فصل اول رمان «به عنوان مثال، برادر من»
بلند کردن ، خندیدن، همهه کردن، شادى غیر قابل کنترل ، این احساسات خاطره‌اى را درباره پیشامدى درذهن من زنده مى‌کنند ، یک تصویر را، اولین تصویرى که در ذهن من نقش‌ بسته است ‍.
با این تصویر آگاهى و دانش‌ من درباره خودم شروع مى‌شود . یادآورى : من از باغ خانه به درون آشپزخانه مى‌آیم، جائى که بزرگترها ایستاده‌اند ، مادرم، پدرم، خواهرم ، آن‌ها همینطور آن‌جا ایستاده‌اند و مرا نظاره مى‌کنند ـ شاید چیزى بر زبان آورده باشند، ولى من گفتار آن‌ها را به خاطر ندارم. شاید گفته باشند: نگاه کن. یا از من پرسیده باشند: چیزى مى‌بینى؟ و آن‌ها به کمد سفید رنگی نگاه می‌کردند، کمدى که بعدها ازآن براى من تعریف کردند ـ این کمد ، کمد جاروهای ما بود. این تصویر به خوبى در ذهن من نقش‌ بسته است که آن‌جا ، بالاى کمد موهائى دیده مى‌شدند ، موهاى بلوند. گویا آن‌جا کسى پنهان شده بود . سپس‌ این شخص‌ از مخفی‌گاه خود بیرون مى‌آید . برادرم است ....
نویسنده: اووه تیم