زمان: صبح، مکان: فضایی وسیع با چهار تا میز تحریر برای چهار نفر. یکی از میزها در جایی شاخص برای مردی تنومند و متشخص- اگر حدس زدید میز رئیس، درست حدس زدید. سمت راست این میز جای فرید افندی پرافاده است که ثروت پدرش را تصاحب کرده و این پست فعلی اوست. میز سوم روبه‌روی میز اول است که سالیان دراز است که به عفیفی افندی مندور واگذار شده، مردی با مو‌های جوگندمی، با ابروها و سیبل نامرتب و چهرهای عبوس و شکر خدا که آدم مهم و معتبری نیست و در این داستان هم نقش چندانی ندارد.
ساعت دیواری ساعت نُه را اعلام کرده بود. فرید افندی روزنامه‌ای را که در حال مطالعه بود کنار گذاشت و دستش را آرام روی میز، با کنار رفتن آستین پیراهن ابریشمی ساعت و زنجیر طلایی‌اش آشکارا دیده می‌شد که هر دو ظریف و زیبا بودند. وقتی از دک و پُز خود اطمینان پیدا کرد گفت: «راستی از این یوسف افندی خبر مَبری نیست»
روی صحبت او با کسی نبود، با وجود این عفیفی افندی انگار که از او پرسیده باشند شروع کرد به حرف زدن....
نویسنده: محمود طاهر لاشین