ماشین، یادگارِ روز­های گذشته­ی من است. تو نیویورک دیگر به ماشین احتیاج نداشتم، ولی آنقدر تنبل بودم که زحمت فروختنش را هم به خودم ندادم، به همین دلیل در پارکینک گاراژی در خیابان یونیون بین خیابان ششم و هفتم گذاشتمش و از موقع اسباب­کشی‌ام به بروکلین نه راندمش و نه نگاهی بهش انداختم. اوزموبیل کاتلس سبز لیمویی رنگ مدل 1994، مشتی آهن­آلات که به طرز زننده­ای زشت است. ولی ماشین همان کاری را کرد که قرار بود بکند، بعد از دو ماه بطالت طولانی با اولین چرخِش سویچ، روشن شد.
تام راننده بود؛ منم صندلی مسافر؛ لوسی صندلی عقب. به رغم قولی که شب پیش بهش داده بودم هنوز لوسی نمی‌خواست کاری با پاملا و ورمانت داشته باشد، و از این که ما برخلاف میل باطنی‌ش داشتیم او را به ورمانت می‌بردیم دلخور بود. از نظر منطقی حق با او بود. اگر قرار بود تصمیم نهایی را او بگیرد، پس به چه دلیل باید سیصد مایل رانندگی می کردیم تا او را به آن جا برسانیم وقتی تنها نتیجه این می شد که سیصد مایل دیگر رانندگی کنیم و او را برگردانیم به بروکلین. به او گفته بودم که یک فرصت معقول به پاملا بدهد....
نویسنده: پل آستر