پاول پتروویچ نوروگوف وسط سکو ایستاده بود. ساعت ایستگاه دو و پانزده دقیقه را نشان می‌داد. او یک کلاه معمولی روشن بر سر داشت که تماما پوشیده از سوراخ‌های کوچک بود. انگار موریانه آن را خورده یا آن که بلیت فروش بار‌ها و بار‌ها آن را به جای بلیت سوراخ کرده باشد. ولی واقعیت‌ آن بود که سوراخ‌ها را در کارخانه ایجاد کرده بودند تا سر مشتری، و در این مورد خاص، سر پاول پتروویچ، در روزهای گرم سال عرق نکند. از آن گذشته، در کارخانه به این نتیجه رسیده بودند که سوراخ‌های تیره روی زمینه روشن به هر حال معنایی دارد و می‌ارزد آن‌ها را ایجاد کنند. فکر می‌کردند این از هیچی بهتر است، یعنی بهتر است کلاه سوراخ داشته باشد تا نداشته باشد. خوب، ولی معلم ما در آن تابستان، دیگر چه لباسی به تن داشت و کلا در بهترین ماه‌های آن سال‌های فراموش نشدنی، آن هنگام که ما و او در حوزه یک ایستگاه قطار زندگی می‌کردیم و البته باغ او در آبادی آن سوی رودخانه بود و باغ ما در یکی از آبادی‌هایی که ...
نویسنده: ماشا (الکساندر) ساکالوف
ترجمه آبتین گلکار