داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

ربایش

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

جین تنهایی تو سالن سینما بود. تماشاچی‌ها که رفتند درها را قفل کرد، رسیدها و پول بلیط‌های شبانه را در کیف مخصوص بانک گذاشت و زیپ‌اش را بست. بعد نگاهی دیگر به دور و بر انداخت و منتظر شد تا رئیس‌اش برگردد و او را برساند خانه.
آقای مانسون بعد از اکران اول، رفته بود اسکیت روی یخ توی پاساژ جدید بونا ویستا. یک ماهی بود که زودتر می‌رفت و تا برگردد جین فکر می‌کرد آقای مانسون، پسله‌ی زن‌اش با کسی سر و سر‌ٌی دارد. تا این‌که یک روز شنبه که با دوست‌اش کی‌تی رفته بودند دله دزدی، دیده بودش توی پیست. پشت شیشه‌ی قدی و شیب‌دار سالن ایستاده بودند و تماشایش کرده بودند که چند بار گرومب گرومب خورده بود به دیواره‌ی پیست....
نویسنده: توبیاس ولف

۰۹:۲۶:۰۱

بیدار

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

اودیسه پشت به بندر کرد و قدم در راه ناهمواری گذاشت که از میان درخت‌ها و از روی تپه به طرف جایی می‌رفت که آتن نشانش داده بود...
ریچارد مدتی به خواندن ادامه داد. بی‌حوصله‌تر و خسته‌تر از آن بود که سفر ادیسه به خانه خوک‌چران وفادارش سرگرمش کند. عجب کلمه‌ای! عجب راهی برای امرار معاش- البته کسی آنجا ادیسه را یادش نخواهد بود، توی این کتاب‌های قدیمی‌هیچ‌وقت کسی را نمی‌شناسند- اما به هر حال به او غذا تعارف می‌کنند و با آه و ناله‌هایشان سرش را می‌برند. ریچارد گاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاهی می‌انداخت. امیدوار بود آنا بیدار شود به طرف او به بچرخد و بازوهایش را باز کند- اما انگارآن شب از این شانس‌ها نداشت. دلخور و دمغ دوباره سراغ ادیسه رفت.... 
نویسنده: توبیاس ولف

۱۲:۱۶:۳۴

گیرم که بلی

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

ظرف‌ها را می‌شستند، زنش می‌شست، او خشک می‌کرد. شب قبل او شسته بود. برخلاف بیشتر مردانی که می‌شناخت، واقعاَ به کار خانه علاقه داشت. سه چهار ماه پیش از آن شنید که یکی از دوستان زنش به او تبریک می‌گفت ک شوهر باملاحظه‌ای دارد و فکر کرد، سعی می‌کنم. کمک به ظرف شستن راهی بود که نشان دهد چقدر ملاحظه می‌کند.
درباره‌ی چیزهای مختلفی حرف می‌زدند و مثلاَ به این نکته می‌پرداختند که آیا سفیدپوست‌ها هم می‌توانند با سیاه‌پوست‌ها ازدواج کنند؟ او می‌گفت با درنظرگرفتن همه جوانب، فکر خوبی نیست.
پرسید: «چرا؟»
گاهی زنش این قیافه را می‌گرفت که گره به ابرو می‌انداخت و لب زیرش را می‌گزید و به چیزی ...
نویسنده: توبیاس ولف

۰۷:۳۳:۵۶

در باغ جان باختگان امریکای شمالی

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

مری در جوانی شاهد از دست دادن شغل مردی هوشمند و خلاق بود- او شغلش را به دلیل ابراز نظراتی که برای هیات امنای کالجی که هر دو در آن تدریس می‌کردند برخورنده بود، از دست داد. مری با نظرات او موافق بود اما تومار اعتراضی او را امضا نکرد. از هر چه بگذریم مری خودش به خاطر استاد بودن، زن بودن و تاریخ شناس بودن مورد محاکمه بود.
مری حواسش جمع بود. او قبل از تدریس هر کلاس، مطالب را با آوردن استدلال‌ها و حرف‌های دیگران، نویسندگان تایید شده، روی کاغذ می‌آورد و سخت مراقب بود چیزی نگوید که مبادا باعث دردسرش شود. افکارش را برای خود نگه می‌داشت و کلمات برای بیان افکارش بی آن که کاملن محو شوند با گذشت زمان کم رنگ می‌شدند، دور و کوچک می‌شدند، نقطه های مضطرب، مثل پرندگانی در حال پرواز به دورها.
وقتی که دپارتمان کندووار به دسته‌ها و باندها تبدیل می‌شد او سرش به کار خودش بود و وانمود می‌کرد که نفرت آدم‌ها از یکدیگر را نمی‌بیند. برای این که بی‌قید و کسل کننده به نظر نیاید از راه های ساده‌ای تظاهر به متفاوت بودن می‌کرد....
نویسنده: توبایس ولف

۱۲:۳۴:۲۸

انجیل

آرشيو نظرات (0)
دسته : توبیاس ولف
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

وقتی خانم مورین از باشگاه «هاندرد» رفت، شب بود. بیرونِ در ایستاده بود که تلنگر هوای سرد گذشت زمان را به یادش آورد؛ شب شده بود. چراغ‌های نیم‌سوز سر درِ فروشگاه‌ها بر بخشی از پیاده رو یخ بسته، نور ضعیفی می‌انداختند. جیب‌هایش را برای یافتن دستکش‌هایش گشت، بعد با ناامیدی همان جیب‌ها را برای پیدا کردن پول و پله زیر و رو کرد. دستکش‌هایش را توی باشگاه جا گذاشته بود. اگر بر می‌گشت می‌دانست با پیشینه‌ی خرابی که دارد، تقاضا برای ماندنش زیاد است. «تِرِسا» یا یکی از آنها می‌خواست دستکش‌ها را بردارد و برایش دوشنبه به مدرسه ببرد. هنوز آنجا ایستاده بود. کسی آمد بیرون و پشت سرش ایستاد، مورین صدای موسیقی را شنید؛ صداها بلندتر می‌شد. درِ بادبزنی باشگاه شبانه بسته شد، مورین گره‌ی روسری‌اش را سفت کرد و برگشت کنار پیاده رو جایی که از ماشینش پیاده شده بود. کمتر از یک ایستگاه گذشته بود که فهمید راه را اشتباه آمده است؛ اشتباهی پیش پا افتاده. جایی که او و دیگران پارک می‌کردند دیگر حتی یک جای خالی هم نداشت. سرش را برگرداند و از خیابان گذشت و از باشگاه دور شد....
نویسنده: توبیاس ولف

۰۸:۵۱:۱۳