خورشید میان سکوت مقدسی طلوع می‌کند، مه کبودی که از بوی خوش جگن طلائی سنگین شده از جزیره سنگی به آسمان شناور است.
جزیره که میان توده خواب آلود آب تیره، زیر گنبد رنگ باخته آسمان نشسته، مانند مذبحی است برای الاهه خورشید.
ستاره ‌ها تازه رنگشان پریده، اما زهره سفید هنوز در پهنه سرد آسمان تار، بالای تیغه نازک ابر‌های کرکی می‌درخشید. ابر‌ها از اولین پرتو آفتاب صورتی رنگ شده‌اند و انعکاسشان در سینه دریای آرام مانند صدفی است که از اعماق آبی رنگ به سطح آب آمده باشد.
تیغه‌‌های علف گلبرگ‌ها با بار شبنم نقره‌ای‌شان دست خود را به خورشید دراز می‌کنند. قطره‌‌های درخشان شبنم که از نوک شاخه ‌ها آویزانند آماس می‌کنند و روی زمین که انگار در خواب عرق کرده است، می‌افتند. آدم منتظر می‌ماند که صدای جلنگ نرم افتادنشان را بشنود و چون نمی‌توانند غمگین می‌شود....
نویسنده: ماکسیم گورکی