وقتی که مارتا هیل در‌ِ بیرونی را باز کرد و باد شمال، تنش را گزید، با عجله برگشت و دنبال روسری پشمی‌اش گشت. وقتی هم که همان‌قدر عجول آن را دور سرش می‌پیچید، آشپزخانه به سرعت از جلوی چشمانش گذشت و عصبانی شد. چیزی که به خاطر آن از خانه بیرون می‌زد یک اتفاق معمولی نبود؛ به‌نوعی از هر اتفاق معمولی که تا آن زمان در دیکسون کانتی، رخ داده بود مهم‌تر بود. اما آشپزخانه هم در وضعیتی نبود که بتوان آن را به حال خود ر‌ها کرد. نان، آمادة هم زدن بود. نصف آرد را غربال کرده بود و نصف دیگرش مانده بود. از کار‌های نیمه‌کاره، حالش به هم می‌خورد.
دستش به همین کار‌ها بند بود که گروهی که از شهر می‌آمد، توقف کرد تا آقای هیل را هم با خود ببرد. بعد، کلانتر دوان دوان آمد که بگوید همسرش دوست دارد خانم هیل هم همراه آن‌ها باشد، و با نیش باز ادامه داد، فکر می‌کند همسرش ترسیده و می‌خواهد زن دیگری هم با آن‌ها باشد....
نویسنده: سوزان گلاسپل