مرد دیگر نمی‌دانست که آیا این خواب را واقعأ یکبار دیده، یا از همان اول فقط فکر و خیال بوده است. خواب آن قدر همراهیش کرده بود که دیگر نمی‌دانست کدام تصویر، کدام رویا و کدام فیلم باعث‌اش شده بود. آن وقت‌ها وقتی کلاس درسی خسته کننده بود یا روزی تعطیل را با پدر مادرش می‌گذراند، خودش را می‌سپرد دست این خواب و خیال، بعد‌ها در جلسه‌های اداری یا حین سفرهایش در قطار، وقتی که خسته بود، پرونده‌هایش را کناری گذاشته بود، سر به عقب تکیه داده و چشم‌ها را بسته بود.
چند باری خوابش را تعریف کرده بود، برای این و آن دوست و برای زنی که سال‌ها بعد از آشنائیشان و عشق بازی‌هایشان، در شهری بیگانه دیده بودش و روزی را باهم با حرف و پرسه زدن سر کرده بودند. نه این که خواسته باشد خوابش را از کسی مخفی کند. مناسبتی نمی‌دید که خواب را به دفعات تعریف کند. علاوه بر این نمی‌دانست که چرا این خواب همراهیش می‌کرد؛ می‌دانست که کمی از خواب را بر ملا کرده بود، و این تصور که کس دیگری بتواند این خواب را ببیند، خوش آیندش نبود....
نویسنده: برنهارد شلینک