داستان کوتاه

ادبیات داستانی ایران و جهان

حلقه

آرشيو نظرات (0)
دسته : کنوت هامسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

روزی در ضیافتی زن جوان عاشقی دیدم. چشمانش دوچندان آبی بودند و دوچندان می‌درخشیدند و اصلا نمی‌توانست احساساتش را پنهان کند. او به‌ که عشق می‌ورزید؟ مرد متشخص جوان ایستاده کنار پنجره، پسر صاحب‌خانه، آن لباس فرم به تن و شیر صدا. خدای من، چشمان زن چه عشقی به مرد جوان می‌ورزیدند، و نشسته روی صندلی چه بیقراری می‌کرد. 
از آنجا که او را خوب می‌شناختم، از نیمه شب گذشته که به خانه رفتیم گفتم: چه هوای سبک و معرکه‌ای! امشب خوش گذشت؟ و از آنجا که می‌خواستم به خواهش دلش برسد، حلقه‌ی نامزدی را از انگشتم درآوردم و در ادامه گفتم: ببین، حلقه‌ات برایم خیلی تنگ شده، فشار می‌آورد، چطور است گشادش بکنی؟ 
او دستش را دراز و زمزمه کرد: به من بده تا گشاد بشود.... 
نویسنده: کنوت هامسون

۰۹:۲۳:۲۳

شب‌زنده‌داران

آرشيو نظرات (0)
دسته : کنوت هامسون
نویسنده : امیر احمدی
امیر احمدی

امیری با علاقه‌ی وافر به ادبیات و به‌ویژه ادبیات داستانی و بیش از همه داستان کوتاه.

فروشنده‌ای مست و دانشجویان، پیرزنی شوهردار که دارد پی دستور می‌رود، کلفتی که خانه‌ی رفیقه‌اش بوده و دیرش شده، در خیابان به چشم می‌آیند. دو درشکه‌چی هنوز در ایستگاه ایستاده‌اند، خانمی دارد به آهستگی از کنارشان رد می‌شود، کودکی شب‌بیدار که همه او را می‌شناسند، ملوانی و مردی متشخص که کلاه سیلندر به سر دارد به دنبال خانم راه افتاده‌اند، هر یک از این دو مشتاقانه قدمهای بزرگی برمی‌دارد تا پیش از دیگری به او برسد. آنگاه دو پسر بچه وارد می‌شوند که دارند بلند بلند حرف می‌زنند و سیگار به دهان دارند، پشت سرشان خانمی دیگر، و باز خانم دیگری...
به تعطیلی آلهامبرا چیزی نمانده؛ نیمه‌شب به‌زودی فرا می‌رسد. جمع بزرگی از زن و مرد به بیرون سرازیر می‌شوند، خنده‌کنان، فریاد‌زنان، از گرما و چراغهای گازی بی‌شمار کلافه، عرق کرده و ملتهب از شراب.
مردی شتابان بیرون می‌آید،...
نویسنده: کنوت هامسون

۱۲:۵۱:۵۶