داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

بعضی چیزها پایدار می‎مانند

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‎روم، به این کتاب فکر می‎‏کنم و دائم به خودم می‎گویم: «همین فردا دست به کار می‎شوم.» آدم‎هایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشم‎هایم به رقص در می‎آیند. من اصلاًاهل شیکاگو هستم و شبها، کامیون‎ها از جاده‎ای که رو به روی خانه ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‎کنند. کمی آن‎طرف‎تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شب‎ها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‎گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‎خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‎مانم و همینطور با خودم حرف می‎زنم....
نویسنده: شروود آندرسن (Sherwood Anderson)
مترجم: صفدر تقی زاده

از ماهنامه: کلک شماره پی در پی 151 دی 1383

۰۵:۳۷:۱۸

مرد لال

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داستانی است که نمی‎توانم بگویمش. من زبان ندارم و داستان، داستان تقریباً‌ فراموش شده‎ای است که گاهی به یادم می‎افتد.
داستان درباره سه مرد است، در خانه‎ای در یک خیابان. اگر می‎توانستم حرف بزنم، می‎توانستم داستان را با آواز بخوانم؛ می‎توانستم آن را در گوش زن‎ها و مادرها زمزمه کنم، می‎توانستم در خیابان بدوم و آن را بارها و بارها تعریف کنم. زبانم می‎توانست آزاد شود و پشت دندان‎هایم تلق تلاق صدا بکند.
سه مرد، در خانه داخل اتاق‎اند. یکی از آن‎ها جوان است و ژیگولو و مدام می‎خندد. دومی مردی است که ریش خاکستری و بلندی دارد. مرد، مشکوک است که شک، زندگیش را تباه کرده است و گهگاه که شک رهایش میکند، به خواب می‎رود. مرد سومی هم در آن جاست که نگاه‎های شروری دارد و با عصبیت در طول اتاق قدم می‎زند و دست‎هایش را به هم می‎ساید. هر سه نفر انتظار می‎کشند، انتظار....
نویسنده: شروود آندرسون

۰۲:۳۲:۱۷

چراغ‌های بی‌فروغ

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ساعت هفت بعد از ظهر یکشنبه‌ی یکی از روز‌های ماه ژوئن سال 1908، «ماری کوچران» (Mary cochran) خانه‌ی پدری خود دکتر «لستر کوچران» را به قصد پیاده روی ترک کرد. او، آرام آرام طول خیابان «ترومونت» (Tremont) را طی کرد و با عبور از خط آهن، قدم به ابتدای خیابان «ماین» (Main Street) گذاشت. مغازه‌‌های کوچک و خانه‌های محقری که در دو سوی خیابان به دنبال هم چیده شده بود، فضای ساکت و غم‌انگیزی را برای روز یکشنبه به وجود آورده بود که هر از چندگاهی، با صدای پای رهگذری، سکوت حاکم بر آن درهم می‌ریخت. «ماری» به پدرش گفته بود که به کلیسا می‌رود، اما، قصد نداشت به‌آن‌جا برود. در واقع، او سر درگم بود و نمی‌دانست که چه می‌خواهد....
نویسنده: شروود اَندرسون

۰۷:۰۲:۳۳

در شهرکی غریب

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

صبح روزی در شهرکی غریب، در محله‌ای غریبه. همه جا آرام و ساکت است. نه، انگارصداهایی می‌آید. صداهایی که قاطعانه بیان می‌شوند. پسرکی سوت می‌زند. در ایستگاه راه آهن، ازاین جا که ایستاده‌ام صدایش را می‌شنوم. من در محله‌ای غریب‌ام.
اینجا ساکت و آرام است، اما سکوت نیست. یک وقتی در دهکد‌ه‌ای نزد دوستی بودم، می‌گفت «می‌بینی؟ اینجا هیچ سرو صدایی نیست، سکوت مطلق‌ست.» می بینید؟ دوست من دیگر این صداها را نمی‌شنید: صدای وزوز حشرات، صدای جاری آبشار و از جایی دور، صدای تلق تلوق ماشین شخم زنی و آواز مردی که گندم درو می‌کند. دوستم به این صداها عادت کرده بود، صداها را نمی‌شنید. از اینجایی که الان ایستاده‌ام، صدای بکوب بکوب می‌آد. یکی قالیچه‌ای روی طناب آویزان کرده، می‌کوبد به قالیچه. از آن دورها پسری دیگر فریاد می‌زند یوهو ...
نویسنده: شروود آندرسن
مترجم: مرضیه ستوده

۰۱:۳۶:۰۴

شروود آندرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

شروود آندرسن از پایه‌گذاران نهضت ساده نویسی در ادبیات معاصر آمریکاست. او از نخستین کسانی است که داستانِ کوتاه آمریکایی را از محدودیتهای شیوه سنتی و قراردادی آزاد کرد و کوشید با زبانی ساده و راحت، پیچیدگی‌های زندگی بشری را بیان کند. جان‌مایه داستانهای آندرسن، زندگی آدمها در شهرهای کوچک است و از تجربه‌های اصیل شخصی خود او و تماسش با این گونه آدمها سرچشمه می‌گیرد. مهمترین اثرش «واینزبرگ اوهایو»، سومین کتاب اوست که شامل بیست و سه داستان کوتاه به هم پیوسته است. ارنست همینگوی و ویلیام فاکنر هر دو از شیوه‌ی کار او در نویسندگی تاثیر فراوان پذیرفته اند. فاکنر درباره‌ی او گفته است «آندرسن، پدر نسل ما نویسندگان آمریکایی و نیز نسل بعد از ماست.» آندرسن از نوعی جامعه صنعتی و تجاری که در پیرامونش رشد و ...

۰۶:۰۹:۳۲

دست‌گرمی برای نوشتن یک داستان

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

حالا درست یک سالی است که فکر نوشتن کتابی، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب که به رختخواب می‌روم، به این کتاب فکر می‌کنم و دائم به خودم می‌گویم "همین فردا دست به کار می‌شوم". آدمهایی که قرار است در دل این کتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشمانم به رقص در می‌آیند. من اصلاً اهل شیکاگو هستم و شبها، کامیونها از جاده ای که رو به روی خانه‌ی ماست، با سروصدای عجیبی عبور می‌کنند. کمی‌آن طرف‌تر، خط آهنی است که از سطح زمین اندکی بالاتر است و شبها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زیاد از روی آن می‌گذرند. پیش از آن که به این فکر بیفتم، در یکی از این فواصل طولانی و آرام، می‌خوابیدم، اما حالا که فکر نوشتن کتاب به سرم زده است، بیدار می‌مانم و همین طور با خودم حرف می‌زنم. البته نمی‌شود همه‌ی وقایع کتاب را در محدودء شهری که من الان درآن زندگی می‌کنم گنجاند. به گمانم شما که در فکر نوشتن یک کتاب نیستید، مقصود مرا بهتر می‌فهمید. ممکن است البته بفهمید یا نفهمید....
نویسنده: شروود آندرسن

۰۶:۰۵:۴۷

معلم

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

برف زیادی در خیابان‌های واینزبرگ بر زمین نشسته بود. حدودِ دهِ صبح بود که برف شروع به باریدن کرد و با وزش باد، توده ای از برف در امتداد مِین استریت به حرکت درآمد. جاده‌های گلی و یخ زدهء منتهی به این شهر کوچک کاملاً لغزنده بود و در بعضی جاها حتا گِل‌ها نیز یخ زده بود. ویل هِندِرسون که در میخانهء اِدگریفیث کنارِ بار ایستاده بود، گفت: «جون میده برای سورتمه سواری.» بعد از میخانه بیرون آمد و سیلوِستر وِستِ داروفروش را دید که از آن گالش‌های سنگین معروف به گالش قطبی به پا کرده و تلوتلوخوران دارد از خیابان می‌گذرد. داروفروش گفت: «برف روز شنبه مردم رو به شهر می‌کشونه.» دو مرد ایستادند و به صحبت در مورد کاروبار خود مشغول شدند. ویل هِنِرسون پالتو سبکی پوشیده بود و گالش هم به پا نداشت، حالا هم داشت نوک پای راستش را به پاشنهء پای چپش می‌زد. داروفروش باحالتی عالمانه گفت: «برف برای گندما خوبه.»
جورج ویلارد جوان خوشحال بود که کاری ندارد، چون آن روز تمایلی هم به کار کردن نداشت....
نویسنده: شروود اندرسن

۰۷:۵۱:۴۵

شروود اندرسن

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

«شروود اندرسن» یکی از اصیل‌ترین نویسندگان آمریکایی است که با بنا نهادن اسلوب تازه‌ای در داستان‌نویسی، یکی دو نسل از نویسندگان جوان آمریکایی را تحت تأثیر قرار داد. «اندرسن» به سال 1867 در شهر «کامدن» از ایالت «اوهایو» به دنیا آمد. چهارمین فرزند از هفت فرزند خانواده‌ی خود بود. در چهارده سالگی مدرسه را ترک گفت تا با پیدا کردن شغلی به خانواده‌ی خود یاری برساند. در 1896 به شیکاگو رفت وبه کارهای گوناگونی از مهتری گرفته تا کارگر مزرعه و کارخانه مشغول شد. دو سال بعد به « گارد ملی» پیوست و طی جنگ اسپانیا- امریکا در کوبا خدمت کرد. پس از بازگشت به آمریکا، در سال 1899، تحصیلاتش را ادامه داد و چندی به کار تبلیغاتی در شیکاگو پرداخت و بعد مدیریت یک کارخانه‌ی رنگ‌سازی را به عهده گرفت. در سال 1912 با رها کردن شغل خود تمامی اوقات زندگی‌اش را وقف نوشتن کرد و به کانونی از نویسندگان به نام «رنسانس شیکاگو» پیوست که در آن «کارل سندبرگ» و «واچل لیندسی» و «تئودور درایزر» عضویت داشتند....

۱۲:۴۵:۰۷

مرگ در جنگل

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

پیرزنی بود که در ده نزدیک زادگاه من زندگی می‌کرد. مردم دهات و شهرهای کوچک همه از این‌جور پیر‌زن‌ها دیده‌اند اما هیچ‌کس آن‌طور که باید آن‌ها را نمی‌شناسد. همچو پیرزنی با اسبی پیر و مردنی یا پای پیاده همراه با سبدی به شهر می‌آید، اگر چندتایی مرغ داشته باشد در سبدش تخم‌مرغ‌هایی هم دارد که به دکان بقالی می‌برد و آن‌ها را معامله می‌کند و درعوض کمی گوشت نمک‌سود و لوبیا و یک کیلویی شکر و قدری آرد می‌گیرد.
بعد به دکان قصابی می‌رود تا کمی خرده گوشت برای سگ‌هایش بگیرد. شاید ده پانزده سنتی هم مایه بگذارد که آن‌وقت توقعش بیشتر است.
در دوره‌ی ما، قصاب‌ها، جگرها را به هر که می‌خواست می‌دادند. ما هم همیشه جگر داشتیم. روزی یکی از برادرهایم جگر بزرگ و درسته‌ی گاوی را از کشتارگاه نزدیک بازار گیر آورد، آن‌قدر از آن خوردیم که زده شدیم. یک غاز هم نمی‌ارزید و هنوز حتی فکرش حالم را به‌هم می‌زند.
پیرزن دهاتی کمی جگر و استخوان سوپ گیر می‌آورد، هرگز به دیدن کسی نمی‌رود وخریدش را که تمام می‌کند به خانه برمی‌گردد، این‌همه ...
نویسنده: شروود اندرسن

۱۲:۴۲:۴۳

جنگ

آرشيو نظرات (0)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

این داستانو یه زنه که تُو قطار دیدم برام تعریف کرد. واگن شلوغ بود، من هم دیدم کنارش یه جای خالیه و نشستم. یه مرد هم اون جا بود که باهاش نسبتی داشت - یه مرد لاغر با یه هیکل دخترونه که پالتوی کلفت و سنگین برزنتی تنش بود. از همونایی که راننده کامیونا تو زمستون می‌پوشن. مرده هی تو راهروی قطار بالا پایین می‌رفت، آخه منتظر این بود که جای من کنار زنه بشینه، البته من اون موقع اینو نمی‌دونستم. زنه یه صورت خیلی پهن و یه دماغ گنده داشت. غلط نکنم یه اتفاقی واسه ش افتاده بود. یا مشت خورده بود یا با صورت خورده بود زمین. آخه طبیعت هیچ وقت نمی‌تونه یه دماغ به اون پهنی و کلفتی و زشتی درست کنه. انگلیسی رو خوب بلد بود، شروع کرد با من حرف زدن. الان که دارم فکرشو می‌کنم، می‌گم شاید اون موقع از دست اون مرد کت برزنت قهوه ایه ذله شده بود. شاید چند روز یا چند هفته باهاش مسافرت کرده بود. واسه همینم خوشحال بود که می‌تونه حداقل چند ساعت با یکی دیگه اختلاط کنه. همه وضعیت یه قطار شلوغو اونم وسطای شب می‌دونن چیه. ما داشتیم دقیقن از وسط آیووای شرقی و نبراسکای غربی رد می‌شدیم....
نویسنده: شروود اندرسون

۰۸:۴۷:۰۰

یک آدمِ لال

آرشيو نظرات (1)
دسته : شروود اندرسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

داستانی هست که از بازگو کردنِ آن عاجزم. هیچ حرفی برای گفتن ندارم. تقریبا داستان را از یاد برد‌ه‌ام، اگرچه گاهی اوقات هم آن را به خاطر می‌آورم.
داستان درباره‌ی سه مرد در خانه‌ای در یک خیابان است که اگر قادر به ادای کلمات بودم، آن را تعریف می‌کردم. آن را در گوش زنان و مادران نجوا می‌کردم. به خیابان‌ می‌شتافتم و داستان را دوباره و دوباره بازگو می‌کردم. آن‌چنان که زبان در دهانم کش می‌آمد و به دندان‌هایم می‌گرفت.
سه مرد در یک اتاق از آن خانه هستند.
اولی جوان است و جلف. او مدام در حال خندیدن است.
مردِ دومی ریشِ سفید بلندی دارد.او مدام دچار شک و تردید می شود اما گه‌گاهی که شک و تردید برطرف شود به خواب فرو می رود.
مردِ سومی هم هست با چشمانی شرور. او مضطربانه در حالی که دستانش را به هم می‌مالد، دورِ اتاق می‌چرخد....
نویسنده: شروود اندرسون

۱۱:۱۶:۲۹