داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

داستان کوتاه: یک بار در تمام زندگی

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تو را قبلاً دیده بودم، آن‌قدر زیاد که از حساب خارج است، ولی مهمانی خداحافظی را که خانواده‌ام برای شماها درخانه‌مان درمیدان نیمان گرفته بود، بیش‌تر از همه به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از کمبریج بروند. نه مثل بنگالی‌های دیگر به آتلانتا یا آریزونا، بلکه می‌خواستند به هند برگردند و از آن جانی که پدر و مادرم و دوستانشان می‌کندند، خلاص شوند. سال 1974 بود. من شش ساله بودم. تو نه ساله. چیزی که به وضوح بیشتری به یاد می‌آورم ساعت‌های قبل از مهمانی است که مادرم داشت برای رسیدن مهمان‌ها آماده می‌شد: مبلمان روغن جلا زده ، بشقاب‌های کاغذی و دستمال‌سفره‌ها روی میز چیده شده و بوی خورش کاری بره و پلو همراه با عطر نیناریچی که مادرم در موقعیت‌های خاصی می‌زد، اتاق را پر کرده بود. عطر را اول به خودش اسپری می‌کرد بعد به من، یک فشار محکم که روی هرچه پوشیده بودم لک می‌انداخت. آن شب لباسی پوشیده بودم که مادربزرگم از کلکته ...
نویسنده: جومپا لاهیری

۰۳:۵۷:۵۶

گفت‌وگوی آران آگویار با جومپا لاهیری

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

آران آگویار: می‌خواهم این مصاحبه را با یکی از نه داستان شروع کنم، در ابتدا ممکن است داستان “بی‌بی هلدر” را خلاصه کنید؟
جومپا لاهیری: داستان درباره‌ی یک آدم ناجور است؛ یک زن جوان که در ساختمان بی‌قواره‌ای در کلکته زنده‌گی می‌کند و تحت حمایت پسرعمو و زن‌ش است که مغازه‌ای دارند. او دچار صرع است و زنده‌گی محافظت‌شده‌ای دارد: بنابراین او بسیار بی‌تجربه و خام است. داستان به‌طور اساسی درباره‌ی گرفتاری‌های دهکده با بیماری و ازدواج، و شوهر پیدا کردن برای اوست.

آران آگویار: او یک شخصیت نادر و غیر معمولی است که بیش‌تر مردم به آسانی باهاش ملاقات نمی‌کنند. چه چیزی باعث شد که شما بی‌بی هلدر را به این خوبی بشناسید؟
جومپا لاهیری: رفتن به هند و دیدار مردم. برای آن داستان، من زمینه را از زن جوانی که در طی دو سری از بازدیدهایم از هند داشته‌ام، شناختم. من هیچ‌وقت ندیدم که آن زن مشکل مزاجی داشته باشد. اما می‌دانم که می‌خواست ازدواج کند. او در هم‌آن ساختمانی بود که عمه و عمویم در آن زنده‌گی می‌کردند، و ما یک‌جور دوستی باهم پیدا کرده بودیم، نه خیلی عمیق و پایدار ولی یک‌‌جور دوستی. از عمه‌ام شنیدم که او حمله‌های صرعی دارد...

۱۰:۴۴:۰۵

از ریشه جدا شدن

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ایساک چوتینر: اولین کتاب شما یعنی "مترجم درد ها" که برنده جایزه پولیتزر هم شد مجموعه ای از داستان های کوتاه بود. شما کار تان را با انتشار رمان "همنام" ادامه دادید. الان هم جدید ترین کار شما یک مجموعه داستان کوتاه است؛ چرا تصمیم گرفتید دوباره به داستان کوتاه برگردید؟
جومپا لاهیری: حقیقتش من تصمیم خاصی در این مورد نگرفته بودم. هنگامی که داشتم نوشتن رمان "همنام" را به پایان می‌بردم چند ایده داستانی در پس ذهنم داشتم و همینطوری شروع کردم به نوشتن آنها. من افتادم توی این داستان ها. در حقیقت، بسیاری از داستان های این مجموعه ایده شان خیلی قدیمی است و زمان شکل گرفتن آنها به قبل از "همنام" باز می‌گردد. من به دنبال چیز جدید نبودم....
مصاحبه کننده: ایساک چوتینر

۱۰:۴۰:۱۱

جومپا لاهیری

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

لاهیری زاده‌ی ۱۱ ژوئیه ۱۹۶۷ در لندن با نام نیلانجانا سودشنا (Nilanjana Sudeshna) نویسنده آمریکایی هندی‌تبار است.
لاهیری نویسنده ای هندی تبار است که ملیت آمریکایی دارد. پدر و مادر لاهیری برای کسب فرصت شغلی و معیشتی بهتر هندوستان را به مقصد انگلستان ترک کردند اما بعد از مدتی راهی آمریکا شدند. در واقع پدر و مادر لاهیری از مهاجران هندی (بنگالی) بودند. او در لندن به دنیا آمد و در رود آیلند آمریکا بزرگ شد. لاهیری به کالج برنارد رفت و مدرک لیسانس در رشته ادبیات انگلیسی را در سال ۱۹۸۹ دریافت کرد.
پس از آن به دانشگاه بوستون رفت و سه مدرک فوق‌لیسانس در رشته‌های زبان انگلیسی، نگارش خلاقانه و ادبیات تطبیقی و نیز مدرک دکترا در رشته مطالعات رنسانس را از این دانشگاه دریافت کرد. لاهیری در سال ۲۰۰۱ ازدواج کرد و هم‌اکنون با شوهر و دو فرزندش در بروکلین زندگی می‌کند....

۰۸:۱۱:۴۵

جهنم و بهشت

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پراناب چاکرابورتی برادر کوچک پدر من نبود. او یک رفیق بنگالی اهل کلکته بود که اوایل دهه‌ی هفتاد وقتی‌که پدر و مادرم توی یک آپارتمان اجار‌ه‌ای نزدیک میدان مرکزی زندگی می‌کردند و تعداد دوست و آشنا‌هاشان از انگشت‌‌های یک دست بیش‌تر نبود ناگهان سروکله‌‌اش در زندگی سوت‌وکور ما پیدا شد. من در آمریکا عمو ندارم برای همین به من گفتند که او را پراناب کاکو صدا کنم. او هم به پدرم شامیل‌دا می‌گفت و به او مثل برادر بزرگ‌تر احتر‌‌‌ام می‌گذاشت و به مادرم به جای آپرانا، بودی می‌‌گفت همان‌طور که بنگالی‌‌‌‌ها زن‌برادر بزرگ‌‌شان را صدا می‌کنند. بعد از آن‌که پراناب کاکو با پدر و مادرم دوست شد برا‌شان گفت که اولین روزی که او را دیده‌ بودیم تمام یک بعدازظهر دنبال من و مادرم راه افتاده بوده، درست بعد از آن‌که من از مدرسه مرخص شده بودم تا سری به خیابان‌‌های کمبریج بزنیم. او توی خیابان ماساچوست پشت سر ما بود و همین‌طور در بازارچه‌ی هاروارد، که مادرم دوست داشت آن‌جا به اثاث خان‌های که حراج می‌کردند نگاهی بیندازد....
نویسنده:  جومپا لاهیری

۰۹:۳۴:۲۳

یک بار در عمر

آرشيو نظرات (0)
دسته : جومپا لاهیری
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

تو را قبلاً هم دیده بودم، بار‌ها و بارها؛ آنقدر که نمی‌توانم بگویم چند بار، ولی از آن دفعه که خانواده من با خانواده تو در خانه‌مان واقع در "میدان اینمان" وداع کرد، دقیقاً لحظه‌ای است که من کم کم حضور تو را در زندگی‌ام به خاطر می‌آورم. پدر و مادرت تصمیم گرفته بودند از "کمبریج" بروند؛ هدفشان برعکس تمام بنگالی‌هایی که به "آتلانتا" و یا "آریزونا" می‌رفتند، بازگشت به هندوستان بود؛ آن‌ها می‌خواستند به کشمکشی که پدر و مادرم و دوستانشان بر سر بازگشت به موطن داشتند، خاتمه بدهند. سال 1974 بود. من شش سال داشتم، تو نه سال. چیزی که خیلی واضح یادم می‌آید، ساعات پیش از شروع مهمانی بود. مادرم داشت خانه را برای مهمان‌ها آماده می‌کرد....

نویسنده: جومپا لاهیری

۱۱:۱۷:۱۲