مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین‌خورده و گیسش به کلی سپید؛ اماچشم‌هایش هم‌چون دو ستاره‌اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرنداز خوبی لبریز می‌شوی. جامه‌ی ابریشمی ِ فاخر و خوش‌رنگی به تن می‌کند کهطرحی از گل‌های درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش‌خش می‌کند. آن‌گاهمی‌تواند داستان‌های شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله‌باری از دانسته‌هاست؛ چراکه پیش از پدر و مادر، او می‌زیسته- و این کاملاً مسجل است. سرودنامه‌ایدارد با قلاب‌های نقره‌ای بزرگ که اغلب می‌خواندش و میان برگ‌هایش گل رزیخوابیده، کاملن خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست، امامادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان می‌بویدش و اشک به چشم می‌آورد. «حیرانمکه چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی این‌گونه می‌نگرد؟ شما می‌دانید؟»چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز می‌غلتد؛ و نگاهش به آن خیره می‌شود؛ رزجانی دوباره می‌گیرد و اتاق را با رایحه‌ی دل‌انگیزش پر می‌کند؛...
نویسنده: هانس کریستین اندرسون
ترجمه: آرمان شهرکی