دو ماه است که مسافرم – به زودی اینجا نیز نخواهم بود.
ریل‌های تیز در حین حرکت تنم را لایه لایه می‌کنند؛ پوستی از روی پوستی دیگر – دارم یخ می‌زنم.
هرشب خانه‌ای تازه دارم.
هرشب دستگیره‌ی در، جای توالت و میزتحریر تازه است. «پُستِ اینجا کجاست؟»
روز بعد خودمانی می‌شویم و به هم تو می‌گوییم – بعد از ظهر قطار حرکت می‌کند.
غمگین راه‌روهای هتل را طی می‌کنم، با کلیدی در دست: گلوله‌ای به بزرگی کله‌ی بچه به‌ش آویزان است یا سکه‌ای گنده یا یک پایه‌ی صندلی – کلید همراهم می‌آید تا آن پایین هردومان را تحویل دهند: او را به نگهبان، مرا به غذاخوری، و آن‌وقت دیگر کلیدی همراهم نیست.
هنگام غذا خوردن می‌خوانم،...
نویسنده: کورت توخولسکی