داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

روی پل

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاینریش بل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آن‌ها پاهای مرا وصله کردند و دوختند و بعد هم به من کاری دادند که بتوانم در حین انجام آن بنشینم. کار من شمردن مردمی است که از روی پل عبور می‌کنند. آن‌ها خیلی دلشان می‌خواهد که نتیجه‌ی فعالیتشان را با ارقام ثابت کنند و از این کار پوچ لذتی فراوان می‌برند. تمام روز، تمام روز دهان خاموش من مثل ساعت کار می‌کند، و من اعداد را روی هم می‌گذارم تا بتوانم غروب رقم بزرگی را برای خشنودی آنان پیشکش‌شان  کنم.
اما آمار آن‌ها درست نیست. متأسفم، ولی آمارشان درست نیست. و من باوجود آن‌که می توانم این احساس را در دیگران ایجاد کنم که آدم صادقی هستم، اما راستش موجود قابل اعتمادی نیستم. آن‌چه مرا در خفا خوشحال می‌کند، این است که گاهی ...
نویسنده: هانریش بل

۱۲:۱۸:۳۶

اقدام خواهد شد

آرشيو نظرات (1)
دسته : هاینریش بل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شاید یکی از عجیب‌ترین دوره‌‌های زندگانی من زمانی باشد که در کارخانه‌ی آلفرد وونزیدل کار می‌کردم. من ذاتاً بیشتر گرایش به افسردگی و کرختی دارم تا کار. ولی گه‌گاه مشکلات مالی دیرپا ناچارم می‌کنند (زیرا افسردگی نیز سودمندتر از خمودگی نیست) به اصطلاح شغلی برای خودم دست و پا کنم. چون خویشتن را یک‌بار دیگر در چنین سرازیری دیدم، خودم را به دست اداره‌ی کاریابی سپردم و با هفت همدرد دیگر به کارخانه‌ی وونزیدل فرستادندمان؛ و آنجا بایستی در آزمون شایستگی شرکت می‌کردیم.
ظاهر کارخانه کافی بود تا شک مرا برانگیزد. کارخانه را یکپارچه از آجر شیشه‌ای ساخته بودند؛ و نفرت من از ساختمان‌های پرنور و اتاق‌های پرنور، کمتر از نفرتم از کار نیست. ش‍َک‍ّم موقعی بیشتر شد که بلافاصله در تریای پرنور دلباز، به ما صبحانه دادند. پیشخدمت‌های خوشگلی برایمان تخم‌مرغ و قهوه و نان برشته آوردند؛ و آب پرتقال را در تنگ‌های خوش‌طرحی ریخته بودند، و ماهی‌های قرمز، صورت‌های خسته‌یشان را به دیواره‌‌های سبز کمرنگ آبزیدان‌ها فشار می‌دادند. پیشخدمت‌ها چنان سرحال بودند که انگار از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. فقط یک اراده‌ی قوی ـ به نظر من که این‌طور می‌آمد ـ مانع از آن می‌شد که زیر آواز بزنند. مثل مرغی که شکمش پر از تخم نگذاشته باشد، دلشان پر از آواز نخوانده بود....
نویسنده: هاینریش بل

۱۰:۴۲:۴۴

این‌جا تیبتن است

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاینریش بل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آدم‌های بی‌ذوق نمی‌توانند بفهمند چرا من این‌همه سختی و شکست‌نفسی را در انجام وظایفی که آن‌ها دون شأنم می‌دانند، تحمل می‌کنم. کار من شاید با میزان تحصیلاتم نخواند و مادر تعمیدی‌ام هم هرگز آن‌را در مراسم نامگذاری‌ام پیشگویی نکرده باشد! بااین‌حال، من، هم از کارم لذت می‌برم و هم با آن زندگی‌ام را می‌گذرانم. کار من این است که به مردم بگویم کجا هستند. به مسافرانی که شب‌ها در ایستگاه راه‌آهن شهر خود سوار قطار می‌شوند، و بعد از زمانی چند سرهاشان را از پنجره بیرون می‌آورند و گیج و منگ در تاریکی، این‌سو آن‌سو را نگاه می‌کنند، بی‌آنکه بدانند قطار به مقصد رسیده یا از آن رد شده یا هنوز نرسیده، می‌گویم که کجا هستند. (آخر، شهر ما جاذبه‌های توریستی دارد و جهانگردان بسیاری را به خود جلب می‌کند.) به‌محض آنکه قطار به ایستگاه می‌رسد و چرخ‌های لوکوموتیو از حرکت بازمی‌ایستد، بلندگو را روشن می‌کنم و در آن تاریکی شب با فروتنی می‌گویم: «این‌جا تیبتن است! شما هم‌اکنون در تیبتن هستید. مسافرانی که قصد بازدید از آرامگاه تیبرتیوس را دارند باید همین‌جا پیاده شوند!» بعد انعکاس صدایم را که سکوهای راه‌آهن به جایگاهم برمی‌گرداند می‌شنوم، صدایی گرفته که از دل شب برمی‌آید و به‌نظر می‌رسد مطلب مشکوک و مبهمی را به آگاهی می‌رساند! درحالی‌که سخن از حقیقتی عریان است....
نویسنده: هاینریش بل

۱۰:۰۲:۳۱

فریاد اعتراض ولفگانگ بورشرت

آرشيو نظرات (0)
دسته : هاینریش بل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

یادداشتی بر داستان نان و دیگر داستان‮های کتاب«بیرون، پشت در» و «گزیده‌ی داستان‮ها»ی ولفگانگ بورشرت از هانریش بل
این گزیده، که به ارزش یک بلیت سینماست، برای کسانی در نظر گرفته شده که شاید سن کنونی‌شان چون سن ولفگانگ بورشرت در زمانی باشد که برای اولین بار به زندان نظامی‌افتاد: نامه‌های ولفگانگ بورشرت سرباز بیست ساله همچون تهدیدی علیه مصالح دولتی شناخته شد و بورشرت را به مرگ محکوم کردند. محکوم را شش هفته در سلول زندان نگاه داشتند تا بالاخره عفو شد: چه دردناک است که انسانی در سن بیست سالگی شش هفته تمام در سلولی در انتظار بنشیند و بداند که به خاطر چند نامه‌ای که نوشته و در آن‮ها عقایدش را درباره‌ی هیتلر و جنگ بیان داشته باید بمیرد. بیست سالگانی که این کتاب کوچک را در دست می‌گیرند ممکن است درباره‌ی آن به اندیشیدن وادار شوند.
واقعاَ چقدر ابراز عقیده‌ی شخصی سنگین تمام می‌شود و چه بهای گرانی باید برای آن پرداخت. 
 ولفگانگ بورشرت عفو شد. اما این عفو در شرایطی این چنین، فقط نوعی پیشامد بود که در چارچوب بیداد‌گری حکومت استبدادی می‌گنجید. اما خواهر و برادر شول2 عفو نشدند، آنان هم بیست ساله بودند. چندی بعد بورشرت بیست و چهار ساله را به خاطر چند شوخی ...
نویسنده: هاینریش بل

۰۱:۲۱:۴۸

شغلم: خندیدن

آرشيو نظرات (2)
دسته : هاینریش بل
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی از من راجع به شغلم می‌‎پرسند، دست و پایم را گم می‌کنم، صورتم سرخ می‌شود و زبانم می‌گیرد؛ منی که در سایر موارد، اعتماد به نفسم معروف است. به آدم‌هایی که در برابر چنین سوالی می‌توانند بگویند: «بنا هستم» غبطه می‌خورم. به آرایشگرها، حسابدار‌ها و نویسنده‌‌ها هم از این لحاظ غبطه می‌خورم که ماهیت شغلشان مشخص است، و نیاز به توضیح ندارد. اما من مجبورم در برابر چنین سؤالی بگویم: «شغل من خندیدن است.» و از آنجایی که در جواب سؤال دوم که می‌پرسند: «از این راه امرار معاش می‌کنید؟» مجبورم پاسخ مثبت بدهم، طبعاً توضیحات دیگر هم ضروری می‌شود. من جداً از راه خندیدن امرار معاش می‌کنم و کار و بارم هم بدک نیست؛ چون ـ اگر بخواهم به زبان بازاری بگویم ـ خنده‌هایم خریدار دارد. ...

نویسنده: هاینریش بل

۱۱:۲۴:۰۹