نام کامل داستان:
چه معنی دارد که دسته‌ای توی یک مملکت دور افتاده، سرباز مملکت شما را بگیرند، به گلوله ببندند، از خودرو بیرون بکشند و بعد توی خاک بغلتانند و مثله‌‌اش کنند.
مردی‌ست که مدام وحشت‌زده بود. نگران و بی‌‌قرار بود. این حس‌ها برای مرد بیگانه بود. هرگز چنین ملال نامحسوسی را تجربه نکرده بود، اما این حس یک سالی می‌شد که دست از سرش برنمی‌داشت. گاهی وقت‌ها خیلی راحت دور و اطراف خانه قدم می‌زد و سردرنمی‌آورد که چرا بی‌قرار است. هوا صاف و آفتابی بود و همه چیز مرتب، اما مدام بی‌تابانه قدم می‌زد. می‌نشست که کتابی بخواند بعد تندی بلند می‌شد، فکر می‌کرد، لازم است به جایی تلفن کند. وقتی سراغ تلفن می‌رفت، متوجه می‌شد که لازم نیست به جایی تلفن کند، اما چیزی هست که باید برود دم پنجره و وارسی کند. لازم بود چیزی را در حیاط تعمیر کند. لازم بود با ماشین به جایی برود، لازم بود به سرعت بدود. آن روز صبح عکس را توی روزنامه دیده بود. عکس جنازه‌ی سرباز را که حالا زیر نفربر بود....
نویسنده: دِیـوْ اِگرز