روزهای تابستان چند سال پیش بوده، در دهکده‌ای در شرق فرانسه، سه یا چهار سال پیش بوده، بعد از ظهر، مامور سازمان آب آمده بوده برای قطع آب خانواده‌ای که متفاوت از دیگران بوده‌اند، با دیگران فرق داشته‌اند و به اصطلاح عقب مانده بوده‌اند. همگی در ایستگاه متروکه‌ی قطار که شهرداری ناحیه در اختیارشان گذاشته بوده گذران می‌کرده‌اند، قطار از آن حدود عبور می‌کرده است. مرد خانواده اینجا و آنجا توی خانه‌های اهالی کار می‌کرده. ظاهراً کمک خرجی هم از شهرداری می‌گرفته‌اند. صاحب دو و نیمه. از جلو خانه‌اشان، همان نزدیکی‌ها، قطار سراسری عبور می‌کرده. جزو خانواده‌هایی بوده‌اند که برای پرداخت آب و برق و گاز پولی ندارند با فقر شدیدی دست به گریبان بوده‌اند، و یک روز، در ایستگاهی که محل زندگی‌اشان بوده، سر وکله‌ی مردی پیدا شده که ...
نویسنده: مارگریت دوراس

۱۱:۰۱:۰۱

مارگریت دوراس

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت دوراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مارگریت دوراس (به فرانسوی: Marguerite Duras)‏‏ با نام کامل مارگریت ژرمن ماری دونادیو (به فرانسوی: Marguerite Germaine Marie Donnadieu) ، نویسنده، نمایشنامه‌نویس، کارگردان و فیلمسازِ فرانسوی در ۴ آوریل ۱۹۱۴ در شهری در شمالِ کشور ویتنام متولد می‌شود. پدر مارگریت، زمانی که او تنها ۵ سال دارد، در فرانسه می‌میرد. دوراس تمام دوران کودکیِ خود را در ویتنام سپری می‌کند و در سال ۱۹۳۲، و پس از دبیرستان برای ادامه تحصیل در رشته علوم سیاسی به دانشگاه سوربن در فرانسه رفت اما به نویسندگی روی آورد. مدتی نیز به عضویت حزب کمونیست فرانسه درآمد و بعد از آن جدا شد. وی در سال ۱۹۴۳، اولین اثر خود را با عنوان «بی‌شَرمان» منتشر می‌کند. برخی از منتقدان ادبی لقب «بانوی داستان‌نویسی مدرن» را به او داده‌اند.
در سال 1944، روبِر آنتِلم همسرِ مارگریت به دلیل فعالیت‌های سیاسی دستگیر شده و به شهر داخاو در ایالتِ بایرنِ آلمان تبعید می‌شود. در پی این اتفاق، مارگریت دوراس به عضویت حزب کُمونیست فرانسه درمی‌آید. پس از آزادسازیِ پاریس، آنتلم نیز آزاد می‌شود و نزد همسر خود بازمی‌گردد، اما چندان طول نمی‌کشد که رابطه‌ی ایشان به انتهای خود می‌رسد و در سال ۱۹۴۷ از یکدیگر جدا می‌شوند. پس از آن، دوراس مجدداً ازدواج می‌کند و خیلی زود صاحب فرزندی به نام ژان می‌شود. وی در سال ۱۹۵۰ از حزب کمونیست جدا می‌شود و رمان «سدی بر اقیانوس آرام» را منتشر می‌کند؛ اثری که نوشتن آن را از سه سال پیش آغاز کرده بود....

۰۹:۴۱:۴۹

باران تابستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : مارگریت دوراس
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مارگریت دوراسسروکله‌ی معلم پیدا می‌‌شود. به طرف ارنستو نمی‌رود، می‌‌رود کنار خبرنگار. همه ساکت‌اند.
در این سکوت طولانی که همه ساکت‌اند، مادر شروع می‌‌کند به زمزمه‌ی آواز نوا، بی‌کلام، آهسته، درست مثل اوقاتی که تنها است یا در کنار امیلیو، درآن لحظاتی که در نوعی سعادت خیالی غوطه می‌‌زند، در آن لحظاتی که غروب‌های کند گذر تابستان در راه است.
بچه‌های کوچک‌تر به محض شنیدن آواز بی‌کلام نوا آمده بودند توی کلبه. آن‌ها همیشه «نوا»ی مادر را می‌‌شنیدند، حتی وقتی مادر آهسته زمزمه می‌‌کرد.
اول آمده بودند کنار پلکان، بعد بی سروصدا وارد آشپزخانه شده بودند. دو بچه‌ی کوچک‌تر نشسته بودند جلو پای مادر، بچه‌های بزرگت‌تر هم نشسته بودند روی نیمکت نزدیک معلم و خبرنگار. هروقت که مادر آواز نوا را می‌‌خواند ـ نغمه‌ی روسی برفراز رود، در شباب جوانی زن ـ می‌‌رفتند توی کلبه که ...
نویسنده: مارگریت دوراس

۰۷:۴۳:۵۲