در حالی که من این محل بارگیری را از هشت سال پیش می‌شناسم. این محل پیچیده که تراموا، اتوبوس و قطار وارد آن می‌شود. فقط برای این‌که بار خود را با هم عوض کنند و به یکدیگر تحویل دهند. به محض این‌که درها با صدا باز می‌شود، به‌سرعت و با خشونت بسته می‌شود. با هم مخلوط می‌گردد و در هم گره می‌خورد. درست گویی دو دشمن بی‌اسلحه در مقابل هم ایستاده‌اند. بعد قطار مصمم و ایمن به‌حرکت درمی‌آید. چنان بدون ملاحظه در راه خود پیش می‌رود که آدم دوست دارد بایستد و منتظر شود تا همه‌چیز بگذرد. گرچه چراغ سبز است.
کاش فقط این یک قطار بود با کوله‌پشتی‌های مدرسه و کیف‌های کار. کاش فقط این مراسم صبحگاهی عبوس بود. می‌شد آن را تحت‌کنترل و زیر نظر داشت، ...
نویسنده: زیگفرید لنس