دو هفته قبل از کریسمس، الن به من زنگ زد و گفت: «فیت، دارم می‌میرم.» همان هفته من هم داشتم می‌مردم.
وقتی حرف زدیم، حالم بدتر شد. بچه‌ها را به حال خودشان رها کردم و دویدم این بغل تا بین موجودات زنده، جرعه‌ای بزنم. ولی بار جولی و بقیه‌ی بارها، پر از زن و مردهایی بود که قبل از این‌که به عجله برای عشق‌بازی بروند، قورت‌قورت ویسکی خالی سر می‌کشیدند.
مردم قبل از کارهای زندگی تقویت لازم دارند.
توی خانه یک‌کم کالیفرنیا مانتین قرمز خوردم و فکر کردم، چرا که نه. هر جا بگردی کسی فریاد می‌زند، به من آزادی عطا کن یا من به تو مرگ اعطا می‌کنم. همسایه‌های کلیساترس، مال‌دار، فوق‌العاده فهمیده، از صدای آژیر دست‌های‌شان را روی گوش‌ها می‌چسبانند تا مانع غبارهای اتمی شوند که اندام‌های داخلی‌شان را بگیرد. برای عاشق‌شدن باید لوچ باشی و برای نگاه کردن از پنجره به خیابان سرد یخ‌زده‌ی خودت، کور.
نویسنده: گریس پا‌لی