داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

سگ خالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبح روز قبل از عید، نورا داشت مجسمه‌های کوچک پرسه پیو را روی طاقچه‌ای می‌گذاشت ـ امسال با آن‌همه آشفتگی‌ای که در درونش بود، ‌اصلاً حال و حوصله‌ی درست کردن درخت را نداشت- و دست‌هایش چوپانانی را که زانو زده بودند، گوسفند‌ها، فرشته‌ها و شاهان مجوس را قرار می‌داد، اما ذهنش جای دیگری بود. فکرش هم‌چون ستونی ثابت، متوجه‌ی آن زخم لعنتی دردناک بود، که صدای «تق»ی شنید. ضربه‌ی خشک و سختی را پشت سرش.
برگشت و با تعجب گلوب، سگ محبوب بولداگش را دید که تلو تلو خوران جلو می‌آمد و پوزه‌اش را برای جستجو به این طرف و آن طرف می‌گرفت. صدا کرد: «گلوب گلوب.» اما سگ، جست و خیزکنان، عملی که همیشه انجام می‌داد، به سمت او نرفت. بلکه انگار که نفهمیده باشد، نامصمم ایستاد.
موضوع عجیبی بود. نورا زانو زنان به سگ نزدیک شد و سر بزرگ او را بین دستان خود گرفت و به او گفت: «چته گلوب؟ مریضی گلوب؟ چرا این‌طوری ...
نویسنده: دینو بوتزاتی

۰۸:۰۱:۱۶

آینه‌ها

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جوانی بسیار خوش لباس در حالی که به زنان بسیاری که پشتِ میزها نشسته بودند، نگاهی از سر بی اعتنایی و تکبر می‌انداخت، از تالار چای‌خوری در شیرینی فروشی متداولِ روز عبور کرد. 
خانم سیمونا چِری ، به شکل نوعی چهچه‌ی لرزان که خاص او بود، زیر خنده‌ی کوتاهی زد و به دوست هم سن و سالش، خانم فلوسیه گفت: «اَه اَه، دیدیش؟ جوونای امروزی؛ جوونای امروزی، چه کسالتی! آخه تو کله‌شون چیه؟ غیرقابل فهمه. عجیب و غیرقابل فهم، به شرفم قسم. دوست دارم بدونم تو کله‌شون چیه. یکی از اونا، اونیه که رد شد. احیاناً می‌گی اونا نمونه‌ی جوون‌ها و مردای کاملن و قیافه شونم بد نیست. اما زن‌ها رو، اصلاً زن‌ها رو نگاه هم نمی‌کنن! همین بیست سال پیش، بیست سال پیش چیه؟ همین پونزده سال، ده سال پیش، جوون‌ها یه چیزای دیگه‌ای بودند؛ به شرفم قسم. ده سال پیش، این جا یه جوونک از بس دخترای خیلی قشنگِ دور و ورشو نگاه می‌کرد، هیچی هیچی گردن درد می‌گرفت. و دیدیش چطوری گذاشت و رفت؟ انگار نه انگار که آدم بودیم. «اَه آه». و در حالی که خنده را چاشنی‌اش می کرد تکرار کرد: «فقط خدا می‌دونه که از جوونایی از این قماش، چه دنیایی ممکنه ساخته بشه. جوونایی که زن‌ها براشون وجود ندارن....
نویسنده: دینو بوتزاتی

۰۹:۵۷:۲۶

معرفی آثار بوتزاتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

... پرمایگی داستان‌های بوتزاتی هرگز به او اجازه‌ی پرداخت‌های بیهوده و تطویل کلام در بیان چگونگی چهره‌ها و لباس و مکان و زمان را نمی‌دهد. او با اشاراتی کوتاه، زمان و مکان را تعیین می‌کند و بعد، خواننده را به هزار توی سرگیجه آوری از لحظات پررمز و راز زندگی می‌کشاند.
دینو بوتزاتی، در 28 ژانویه 1972 پس از پایان آخرین اثرش -وقایع زمینی- به درود حیات گفت.
معرفی تیتروار داستان‌های این مجموعه:
* قطار سریع السیر: استعاره‌ای است از قطار عمر که با سرعت به پیش می‌رود و مسافر آن همه چیز را بدون دریافت نتیجه پت سر می‌گذارد...
* هفت فرستاده: شاهزاده‌ای برای مشاهده و ملاحظه‌ی حدود قلمرو کشور موروثی‌اش به پیش می‌تازد و هر روز از پایتختش و بخت پادشاهی‌اش، بیش‌تر فاصله می‌گیرد...
نویسنده: حسن سلمانی

۱۲:۴۴:۰۲

داستان مسائل بیمارستانی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

با آن دخترِ در آغوشم، سراپا خیسِ خون، دوان دوان، با عبور از دری فرعی که نیمه باز بود، به محوطه‌ی بیمارستان وارد شدم. نمی دانم آیا آنجا نگهبانی بود، و آیا مرا دید، و آیا پشت سرم فریاد کشید. با دلهره‌ای که برای زودتر رسیدن داشتم، هیچ صدایی نشنیدم.
در آن باغ بزرگ، عمارات بسیاری سربرافراشته بود. همچنان دوان دوان به طرف نزدیکترین شان به راه افتادم.از چند پله بالا رفتم. به راهروی ورودی رسیدم. مرد پرستاری یا کسی از این قبیل، روپوش به تن، رد می‌شد و انگار عجله داشت.
متواضعانه گفتم: «ببخشین». او بی آنکه بگذارد حرفم تمام شود جواب داد: «اینجا درمونگاه پزشکیه. این کار ما نیست». و با چانه به آن دختر بیچاره‌ی در آغوشم، انگار که او کالایی و یا گاوی باشد، به اویی که شاید داشت می‌مرد، اشاره کرد....
نویسنده: دینو بوتزاتی

۱۲:۴۰:۳۴

عکس دسته جمعی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

عکس، دختران کلاس دوّم مدرسه‌ی شبانه‌روزی چه‌زارینی را که در حیاط مدرسه جمع شده‌اند نشان می‌دهد. پیرزن آن را به طور اتفاقی در ته کشو پیدا کرد و مشغول بررسی‌اش شد. او هم با موهای بافته در ردیف اوّل ایستاده بود.
تصوّر می‌کرد که برای همیشه، همشاگردی‌هایش را از دست داده است. در حالی که اکنون، آنان در سه ردیف پلّکانی در دست‌های او قرار داشتند و نمی‌توانستند بگریزند.
"تو بگو ببینم، نفر اوّل سمت راست که روی صندلی واسّادی. آهان تو هستی آدا. بله بگو ببینم چرا می‌خندی؟"
"نمی‌دونم چرا می‌خندم خانم، ولی همه‌مون می‌خندیم. همه وقتی عکس می‌گیریم می‌خندیم."
"چطور از اونای دیگه خبر داری؟ تو که اونارو نمی‌بینی. پشتشون به توست. شاید از موضوعی که تو می‌دونی، کسی خنده‌اش نگیره. فقط از این می‌ترسم که تو دخترک سبک مغزی باشی آدا... شرط می‌بندم که دوست کناری‌ات جواب منطقی‌تری به من می‌ده... بله تو، رزتّا، می‌خوای بهم بگی چرا می‌خندی؟" ... 
نویسنده: دینو بوتزاتی

۱۲:۳۸:۲۱

سربازی که به خانه‌اش بازگشت

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پس از انتظاری دراز، زمانی که دیگر همه دست از امید شسته بودند، یوهانس به خانه اش بازگشت. یکی از روزهای تیره و تار ماه مارس بود. کلاغها به این سوی و آن سوی پرواز میکردند. به صورت غیر مترقبه‌ای از در وارد شد. هیچ کس انتظار ورودش را نمی‌کشید. 
مادرش دوید تا او را در آغوش بکشد و فریاد زد: «خدایا، ای خدای بزرگ!». خواهر و برادر کوچک یوهانس یعنی آنا و پتر نیز از شادی به جنب و جوش در آمده بودند. لحظه‌ای که ماههای مدید در آرزوی رسیدنش بودند، فرا رسیده بود؛ لحظهای که بارها آن را در خواب دیده بودند.
یوهانس به طرز مرموزی خاموش بود و هیچ نمیگفت، حالتی داشت که گویا می‌کوشید از گریستن خودداری کند. مادر با گریه گفت: «بگذار تماشایت کنم، بگذار تماشایت کنم، چقدر بزرگ شده ای، اما چرا رنگت پریده؟» مادر با گفتن این جمله در حالی که ترسیده بود، عقب رفت. به راستی هم رنگش پریده بود؛ مثل آنکه رمق و توانش رو به پایان باشد با حالتی خسته کلاهش را از سر برداشت و به میان اتاق رفت و روی صندلی نشست. چقدر خسته به نظر میرسید، چقدر زیاد؛ گویی لبخند زدن هم برایش دشوار است. در نظر مادرش شبح غریبی مینمود که هر لحظه با او بیگانه تر و گریز پاتر می‌شود....
نویسنده: دینو بوتزاتی

۱۲:۳۶:۰۷

دینو بوتزاتی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

دینو بوتزاتی نویسنده‌ی نامدار ایتالیایی در سال 1906 در شهر بلونو از شهرهای استان ونیز به دنیا آمد. ر جوانی به مطالعه آثار نویسندگانی چون ادگار آلنپو، لوییس استیونسن و رادیار کیپلینگ پرداخت. اولین رمان بوتزاتی «بارنابوی کوهستان‌ها» نام داشت که نام این نویسنده را بر سر زبان‌ها انداخت.
دینو بوتزاتی از سال 1928 به عنوان منتقد و روزنامه نگار در روزنامه معتبر «کوریه دلاسرا» به فعالیت پرداخت و این فعالیت مطبوعاتی را تا پایان عمرش حفظ کرد. لازم به ذکر است که اصولاً بوتزاتی به کارهای ژورنالیستی علاقه وافری داشت و جدا از مقام معتبر نویسندگی، منتقدی برجسته نیز محسوب می‌گشت.
با انتشار کتاب «صحرای تاتارها» در سال 1940، موقعیت بوتزاتی در ادبیات ایتالیا تحکیم شد. او طرح این رمان را از تکرارهای زندگی روزمره خود و همکاران مطبوعاتی اش برگرفت.
«صحرای تاتارها» که مجموعه‌ای از نظریات هستی شناسانه و فلسفی نویسنده را در برداشت، نقطه عطفی در نثر با شکوه و شاعرانه بوتزاتی به حساب می‌آید و موضوعاتی چون انتظار و نگرانی بی پایان و خصوصاً روزمره گی به بهترین شکلی در این زمان مطرح گردیده است....

۰۹:۴۱:۲۳

مُرده‌ی اشتباهی

آرشيو نظرات (0)
دسته : دینو بوتزاتی
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«لوچو پره دونتزانی» نقاش مشهور چهل و شش ساله که از مدت‌ها پیش در خانه‌ی ییلاقی‌اش واقع در «ویمرکاته» گوشه‌گیری اختیار کرده بود، یک روز صبح، وقتی روزنامه را باز کرد، از فرط حیرت سر جایش خشک شد. زیرا در پایین صفحه‌ی سوم روزنامه، در قسمت راست با عنوان درشت چنین چیزی چاپ شده بود:
«هنر ایتالیا سوگوار شد؛ لوچو پره دونتزانی، نقاش مشهور، در گذشت.»
و بعد، در زیر آن، یادداشت کوتاهی با حروف ایتالیک چاپ شده بود:
«ویمرکاته، ۲۱ فوریه. دو روز پیش «لوچو پره دونتزانی» نقاش به‌دنبال بیماری شدیدی که از پزشکان در قبال آن هیچ کاری ساخته نبود، درگذشت. متوفی خود خواسته بود که خبر مرگش پس از پایان مراسم تشییع جنازه اعلام شود.»
نویسنده: دینو بوتزاتی

۰۱:۴۶:۱۲