یک روز بعدازظهر، زنگ تفریح ساعت چهار، مرا به گوشه‌ای از حیاط کشید. حالتی جدی داشت که به دلم هراس انداخت. چرا که میشوی بزرگ، پسری بود قوی پنجه و من به هیچ قیمت حاضر نبودم که او دشمنم باشد. با صدای دهاتی‌وار و نخراشیده‌اش به من گفت: «گوش کن، گوش کن، دوست داری عضو باشی؟»
مغرور و مسرور از اینکه در معیت میشوی بزرگ، کسی شده‌ام، پاسخ دادم: «بله».
آن وقت برایم توضیح داد که توطئه‌ای در کار است. اسراری را که با من در میان نهاد، احساس خوشی در من ایجاد کرد، احساسی که شاید تا به حال، دیگر به من دست نداده است. بالاخره واردماجراجویی‌های جنون‌آمیز زندگی می‌شدم، رازی داشتم که نهفته نگاه دارم و جنگی که بیاغازم. اندیشه خطری که به جان می‌خریدم، هول و هراس ناگفته‌ای در دلم می‌افکند و این هراس، ...

نویسنده: امیل زولا