فکر کرد:
«خودشه. صداش از راهرو می‌یاد. باز مثل همیشه گوله‌های برف چسبیده به چکمه‌هاش»
- «هی مرد گنده با کفش نیای تو. بندازشون تو ایوون»
و آماده شد بگوید:
«بی زحمت اون برفا رو هم از رو کتت بت(ک*ن)!»
سوپ داغ، لباس خشک، یه ساعت تلوزیون و تعریف ماجرای روزانه....
نویسنده: جنا اسمیت