روز خوبی را در روستا گذرانده بودیم. کوهسار مملو از رنگ‌های پاییزی بود. گردش کنار رودخانه و گذراندن ساعاتی در کنار هم، یکی از خاطره انگیزترین روزهای زندگیم را رقم زده بود. در دهمین سالگرد ازدواجمان جاناتان مسافرتی را به عنوان هدیه برایم ترتیب داده بود. مسافرخانه‌ی زیبای بالسام، جایی که آخر هفته را در آن گذرانده بودیم یکی از بهترین و قدیمی ترین‌ها در منطقه بود. مشغله کاری جاناتان هر دو ما را خسته و عصبی کرده بود. فقط تنهایی و در جوار هم بودن می‌توانست عشقمان را دوباره احیا کند.
پس از صرف ناهار در حالی که احساس خوش بختی وجودم را در بر گرفته بود، سوار بر درشکه سفری آرام را به سمت خانه آغاز کردیم. معمولاً هنگام شب سفر نمی‌کردیم، اما به خاطر مشغله کاری جاناتان باید حرکت می‌کردیم. در روشنایی فانوس‌های درشکه و نور ماه می‌توانستیم راهمان را تشخیص دهیم. اطلس اسب درشکه به علت سفرهای متوالی کاری بین ریچموند و روستای نلسون به راه آشنا بود. پس از ماه‌ها دنیا و زندگی بار دیگر به من لبخند می‌زد....
نویسنده: سوزان میلنر گراهام