داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بعضی از ما دوستمان کُلبی را تهدید می‌‌کردیم

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بعضی از ما مدت‌‌ها بود که دوستمان کُلبی را به خاطر رفتارش تهدید می‌‌کردیم و حالا دیگر شورش را درآورده بود، بنابراین تصمیم گرفتیم دارش بزنیم. کُلبی جر و منجر کرد که حالا یک کم شورش را درآورده (انکار نمی‌کرد که شورش را درآورده است) دلیل نمی‌شود که محکوم به اعدام شود. گفت که همه گاهی شورش را درمی‌آورند. ما به این استدلال خیلی توجه نکردیم. پرسیدیم دلش می‌خواهد در مراسم دارزنی چه نوع موسیقی نواخته شود. گفت بهش فکر می‌کند ولی یک کم طول می‌کشد تا تصمیم بگیرد. من حالی‌اش کردم که زود قال قضیه را بکند چون ‌‌هاوارد که رهبر ارکستر است، باید نوازندگان را استخدام کند، با آن‌‌ها تمرین کند، چه جوری شروع کند وقتی هنوز تکلیفش را معلوم نکرده است. کُلبی گفت که همیشه عاشق سمفونی چهارم ایوز بوده است....
نویسنده: دونالد بارتِلْمی

۰۳:۵۲:۵۴

نخستین اشتباهی که نی نی کرد...

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

نخستین اشتباهی که نی‌نی کرد، جردادن صفحات کتابش بود. خب ماهم قرار گذاشتیم هربارکه ورقی راپاره می‌کند چهار ساعت توی اتاقش بماند و در را به رویش ببندیم. اوائل، روزی یک صفحه پاره می‌کرد، قرار ماهم سرجایش بود. گرچه گریه و دادوفریاد او پشت دربسته اعصاب آدم راخرد می‌کرد. گفتیم که این بها را باید بپردازی، یا بخشی از آن را. بعداً که دست‌هایش ورزیده شد دو ورق را پاره می‌کرد که باید هشت ساعت پشت دربسته تنها می‌ماند. مزاحمت هم دوبرابرمی‌شد. اما دست برنمی‌داشت. باگذشت زمان روزهایی رسید که سه یا چهارورق را پاره می‌کرد که گاه مجبورمی‌شدیم شانزده ساعت پشت سرهم او را توی اتاق بیندازیم که تغذیه‌اش دچارمشکل می‌شد و زنم را دلواپس می‌کرد. اما به نظرمن وقتی مقرراتی وضع می‌شود، باید به آن بچسپی وگرنه ...
نویسنده: دونالد بارتلمی‌

۱۲:۰۰:۳۳

نامه نوشتم به ...

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برای رئیس‌جمهور ماه نامه‌ یی نوشتم و از او پرسیدم که آیا آن بالا محوطه ‌های توقف ممنوع دارند یا نه. پلیس ماشین هوندای مرا جرثقیل‌کش کرده بود و من از این موضوع ناراحت بودم. برگرداندنش برایم هفتاد و پنج دلار آب می خورد، به اضافه‌ی بهداشت روان. هیچ دقت کرده اید که کامیون‌های جرثقیل‌دار چطور به ماشین‌های کوچولوی ظریف گیر می دهند؟ هیچ دیده اید که یک کرایسلر امپریال را دنبال خودشان بکشانند؟ ‌نه، ندیده اید.
رئیس‌جمهور ماه با احترام بسیار جواب داد که ماه هیچ رقم محوطه‌ی توقف ممنوع ندارد. و اضافه کرد که بهداشت روان هم در ماه فقط یک دلارخرج برمی دارد.
خب، من آن هفته واقعا بدجوری به بهداشت روان احتیاج داشتم. پس جوابش را نوشتم وگفتم که فکر کنم بتوانم تا بهار 81 آن جا باشم، البته اگر سفینه‌ی فضایی به وعده‌اش عمل کند، وگفتم چند تا بهداشت روان برایم آماده نگه دارد که بهشان احتیاج دارم، و دیگر این که آیا می شد توجه‌اش را به یک قابلمه کباب دنده‌ی با سس قرمز جلب کنم یا نه، چیزی که اگر دوست داشت می توانستم با کمال مسرت برایش ببرم آن بالا.
رئیس جمهور ماه برایم نوشت که از داشتن یک قابلمه کباب دنده با سس قرمز خیلی خوشحال ...
نویسنده: دونالد بارتلمی

۱۰:۰۸:۳۸

گزارش

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ما گروهمان ضد ِ جنگ است، اما جنگ ادامه دارد. به کلیولند فرستاده شدم تا با مهندس‌ها مذاکره کنم. نشست مهندس‌ها تو کلیولند بود. هدف این بود که من قانع‌شان کنم کاری که می‌خواهند انجام بدهند را انجام ندهند. پرواز ِ 4:45 ‌یونایتد را سوار شدم. از لاگاردییا پریدم. ساعت ورود به کلیولند: 6:13.
چنان ساعتی کلیولند یک جور رنگ ِ آبی ِ تیره دارد. مستقیم رفتم مُتلی که نشست مهندس‌ها آن‌جا برگذار می‌شد. صد‌ها مهندس در اجلاس کلیولند شرکت کرده بودند. توجه‌ام به شکستگی‌های فراوان، بانداژ‌ها و کش‌آمد‌گی‌هایی که مهندس‌ها دچارشان بودند جلب شد. در شش نمونه متوجه چیزی شدم که به نظر شکستگی مچ دست می‌رسید. تعداد ِ زیادی شکستگی بازو، تعداد زیادی شکستگی پاشنه‌ی پا و تعداد زیادی شکستگی کمربند ِ لگنی دیدم. شیوع ِ جدیِ شکستگی بیل‌زنی جلب توجه می‌کرد. هیچ‌طور از علت این شکستگی‌ها سر در نمی‌آوردم. مهندس‌ها حساب و کتاب می‌کردند، اندازه می‌گرفتند و روی تخته‌سیاه‌ها نقشه می‌کشیدند، آبجو می‌خوردند، نان لقمه می‌کردند، موی دماغ کارمند‌ها می‌شدند و گیلاس‌ها را می‌انداختند تو شومینه. حسابی خودمانی بودند....
نویسنده: دونالد بارتلمی‌

۰۶:۳۰:۵۷

مدرسه

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خب همه بچه‌ها را بردیم که درخت بکارند،آخرحساب کردیم که این بخشی از برنامة آموزش آن‌ها باشد تا بفهمند ریشه چطورکارمی ‌کند.می دانید،احساس مسئولیت و مراقبت از چیزها و مسئولیت فردی را‌می‌گویم.می ‌دانید که چه‌می‌گویم.همه درخت‌ها خشکیدند.درخت پرتقال بودند.نمی ‌دانم چراخشک شدند،فقط خشک شدند.احتمالاً خاک عیب و ایرادی داشته،شاید هم جنسی را که از نهال ‌ستان آورده بودیم بهترین جنس نبود.گلایه کردیم.خب،سی تابچه را بردیم آن‌جا.هرکدام نهالی آوردند که بکارند.سی تادرخت خشکیده هم بود.همه این بچه‌ها به چوب خشک قهوه ‌یی چشم دوختند،غم انگیزبود.
شاید چنان بدهم نشد بجز آن که پیش از ماجرای درخت ها همه مارها مردند.اما فکرمی ‌کنم که مارها، خب علت تلف شدن مارها این بود.اگریادت باشد به خاطر اعتصاب،دیگ بخار چهارروز خاموش بود.خب دلیل داشت.می ‌شد به بچه‌ ها حالی کنیم که اعتصاب شده.پدر و مادر بچه ‌ها اجازه نمی‌‌دادند. آن‌ها  از جلو پیش قراول اعتصاب عبورکنند.آن‌ها‌می‌‌دانستند چه خبر است و معنی اعتصاب چیست.وقتی کار را دوباره شروع کردیم و مارها را پیدا کردیم،آن‌ها زیاد ناراحت نشدند.
با‌غ‌های سبزی به خاطر آب دادن زیاد خشک شدة زیادی داشتند.بعضی از آن‌ها لابد وقتی حواس ‌مان نبود،آب راول کرده‌اند توی کرت‌ها،خب،راستش نمی‌‌خواهم قضیه راخراب‌ کاری بدانم،گرچه به امکان خراب‌ کاری فکرکردیم یعنی به خاطرمان رسید....
نویسنده: دونالد بارتلمی

۰۸:۴۳:۱۷

برنامه آموزش

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

همه‌ی بچه‌ها را بردیم درخت بکارند، حساب کردیم این بخشی از برنامه‌ی آموزشی آن‌ها باشد تا بفهمند ریشه چطور رشد می‌کند. منظورم، احساس مسئولیت و مراقبت از چیزها و مسئولیت فردی را می‌گویم، متوجه‌اید که. اما همه‌ی درخت‌ها خشکیدند! پرتقال بودند، نمی‌دانم چرا خشک شدند، فقط‌می‌دانم خشک شدند. احتمالاً خاک عیب و ایرادی داشت، شاید هم نهال‌هایی که از نهالستان آورده بودیم، مرغوب نبود. گله کردیم. خب، سی تا بچه را برده بودیم آن‌جا. هر کدام نهالی آورده بودند که بکارند. سی تاش خشکید. چند روز بعد که همه ی بچه‌ها به چوب خشک‌های نهال قهوه‌ای رنگ پرتقال‌ها چشم دوختند، غم‌انگیز بود.
شاید چنان بد هم نشد، پیش از داستان درخت‌ها، همه‌ی مارها هم مردند. فکرمی‌کنم علت تلف شدن مارها، این بود، اگر یادت باشد به خاطر اعتصاب، دیگ بخار چهار روز خاموش شد. دلیل داشت. نمی‌شد به بچه‌ها حالی کنیم که اعتصاب شده. پدر و مادر آن‌ها اجازه نمی‌دادند که بچه ‌ها از جلوی پیش قراول اعتصاب‌کنندگان عبور کنند. ولی در حقیقت بچه‌ها می‌دانستند چه خبر است و معنی اعتصاب چیست. وقتی کار را دوباره شروع کردیم و مارها را پیدا کردیم، آن‌ها زیاد ناراحت نشدند.
با‌غ‌های سبزی به خاطر آب دادن زیاد، زرد شدند. لابد وقتی حواس‌مان نبود، بعضی از آن‌ها آب را ول کردند داخل کرت‌ها، راستش نمی‌خواهم موضوع را خراب‌‌کاری بدانم، گرچه به امکان خراب‌کاری فکر کردیم یعنی همین به خاطرمان رسید....
نویسنده: دونالد بارتلمی

۰۸:۴۰:۵۴

«ویلی» و «وید»

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

خوب همه ما سی‌دی‌های «ویلی و وید»مان را خریده بودیم، به جز «به من بیچاره کمک کنید». همش همین را می‌گفت. و با «به من بیچاره کمک کنید» نمی‌توان سی‌دی «ویلی و وید» خرید.
همه ما سی‌دی‌های «ویلی و وید»مان را با خود به پارک «ویلی و وید» برده بودیم و آهنگ‌های فوق‌العاده و غمگین «ویلی و وید» را برای حیوانات شهر و سنجاب‌های سیاه پر جنب و جوش، سگ‌های سوخته و کبوترهای کثیف، از سی‌دی پلیر پخش می‌کردیم.
همیشه فکر می‌کردم یک روز «ویلی و وید» خودشان به پارک «ویلی و وید» می‌آیند تا اوضاع را بررسی کنند. ببینند چه کسی در پارک هست و هر کسی چه آهنگی دارد گوش می‌کند.
و شاید «ویلی» (یا «وید») دور پارک بچرخد و به همه چیز سرک بکشد و با این و آن احوال‌پرسی کند «چطوری رفیق؟»
و «ویلی» (یا «وید») به مرد سیاه پوستی که لباس ارتش به تن دارد و در پارک «ویلی و وید» می‌ایستد و هر ده دقیقه یکبار مثل خروس جیغ می‌کشد، لبخند بزند و بگوید «چه خبر رفیق؟»
این چیزهای عجیب یک ذره هم «ویلی» یا «وید» را متعجب نمی‌کند....
نویسنده: دونالد بارتلمی

۰۸:۲۲:۵۳

دونالد بارتلمی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

بارتلمی جونیور، نویسند‌‌ه، رمان‌نویس، ویراستار، خبرنگار و معلم امریکایی، د‌‌ر ۷ آوریل 1931 د‌‌ر فیلاد‌‌لفیای ایالت پنسیلوانیا به د‌‌نیا آمد‌‌. پد‌‌رش معمار مشهوری بود‌‌ و او که پنجمین فرزند‌‌ خانواد‌‌ه بود‌‌ کارش را از روزنامه ‌نگاری د‌‌ر نشریه‌ی مد‌‌رسه‌اش د‌‌ر هیوستن تگزاس آغاز کرد‌‌. د‌‌ر اد‌‌امه‌ی کار روزنامه ‌نگاری، ویراستار نشریه‌ی آکتا د‌‌یورنا شد‌‌. بعد از اتمام تحصیلاتش در دوره دبیرستان براى تحصیل در رشته روزنامه نگارى در پائیز ۱۹۴۹ وارد دانشگاه مى‌شود. هوستون پذیراى این دانشجوى گمنام و نویسنده به نام سالهاى بعد بود. بارتلمى از همان موقع استعدادش را در نگارش و خلق آثار ادبى نشان مى دهد تا جاییکه اداره روزنامه Dily Cougar به وى سپرده مى شود که براى جوانى به سن و سال او افتخارى بس بزرگ بود. پس از آن نوبت به قبول سرپرستی موزه‌ی هنر‌های معاصر هیوستن رسید‌‌ و تنها یک سال بعد‌‌ او به خواسته‌ی قلبی‌اش نویسند‌‌ه‌ی د‌‌استان‌های مد‌‌رن و د‌‌استان‌های فانتزی رسید‌‌. وى  مى‌دانست اگر مدتى دیگر در دانشگاه بماند فارغ التحصیل مى شود اما بنا به دلایلى حین جنگ کره و ژاپن به عضویت ارتش آمریکا درآمد. اما همزمان در روزنامه اى وابسته به ارتش نیز خدمت مى کرد. در سال 1953 در جنگ کره جنگید و در سالهای 1974 و 75 به عنوان پروفسور مهمان در رشته‌ انگلیسی در دانشگاه نیویورک بود....

۰۷:۴۳:۵۵

پیانو نواز

آرشيو نظرات (0)
دسته : دونالد بارتلمی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن طرف پنجره، «پریسیلاهس» پنج ساله، چارگوش و خپله، درست مثل یک صندوق پستی (با بلوز قرمز و شلوار چروک مخمل کبریتی آبی)، با ظاهری بسیار زننده دنبال یک نفر می‌گشت که آب دماغ آویزانش را پاک کند. 
مطمئناً یک پروانه توی آن صندوق پستی گیر افتاده بود، آیا اصلاً می‌توانست در برود؟ یا اینکه محتویات صندوق‌های پست برای همیشه به او می‌چسبید، مثل والدینش، مثل اسمش؟ آسمان آفتابی و آبی بود. یک تکه فیله سبز «سیلی پاته»(1) توی خیک پریسیلاهس ناپدید شد. 
مرد سرش را برگرداند تا با زنش که داشت روی دست‌ها و زانوهایش از در تو می‌خزید احوالپرسی کند. 
مرد گفت: «خوب، چطوری؟» 
زن گفت: «من زشتم» و در حالی که به پشت روی کتفش نشسته بود ادامه داد: «بچه‌ هامون زشتن». ..
نویسنده: دونالد بارتلمی

۱۰:۴۲:۱۳