با هم دیگر به پائین پله‌ها آمدند. به در که رسیدند، غریبه سعی کرد او را به حرف در آورد. نفس گرم بد بوی او به صورت دست‌فروش خورد. شبی گرم و نمناک بود و هیچ باد یا نسیمی نمی‌وزید، اما غریبه سردش بود و دستانش را داخل جیب‌های کتش کرده بود. چشمان مات و درشتی داشت و فکی برآمده و تیز.
- آقا، شما اینجا زندگی می‌کنید؟
- بله.طبقه‌ی سوم
- اجاره‌اش بالا‌ست؟
- بالا؟ بله، بگی نگی بالاست. مگر کجا می‌توان ارزان‌ترش را گیر آورد؟
- هیچ جا
وقتی سوال کرد، فکش تیزتر شد....
نویسنده: ژورژه آمادو