آسید مرتضی عبا به سر کشیده، از سینه‌کش دیوار، به سوی مسجد سپهسالار می‌رفت.
هوا ابری بود و باد سردی می‌وزید. صدای آب جوی که به شدت می‌گذشت با چکاچک شاخه‌های چنار همراه شده و سکوت شب را می‌شکست. آسیدمرتضی پا تند کرد و از خم کوچه تنگ و باریک گذشت و باز کوچه‌ای دیگر. این سرما را تن‌ها یک چیز بر هم می‌زد. مشتی یاس که در جیب بغل داشت. که هر گاه سر خم می‌کرد و نفسی عمیق می‌کشید، این عطر و بو نرم‌تر از نرم، تا عمق جانش فرو می‌نشست. عصر به خانه سرهنگ رفته بود. همین امروز عصر، تا پیغام شب دیر آمدن او را به اهل خانه برساند. در همانجا بود که یک دم معطرخانم را دیده بود. نه با چادر که بی‌چادر، نه با روبنده که بی‌روبنده. نه با پای جورابدار که با شلیته و تنبان پفی تا بالای زانو. برای یکدم دلش فرو ریخته بود. وقتی در را به رویش گشوده و چشمان خمار و مو‌های افشانش را به چشم کشیده بود. او رو گردانده و استغفراللهی گفته بود. در حالی که هنوز صدای دور شدن تق تق نعلین‌ها و جرینگ جرینگ خلخالی که به پا بسته بود بر آجر قزاقی‌های حیاط،‌ شنیده می‌شد....

نویسنده: راضیه تجار